تلخ همچون چای سرد

تلخ منم،چایی یخ که هیچکس ندارد هوسش را

تلخ همچون چای سرد

تلخ منم،چایی یخ که هیچکس ندارد هوسش را

رابرت برتون نوشت:"من از اندوه مینویسم که مشغول باشم و از اندوه حذر کنم"


از وقتی بلاگفا به بیماری حذف آرشیو دچار شد،بعد از شش سال او را ترک کردم و به اینجا پناه آوردم...
لینک کوتاه شده ی وبم برای بلاگفا:http://goo.gl/6rPCvr

آدرس قبلیم:atiyee.blogfa.com

۱۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «نامه ی بی تمبر» ثبت شده است

از نوشته های ِ یهویی:

دلم برایت تنگ شده و این دلتنگی انکار نشدنی ست.انقدر که از تنگی ِ دلم به چشم هایم فشار می آید و اشک هایم بدون هیچ قرار و هماهنگی یی ناگهان سرازیر میشود.دلم تنگ شده و با زبان ِ دهان نمیخوانمت که دلتنگی مرا لال میکند.که دلتنگی مرا پیر میکند.که دلتنگی مرا از هر سو میکشاند طرف خودش،در آغوشم میکشد و ناگهان نیست میشوم...دلم برایت تنگ شده و تنهایی ام غیر قابل انکار است.صدایت میزنم و هیچ جوابی نمیشنوم.نگاهت میکنم و تو را نمی بینم.دلم له شده.این وسط هیچ راهی نیست که باید پرواز کرد برای دیدنت...بیا لحظه ای بیخیال خراب کاری ها شویم.بیخیال تجاوزهای ِ شوکه کننده.بیخیال اخبار جنگ و خمپاره ها.بیخیال آمار افزاینده ی بندهای زندان ها.بیخیال مرگ و میرها.مرا صدا کن تا اسم من هم جز آمار مرگ و میرها و جنگ زده ها نرفته است.لحظه ای.نیم نگاهی...


۵ نظر ۲۹ مهر ۹۵ ، ۱۱:۱۲
عطیه میرزاامیری


من فکر میکنم بزرگترین دردها تنها،سرطان و غده های بدخیم و ام اس و بیماری های نادر خونی و مادرزادی نیست.این نیست که ناگهان سرت میانه ی خیابان گیج رود و ناگهان زمین بخوری و یا در جشن فارغ التحصیلی ات زمانیکه با دوستانت میخندی ناگهان دچار حمله ی صرع شوی.وحشتناک ترین درد تنها سیلی خوردن از کسی که دوستش داری نیست.دردهای شخصی زیادی وجود دارد که در گوشه و کنار زندگی مان و چه بسا در بطن زندگی به آن برخورده ایم.نداشتن لاله ی گوش،سکته هایی که باعث فلج شدن میشود،تصادف هایی که باعث نابودی حافظه ی بلند مدت شده اند و غیره و غیره...دردهای زیادی در دنیا وجود دارد که یکی از آنها "شرمندگی"ست.شرمندگی درد کشنده ایست که مایع "خجالتش"ممکن است انسان را آرام آرام از پا درآورد...و خب بگذارید برایتان بگویم که لایق این هستم که امروز جرعه ای از این مایع را بنوشم و چندین قدم ب مرگ نزدیک شده باشم...

