تلخ همچون چای سرد

تلخ منم،چایی یخ که هیچکس ندارد هوسش را

تلخ همچون چای سرد

تلخ منم،چایی یخ که هیچکس ندارد هوسش را

رابرت برتون نوشت:"من از اندوه مینویسم که مشغول باشم و از اندوه حذر کنم"


از وقتی بلاگفا به بیماری حذف آرشیو دچار شد،بعد از شش سال او را ترک کردم و به اینجا پناه آوردم...
لینک کوتاه شده ی وبم برای بلاگفا:http://goo.gl/6rPCvr

آدرس قبلیم:atiyee.blogfa.com

۱۸ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «نامه ی بی تمبر» ثبت شده است

در آستانه‌ی روز جهانی زن و میان خیل تبریکات و نصایح و وعده وعیدهایی که به زنان داده می‌شود لازم دانستم به عنوان دختری که در جامعه‌ی مدرن اما نه چندان دانای امروزی زندگی می‌کنم، یک نکته‌ی بسیار مهم که ذهنم را درگیر کرده و می‌دانم دختران و زنان امروزی از آن غافل هستند را به سمع شما برسانم.
یک: اگر به اطرافتان دقت کنید متوجه می‌شوید دختران و زنان دور و برتان را دو دسته بیشتر تشکیل نمی‌دهند. کسانی که دوز خودشیفتگی‌شان بالا زده و خود را روی بوم آسمان می‌بینند و به بقیه، حتی هم جنسان خود به چشم یک نوکر نگاه می‌کنند یا زنانی که از آن طرف بوم افتاده‌اند و خودشان را در قعر زمین می‌بینند. نگاهی گذرا به صفحات پربازدید رنگی اینستاگرام بیندازید. دخترانی که برای دیده شدن حاضرند هرعکسی از خود را در ملا عام بگذارند، طالب لایک دیگران هستند، از خصوصی‌ترین صحنه‌های زندگی‌شان عکس می‌گذارند، دابسمش درست می‌کنند، به واسطه‌ی شرایط شغلی و پول پدرشان احترام گدایی می‌کنند و... . فاجعه را زمانی درک کردم که چندی پیش در صفحه‌ای پربازدید کپشنی خواندم مبنی بر اینکه بیایید خودمان  را تحویل بگیریم و قربان صدقه‌ی خود برویم. بعد ادمین پیج شروع کرده بود با الفاظ عروسکی و کودکانه قربان خودش رفته بود. من از خواندن چنین پیامی مور مورم شد و برایم سوال پیش آمد چه به روز ما آمده که افراد دیگر زیر همان پست قربان شخص مذبور رفته‌اند؟ رابطه‌ی خونی، پیوند دوستی، مهربانی دراز مدت عمیق و یا چه چیزی در آن فرد دیده‌اند که می‌آیند برایش جامه می‌درند و وقت خود را برای نوشتن "ای جون دلم قشنگ مهربونم که اینقدر موفقی!!!" می‌کنند؟ خنده‌دار است. اجتماع دو جامعه‌ی خودشیفته و بدون عزت نفس در یک قاب. گدایی محبت و تاجر مهرهای تقلبی مجازی.
دو: برای همه‌ی ما پیش آمده که گاهی چشم باز می‌کنیم و ناخواسته گرفتار یک رابطه‌ی عاطفی می‌شویم. با یک دو دوتا، چهارتا کردن می‌توانیم بفهمیم این رابطه، مسموم است. باید هرچه زودتر خودمان را جمع کنیم و لباس‌مان را بتکانیم و زندگی نرمال خود را از سر بگیریم. می‌فهمیم، متوجه مسمومیت رابطه می‌شویم اما باز هم ادامه می‌دهیم. چرا؟ چون خودمان را لایق هرکسی می‌دانیم. اگر در رابطه سرکوفت بشنویم، تحقیر شویم، متلک بشنویم و هرچیز دیگری که خود واقعی ما را زیر سوال ببرد، کوتاه نمی‌آییم. خودمان را در عشق بی‌پناه می‌دانیم و برای خلاصی از این بی‌پناهی هر شرایطی را تحمل می‌کنیم. چون قبل از اینکه ما را به دوست داشتن دیگران امر کنند، دوست داشتن خودمان را یادمان نداده‌اند. به ما نگفته‌اند عزت نفس یک زن همه چیز اوست. همین عزت نفس است که برای او احترام می‌آورد، سلامت روح و حتی جسم می‌آورد، دلخوشی‌های بزرگ و کوچک می‌آورد و در کل جامعه‌ی زیباتر را برای همه عرضه می‌کند.
سه: در تمام مراحل درمانی در روان تحلیل‌گری، روان شناس به گذشته‌ی فرد می‌پردازد. بعد گذشته را وصل می‌کند به اولین ارتباط فرد در کودکی با اولین مراقبان او که می‌شود پدر و مادر. اما از آن‌جایی که بیشترین وقت کودک با مادرش گذرانده می‌شود، بیشترین تمرکز هم روی رابطه کودک و مادر است. می‌بینید؟ نقش پررنگ یک مادر نه تنها در یک فرد بلکه در یک جامعه تاثیر گذار است. حالا تصور کنید مادری با تمام خلاءهای روحی و روانی، با تمام کاستی‌هایی که در علم دارد، با تمام زخم‌های چرکی که هنوز روی بدنه‌ی روحش است، می‌خواهد کودکی را بزرگ کند. اشتباه بزرگ کردن کودک نه تنها ظلم به خود اوست، بلکه ستمی ناروا به کل جامعه است. قبل از هرگونه اقدام برای برقرای یک رابطه‌ی عاطفی با کسی، کمی به خودشناسی برسیم. به این فکر کنیم زن بودن زیباترین لطف خدا بوده. تحقیر خودمان به دست خودمان را متوقف کنیم. عزت نفس خود را بالا ببریم. خودمان را مستحق هر دردی ندانیم. در جامعه‌ای که به اندازه‌ی کافی به زن بودن‌مان خرده می‌گیرد، خودمان، تنها خودمان کمی خود را در آغوش بکشیم.

