تلخ همچون چای سرد

تلخ منم،چایی یخ که هیچکس ندارد هوسش را

تلخ همچون چای سرد

تلخ منم،چایی یخ که هیچکس ندارد هوسش را

رابرت برتون نوشت:"من از اندوه مینویسم که مشغول باشم و از اندوه حذر کنم"


از وقتی بلاگفا به بیماری حذف آرشیو دچار شد،بعد از شش سال او را ترک کردم و به اینجا پناه آوردم...
لینک کوتاه شده ی وبم برای بلاگفا:http://goo.gl/6rPCvr

آدرس قبلیم:atiyee.blogfa.com

راستش این اواخرِ تهران بودنم، آنقدر اتفاقات عجیب و درهمی برایم افتاد که با میل و رغبت سوار اتوبوس شدم و به اصفهان برگشتم. اتوبوسی که می‌دانستم آخرین بار است که من دانشجوی آن هستم و مِن بعد اگر سوارش شوم مسافرم. یک مسافر واقعی. بعدتر هم هر وقت به تهران فکر می‌کردم حفره‌ای درونم بود که از دلتنگی نبود. حفره‌ای که چیز در آن غل‌غل می‌کرد و مرا از دوست داشتن و حس نزدیک شدن دوباره به آن شهر، دور می‌کرد. اما چند روز است که دل تنگ شده‌ام. دل تنگ پرسه زدن‌های بی‌دلیلم از میدان انقلاب تا پل کریمخان. از پرسه زدن‌های نزدیک عیدم در آریاشهر. از پیاده روی‌های از ونک تا فاطمی‌ام. از کشف کافه‌های جدید. از دلتنگی‌های خیابان‌های تاریک. از گره خودرن دودهای غلیظ ماشین‌ها در دود سیگارها. از بستنی خوردن‌های یکهویی در بستنی شاد کنار دانشگاه هنر. آنقدر دلم برای آن شهر لعنتی تنگ شده که گویی هیچ وقت هیچ دشمنی‌یی با من نداشته!

تهران پدرسگ خیلی خوب بلد است جوری با آدم تا کند که اگر بدترین بلاها را سرت آورده، بعدها از زور دلتنگی برگردی به آن و بگویی: بخشیدمت!

۴ نظر ۲۵ دی ۹۷ ، ۱۱:۰۳
عطیه میرزاامیری

از نوشته‌های بدون فکر:


بحث صبح جمعه‌ی امروز من و مادرم در مورد این بود که چرا به ما یاد ندادی الکی معذرت خواهی نکنیم؟!

همینقدر خنده‌دار است که من از بچگی برای کوچیک‌ترین چیزی که فردی را ناراحت می‌کرد، عذرخواهی می‌کردم. چرا؟ چون از ناراحت شدن او می‌ترسیدم؟ از اینکه مرا ترک و طرد کند می‌ترسیدم؟ عذرخواهی را وظیفه‌ی خود می‌دانستم؟ مامور رسیدگی به ناراحتی‌های بی‌جا و باجای اطرافیانم بودم؟ عذر می‌خواستم تا او را بیخیال‌کدورت کنم؟ از قهر بعدش واهمه داشتم؟ یا چه؟

جواب واضح است. همه‌ی این‌ها.

در دلم باز شد و به مادرم گفتم من در طول این ۲۶ سال زندگی چقدر بیجا عذر خواسته‌ام. چقدر زیادی شل و نترس بوده‌ام در مقابل معذرت خواستن و چقدر از آن طرف پشت بام طلب بخشش افتاده بودم.

افتاده بودم و مخم پاشیده بود کف زمین و خودم این را نفهمیدم.

مخم پاشیده بود کف زمین، خون از تمام بدنم سرازیر بود و عذر می‌خواستم.

آخ دوست عزیز ببخشید که سرفه کردم و آرامش تخمی شما را به هم زدم.

دوست عزیز ببخشید در این رابطه من چند باری دلخوری‌ام را به رویتان آوردم و نمی‌دانستم شما نازک دلید و طاقت ندارید کسی ازتان گله کند.

دوست عزیز ببخشید که من عصبانی می‌شوم. خب می‌دانید من هم آدمم. گاهی دلخور و عصبانی و وحشی می‌شوم.

ارباب مرا ببخش. مرا ببخش که ظرفیتت اندازه‌ی تخم ماهی نیست و من این را فراموش کرده بودم و ناگهان شوخی‌یی با شما کردم.

قربان ببخشید ازینکه شما بی‌شعوری بیش از حدتان کلافه‌ام کرده و از یاد برده‌ام کسی که در این ارتباط باید فرمان‌بردار باشد من هستم، نه شما.