موافقین ۱۰ مخالفین ۰ ۲۴ مهر ۹۵ ، ۱۴:۴۶
عطیه میرزاامیری

پانزده سالگی ام شبیه آدامس شیک بود که تنها قابلیتی که دارد این اسم که فقط اسم آدامس را ب دوش میکشد...دوستان زیادی داشتم.برای آدم های زیادی دوستی کردم.دایره ی ارتباطاتم زیاد بود.با بچه های هم دوره ای ام در تمام رشته ها دوست بودم.تولد خیلی هایشان را یادم بود و تبریک میگفتم.جشن تولد اکثرشان دعوت میشدم...دوست صمیمی یی داشتم که فکر میکردم درِآسمان باز شده و خدا وحی کرده هی عطیه دستت رو باز کن و بعد این دوست را انداخته در بغلم!...خیال میکردیم شبیه خواهریم...برای بیست سال ِ آینده ی مان برنامه میریختیم...یا باهم بودیم یا اگر هم نبودیم گزارش لحظه هایی که در نبود هم بودیم را به یکدیگر میدادیم...کیف و کفش سِت میخریدیم....بعدترها مغزمان جوانه زد و بزرگ شد...همه چیز متوقف شد...حالا در آستانه ی بیست و پنج سالگی ام،درست در الانی که این ها را مینویسم و جایی نشسته ام که تا دوسال پیش فکر نمیکردم زمانه این چنین بچرخد که روی تخت خوابگاه بشینم و بنویسم،رشد زیستیِ مغزم و یا انبوه تجربه هایم برایم تا حدودی معنی ِ دوستی و دوست بودن را روشن کرده اند...دیشب که دم در تماشاخانه ایرانشهر بخاطر من ایستاده بود، چراغِ سبزِ سمتِ چپ ِمغزم روشن شد...دوستی هرچه باشد،اگر دعوا و جنگ و قهرهای موقتی داشته باشد،اگر نامتعادلی در سلایق و عقاید داشته باشد،اگر ناهماهنگی در روش زندگی داشته باشد،اگر چپ باشی و راست باشد،هرچه باشد نباید در آن دزدی باشد...دزدی ِ اعتماد،احساسات،تکیه کلام ها،احترام و آرزوها...چاهار روز مانده به تولد بیست و پنج سالگی ام به عمق دوستی هایم فکر میکنم نه تعدادشان...همین چند نفر اندک ولی عمیق،برایم کافی ست...همین هایی که محرک خوشی هایند.محرک لبخندها.محرک ِ برآورده شدن آرزوها...

۲۸ شهریور ۹۵ ، ۱۱:۳۴
عطیه میرزاامیری

به لبخندهای مهربانت.که همیشگی باشد:

پیرهن قرمز یک دستش را با دامن سورمه ای اش ست کرد.خودش را در آینه دید زد و اولین لبخند را به خودش زد.راضی به سمت چوب لباسی ِ کنار در رفت.کلاهش را برداشت و از خانه خارج شد.دوچرخه اش را از کنار ِ درخت آزاد کرد و راه افتاد.باد زیر موهایش زد و او دومین لبخندش را به سالیوان زد.باد موهای طلایی اش را میرقصاند.الکس را نبش پست دید.برایش دست بلند کرد و لبخند زد.موهایش یک دست پرواز میکردند.دلش همراه لبش میخندید.لبخند چهارمش را برای باغبان خانه ی جولیا فرستاد...آن روز برای همه سوغات داشت...نذر کرده بود اگر از نامزدش شرمن،که سه روز بعد از نامزدی شان به جنگ رفته بود،خبری برسد،با دوچرخه اش دور شهر راه بیفتد و به همه ی مردم لبخند هدیه کند.... شرمن قبل از کشته شدن به رفیقش وصیت کرده بود هرماه برای ناتالی یک نامه همراه با یکی از دکمه های پیرهنش،پست کند...ناتالی تنها تا شش ماه بعد خندید...


+این نوشته ی یهویی با شنیدن یک موسیقی بی کلام،ناخودآگاه در ذهن من،تداعی شد...

