از سوئیت ده.اتاق یک
وارد خوابگاه که میشوم،چاهار طبقه را با پله بالا میروم.چشمانم را می اندازم درون سوئیت هایی که درشان باز است...دخترانی که روی صندلی های وسط سوئیت مشغول درس خواندن،سرچ کردن،صحبت،لاک زدن،میوه خوردن،تنها غرق در فکر و... هستند.دخترانی که روی پله ها نشسته اند و با تلفن صحبت میکنند...دخترانی که رنگی ترین لباس ها را میپوشند.موهایشان تا کمرشان جولان میدهد.لباس های بلند و دامنی شکل.موهای بلند.کوتاه.تا سر شانه آمده.جعد دار.فرِ ریز.خرمایی.زرد.مشکی.شرابی...لحن حرف زدن و اداهایشان موقعی که با تلفن صحبت میکنند.خجالت زده اند و یا دلتنگ.چشمانشان را گاهی ریز میکنند و خودشان را لوس.انگشت لای موهای جعد دارشان میکنند...گاهی ریز میخندند.گاهی بلند.گاهی یواشکی اشک میریزند...دخترانی که اگر خوب دقت کنم،درون چشم شان،درون لحن صدایشان،از طرز دست کردن درون ِ موهایشان،لا به لای خنده ها و اشک هایشان میشود دوست داشتنی که موج میزند را دید...