جنابعالی منظوری نداشتم. یک غفلت آنی بود.


طنز نیست. اصل ماجرا همین است. من همیشه طرف عذرخواه قضیه بودم. خنجر از پشت در کمرم فرو رفته بود و محتویات داخل شکمم روی زمین انگشت وسط‌شان را به من نشان می‌دادند، اما من می‌گفتم عذر می‌خواهم که استخوان‌های سفتی دارم و شما را در فرو بردن این خنجر اذیت کرده‌ام.

اجازه دارید بابت این رفتار نابالغ ناپخته‌ی کال بوگندوام پکی به سیگارتان بزنید و در دل یا حتی بر زبان بگویید: اسکول. بهت نمیادا. مغرورتر از این حرفا به نظر می‌رسی.

ولی خب یادتان نرود خودتان هم تا سنی شاشو بودید و بدون در نظر گرفتن شرایط و موقعیت‌ها بوی گند راه می‌انداختید.

از یک جایی به بعد فهمیدید هر نکته جایی و هر کاری مکانی دارد.

تا اتمام ۲۶ سالگی‌ام مانده. اما علی الحساب اسکار، نوبل، گلدن گلوب و هزاران جایزه‌ی در خور شأن را به اوایل این سن و سالم می‌دهم که مرا کوباند روی زمین و از نو ساختم!

یادم داد در اخلاق هم شاشو نباشم. عذرخواه رفتارهایی نباشم که تنها نیازمند بی‌محلی و پشت کردن است.

یادم داد این واکنش دفاعی فرافکنی جابه‌جایی مزخرف  را کنار بگذارم.

اینکه احترام قی شده از جانب کسی را با احترام بیش از حد جبران نکنم.

یادم داد عذرخواهی بی‌جا گاهی باعث ارتباط ارباب بردگی می‌شود. ارباب نکنم در برده شدنم!

اوف پسر! راه سختی را رفته‌ام. خسته ام. نفسم گرفته و نیاز دارم حمام کنم و روح و مغزم را بشورم و همین‌طور که با گوش پاک کن به جان گوش روحم افتاده‌ام لیوان آب لبوام را به سلامتی دیر بزرگ شدنم بالا بکشم...


۰ نظر ۱۴ دی ۹۷ ، ۱۵:۴۹
عطیه میرزاامیری

ظهر، وسط بارون توی یه کافه‌ی خیابونی، روی صندلی کنار پیاده‌رو با دوستم نشسته بودم و داشتم کاپوچینو می‌خوردم.

از دور یه دختری داشت میومد و بهم نگاه می‌کرد.

وقتی نزدیک شد گفت شما عطیه هستی؟ عطیه میرزاامیری؟

گفتم بله.

گفت من سال‌هاست وبلاگت رو می‌خونم. پا شدم باهاش دست دادم و دعوتش کردم بیاد قهوه بخوره باهامون. که دعوتم رو رد کرد. اما یکم وایساد‌ و باهام حرف زد.

خواستم ازتون تشکر کنم.

از تک‌تک‌تون.

ازینکه بهم حس ارزشمندی می‌دید همیشه.

ازینکه ندیده منو دوست خودتون می‌دونید.

ازینکه بهم خیلی چیزا یاد میدید.

حتی ازتون ممنونم اگر گاهی بهم بدوبیراه گفتید و متلک انداختید.

اینو از صمیم قلب و صادقانه می‌گم.

ممنونم ازتون که بهم حس ارزشمندی می‌دید.

براتون زیر این آسمون پاک و خوشبو دعا می‌کنم که دلتون به آدما و چیزای سالم و متعادل گره بخوره❤️

۱ نظر موافقین ۱۱ مخالفین ۰ ۱۳ دی ۹۷ ، ۲۲:۲۹
عطیه میرزاامیری

صبح‌های قبل از علی‌الطلوع بابا جوری می‌ایستد پایین پله‌ها و برای نماز مرا صدا می‌کند که تا قبل از آن هیچوقت چنین لحن و گفتاری را از او ندیده‌ام. این را همین چند وقت پیش فهمیدم. تا قبل از آن فکر می‌کردم در خلسه‌ی خواب و بیداری آن کلمات را می‌شنوم یا شاید در یک خواب ناز و دیدن یک رویای نزدیک به واقعیت هستم. پایین پله‌ها می‌ایستد و جوری مهربانی‌اش را بر روی زبانش می‌آورد که بارها به سرم زده صدایش را ضبط کنم. "عطیه جونم! آ قربون قدت. پاشو دیگه!"