۱۲ نظر ۰۴ شهریور ۹۵ ، ۲۲:۵۶
عطیه میرزاامیری

سر ِ ظهر عرق ریزان ِ یک روز ِ سالِ اخر دانشگاه،روی صندلی ِ ایستگاه ِ اتوبوس ِ اول چهارباغ بالا نشسته و منتظر اتوبوس بودیم.اما راستش از خدایمان بود اتوبوس نیاید.استرس کنکور ارشد را باهم تقسیم میکردیم و تند تند میگفتیم کاش در عهدِ خر سواری و درشکه بازی در خیابان،زندگی میکردیم تا همین مدرک لیسانس مان معادل بود با تمامی مدارک مخترعان ِ نابغه که قرار است برای جشن فارغ التحصیلی شان علی حضرت شاهنشاه برایشان سخنرانی کند و از آنها بخاطر زرنگ بودنشان دعوت کند تا بقیه ی تحصیلاتِ خود را در فقانسه ای،ایتالیا ای،لندنی یا چه میدانم هر جای ِ دنجی در هر نقطه ای از فرنگستان؛بگذرانند.و ما هم در همان اوج،عطای مدال ِ زرنگیِ مان را به لقایش ببخشیم و از خیر ِ مدرک های مافوق تر بگذریم.دست خودمان را توی یک عطارخانه ای،قهوه ای خانه ای،دارالشفائی و یا حداقل دارالمجانینی بند کنیم و بعد هرروز هروز با حقوق ماهیانه مان برویم سر فلان خیابانِ و فقط خرید کنیم...این اوج زندگی ِ رویایی مان بود.منتهی خیلی دیر به دنیا آمده بودیم.پووووفی کشیدیم و مشت هایمان را بهم زدیم و قول دادیم درس بخوانیم و دکتر شویم و پوز تمامی آنهایی که در طول این 4 سال متلک بارمان کرده بودند،را به خاک بمالیم...که یکدفعه برق دو فازِ چشمک زنِ مغازه ی ِ بستنی فروشیِ روبرو مرا گرفت که داد زدم:هی افسانه بیا اگه قبول شدیم همون سال اول،خودمون رو دعوت کنیم رستوران شهرزاد و هرمس.!افسانه عشق ِ دو چیز بود.کباب و هرآنچه که در آن پنیر پیتزا باشد.ولو مغز شتر مرغ و با پنیر پیتزای اضافه!برق شادی در چشمش آمد و گفت:اوکی.یووهووووووو...بخاطرِ قولِ شکم چرانی یی که به خودمان داده بودیم تصمیم به درس خواندن گرفتیم...سال اول تنها افسانه قبول شد و من همان شب ِ اعلام نتایج فین فین و زاری کنان وسط حیاط نشسته بودم و میگفتم:حالا که یکسال دیگر باید درس بخوانم به درک.حالا که یکسال هم باید تست های بوگندو و کتاب های درسی بی ریخت رفیق و دمسازم شوند به درک،حالا که پیشوند و پسوند اسمم یک پشت کنکوری می آید به درک،حالا که عنقزی و خالقزی هم قبول شدند و من نشدم به درک،با غمِ قول از دست دادن ِ شکم چرانی دونفره مان در شهرزاد و هرمس چه کنم؟!!!

این ها را گفتم که بگویم تو رفیق گرمابه و گلستانم بودی،درست.رفیقِ دست فرمان فولم بودی و گاهی سر راهت مرا هم سوار میکردی و دوتایی میرفتیم دانشگاه،این هم درست؛رفیقِ اس ام اس های ناگهانی ِ"عطیه امروز روبراه نبودی زیاد،چیزیت شده؟"هم بودی،قبول؛رفیق ِ مهربانی های بی وقفه بودی،درست،اما بغیر از رفیق کافه بازی ها و ساندویچ های تریا متین ِ دانشکده زبان و گم شدن توی بزرگراه ها و جریمه شدن توسط پلیس های وحشی و مچ گیری تقلب وسطِ امتحان و گریه های روی شانه های یکدیگر و غیره و غیره،رفیق قول های دو انگشتی هم بودی.رفیقی که هیچوقت زیر هیچ قولی نزد...تو درست زمانی وارد زندگیِ رفاقتی ِ من شدی که من روی هرچه دوستی و صمیمیت و اعتماد و رفاقت و مهربانی و ...بود،بالا می آوردم...شونصد ساله هم که شدی مبارکی افسانه.چون به من ثابت کردی وسط گند گرفتگی های ِ شیار قلب های آدم ها،میتوان در این دنیا آدم هایی را دید،؛با آنها رفاقت کرد که مهربانی شان بی وقفه باشد و از همه مهمتر ثبات شخصیت داشته باشند...

دوستت دارم رفیق جادویی.تولدت مبارک...

۸ نظر ۲۵ تیر ۹۵ ، ۱۷:۱۳
عطیه میرزاامیری

به بن بست که میخورم،ریشه یابی میکنم.علت میشود کم رنگ شدن تو.نداشتن تو.صدا نکردن تو...دارم به بن بست میخورم...بدون ریشه یابی میگویم که این روزها تو را خیلی کم دارم.خیلی خیلی کم دارم...سر راهم بایست...

