تلخ همچون چای سرد

تلخ منم،چایی یخ که هیچکس ندارد هوسش را

تلخ همچون چای سرد

تلخ منم،چایی یخ که هیچکس ندارد هوسش را

رابرت برتون نوشت:"من از اندوه مینویسم که مشغول باشم و از اندوه حذر کنم"

{از سال 89 تا 94 توی بلاگفا می‌نوشتم. بعدش بلاگفا هیولا شد و نوشته‌هام رو قورت داد. منم کوچ کردم به اینجا }

بایگانی

۶۴ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «غم نامه» ثبت شده است

یه فیلمی بود که بهروز بقایی توش بازی میکرد، بعد زنش یه آینه ی عجیب داشت. توی این آینه‌هه آینده‌ی نزدیک یه سری آدما رو می‌دید و هرکاری می‌کرد تا اونا رو نجات بده! انگار الان به همچین آینه‌ای نیاز دارم ولی بیشتر از اون به نجات دهنده‌هه نیاز دارم... همین امشب...

۰۲ تیر ۹۷ ، ۲۳:۳۸
.

شبیه پیرزن ها شده ام. موجودی بانکی را که میگیرم انگشت اشاره ی دست راستم را میگذارم روی صفر آخر و سه تا سه تا می شمارم. بعد سرم را بالا میگیرم، چشمانم را میبندم و زیر لبم رقم نوشته شده را تکرار میکنم. مطمئن که میشوم اشتباه نمیکنم کارت را توی کیفم میگذارم و باجه را ترک میکنم. توی ذهنم شروع میکنم به حساب کردن اینکه با تاکسی بروم می صرفد یا با اتوبوس. نتیجه این میشود که پیاده بروم و خودم را مجاب میکنم که هرچه باشد پیاده روی برای سلامتی خوب است و در پیاده روی ست که آدم فکرهای بزرگ میکند... به سوپرمارکت که می رسم و از هرچه میخواهم نهایت سه تا برمیدارم. حساب میوه ها را منهای موجودی بانکی اخیرم میکنم تا ببینم چقدر الان کف حسابم است. باز پیاده روی را شروع میکنم... اینها بهانه است هامون اما به پیسی خورده ام. جیبم که نه اما دلم خالی شده. انگار از یک آواربرداری جانفرسا وسط یک تابستان کشنده برمیگردم. اشتباه پشت اشتباه. چه در کلامم و چه در حساب کتابم. حق التحریر نگرفته ام را با یک صفر زیادی حساب کردم. به اندازه ی یک دفتر صدبرگ نقشه کشیدم، آل استار خریدم، برای مهرماه به آن سرزمین جادویی فکر کردم، از بی بی کیک خریدم و به خانه بردم و در دقیقه ی نود صفر اضافه شده با نشان دادن انگشت وسطش محو شد! اینها بهانه است هامون. جیبم ک نه، اما ته دلم خالی ست. مستاجری شده ام که صاحب خانه اسباب اثاثیه اش را وسط کوچه ریخته و از بد یا خوب روزگار همان موقع باران باریده! گمان کنم گواه همان شعر عباس حسین نژاد شده ام که دیروز روی برگه ی موجودی حسابم نوشتم:
تنهایی درخت توی بیابان را
هیچ چیز پر نمی کند
تمام بادها رهگذرند
تمام پرنده ها رهگذرند

۲۷ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۷:۲۱
.