توجهی نمی‌کنم. صدا باز می‌آید. بدون ناامیدی و حتی با لحنی دوچندان عطوفت‌بار جملات را ادا می‌کند:

"عطی جونم! تپل من! پاشو نمازت قضا می‌شه‌ها!"

دل کندن از رختخواب سخت است. اما این دلیل عدم نمایان کردنم به بابا نیست. ادای مهربانی‌اش در قالب کلماتی که شنیدشان باعث می‌شود تا لنگ ظهر بخوابم و گوش‌دادن به تمام عشقی که تا قبل از آن، آن‌ها را در قالب کلمات در مسیج‌ها و نامه‌هایش خوانده بودم، باعث می‌شود روی تخت بنشینم و گوشم را تیز کنم. انگار‌ شنیدن چند دقیقه‌شان‌ با گوش‌های تازه از خواب بیدار شده، به آن خواندن‌های سال‌های گذشته، اعتبار می‌بخشد.

صدا صبورانه ادامه دارد.

باید برای چنین صبر و رأفتی پاداش داشته باشم.

بیدار شدن و اولین سلام صبحگاهی انگار که بزرگ‌ترین و در عین حال ناچیزترین پاداش و شادباش من برای بابایی‌ست که صبح‌ها از بیان عشقش خجالت نمی‌کشد و آنها را صادقانه به زبان می‌آورد...

مثل پیرزنی که برای تبریک شادباش ازدواج پسر پادشاه، تنها گلدان شمعدانی طاقچه‌ی خانه‌ی کاه‌گلی‌اش را می‌برد...

_عطی جونم بیدار شو.

+بیدار شدم بابا. سلام.

۶ نظر ۰۱ دی ۹۷ ، ۲۱:۰۰
عطیه میرزاامیری

اگر قرار باشد فهرست بلند بالایی از ترس‌هایی که داریم را ارائه بدهیم، بی‌شک من مقام نخست را اختصاص می‌دهم به «ترس از پیری». که خب همین هم، آپشن‌های گسترده‌ای دارد. ترس از تنهایی در پیری. ترس از بیماری در پیری. ترس از بی‌کسی در پیری. ترس از بی‌پولی در پیری و هر چیزی که منتهی به پیری شود. انگار در این سن، واقعیت اصیل فلسفی «انسان موجودی ضعیف است» را می‌توان درک کرد. در سرازیری آن برهه، آدم حس می‌کند نیروی عظیمی پشت سرش ایستاده و دائم توی گوشش فریاد می‌کشد: بمیر. بمیر. بمیر... .

...

از ته کوچه اتوبوس را دیدم که تازه به ایستگاه سر کوچه رسیده بود. کوچه خلوت بود و وقت من تنگ. همین شد که مثل مجرمی که پلیس دنبالش کرده، دویدم تا بخت همراهی‌ام کند و بعد از قرنی با اتوبوس بروم. به محض اینکه به آن طرف اتوبوس رسیدم با صحنه‌ای مواجه شدم که ترمزم کشیده شد. پیرمردی روی زمین به حالت تشنج افتاده بود و از کنار دماغش خون سرازیر بود. اگر قرار باشد هر صفتی تبدیل به نمایش شود، آن صحنه، صحنه‌ی نمایش ضعف و استیصال آدمی بود. مات و مبهوت به پیرمردی که مردم دورش را گرفته بودند نگاه می‌کردم و به گریه افتادم. البته سوز و گداز آهنگ ترکی‌ئی که از هندزفری‌ام پخش می‌شد در دراماتیک بودن آن صحنه بی‌تاثیر نبود.

۶ نظر ۲۳ آذر ۹۷ ، ۲۳:۰۱
عطیه میرزاامیری

شدت ضربه ای که میخوری ‌باید آنقدر محکم باشد که پرت شوی طرفی دیگر و بوی خون خودت رو بشنوی.

مثل بوکسوری که آش و لاش روی زمین رها شده و ناگهان همه‌ی موافقانش، طرفدار رقیبش می‌شوند و صدای تشویق‌شان توی گوشش سوت می‌کشد و شمایل‌شان چرخ و فلک‌وار دور سرش می‌چرخد.

ضربه‌های محکم است که گاهی به تو ثابت می‌کند هیچ نجات دهنده‌ای نیست و بله! درست است؛ همه‌ی نجات دهنده‌ها در گور خفته‌اند.

از همین جاست که از تن رنجور و روح معیوبت پرستاری می‌کنی و نرم نرمک به شناختی ژرف و شفاف از خودت می‌رسی.