۱۶ خرداد ۹۵ ، ۱۷:۵۵
عطیه میرزاامیری

تشکرنامه:

من خیلی خوشحالم که شماها رو اینجا دارم.شماهایی که نمیبینمتون ولی وقتی میام میگم دلم نامه میخواد،تا چند روز بعدش همینطور لینکِ عکس از نامه هایی که برام نوشتید رو،گذاشتید...این خیلی برام با ارزشِ که دیروز که اون پست رو گذاشتم و ازتون کمک خواستم،تا همین الان کلی کامنت ازتون گرفتم و دیدم که همه تون با تمام توان بهم کمک میکنید و بهم سرنخ میدید برا موضوع پایان نامه...هر کامنتی رو که میخوندم همینطور لبخند میزدم...لبخندِ رنگی بابت تمام همراهی هایِ خالص تون...خواستم بگم کامنتایی که برام میدید،چه بابت پست دیروز،و چ بابت اون پستی که گفته بودم دلم نامه میخواد و یا حتی برای تمام پست ها و نوشته هام،برام ی دنیا ارزش داره...من وبلاگ نویسی رو شش سال پیش با شاید روزی ده تا خواننده شروع کردم و الان اگه نوشتنم خوب شده و انگیزه م بیشتر،شک نکنید که وجود شما و کامنت ها و انرژی هاتون،بی تاثیر نبوده...ممنونم ازتون...تمام ایده هانون رو دیدم و نوشتم و امروز با استادم چک کردم...همین که باهام حرف زدید هرچقدر کوتاه باعث شد دیدم بازتر بشه به مشکلات کودکان و راحت تر بتونم تصمیم بگیرم...

و همچنان:

دمتون گرم...روزای آخر سالتون عالی(همراه با یه دسته گل ِ همیشه بهار)

+کامنتای پست قبل رو تایید نکردم چون اکثرشون خصوصی بود و خواستم اینجا؛توی ی پست جداگونه تشکر کنم ازتون...نه تک تک،زیر کامنتاتون: )

۱۳ نظر ۱۲ اسفند ۹۴ ، ۱۴:۱۸
عطیه میرزاامیری
مرگ یک عزیز...پیری...مهاجرت...اینها در راس لیست ترس های من هستند...ترس.غم.اندوهی ابدی.زاییدن فکرهای باطل.گوشه گیری.حتی مریضی...این سه تمام ِ اینها را و چه بسا بیشتر از اینها را برای من به دنبال خود می آورد...اما تمام حرف من سر ِ سومی ست...مهاجرت...مهاجرت میتواند پیری و حتی مرگ عزیزت را به دنیال خود بیاورد...اولین باری که با واژه ی مهاجرت روبرو شدم،هفت ساله بودم.بابا برای سفری دو هفته خانه نبود.میدانم اسم ِ این سفر است و مهاجرت نیست.اما برای ِ من ِ هفت ساله،چاهارده روز ینی مهاجرت.ینی نکند برود و نیاید.ینی شب ها را شمردن و روزشمار معکوس گذاشتن برای تمام شدن،ینی کِی برمیگردد.ینی همه ی مردهای کم مویِ خندان، بابا...بعدها فهمیدم مهاجرت یعنی ترک کردن...اولین درسِ کتاب 504 هم همین است...abandon...ینی رفتن و برنگشتن.ینی به قصد دیگر نیامدن رفتن...ما خانه ی بابا بزرگ بودیم که بهرام آمد خداحافظی کرد...سه روز بعدش رفت...مهاجرت گسترده تر شد...گسترده و گسترده...بین تمام مسافرت ها از او یاد میکردیم...هر پزشک فیزیوتراپی که میدیدیم یاد ِ درد زانویش میفتادیم...بهرام رفته بود اما نرفته بود...یک ردپای بزرگی در زندگی همه مان،در قلب مان و حتی در خانه ها و مهمانی ها و حال و آینده مان داشت...آدم ها دیر یا زود ما را ترک میکنند...یا بصورت abandon و یا به هر نحوی...سخت است.درد دارد...یکبار دیگر هم گفته بودم غمگین تر از محو شدن ِ تصویر ِ کسی که دوستش داری در پشت گیت پروازهای خارجی،صحنه ای ست که خانه ای درهم است.فرش ها روی کارتن های چینی هایی ست که جمع شده اند.پیانو وسط اتاقی ست که پرده اش را درآورده اند...کمدها درشان باز است و دلال مشتری می آورد برای دیدن و خرید خانه...خواستم بگویم جمله ی "وطن جایی ست که دل آدم در آن شاد است"معلق ترین جمله ایست که شنیده ام.نمیدانم منطقش درست است یا غلط...خوردن نان و سبزی در خانه ی خودمان شرافت دارد به خوردن نان و کباب در خانه ی غریبه ای؟نمیدانم فکرم را برای راحتی و آسایش قانع کنم یا قلبم را برای ذلتنگی و خنده و لمس دست های مامان...خواستم بگویم شب های رفتن ِ کسی که دوستش داری،کسی که روزهای بچگی و بزرگی ات را با آن پر کرده ای،شب نیست...تا ساعت ها و روزها عصر جمعه است...خواستم بگویم به واژه ها اعتماد نکن...به رفتن ها و abandonها...بهرام بعد از شش سال برگشت...برنمیگشت هم ما با تکه ای از قلبمان که با نبودنش گود و گود و گودتر شده بود،عادت کرده بودیم...
۱۱ اسفند ۹۴ ، ۰۱:۰۵
عطیه میرزاامیری