۵ نظر ۱۷ اسفند ۹۶ ، ۱۲:۵۲
عطیه میرزاامیری

.

هامون!

همیشه برایم سوال بوده ترک شدن دردناک تر است یا ترک کردن؟

ترک که میشوی دلت ترک برمیدارد و ترک که میکنی به مغز استخوانت رسیده که میگذاری و میگذری.

در تقلای آدمی بودن چقدر همه مان ترک میشویم و به ازایش ترک میکنیم.

هامون! گفته بودم اولین باری که یکی از دندان هایم افتاد، در دستم گرفتمش و برای فقدانش گریه کردم؟!

من بعدش دندان هایم دانه دانه افتادند و دانه دانه جایشان سبز شد. اما من هنوز به قصه ی خلاءها و پرشدن ها عادت نکردم.

هامون! کاش به جای شنا و سوارکاری و تیراندازی، تاکید شده بود دل بستن و دل کندن را یادمان دهند.

دلم گرفته هامون؛ از عضوی که عصب ندارد اما عصب کش است!

۵ نظر ۰۸ آبان ۹۶ ، ۲۰:۴۹
عطیه میرزاامیری

چاهارسال پیش که روحانی را به عنوان رئیس جمهور معرفی کردند، این نامه را نوشتم. آن موقع دانشجوی دوران کارشناسی بودم و هنوز از سیاست چیزی نمی‌دانستم. حتی رای هم ندادم. الان هم از سیاست چیزی نمی‌دانم اما لااقل امروز توقعاتم از رئیس جمهور مملکتم معقول‌تر شده... متن نامه‌ی چاهار سال پیش را اینجا می‌گذارم...


برسد به دست رئیس جمهور خوش خنده ی مُعَمَم مان!

سلام اقایِ دکترِ حقوق خوانده یِ انگلیس تحصیل کرده!

از دیروز شما به عنوان رئیس جمهور منتخب مردمی ایران تعیین شدید و مردم بعد از چهار سال یا شاید هم بیشتر خندیدند.خب این خنده ناشی از امید است.میبینید اقای رئیس جمهور،امید. واژه ای که چند سالی میشود تار عنکبوت به خود گرفته است.حتی شما سری به ثبت احوال هم بزنید متوجه میشوید که خیلی وقت است که کسی اسم پسرش را امید نگذاشته است.اینکه چطور شد که این ناامیدی رخنه کرد در خون ما جماعت ایرانی بماند.من وبلاگم را دوست دارم و دلم نمیخواهد فیلتر شود.