فکر می‌کنم اصل حال خوب همین باشد. همین که بلاخره یک جایی بفهمی قاعده‌ی بازی این است که گیرنده‌هایت منتظر ناجی‌ای بیرونی نباشند.  همین‌طور که خون‌های کنار لبم را با پشت آستین پاک می‌کردم و از درد مثل مار به خود پیچیده بودم، ناگهان به کشف و ضبط خودم رسیدم و بر روح و جسمم احاطه پیدا کردم. اینکه نجات دهنده اینجاست. بیرون از گور و درون خودم.

کجا خوانده بودم "حال خوب، شدید و هیجان‌دار و پر تب و تاب نیست. آن‌قدر آرام و باوقار است که گاه کسل‌کننده می‌شود."؟

۱۸ آذر ۹۷ ، ۲۰:۴۳
عطیه میرزاامیری

از حس‌های یهویی:

"آدم نمی‌تونه کسی رو که باهاش خاطره داره فراموش کنه". اگر اشتباه نکنم این دیالوگی از سریال در چشم باد بود. آنجایی که ایران می‌خواست کشور را برای همیشه ترک کند و به بیژن گفته بود فراموشم نکن و بیژن در جوابش همین دیالوگ بالا را گفته بود. همین است. آدم در گیر و داد و وضعیت متلاطم زندگی‌اش تصمیم می‌گیرد فراموش کند. شروع می‌کند به پاک کردن شماره‌ها و عکس‌ها. دور انداختن یادگاری‌ها و یادها. پاره کردن نامه‌ها و یادداشت‌ها‌. بعد شبی که فکر می‌کند با حذف سرنخ‌ها قاعده و قائله را تمام کرده و خیالش راحت شده که همه چیز فراموش و رها شده خواب «او» را می‌بیند. موقع خوردن ناهار یادش می‌افتد «او» هم گوشت خورشت دوست نداشت. وقت عبور از خیابان سرش می‌چرخد به سمت نیمکتی که روزی با «او» نشسته بود و در سرما بستنی خورده بود. با بوی سیگاری حواسش پی «او» می‌رود. با شنیدن موزیکی دلش می‌ریزد. آدمی دائم در هیاهوی بودن و نبودن، داشتن و نداشتن، ماندن و رفتن کسی پرسه می‌زند. می‌خواهد از یاد ببرد و نمی‌شود. می‌خواهد هیپوکامپش را تخلیه کند تا خاطراتش فرمت شود و نمی‌شود. می‌خواهد شبی بخوابد و صبح بیداری‌اش گمان کند همه چیز مثل یک خواب بوده اما نمی‌شود. آدمی خودش را در این بین اسیر یادها می‌کند و باز هم با همین ترفند فراموشی، خاطره می‌سازد اما نمی‌شود. این حقیقت گس اما بعضاً شیرین را باید قبول کرد که حتی اگر بخواهیم هم نمی‌توانیم کسی که با او خاطره داشته‌ایم، ولو در خیال، را فراموش کنیم. آدم‌ها فراموش نمی‌شوند اما خب «از اعتبارشان کم می‌شود»!

۳ نظر ۰۳ آذر ۹۷ ، ۱۲:۱۵
عطیه میرزاامیری

ساعت شش صبح در حالی‌که بارون به پنجره می‌خورد از خواب پاشدم. برای اولین بار بود که در مقابل خوابیدن دوباره تلاش نکردم. یادم افتاد دیشب بین انجام کارام خوابم برده و مطلبی که برای روزنامه نوشتم، نصفه‌ست. لپ تاپ رو روشن کردم و نشستم سر کارم. وقتی مقاله رو ایمیل کردم دیدم همچنان داره بارون نم‌نم میاد. یادم افتاد همیشه دلم می‌خواسته این وقت از روز جمعه بیدار بشم و بزنم تو خیابون تا ببینم آدمای سحرخیز روز تعطیل چجوری‌اند؟ پیرمردهای بازنشسته هستند که به سحرخیزی عادت دارند و اومدند تو خیابون تا نون داغ و حلیم بخرند یا جوون‌های ورزشکارن که هوس کردند توی هوای به این خوش بو و رنگی، پیاده‌روی کنند.

لباس پوشیدم، هندزفری برداشتم و دست آخر به ذهنم رسید کارت بانکیم هم محض احتیاط بردارم.

در حالیکه مست بوی بارون شده بودم و از درختای توی خیابون خلوت عکس می‌گرفتم راهم کشیده بود به یه طباخی که روی درش نوشته بود: «صبح‌های جمعه، حلیم شیر». 

