تلخ همچون چای سرد

تلخ منم،چایی یخ که هیچکس ندارد هوسش را

تلخ همچون چای سرد

تلخ منم،چایی یخ که هیچکس ندارد هوسش را

رابرت برتون نوشت:"من از اندوه مینویسم که مشغول باشم و از اندوه حذر کنم"


از وقتی بلاگفا به بیماری حذف آرشیو دچار شد،بعد از شش سال او را ترک کردم و به اینجا پناه آوردم...
لینک کوتاه شده ی وبم برای بلاگفا:http://goo.gl/6rPCvr
کانال:@atiyeemirzaamiri
اینستاگرامم:atiyemirzaamiri
آدرس قبلیم:atiyee.blogfa.com

۱۰ مطلب در شهریور ۱۳۹۵ ثبت شده است

میخواستم بنویسم بلیط به مراکش یا هند و یا نایروبی و  حتی همین گرجستان کنار دستمان،میتواند در شب تولدم مرا خوشحال کند...چه میدانم حتی این هم میتواند خوشحالم کند که سال های دیگر اپلای کردنم جواب داده باشد...یا حتی توقعم را بیارم پایین و بگویم مقاله ای که از پایان نامه ام در می آورم ای اس ای چاپ کند و من هم به نوایی برسم...و یا حتی آخر ترم استادم سر شانه ام بزند و بگوید:برو فلان کشور برا کنفرانس مقاله ت!!!!....چیزهای کوچک و ریزتری هم میتواند خوشحالم کند.مثلا اینکه مانتوهای تنگم برایم گشاد شود یا چشمم را ببندم و ببینم بوت های موزی هفت سالگی ام را هنوز دارم...ولی خب میدانید همه ی این ها یک طرف،اگر شب موقع خواب مامان و بابا بیایند بزنند سر شانه ام و بگویند از داشتن تو خوشحالیم و یقینن تو مبارکی،قسم میخورم آن روز اولین روزی باشد که در روز تولدم گریه نمیکنم و خوشحالم و حتی خودم برای خودم جشن میگیرم...


+به جای تبریک برایم یک خط بنویسید...یه خط هرچقدر بی ربط....اگر تا همین لحظه خواننده ی خاموش بودید،از من بدتان می آید،دائم وبلاگم را چک میکنید یا هرچه ی هرچه یک خط و یا حتی بیشترترتر برایم بنویسید.....

۶۳ نظر ۳۱ شهریور ۹۵ ، ۲۱:۳۸
عطیه میرزاامیری

تا شونزده مهر فرصت دارید بلیط بگیرید و برید این نمایش را با بازی فوق العاده و حرفه ای پارسا پیروزفر ببینید...

اطلاعات بیشتر هم از خرید بلیط در سایت تیوال هست...

۲۹ شهریور ۹۵ ، ۱۱:۵۷
عطیه میرزاامیری

پانزده سالگی ام شبیه آدامس شیک بود که تنها قابلیتی که دارد این اسم که فقط اسم آدامس را ب دوش میکشد...دوستان زیادی داشتم.برای آدم های زیادی دوستی کردم.دایره ی ارتباطاتم زیاد بود.با بچه های هم دوره ای ام در تمام رشته ها دوست بودم.تولد خیلی هایشان را یادم بود و تبریک میگفتم.جشن تولد اکثرشان دعوت میشدم...دوست صمیمی یی داشتم که فکر میکردم درِآسمان باز شده و خدا وحی کرده هی عطیه دستت رو باز کن و بعد این دوست را انداخته در بغلم!...خیال میکردیم شبیه خواهریم...برای بیست سال ِ آینده ی مان برنامه میریختیم...یا باهم بودیم یا اگر هم نبودیم گزارش لحظه هایی که در نبود هم بودیم را به یکدیگر میدادیم...کیف و کفش سِت میخریدیم....بعدترها مغزمان جوانه زد و بزرگ شد...همه چیز متوقف شد...حالا در آستانه ی بیست و پنج سالگی ام،درست در الانی که این ها را مینویسم و جایی نشسته ام که تا دوسال پیش فکر نمیکردم زمانه این چنین بچرخد که روی تخت خوابگاه بشینم و بنویسم،رشد زیستیِ مغزم و یا انبوه تجربه هایم برایم تا حدودی معنی ِ دوستی و دوست بودن را روشن کرده اند...دیشب که دم در تماشاخانه ایرانشهر بخاطر من ایستاده بود، چراغِ سبزِ سمتِ چپ ِمغزم روشن شد...دوستی هرچه باشد،اگر دعوا و جنگ و قهرهای موقتی داشته باشد،اگر نامتعادلی در سلایق و عقاید داشته باشد،اگر ناهماهنگی در روش زندگی داشته باشد،اگر چپ باشی و راست باشد،هرچه باشد نباید در آن دزدی باشد...دزدی ِ اعتماد،احساسات،تکیه کلام ها،احترام و آرزوها...چاهار روز مانده به تولد بیست و پنج سالگی ام به عمق دوستی هایم فکر میکنم نه تعدادشان...همین چند نفر اندک ولی عمیق،برایم کافی ست...همین هایی که محرک خوشی هایند.محرک لبخندها.محرک ِ برآورده شدن آرزوها...