بله جناب دکتر داشتم میگفتم.حالا که قرار است چهار سال شما برای ما سروری کنید مردم دارند میخندند،مردم حالا لباس شاد بنفش به تن میکنند.الحق و الانصاف هم بنفش رنگ قشنگی ست و باید به سلیقه تان احسنت گفت.ولی شما بیایید مردانگی را در کمال مردی تان بجا آورید و این لباس های بنفش ما را تبدیل به لباس عزای سیاه نکنید... این مردمی که من میشناسم نه میخواهند یک شبه اینجا تبدیل به سوئیس شود و نه خواهان این‌ند که از شدت کاهش تورم هرشب نان و کباب بخورند.به خدا این زن هایی که من از قشرشان هستم نه استخر روباز وسط میدان اصلی شهر میخواهند و نه دلشان میخواهد قیمت لوازم آرایشی شان کمتر شود.این نسل جوانی که خودم هم مثل آن ها هستم نه سودای رئیس شدن دارند و نه تب مدیریت...ما نسل جوان،ما زن ها،ما ایرانی ها،ما مردم قشر متوسط جامعه میخواهیم دیده شویم.میخواهیم لابه‌لای قیمت دلار و طلا پنهان‌مان نکنید.میخواهیم در بازارها بخندیم نه اینکه با دیدن اتیکت قیمت‌ها سنگ‌کوب شویم.می‌خواهیم در دانشگاه راحت نشریه بزنیم بدون اینکه شب ها کابوس مسئولین محترم حراست را ببینیم...ما می‌خواهیم نیازمندی‌های‌مان پر از اگهی استخدام شود بدون زدن این تیتر:با چهل سال سابقه ی کار!!!!...ما دلمان می‌خواهد در مصاحبه ی استخدام وآزمون دکترامان صادق باشیم و بعد به صداقت مان امتیاز بدهند.

اقای روحانی ِروحانی مرد و مردانه مگر همه چیز ما ملی ست که حالا ناغافل اینترنت مان هم ملی شود.؟؟!!!ما چوب همین بستنی مهین هایمان هم واراداتی ست.

آقا بیا مردانگی کن و نگذار بچه ها ی بعد از ما قربانی جنگ نرم شوند...

ما فقط می‌خواهیم پدران کارمند و کارگر و دبیر و روزنامه‌فروش و راننده‌مان از شدت شرمندگی ما و مادران‌مان شب‌ها دیر به خانه نیایند تا چشم‌شان به چشم‌مان نیفتد و صبح‌های خروس خوان بدون صبحانه از خانه بیرون نزنند و هرماه اضافه کار نایستند و موقع پول تو جیبی خواستن حرف تو حرف نیاورند...

ما نه می‌خواهیم وارادات الکل به کشورمان راحت شود و نه میخواهیم راه به راه بورسیه‌مان جور شود تا فرار مغزها بشویم.ما می‌خواهیم رشته ی مورد علاقه‌مان  را بخوانیم بدون اینکه بگویند:این رشته شغل ندارد،این رشته آینده ندارد،این رشته داوطلب دختر یا داوطلب پسر نمیگیرد!!!

جناب حسن روحانی لطفا اصلاحات و فرمایشات تان هم مثل اسم تان باشد...حسن...

والسلام.

عطیه میرزاامیری

بیست و ششم خرداد ماه یک هزار و سیصد و نود و دو

و ایضا:
 سی اردیبهشت هزار و سیصد و نود وشش

 

 

۷ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۳۰ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۳:۴۶
عطیه میرزاامیری

دیشب لینک پیام ناشناس را در کانالم گذاشتم و خواستم از" قوی‌ترین مُسکِنی که وقت‌های پریشانی به سراغش می‌روند "برایم بنویسند...در بین همه ی پیام‌‎ها یکی شان خیلی حس خوبی داشت.با اینکه کمی لطفش غلو شده بود اما دلم را به حال خوشش گره زد و باعث شد از ته دلم نفس عمیق بکشم، لبخند بزنم و یک آخیش بگویم...