وقتی برادرم 4 یا 5 ساله بود با اصرار و قول اینکه روز و شب تو کوچه نمی‌چرخه تا دست و صورتش سیاه بشه، دوچرخه دار شد. ذوق داشتن دوچرخه‌ی جدیدش باعث شد روزی صدبار از ما خواهش کنه اگه به چیزی نیاز داریم به اون بگیم تا بره برامون با دوچرخه‌ش از مغازه بخره. پشت خونه‌مون یه بقالی کوچیک بود که یه روز عصر مامانم به عرفان گفت بره ازش شیر بخره. سلانه سلانه سوار دوچرخه شد و راه افتاد که بره و من از پشت سرش تعقیبش می‌کردم. رسید به بقالی و دوچرخه‌ش رو با احتیاط و وسواس پارک کردم دم در. من هم سر کوچه ایستاده بودم و به محض وارد شدن برادرم داخل مغازه رفتم و دوچرخه‌ش رو یواشکی برداشتم و پشت تیر چراغ برق قایم شدم. وقتی عرفان از مغازه بیرون اومد و دید چرخش نیست شبیه دیوونه‌ها دور و برش رو می‌دید و با اون قد کوتاه و کله‌ی گرد و پوست سفیدش که از غصه سرخ شده بود ویلون تو کوچه می‌چرخید به دنبال دوچرخه‌ش. بعد از چند دقیقه‌ی کوتاه من از پشت چراغ برق اومدم بیرون و با قهقهه عرفان رو متوجه خودم کردم. اون روز به خیال خودم شیطنت کرده بود اما در واقع تر زده بودم. دیو شده بودم و نیاز به تنیه داشتم... سال‌ها از آدم‌های اطرافم، معلمام، دوستام، پدر مادرم و حتی استادای دانشگاهم شنیدم: واااااااااای چقدر تو شیطونی! چندبار در شُرُف اخراج از مدرسه بودم. هزاربار والدینم رو خواستند بیاند مدرسه تا تکلیف من رو روشن کنند. من اولین اختشاش‌گر مدرسه در زمینه‌ی آب‌پاشی به بچه‌ها بودم. یادمه یه بار از این امتحان‌های یهویی داشتیم که معلم به محض وارد شدنش سرکلاس می‌گه برگه بذارید جلوتون. من بالاترین نمره‌ی کلاس شدم. دبیر تاریخ‌مون صدام کرد و با بهت‌زدگی بهم گفت تقلب کردی؟ گفتم نه! گفت "توصیف شیطونیات رو زیاد توی دفترم شنیدم ولی نمی‌دونستم بچه درس خونی هستی!" ولی در واقع بچه‌ی درس خونی نبودم. روی لجبازی درس می‌خوندم تا اخراجم نکنند ولی بتونم شیطنت هم بکنم! شیطنتام چندین بار باعث شده کارم به بیمارستان بکشه. توی سه سالگیم نزدیک بوده خفه بشم و... . خفگی، اخراج، شکستگی دماغ، دشمنی استادا ، باز شدن پای پدر مادرم توی مدرسه و شکایت معلم و ناظم، گریه‌ی اون روز عرفان و... . اینا تبعات شیطنتای من بوده. تو تمام این سال‌ها سعی کردم شیطنتم با لودگی قاطی نشه و نشد. با اطمینان می‌گم که نشد. والدینم فهمیدند شیطنت جزئی از وجود منه و نباید ردش کنند اما یادم دادند بی‌ادب نباشم و نشدم. این رو اونا می‌گند بهم. بااطمینان، که من شیطون باادب و درس خون و مهربونی بودم. نحس و نکبت نبودم. تمام این سال‌ها هیچ‌وقت نشده از شیطنت کردنام پشیمون بشم. حتی سال دوم دانشگاه که اون استاد عقده‌ای بابت یه شیطونی فیزیولوژی عصبی رو بهم 10 داد! هیچ‌وقت حرمت خودم را زیر سوال نبردم. اما از اون‌جایی که آدم توی یه سری رفتارا هرچی محتاط‌‌تر باشه دقیقا از همون سمت ضربه می‌خوره، دیروز بابت یه شوخی لفظی که کاملا سهوی بود برای اولین بار حالت منزجر کننده‌ای نسبت به «خودم» پیدا کردم و برای اولین بار از شیطنتم پیشیمونم...

حالم؟ شبیه کسی که وسط خیابون، جلوی کسایی که باهاشون رودرباسی داشته، به بدترین شکل ممکن خورده زمین...

۲۵ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۲:۲۸
.

بیشتر از سه بار چیزی که درونم ولوله کرده بود رو با یه مشت کلمه اینجا سرهم کردم تا بلکه آروم بشم ولی نشد.
نه ولوله هه تبدیل به کلمه شد،
و نه حقیقتا دل من با نوشتن آشوب درونیم آروم شد.
آدم اولش قلبش از طرف مقابلش میشکنه. ولی اگه این شکستن تبدیل به چندبارگی شد، میفهمه دلش باید از خودش بشکنه نه کس دیگه ای.
ظاهرا دلم از خودم شکسته و این ولوله نه با کلمه آروم میشه، نه با گریه، نه با حرف، نه با راه رفتن و نه هیچ چیز دیگه ای.
شاید با سکوت و بریدن و رفتن آروم بشه.
شاید.

۱۳ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۴:۳۲
.

نیمی از قلب مان در خانه، اتاق خودمان، کنار میز گرامافون، توی باغچه نقلی حیاط مان، لابه لای صدای اذان دم صبحی که از پنجره ی اتاق مان می آید، در بوی نان صبح های زود و قرمه سبزی سه شنبه های مامان پز و کباب جمعه شب های مخصوص باباست. نیم دیگر قلب مان هم در جایی دور یا نزدیک است که موقت یا دائم به آنجا هجرت کرده ایم. در تنهایی های پیاده روها، باران های سیل آسا، نان های بیات شده ی گوشه ی یخچال، قهوه های تلخ اول صبح ها، ملاحفه های چروک شده از شدت اشک ها، جعبه های باز شده ی روی کمدها، لباس های نشسته ی داخل چمدان ها، بوی عرق ترمینال ها، بوی غربت جمعه عصرهاست. و درد دقیقا همان جایی ست که نمیتوانی تمییز دهی اینجا بهتر است یا آنجا. اینجا آرام تری یا آنجا. اینجا خوشحال تری یا آنجا. اینجا غمش بیشتر است یا آنجا. قلب است دیگر. نیمه اش اینجا، نیمه اش آنجا... خلاصه ی کلام از قول شاعر اینکه: نه در غربت دلم شاد و نه رویی در وطن دارم 

الهی بخت برگردد ازین طالع که من دارم.