۲۸ شهریور ۹۵ ، ۱۱:۳۴
عطیه میرزاامیری

از نوشته های یهویی ِ بدون فکر:


نیستی و نبودنت شخم می اندازد در دلم.وقتی نیستی بند کیفم وسط خیابان کنده میشود و وسایلم پخش میشود،بند کفشم موقع پیاده شدن از تاکسی زیر پای دیگرم میرود و زمین میخورم.بند دلم هر ثانیه و هر لحظه پاره میشود،نیست میشود و من میانه ی تمام راه های رفته و نرفته می ایستم و بی اختیار دنبالت میگردم...نیستی و نبودنت را پرنده های محله هم فهمیده اند.بی خواب و خوراک شده اند.لب پنجره نمی آیند،آب و دانه ها را نوک نمیزنند و در پی خودکشی ،با گربه ها رفاقت میکنند...نیستی و نبودنت سنگ بزرگی شده که نشانه اش نزدن است.به هیچ خیابانی نمی رسم،ماشین ها وحشیانه بوق میزنند تا از وسط خیابان کنار روم ،درجه ی یخچال خراب میشود و غذاها فاسد و میانه ی تمام راه ها سر زانوها و نوک انگشتانم زخم میشوند...حالا که همه حواسشان در پی ِ مرگ کیارستمی و لخت شدن صدف طاهریان، است برگرد...حالا که هیچ امیدی حتی در برد و باخت آبی و قرمز نیست ،برگرد و مرا،گنجشک های حیاط را ،بند دلم را،راننده های عصبی را،امیدوار کن...بیا که هوا رو به سردی میرود و دست کش هایم گم شده...برگ ها رو به زردی میروند و راه رفتن رویشان صدای خِش خِش قشنگی میدهد...آفتاب روزها زودتر ترکمان میکند و شب در چشم برهم زدنی می آید و من از تنهایی در شب میترسم...بیا که مولانا هم چندین بار با سوز حرف دل مرا زده:"صبر و قرارم برده ای،ای میزبان زودتر بیا".."بیا بیا که مرا بی تو زندگانی نیست،ببین ببین که مرا بی تو چشم جیحونیست"...بیا که نامجو هم فریاد میزند: بیا بیا که نگارت شوم.بیا که نگارت شوم به طرفه سایم و تن را/بیا بیا به زیارت شوم بیا به زیارت شوم چو خسته‌ پایم و آه

۱۰ نظر ۲۷ شهریور ۹۵ ، ۰۰:۱۸
عطیه میرزاامیری
۲۵ شهریور ۹۵ ، ۱۱:۰۹
عطیه میرزاامیری

یک(امور فنی فیلم):

همین که فیلمی موسیقی متن ندارد یعنی کارگردان در احساسات شخصی شما دخالت نمیکند.به زورِ یک موسیقی شما را وادار به گریه،شک،ذوق،کنجکاوی،غم و شادی نمیکند.این اصلی ست که همیشه فرهادی در فیلم هایش رعایت میکند.دخالت نکردن در احساسات بیننده.که خب همین باعث میشود ما به قوی بودن فیلنامه و بازی بازیگران پی ببریم...صحنه ی نگاه التماس آمیز پیرمرد به عماد را بخاطر آورید و نگاه ترحم آمیز رعنا به پیرمرد و نگاه نفرت انگیز عماد را...

دو(انواع تجاوز):

در صحنه ای از فیلم ما میبینیم که عماد عقب تاکسی،کنار زنی نشسته است.زن به نشستن عماد_که هیچ ایرادی در نشستنش نیست_اعتراض میکند.ترس و اضطراب زن از لحن گفتاری اش مشخص است.عماد مرد محترمی ست،دستش را از پایش دراز نمیکند،اما زن ِ کنار ِ او نشسته در تاکسی، ترسیده.این نشان از چشم ترس بودن زن ها در جامعه دارد.نشان میدهد زن قبل تر در تاکسی ئی تجربه ی نفرت انگیزی از هم نشینی با یک مرد داشته و الان تجربه ی تلخ گذشته اش به بدبینی به مردهای غریبه ی ِ در تاکسی،سرایت کرده...نقطه ای که فرهادی دست روی آن گذاشته اتفاق مکرری ست که در جامعه، مدام در حال دیدن،شنیدن و تجربه کردنش هستیم.این سکانس نشان میدهد تجاوز صرفا همان تجاوزی که موضوع اصلی فیلم است نیست.تجاوز روانی نکته ی برجسته ی فیلم است...