#پیام_ناشناس
سلام! وقتی 15 سالم بود اومدم بلاگفا و برات نوشتم که وای تو خیلی خوبی و خوب مینویسی و با همه فرق داری و و و...میدونی عطیه میرزا امیری آرزوم بود دوستت بشم اما هیچوقت نشدم، فک میکردم اگه برات روزه ی سکوت بشکنم و هرچند وقت یه بار بیام برات بگم که اهاااای من خواننده ی ناشناستم نمیای باهام دوست شی؟ آهای حداقل منو دوست داشته باش؟ خب حداقل به دوستای خفن نویسندت بگو منو بشناسن!!!هر بار با فکر کردن به اینکه اینجوری دوستت میشم و منم جزئی از شماها میشم اومدم بهت ابراز احساسات کردم شونزده سالم که شد تو اینستا میمردم برات تمام دوستات رو حفظ شدم تمام نوشته هات رو حفظ شدم دوتا نینوچکا ها که یکیشونم اتفاقا عین من اهوازیه! وای چه ذوقی کردم وقتی دیدم ما اهوازی ها هم میتونیم خاص باشیم! چه ذوقی کردم وقتی دیدم همه ی دخترای اهواز پشت ماتیک قایم نشدن!!زیتا رو که دیدم فهمیدم عه حتی منی که پشت ماتیک قایم میشم هم میتونم بنویسم و خاص بشم! منم میتونم درون قشنگ بشم عین شماها! نیکولای ابی، خرمالوی سیاه، وای عکس های شیوا من با شما ها بزرگ شدم، من شدم یه دختر 16_17 ساله که با همه ی هفده ساله های دنیا فرق داشت با همه ی دوستاش فرق داشت چون شبیه شماها شده بود بدون اینکه حتی یک لحظه داشته باشتون! عطیه، عطیه میرزا امیری، که آرزوی اینو داشتی که بری شهر بازی پشمک بگیری بخوری عطیه ای که مامانت به بهانه ی شیرینی یزدی برات پشمک نخرید عطیه ی اعتکاف رفته ای که سال بعدش بخاطر اون سه روز خواستی تمام این سه روز رو اشک بریزی عطیه ی کیش رفته عطیه ی مریض شده توی مشهد عطیه ی تهرانی شده عطیه ی غر غروی امروز، عطیه تو منو نویسنده کردی :)تمام دوستات به کنار تمام عکساتون به کنار اما اینو بدون من به تقلید از قلم تو شدم نویسنده! چند ماه دیگه هیژده سالم میشه قانونی میشم و این چند ماه هی میشنوم که بهم میگن توروخدا کتاب بنویس :)عطیه میفهمی!!!! از من میخوان کتاب بنویسم! تو منو به اینجا رسوندی اگه تو نبودی من هیچوقت برا استاد فیزیکم وقتی که دلشو غم برداشته فریدون مشیری نمیخوندم اگه تو نبودی استاد محبوبم عاشق روحیه لطیفم نمیشد،  اگه تو نبودی من این همه شعر و شاعر رو از کجا بلد بودم؟ تو منو به دنیای ادبیات متولد کردی تو ممنون که این همه قشنگی بهم یاد دادی فهمیدی؟ وقتی ناراحتم مینویسم! نیرویی که تو به من ذره ذره یادش دادی، نوشتن!
حالا صد بار دیگه هم منو یادت بره مشکلی نیست چون من دیگه هیچوقت خودمو بهت معرفی نمیکنم مگر اینکه یه روزی وسط تهران یا اصفهان ببینمت و حمله کنم به سمتت (اشک)


۸ نظر ۰۳ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۰:۵۷
عطیه میرزاامیری

