تلخ همچون چای سرد

تلخ منم،چایی یخ که هیچکس ندارد هوسش را

تلخ همچون چای سرد

تلخ منم،چایی یخ که هیچکس ندارد هوسش را

رابرت برتون نوشت:"من از اندوه مینویسم که مشغول باشم و از اندوه حذر کنم"


از وقتی بلاگفا به بیماری حذف آرشیو دچار شد،بعد از شش سال او را ترک کردم و به اینجا پناه آوردم...
لینک کوتاه شده ی وبم برای بلاگفا:http://goo.gl/6rPCvr
کانال:@atiyeemirzaamiri
اینستاگرامم:atiyemirzaamiri
آدرس قبلیم:atiyee.blogfa.com

۲۱ مطلب در دی ۱۳۹۴ ثبت شده است

من آدم ترک کردن نیستم.آدم ترک کردن های موقتی..آدم ترک کردن هایی که یک روز هست یک روز نیست...یک روز میکَنَد یک روز میچسبد....من آدم اسباب کشی نیستم...هیچوقت قهرهای موقتی نکردم.همیشه یا بودم یا نبودم.همیشه یا قهر کردم برای همیشه یا بودم برای همیشه...بخاطر همین است که وقت هایی که از اصفهان جدا میشوم به مقصد ماندن در تهران،بغض میکنم..بخاطر همین است که الان که دارم میروم ترمینال به مقصد اصفهان حالم متلاطم است...متلاطمم مثل کسی که جزوه های امتحان فردایش را جایی دور،جایی خیلی دور جا گذاشته...

۲۹ دی ۹۴ ، ۱۱:۳۲
عطیه میرزاامیری

میدانید شادونه چیست؟خوردنی ریزی ست مثل نخودچی یا گندمک.خیلی ریزتر حتی.که وقتی میگذاری توی دهانت تنها میرود زیر یک دندان و تِق صدا میدهد.توی اصفهان ما آن را با برنجک مخلوط میکنیم و میخوریم...این توضیح ها بابت این بود که خیلی ها با این خوردنی آشنایی ندارند و من زمانیکه با خودم به خوابگاه بردم هم اتاقی هایم با چشمان گرد شده آنرا میدیدند...به هر حال چند دقیقه پیش که میخواستم بیایم توی اتاقم روی پله ها یک بسته ی کوچک دیدم که تویش همین شادونه ها بود.بسته را با خودم به اتاق آوردم و الان حدود چهل دقیقه است،همینطور که نشسته ام و مقاله میخوانم و تایپ میکنم یک مشت می اندازم بالا و از خرد شدن ذرات ریزی که زیر دندانم صدا میدهند لذت می برم.یک آن دیدم تمام بسته را خورده ام...به این فکر کردم که من دلم شادونه میخواست؟نه...گرسنه ام بود؟نه...صرفن برای اینکه دهنم بجنبد،هی دستم را داخل بسته اش کرده بودم و این دست درازی ام به سوی بسته عادت شده بود.شادونه ها الکی الکی تمام شدند.در صورتیکه اگر فردا شب همین موقع دلم خواست شان،نیستند....این ها را گفتم که ربطش بدهم به رابطه هایمان...که بگویم بیایید یکبار قبل از استارت رابطه ای به این فکر کنیم که من واقعا طرف مقابلم را دوست دارم؟که آیا این دوست خوبی میتواند برای من باشد؟...قبل از اینکه رابطه را شروع کنیم ، تکلیف خودمان را بدانیم و آنقدر روند این رابطه را طول ندهیم که بعدها،بعد از مدتی ک فکر کردیم این رابطه و این آدم،برای ما نیست،به احساسات و افکار طرف مقابلمان حمله شده باشد...عادت و تحمل کردن را کنار بگذاریم...عادت به هر روز احوال پرسی،هر روز پیام دادن،چند بار در هفته همدیگر را دیدن و... .بعد یکباره در این بین چیزی میرود زیر دندانمان و میفهمیم ما آدم ادامه دادن در این ارتباطات نیستیم...تهِ کیسه ی اعتماد طرف مقابل پاره شده...دیگر دست نندازید توی بسته ی اعتمادش...بعدها هروقتی به آن آدم احتیاج پیدا کردید و یا اگر از روی گردش زمانه عقلتان رشد کرد و فهمیدید که واقعا او را دوست داشتید،او دیگر نیست...هیچ وقت نیست...