سه(بخشش یا انتقام یا زهرچشم):

لازم نیست همیشه بعد از بلاهایی که به سرمان می آید،بعد از ظلم های مکرر، یقه مان را صاف کنیم،خودمان را بتکانیم،و تمام سعی مان را برای آدم خوبه بودن قصه،بکنیم.یک جاهایی نیاز به انتقام است و گاهی نیاز به یک شوک که فرد را متوجه اشتباهش کنیم.برداشت شخصی من پس از پایان فیلم این بود که فرهادی سعی کرد به مخاطب بفهماند انتقام با سیلی زدن فرق دارد.تکرار اشتباه با جلوگیری از اشتباه متقاوت است.و نقطه ی اوج این موضوع سیلی عماد به پیرمرد بود.و سکته ی پیرمرد که علتش را من اینطور برای خودم برداشت کردم که سکته ی از روی خجالت و شرمساری بود.فیلم، انتقام و آبرو بری را ترویج نکرد.در عوض نشان داد که تمام غیظ و نفرت را میتوان جور دیگری جبران کرد.و آن هم ترساندن و زهر چشم گرفتن تا جایی ست که پشیمانی را در چشم های فرد ببینیم...

آخر و اینکه (رعنا نام تمام زنان است):

گریه ی رعنا وسط تئاتر را به خاطر بیاورید.گریه ی از روی فوبیا.گریه ی از سر تحقیر.گریه ی از سر وحشت.گریه از نوع نگاه کردن مردی به او.گریه ای که لا به لایش از عماد میخواست یک جوری آرامَش کند و هیچ جوری آرام نمیشد.گریه ای که بی وقفه نه از چشمانش که از دلش می آمد...این گریه ی رعنا را نیمی بیشتر از زنان تجربه کرده اند...


۸ نظر ۱۹ شهریور ۹۵ ، ۱۱:۱۲
عطیه میرزاامیری

بدون هیچ ارفاق و یا اغراقی من به این انیمیشن نمره ی 20 رو میدم...بعد از ماتیلدای فیلم لئون،آملی،فیبی ِ سریال فرندز،مری و مکس رفتند جز شخصیت های دوست داشتنی من.مخصوصا مکس.مکس جذاب و خاص...

۱۶ شهریور ۹۵ ، ۱۸:۴۴
عطیه میرزاامیری

از نوشته ی یهویی

نهایت بلایی که یک هدست میتواند بر سر آدم بیاورد این است که گوش آدم را زخم،کر،کم شنوا کند و یا در نهایت یک وسطی افتاده باشد و پایی رویش رود و کف پا کمی درد بگیرد.و یا کمی فانتزی تر اینکه سیمش را بیندازی دور گردن کسی و پخ،آنرا خفه کنی.اما خب از عجایب روزگار اینکه به ناگه طی یک حرکت آکروباتیک چنان سیم هدست به صورتم خورد که در کمتر از آنی فکر کردم چشم هایم کور شدند.چیزی که هیچوقت از یک هدست انتظار نمیرود محکم و غیر عمد خوردن توی صورت است...میخواهم بگویم آدمیزاد هم همین مدلی است.به اندازه ی توانش به تو خوبی میکند ولی تمام انرژی و عقل و توانش را به کار میبرد تا حتی خارج از توانایی هایش هم به تو آسیب برساند!آسیبی خارج از توان او و بیرون از انتظار تو!.....

۶ نظر ۱۳ شهریور ۹۵ ، ۲۰:۳۹
عطیه میرزاامیری
۱۳ شهریور ۹۵ ، ۱۱:۰۹
عطیه میرزاامیری

به لبخندهای مهربانت.که همیشگی باشد:

پیرهن قرمز یک دستش را با دامن سورمه ای اش ست کرد.خودش را در آینه دید زد و اولین لبخند را به خودش زد.راضی به سمت چوب لباسی ِ کنار در رفت.کلاهش را برداشت و از خانه خارج شد.دوچرخه اش را از کنار ِ درخت آزاد کرد و راه افتاد.باد زیر موهایش زد و او دومین لبخندش را به سالیوان زد.باد موهای طلایی اش را میرقصاند.الکس را نبش پست دید.برایش دست بلند کرد و لبخند زد.موهایش یک دست پرواز میکردند.دلش همراه لبش میخندید.لبخند چهارمش را برای باغبان خانه ی جولیا فرستاد...آن روز برای همه سوغات داشت...نذر کرده بود اگر از نامزدش شرمن،که سه روز بعد از نامزدی شان به جنگ رفته بود،خبری برسد،با دوچرخه اش دور شهر راه بیفتد و به همه ی مردم لبخند هدیه کند.... شرمن قبل از کشته شدن به رفیقش وصیت کرده بود هرماه برای ناتالی یک نامه همراه با یکی از دکمه های پیرهنش،پست کند...ناتالی تنها تا شش ماه بعد خندید...


+این نوشته ی یهویی با شنیدن یک موسیقی بی کلام،ناخودآگاه در ذهن من،تداعی شد...

۱۲ نظر ۰۴ شهریور ۹۵ ، ۲۲:۵۶
عطیه میرزاامیری