یکباری هم نشستم به غرغر که حالم از سلبریتی های اینستاگرام بهم میخورد.که با عکسای تیشان فیشان شان و یک شاتر زدن برای فلان کمپانی ها کلی پول میگیرند.بعد هم دوستم سند آورد که فلانی با یک تبلیغ بیشتر از یک میلیون تومان پول میگیرد.چرا؟چون سبک زندگی کول و رنگی اش را دائم در معرض نمایش میگذارد و مردم هم که عقلشان در چشم شان است...بعد هم نشستیم چندتایی به این فکر کردیم چه کار کنیم با یک شاتر زدن پول جمع کنیم و کنار تعداد فالورهایمان یک K بیاید!از خرید گربه گرفته تا آبی کردن موهایمان طرح ریختیم و بعد...خب این ها در حد حرف و مزاح و فروکش شدن خشم مان بود...بعدترش نشستم به فکر کردن که من از چند سال پیش تا به حال در گوشه گوشه ی فضای مجازی در حال گشت و گذار بوده ام.اما راستش را بخواهید امن ترین و خاص ترین نقطه ی همین فضای کور مجازی، وبلاگ نویسی بوده!راحت و خودمانی بگویم که هر روانی یی سرش را زیر ننداخته و بیاید وبلاگ بنویسید و مهمتر از همه نوشتنش تداوم داشته باشد.که خب الان شاید بگویید چرا شده!(حتی بگویید عطیه تو هم سلامت روان نداری!!!)ولی بیایید قبول کنیم کسی که بیمار است گاهی از نوشته هایش بیماری اش عیان شده.نوشته ها بیشتر از عکس ها ما را به آدم ها وصل میکند.همین است که ما طرفدار فلان نویسنده ایم.برای رمان جدید موراکامی صف میکشیم و برای هدایت نقد مینویسیم.همین است که دوستان وبلاگ نویسمان، دوست صمیمی و یا حتی همسرمان می شوند.همین است که خوشحال کردن همدیگر را بیشتر از بقیه ای که نوشته هایمان را نخوانده اند،بلدیم...من نیم بیشتری از خوشحالی های روزمره ام را مدیون نوشتن هستم.نوشتنی که در دبیرستان مرا محبوب کرد و نفر اول مسابقات نگارشی می شدم.نوشتنی که سال های دانشگاه وارد فاز وبلاگ نویسی شد و نتیجه اش دوستی با آدم های مهربان شد .نوشتنی که دنیا را برایم آرام تر کرد.عصبانیت ها را برایم راحت تر خاموش کرد و شادی ها را ماندگار تر...

حالا که روزهای آخر سال است آمدم که از همه ی همه ی همه تان تشکر کنم.چه کسانی که سوژه ی مزخرف نویسی کانال هایشان شدم،چه کسانی که مسخره ام کردند و میکنند،چه کسانی که خاموش و خنثی از میان نوشته هایم گذشتند و چه کسانی که لطف شان خیلی خیلی بیشتر از لیاقت من بوده و است.از ته دلم،آنجایی که معدن عشق و تشکر و خوبی ست از همه تان و بودن تان مچکرم.(اما خب راستش، تشکر برای همه تان یک شکل نیست)...

پی نوشت:فرزانه عباس پور عزیز!ممنون که به خواسته ی کمتر از ده دقیقه ای من توجه کردی.وقتی که نوشته بودم دلم نامه میخواهد و پیگیر آدرسم شدی و امشب،دقیقا شبی که انتظار هیچ پست و بسته و حتی شادی یی نداشتم،نامه ات را همراه با کلی یادگاری و مهربانی برایم فرستادی. .قطعا قلبت آنقدر نور دارد که روز تولدت این چنین آدم ها را خوشحال میکنی و یادم آوردی هنوز هم می توانم امیدم را نسبت به خوبی از دست ندهم...تولدت آنقدر مبارک که خدا همه از خلق کردنت شاد باشد...

۳۵ نظر ۲۰ اسفند ۹۵ ، ۲۳:۰۸
عطیه میرزاامیری

مقدمه:

باور کنید خوشحال کردن آدم ها سخت نیست اما ما در محبت کردن خساست میکنیم.زورمان می آید کسی را خوشحال کنیم.دستمان نمی رود حتی با دادن شکلاتی،لبخندی،بوسه ای یواشکی و یا دادن هرحس خوبی به یک نفر، به او یادآوری کنیم که برایمان مهم است...به نظرم نوع محبت کردن آدم ها به همدیگر مهم نیست که ذات همه شان خوبی و نشر مهربانی ست.اما اگر کسی را در اطرافتان دارید که در خوبی کردن خساست نمی کند بی شک بدانید که از خوشبخت های دنیا هستید...