۸ نظر ۲۶ دی ۹۴ ، ۲۳:۲۵
عطیه میرزاامیری

دختران غمگینی که گوشه ی دیوار،روی پله ها نشسته اند،سرشان پایین است و یواشکی با گوشی خود حرف میزنند و گاهی با موهایشان بازی میکنند...

دختران ِ شادی که توی راهرو راه میروند،با هیجان دست هایشان را بالا و پایین میکنند و برای مخاطب پشت گوشی شان چیزی را تعریف میکنند و گاهی بلند میخندند...

۲۵ دی ۹۴ ، ۲۲:۳۰
عطیه میرزاامیری

اولین باری که قرار بود بیاید دم دانشگاه اصفهان و او را ببینم به این فکر کرده بودم که چه حرف مشترکی داریم؟توی این ساعاتی که با او هستم چه چیزی برای گفتن دارم؟مبادا حوصله سر بر باشم؟مبادا سکوت حرف مشترک مان شود و برای شکستنش هی بپریم وسطش و بگوییم:"خب دیگه چه خبر؟"...آن روزها بچه بودم و او رویاهای مرا طی کرده بود...ایده آل های نوجوانی و اوایل جوانی ام را داشت...نویسنده بود.روزنامه نگار.محکم.مغرور.مَرد. ایتالیا هم رفته بود و به گمانم تمام دوستی ِ ما از ایتالیا رفتنش شروع شد.....دوستی ما توی همان روز شکل گرفت.همان روزی که سکوت بین مان نبود و تنها سوالی ک پرسیده نشد "دیگه چه خبر؟"بود...بعدترها بالای عالی قاپو به من راز گفت.بعدتر پشت تلفن ها و پیام هایمان...یکبار هم بزرگترین راز زندگی اش را توی فرودگاه،ساعت 11 شب برایم پیام کرد و بعد از آن سوار هواپیما شد،گوشی را خاموش کرد و از ایران رفت و من  را تا روزی که برگشت، در بهت گذاشت...بعد دامنه ی راز گویی هایمان زیاد شد...

من به سه نفر گفته ام"آدم امنی هستند"و اینجا اعتراف میکنم سه نفرشان مرا به گه خوردن انداختند،اما راستش مدام در دلم به تو میگویم"تو امنی.تو خیلی امنی"...من یکبار در زندگی ام به یک نفر گفتم:"رفیق"و بعد راه رفاقت اشتباهی رفت.اما راستش مدام فکر میکنم که تو "رفیقی"...من به خیلی از مجازی ها اعتماد کردم،طرح دوستی ریختم،خیلی هایشان که از قضا توی همین تهران ِ زیبای خراب شده بودند و بگذریم از اینکه یکدفعه همه شان مرا به شخصیت ِ پنهان ِپشت نوشته هایشان آگاه کردند و تناقض بین نوشته ها و شخصیت هایشان را به من فهماندند...بگذریم از اینکه تو توی تمام روزهای خاکستری کنارم بودی.بگذریم از اینکه دوستی را خیلی جاها برایم تمام کردی حتی از راه دور..بگذریم که  کیسه کیسه برایم کتاب می اوردی تا من هرز نگردم...بگذریم که میخواهی از من نویسنده در بیاوری!!!...بگذریم از اینکه  در عین گرفتاری هایت،با زنگ هایت،بااحوال پرسی هایت،با قرارهای دم فردوسی میبینمت،ساعت سه دم تجریش باش،بریم فلان کافه هه؟،به من فهماندی کار و بار و وقت نکردن و... از جانب هرکسی بهانه است...بگذریم از اینکه راحت میتوانم روبرویت بشینم و حرف بزنم.آنقدر حرف بزنم که شبش توی رختخواب بدون ِ گریه بخوابم.بدون استرس حرف بزنم...بگذریم از اینکه علاوه بر خیلی چیزهای باارزش دیگر، به من یاد دادی،صمیمیت را آهسته آهسته پیش ببرم...حالا با هم صمیمی شده ایم و از هرچیزی ک بگذرم نمیتوانم از امشب بگذرم...از امشبی ک زیر پلی بودیم که گیشا نبود.حافظ بود...ماه میخندید و من به این فکر میکردم که چه خوب است آدم رفیقی داشته باشد که پایه ی تمام دیوانه بازی هایش باشد و یکدفعه ای یادت بندازد که تو آرزوی ِ چیزی را داشته ای...حالا در کنار ِ تمام رازها،امشب هم رازی داریم...یک راز بزرگ که سنگینی اش بیشتر برای من است...امشب زیر پل ِ حافظ وقتی ماه میخندید...