رفتم داخل و یه ظرف حلیم خریدم. یادم اومد بابا بزرگ و مامان بزرگم الان بیدار شدند و می‌خواند بساط صبحانه بچینند. یه ظرف هم برای اونا خریدم.

پیاده و ظرف به دست راهم رو کج کردم سمت خونه‌ی مامان بزرگم. وقتی ظرف حلیم رو گذاشتم جلوشون، یه نگاه به من کردند، یه نگاه به ظرف و بعد همزمان زند زیر خنده. عجیب بود که من این وقت صبح تعطیل بیدار باشم و ازون عجیب‌تر راهم به حلیم عدسی فروش خورده باشه!

وقتی در خونه‌ی خودمون رو باز کردم مامان پشت پنجره بود و داشت حیاط رو نگاه می‌کرد. به محض این‌که منو توی اون حالت دید، شروع کرد به بلند خندیدن و بقیه‌ی خانواده رو با این ندا بیدار می‌کرد: "پاشید عطیه رفته حلیم خریده! کی باورش میشه؟!" انگار من مدال قهرمانی سحرخیزان شهر رو گرفته بودم. و خانواده با گفتن«دروغ نگو» با بی‌میلی پتو رو محکم کشیدند رو سرشون! اون‌قدر سورئال که انگار گفته باشیم، پاشید! ما امروز صبح توی جزایر هاوایی بیدار شدیم!

...

فکر می‌کنم تلاش‌های این مدتم برای روی نرم آوردن خودم، داره نتیجه می‌ده. اینکه جوری مهربونی کنم و انرژیم رو برای کسایی بذارم که بعدها نه دستم بشکنه و نه دلم بسوزه‌. اینکه جوری آدما رو خوشحال کنم که خودم خوشحال‌تر بشم. اینکه مهربون باشم، نه مهرطلب.


۲۵ آبان ۹۷ ، ۱۱:۲۱
عطیه میرزاامیری

توی تاریکی سالن، وقتی سخنران حرف‌هایش با ریتمی کسل کننده رو به کلیشه می‌رفت، چشمانم را بستم و سرم را تکیه دادم به نرمی صندلی. هیکلش را از سمت چپ انداخت روی دسته‌ی راست صندلی تا به من نزدیک‌تر شود. سرش را آورد جلوی صورتم و آهسته گفت: ینی اینقدر خسته شدی؟؟

یکی از چشمانم را باز کردم و آرام گفتم: برای اصرارای تو اومدم. خوشم نمیاد ازین نشست‌ها!

به سمت راست مایل‌تر شد. سرش را آورد بیخ گوشم و گفت: یه پیرهن و یه کت، یه روسری و یه چادر! سرتو بذاری رو شونه‌م گناه نمی‌شه که!!! حداقل راحت بخواب.

راحت خوابیدم. سیصد سال بعد بیدارم کردند.



۱ نظر ۲۰ آبان ۹۷ ، ۰۰:۴۳
عطیه میرزاامیری

به ۱۲ مهر فکر میکنم. درست یک ماه پیش. تغییر توی آدما می‌تونه چکشی باشه. می‌تونه شب که خوابیدی، صبحش دیگه اون آدمی نباشی که تا دیشب بودی.

این تغییر می‌تونه از یه زمین خوردن شروع بشه. از سیلی خوردنت از یه حقیقت. از به هوش اومدنت توی دنیای واقعی.

من چی می‌خواستم؟! هیچی. من فقط توی یه دنیای آرمانی بودم. می‌خواستم داد بزنم آهای آدما من با همه‌تون دوستم. من با همه‌تون صلحم. آتشی نیست که بس بشه.

ولی یهو همون آتیش توی صورتم روشن شد. مژه‌هام رو سوزوند. صورتم رو زخم کرد و خودم رو پرت کرد روی زمین.

فهمیدم آرمان‌شهری وجود نداره که اگه باشه اون آرمان شهر باید اول از همه درون خودم، توی وجود خودم بنا بشه.

شهری که درون خودم بود اون‌قدر ویرون بود که تلاش من برای ساختن شهر بیرون، یه شوخی مسخره و غمگین بود.

من دقیقا مصداق این جمله‌ی ایلهان برک شده بودم که: از بس مواظب بودم تا کسی را نشکنم، به خودم که نگاه میکنم تکه تکه ام.

حالا داغی اون آتیش هنوز توی صورتمه. قرمزم و زخمی. تازه از روی زمین بلند شدم و هنوز تو مرحله‌ی تکوندن خودمم.

۵ نظر ۱۱ آبان ۹۷ ، ۲۳:۳۶
عطیه میرزاامیری