بیان مسئله:

الان یک ماه هست که کلاسی که قبل از کلاس من تشکیل میشود،کلاس اوست.من مشتاقانه قبل کلاسم منتظر او می مانم و او با خنده بعد از کلاسش می آید من را بغل می کند و باهم یه گپ کوتاه می زنیم.بعد من میروم سرکلاس و او می رود خانه.هفته ای دوبار این اتفاق می افتد و این انگیزه ی من را برای رفتن به کلاس چند برابر میکند.اینکه از لابه لای جمعیتی که از آموزشگاه خارج می شوند چشم بدوزی به آدم ها و از بین شان کسی که باید را ببینی...دیروز قبل از کلاس برایش پیام داده بودم که بی حوصله ام و فهمیده بود حالم خوب نیست.نه دلداری الکی داده بود،نه دعوایم کرد و نه دلش سوخت...از کلاس که بیرون آمد بعد از اینکه بغلم کرد یک خودکار خنگ ِ بامزه و یک تکه کاغذ گذاشت توی دستم و گفت:خواستم خوشحالت کنم...همین.من؟از چشمانم قلب فوران کرده بود...

نتیجه گیری:

نیلوفر را دوست دارم.چون محبت کردن بلد است.چون محبتش نه از روی دلسوزی ست و نه پاچه خواری.چون باهوش است و می داند چطور آدم ها را خوشحال کند.با خوشحال شدن هرکسی خودش هم خوشحال میشود.مهربان است و مهربانی اش فیلتر ندارد.بدِ کسی را نمیخواهد.عصبانیتش ترسناک نیست.قهر کردنش وحشتناک نیست...پیامبر بودن به گمانم غیر از این نیست.که مهربان است و مهربانی اش را نشر میدهد.در محبت کردن خساست نمی کند......برای اثبات تمام حرف هایم کافی ست یکبار اتفاقی در خیابان او را ببینید...

کلمات کلیدی:

دوستتدارم.توبهترین_اتفاق_نودوپنج _من _بودی.نیلوفر.نیل.نیکولا.


۹ نظر ۱۲ اسفند ۹۵ ، ۱۳:۱۲
عطیه میرزاامیری
از نوشته های ِ یهویی:

دلم برایت تنگ شده و این دلتنگی انکار نشدنی ست.انقدر که از تنگی ِ دلم به چشم هایم فشار می آید و اشک هایم بدون هیچ قرار و هماهنگی یی ناگهان سرازیر میشود.دلم تنگ شده و با زبان ِ دهان نمیخوانمت که دلتنگی مرا لال میکند.که دلتنگی مرا پیر میکند.که دلتنگی مرا از هر سو میکشاند طرف خودش،در آغوشم میکشد و ناگهان نیست میشوم...دلم برایت تنگ شده و تنهایی ام غیر قابل انکار است.صدایت میزنم و هیچ جوابی نمیشنوم.نگاهت میکنم و تو را نمی بینم.دلم له شده.این وسط هیچ راهی نیست که باید پرواز کرد برای دیدنت...بیا لحظه ای بیخیال خراب کاری ها شویم.بیخیال تجاوزهای ِ شوکه کننده.بیخیال اخبار جنگ و خمپاره ها.بیخیال آمار افزاینده ی بندهای زندان ها.بیخیال مرگ و میرها.مرا صدا کن تا اسم من هم جز آمار مرگ و میرها و جنگ زده ها نرفته است.لحظه ای.نیم نگاهی...


۵ نظر ۲۹ مهر ۹۵ ، ۱۱:۱۲
عطیه میرزاامیری


من فکر میکنم بزرگترین دردها تنها،سرطان و غده های بدخیم و ام اس و بیماری های نادر خونی و مادرزادی نیست.این نیست که ناگهان سرت میانه ی خیابان گیج رود و ناگهان زمین بخوری و یا در جشن فارغ التحصیلی ات زمانیکه با دوستانت میخندی ناگهان دچار حمله ی صرع شوی.وحشتناک ترین درد تنها سیلی خوردن از کسی که دوستش داری نیست.دردهای شخصی زیادی وجود دارد که در گوشه و کنار زندگی مان و چه بسا در بطن زندگی به آن برخورده ایم.نداشتن لاله ی گوش،سکته هایی که باعث فلج شدن میشود،تصادف هایی که باعث نابودی حافظه ی بلند مدت شده اند و غیره و غیره...دردهای زیادی در دنیا وجود دارد که یکی از آنها "شرمندگی"ست.شرمندگی درد کشنده ایست که مایع "خجالتش"ممکن است انسان را آرام آرام از پا درآورد...و خب بگذارید برایتان بگویم که لایق این هستم که امروز جرعه ای از این مایع را بنوشم و چندین قدم ب مرگ نزدیک شده باشم...