موافقین ۱۵ مخالفین ۰ ۲۳ دی ۹۴ ، ۲۳:۱۹
عطیه میرزاامیری

از نوشته های بدون فکر:

دانشگاه سیم کارت مجانی میدهد...بچه ها با ذوق و شوق میروند در محل مربوطه و سیم کارت های ِ اعتباری ِ زرد را میگیرند.اینقدر شاد که انگار غرفه،بستنی شکلاتی و یا بُن مجانی ِ رفتن به کافه یا رستورانی را پخش میکند...همین الان،در همین لحظه که یکی از بچه ها در سوئیت داشت به مخاطبِ پشت ِ تلفنش میگفت که امروز سیم کارت اعتباری گرفته،به ذهنم خطور کرد که همینه!آرههه.همینه.میرم سیم کارت ِ اعتباری میگیرم و شماره ش رو به شونزده نفر بیشتر نمیدم...شونزده نفر را بصورت رندمی انتخاب کردم.و خب لازم نیست تمام این شونزده نفر آدم های نزدیک باشند.مثلا سه تا همکلاسی،دوتا دوست،دی جی،سه تا هم خانواده ام،خاله،امور فرهنگی دانشگاه،استاد مشاورم،...همین...که از شونزده نفر رندمی،به سمت 12 نفر کاهش یافت!!!میبینید من در زندگی ام به 12 نفر بیشتر احتیاج ندارم.12 نفر برایم مهم نیستند.مهم ِ درسی،مهم عاطفی،..چند روز است به این فکر میکنم که گاهی باید خودم را بتکانم.وقتی خودت را بتکانی آدم های خالص زندگی ات،از تو جدا نمی شوند و آدم های ناخالص تند تند،پشت ِ سرهم از روی سرت،شانه ات،دلت می افتند و تو سبک میشوی...آنقدر سبک که میتوانی پرواز کنی...چند روز است بعد از تمام این فکرها به این فکر میکنم چقدر الکی الکی آدم ها را دوست دارم،با آنها صمیمیت میکنم،حال و احوالشان را می پرسم،و انمیدانم این رفتارهایم از روی عادت است و رفع تکلیف یا از روی محبت...سنگین شده ام و امروز چهل دقیقه ورزش کرده ام و باز هم سنگین هستم...قلبم،ذهنم...کمی به نبودنم،به کم بودنم احتیاج است...بروم از سونیا بپرسم سیم کارتش را از کجا گرفته...

۲۱ دی ۹۴ ، ۲۰:۳۴
عطیه میرزاامیری

تجربه،اسمی ست که آدم ها روی شکست شان میگذارند...

برنارد شاو


از مقدمه ی کتابِ"شبانه ها"اثر ِ"کازوئو ایشی گورو"با ترجمه ی علی رضا کیوانی نژاد

۲۰ دی ۹۴ ، ۲۰:۴۸
عطیه میرزاامیری
ظرفیت اینو دارم که 365 بار دیگه این فیلم رو ببینم و از اینکه این همه دیر اقدام به دیدنش کردم تاسف بخورم و بره در صدر فیلمای مورد علاقه م...این فیلم ِ لعنتی ِ معرکه که سال های سالِ تنها با موزیکش عشق کرده بودم...


ماتیلدا:لئون فکر میکنم یه جورایی دارم عاشقت میشم.میدونی اولین بارمه
لئون:اگه تا حالا عاشق نشدی چطور میدونی که این عشقه؟
ماتیلدا:چون احساسش میکنم.
لئون:کجا؟
ماتیلدا:توی شکمم.(دستش رو میکشه رو شکمش)اینجا گرمه.همیشه اونجا مشکل داشتم و حالا برطرف شده.