۰۴ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۳:۰۴
.

یکی از کتاب‌های "آنا گاوالدا" را می‌خوانم. در جایی از کتاب دختر قصه با خودش به این نتیجه می‌رسد که کسی را دوست دارد. حسش را این‌گونه توصیف می‌کند: "به این باور رسیدم. و این باور به طرز دل پذیری استخوان کتفم را گرم میکرد."
بیش از ده بار این جمله را برای خودم تکرار کردم و استخوان کتفم را گرفتم...
راستی آخرین باری که استخوان کتف‌مان گرم شد، کِی بود؟

۱۴ آبان ۹۶ ، ۱۵:۱۴
.

باباها کجا گریه میکنند؟
زیر دوش آب، در حمام؟ روی فرمان ماشین، وقتی تنها هستند و در ترافیک گیر میکنند؟ شب ها وقتی میخوابند سرشان را در بالشت فرو میکنند تا اشک هایشان عقیم شود؟ وقتی به باغچه آب میدهند و شلنگ آب را فواره ای در حیاط میگیرند تا کل زمین خیس شود؟ توی سجده ی نمازشان؟ صبح های زودی که لباس میپوشند تا به اداره بروند؟ یا شاید در مسیرشان وقتی قصد رفتن به سرکار را دارند، میان راه ترمز میکنند، جاده را دور میزنند و به قبرستان میروند و روی قبر پدر یا مادرشان های های گریه میکنند؟!
یا موقعی که برق ها میرود؟  شاید هم بعضی اوقات قصد اجابت مزاج ندارند. به دستشویی میروند تا گریه کنند!
اصلا باباها گریه میکنند؟!
چه وقت هایی؟
کسی میتواند ادعا کند که اشک های پدرش را دیده؟

۱۱ نظر ۳۰ مرداد ۹۶ ، ۱۲:۰۰
.
دلم میخواست همه‌ی آدمای شهر رو می‌شناختم. چادر می‌نداختم رو سرم پامی‌شدم می‌رفتم تو خیابون. به همه‌شون سلام می‌دادم. مثل فیلم پدر سالار. وقتی آقاجونه تو کوچه راه می‌رفت کل مردم محل بهش سلام می‌کردن. چادر سر کنم و کِش چادر رو بیارم تا پیشونی‌م تا رنگ روسری‌م مشخص نباشه. تو کل محل راه برم و به همه سلام کنم. بعد برم جلوشون. حالشون رو بپرسم. باهاشون چند تا جمله حرف بزنم و آخر سر بگم " دعام کنید"... یه جوری این "دعام کنید" رو بگم که چشمام التماس حرفم رو برسونه. یه جوری بگم که بفهمند باید " دعام کنند". که بدونند ملتمس‌ام. شاید این‌طوری همه‌ی آدمای شهر دعاهاشون روی هم ریخته می‌شد و خدا بغلم می‌کرد. خدا بغلم می‌کرد؟

پ.ن: برام دعا کنید...
۲۳ خرداد ۹۶ ، ۱۴:۳۶
.

یه ماهی گلی بهم دادند، گفتند اینو بگیر برا خودت. اهلی شده. عمرش هم مثل بقیه ماهی‌ها کوتاه نیست. مال خودته.
گرفتمش تو دستم. ولی لیز خورد و افتاد. از بی آبی مُرد...
حس الانم این مدلی‌ه.
از دستم لیز خورد.
رفت...

موافقین ۱۳ مخالفین ۰ ۱۸ خرداد ۹۶ ، ۱۴:۳۶
.

مامانم از اول اولش رفیقم بود. یه بار با راحله نشستیم دفتر خاطرات درست کردیم. با برچسب و عکسای کتاب داستانام! عاشق دفتره شدم. به همه ی دوستام میدادم برام بنویسن. یه با دفترمو وسط سالن انداخته بودم. بعدشم رفته بودم خونه ی مامان بزرگم. مامانم تو دفتره کلی برام چیز نوشته بود. آخر آخرش بهم حالی کرده بود که ما باهم رفیقیم. رفیق بودیم. رفیق تر شدیم.  من وقتی فکر کردم از یکی خوشم میاد رفتم به مامانم گفتم. مامانم گفت صبر کن. کنکور قبول نشدم. شبش اونقدر گریه کردم که خوابم برد. مامانم گفت صبر کن. با بهترین دوستم بهم زدم. مامانم گفت صبر کن. صبر کردم. تو بدترین جریاناتی که نمیتونم ازشون بنویسمم صبر کردم. الان ولی میترسم بهش بگم چی تو دلمه. چون میگه صبر کن. اما خب آدم گاهی از صبر کردن خسته میشه! ولی خب صبرم نکنه چیکار کنه؟!

موافقین ۱۳ مخالفین ۱ ۱۶ خرداد ۹۶ ، ۰۰:۴۷
.