موافقین ۱۰ مخالفین ۰ ۲۴ مهر ۹۵ ، ۱۴:۴۶
عطیه میرزاامیری

پانزده سالگی ام شبیه آدامس شیک بود که تنها قابلیتی که دارد این اسم که فقط اسم آدامس را ب دوش میکشد...دوستان زیادی داشتم.برای آدم های زیادی دوستی کردم.دایره ی ارتباطاتم زیاد بود.با بچه های هم دوره ای ام در تمام رشته ها دوست بودم.تولد خیلی هایشان را یادم بود و تبریک میگفتم.جشن تولد اکثرشان دعوت میشدم...دوست صمیمی یی داشتم که فکر میکردم درِآسمان باز شده و خدا وحی کرده هی عطیه دستت رو باز کن و بعد این دوست را انداخته در بغلم!...خیال میکردیم شبیه خواهریم...برای بیست سال ِ آینده ی مان برنامه میریختیم...یا باهم بودیم یا اگر هم نبودیم گزارش لحظه هایی که در نبود هم بودیم را به یکدیگر میدادیم...کیف و کفش سِت میخریدیم....بعدترها مغزمان جوانه زد و بزرگ شد...همه چیز متوقف شد...حالا در آستانه ی بیست و پنج سالگی ام،درست در الانی که این ها را مینویسم و جایی نشسته ام که تا دوسال پیش فکر نمیکردم زمانه این چنین بچرخد که روی تخت خوابگاه بشینم و بنویسم،رشد زیستیِ مغزم و یا انبوه تجربه هایم برایم تا حدودی معنی ِ دوستی و دوست بودن را روشن کرده اند...دیشب که دم در تماشاخانه ایرانشهر بخاطر من ایستاده بود، چراغِ سبزِ سمتِ چپ ِمغزم روشن شد...دوستی هرچه باشد،اگر دعوا و جنگ و قهرهای موقتی داشته باشد،اگر نامتعادلی در سلایق و عقاید داشته باشد،اگر ناهماهنگی در روش زندگی داشته باشد،اگر چپ باشی و راست باشد،هرچه باشد نباید در آن دزدی باشد...دزدی ِ اعتماد،احساسات،تکیه کلام ها،احترام و آرزوها...چاهار روز مانده به تولد بیست و پنج سالگی ام به عمق دوستی هایم فکر میکنم نه تعدادشان...همین چند نفر اندک ولی عمیق،برایم کافی ست...همین هایی که محرک خوشی هایند.محرک لبخندها.محرک ِ برآورده شدن آرزوها...

۲۸ شهریور ۹۵ ، ۱۱:۳۴
عطیه میرزاامیری

به لبخندهای مهربانت.که همیشگی باشد:

پیرهن قرمز یک دستش را با دامن سورمه ای اش ست کرد.خودش را در آینه دید زد و اولین لبخند را به خودش زد.راضی به سمت چوب لباسی ِ کنار در رفت.کلاهش را برداشت و از خانه خارج شد.دوچرخه اش را از کنار ِ درخت آزاد کرد و راه افتاد.باد زیر موهایش زد و او دومین لبخندش را به سالیوان زد.باد موهای طلایی اش را میرقصاند.الکس را نبش پست دید.برایش دست بلند کرد و لبخند زد.موهایش یک دست پرواز میکردند.دلش همراه لبش میخندید.لبخند چهارمش را برای باغبان خانه ی جولیا فرستاد...آن روز برای همه سوغات داشت...نذر کرده بود اگر از نامزدش شرمن،که سه روز بعد از نامزدی شان به جنگ رفته بود،خبری برسد،با دوچرخه اش دور شهر راه بیفتد و به همه ی مردم لبخند هدیه کند.... شرمن قبل از کشته شدن به رفیقش وصیت کرده بود هرماه برای ناتالی یک نامه همراه با یکی از دکمه های پیرهنش،پست کند...ناتالی تنها تا شش ماه بعد خندید...


+این نوشته ی یهویی با شنیدن یک موسیقی بی کلام،ناخودآگاه در ذهن من،تداعی شد...

۱۲ نظر ۰۴ شهریور ۹۵ ، ۲۲:۵۶
عطیه میرزاامیری