۱۹ دی ۹۴ ، ۰۰:۳۲
عطیه میرزاامیری

روژان سری نوشت


بعد من نوشتم:

سر نارنجی ِ پاییز هم عشق لازم بود.آن وقتی که دخترها وسط پارک ملت،برگ هایِ زردِ بزرگ را جلوی صورتشان میگرفتند،لبخند میزدند و عکس میگرفتند و آن عکس میشد،عکس ِ فیس بوک و اینستا و تلگرام شان...سر ِ نارنجی ِ پاییزی که سوز میزد توی دماغمان و آکاردئون به دست ها وسط چهارراه مینواختند...سر ِ نارنجی ِ پاییز که باران زیاد آمد،هما روستا مُرد،شاعرها را به زندان انداختند،فرانسوی ها و سوری ها کشته شدند و عماد زنگ زد و خداحافظی کرد و دو هفته بعد به نیویورک رفت...پاییز رفت و حالا سر سیاهی ِ زمستان چقدر به عشق نیاز است.چقدر به عشق نیاز است حالا که دست هایم خشکی میزنند،ناخن هایم میشکند،جزوه هایم پاره میشود و موهایم میریزد...چقدر به عشق نیاز است حالا که حتی نور را در پستوی ِ خانه ها نهان کرده اند.حالا که رنگ ِ آبی عشق خاکستری ِ تیره شده است،حالا که پرنده ها کوچ میکنند،رفیق هایمان کوچ میکنند،محمد اینانلو کوچ کرد و برگ های ِ زرد خشک شده اند و کلاغ ها هم با درختان قهر کرده اند...ما جوانیم و اتفاقن خاکستری ِ قالب به ما نشسته است وقتی سگ دو میزنیم و بعد فقط زخمی میشویم،وقتی صدای خمپاره ها را هنوز میشنویم،وقتی در حال قهوه خوردن توی خیابان پسر بچه ای که باید سرکلاسِ درس باشد خودش را روی پایمان می اندازد تا کفش هایمان را واکس زند...خاکستری ِ قالب به ما نشسته و عشق از نسل ِ ما،از روزهای ما،از هوای ِ ما که با ماسک های فیلتر دار هم ریه هایمان را میسوزاند،فراری شده...حالا که اخبارهای اینجا و آنجا به ما دروغ میگویند،دکترها به ما رک خبر مرگ زودرس مان را میدهند،مجری بچه ها ممنوع التصویر میشوند،دوستانمان دوست نمیشوند،به عشق نیاز است...

که من پرنده میشوم.که دوست هایم را پاک کردم،که بی اعتماد و بی اعتقاد شدم،که بستنی های انبه دلم را میزنند،که سوز میزند توی چشمم و از چشم هایم اشک می آید،که ساعت نه شب زیر پل حکیم جیغ میزنم،که دختری ازروی پل رسالت خودش را پرت میکند پایین و میمیرد...حالا که بلدم ساز بزنم و سه تارم خیلی وقت است سیم سُلش پاره شده،حالا که صدای تیرها و تانک ها و بمب ها بلندتر از صدای گریه های ماست،حالا که روی زمین میخورم وشلوارم پاره میشود و سر زانوهایم زخمی میشود،حالا که وزنه ها به ما اضافه وزن مان را نشان میدهند،دوستان و فامیل های درجه یک مان پناهنده و مقیم میشوند،سفارت ها را آتش میزنند،حالا که صدای گریه هایم را،صدای فریادهایمان را کسی نمیشنوند.حالا که جای برنده ها عوض شد،پرنده میشوم...


۸ نظر ۱۷ دی ۹۴ ، ۲۲:۱۶
عطیه میرزاامیری

6

پسر بچه های ِ دبستانی که از مدرسه می آیند یا به مدرسه میروند،کوله هایشان روی دوششان سنگینی میکند و گاهن وزن کوله شان بیشتر از وزن خودشان است!پسر بچه های ِ دبستانی ِ کوله به دوشی که کلاه هایشان را تا نزدیک چشمانشان پایین آورده اند و گاهی سر شانه ی دوست شان میزنند و با همان وزنه ی سنگین شان میدوند...با خنده می دوند...

۱۷ دی ۹۴ ، ۱۰:۳۶
عطیه میرزاامیری

پرسید: از دست دادن چه شکلیِ؟

گفتم:بستگی داره.گاهی شبیه زلزله ست.هیچی مثل قبل نمیشه.گاهی هم مثل چایی میمونه ک سرد میشه.میتونی پاشی بری عوضش کنی.خرجش از جا پاشدنِ...

ولی طول میکشه بفهمی زلزله بوده یا چاییِ سرد شده...


+ال

۱۶ دی ۹۴ ، ۲۲:۱۷
عطیه میرزاامیری