از نوشته های بدون فکر:

لباس ها را توی کمد میچیدم و به او فکر میکردم.کتری را روی گاز گذاشتم،فندک زدم و ظرف ها را شستم.دست هایم را خشک کردم و روسری هایم را آویزان کردم و به او فکر میکردم.ظرف ها را سرجایشان گذاشتم،آهنگ پِلی کردم،قرص هایم را خوردم و به او فکر میکردم.گوشی ام را به شارژرش وصل کردم،لپ تاب را روشن کردم،توی اینستاگرام چرخیدم و به او فکر کردم.فلشم گم شد،دنبالش گشتم،پیدا شد و تمام مدت به او فکر میکردم.ساکم را بستم.پنجره را باز کردم.صدای ویلون می آمد.پنجره را باز تر کردم و پایین را دیدم.ویلون زن دوره گرد را دیدم و سوز آهنگش را شنیدم و به او فکر کردم.تقویمم را برداشتم،جلوی تاریخ های امتحانم علامت زدم.جلوی ده بهمن نوشته بودم:"اخرین فرصت ارائه ی مقاله".جلوی بیست و هشتم نوشته بودم:"صبح تا شب خیابان گردی"و به او فکر میکردم.جواب عرفان را دادم.برای بابا عکس ها را فرستادم.از پشت تلفن برای مامان چشمک زدم و به او فکر کردم.آهنگ ِ کردی ِ این چند روز را گذاشتم،فولدرهای"مقاله های دکتر ع"را فقط چک کردم و به او فکر کردم.پستِ آخر وبم را خواندم و حتی دلم برای بهرام هم تنگ شد،برای عمو "ر"که چند سالی ست نیست.برای ننه حاجی که او هم نیست.برای بابایرزگ و غم ش.برای خاله و حفره های دلش.برای دایی و اشک هایش.برای مامان و بغضش.برای بابا و خنده هایش.برای عرفان وقت هایی که طراحی میکرد.حتی برای"ن"که قرار است از ایران برود.دلم حتی برای آن شب ِ سردی که دم در ِخانه ی هنرمندان از تهمینه جدا شده بودم و تا دم ِ مترو توی تاریکی و سرما راه رفته بودم تنگ شد...برای عطر معلم اول دبستانم.برای لیوانی که شکست و اولین جایزه ی داستان نویسی ام بود...برای دلی که شکست و سفت تر شد...و در این میان به او فکر میکردم...پیاز خورد کردم و به او فکر کردم...چراغ گوشی ام روشن شد...جزیره:"حالت چطوره؟"...دستم را بریدم...

۰۱ دی ۹۴ ، ۲۳:۰۸
عطیه میرزاامیری

از نوشته های ِ بدون ِ فکرِ یهویی ِ حاصل از دل گرفتگی:

من هروقت ِ خدا تو را میبینم دهانم بسته،اشکم خشک و چشمم بر چشمت قفل،میشود.از کِی؟از بچگی...از بچگی ک به عشق ِ آب خوری ِ آن صحنی می آمدم که وقتی دستمان را میگرفتیم زیر ِ شیرهایش،آب خود به خود می آمد.صحن قدس بود...همین که دستم را میگرفتم زیرش و آب ریخته میشد روی دستانم،توی لیوانم،روی سنگ ها من ذوق زده میشدم.میخندیدم و تا جایی این کار را تکرار میکردم که یک نفر از آن طرف داد میزد:شیطونی نکن دختر خانم!و من متوقف میشدم...روزها کارم این بود.به صحن ها که میرسیدم یا روی سنگ های ِ نرمش سُر میخوردم یا با آن شیرهای جادویی که دست را تشخیص میدادند بازی میکردم و یا مهرهایی که روی فرش ها ریخته بود را جمع میکردم و به جا مُهری میبردم...یک سالی که بزرگتر از آن سال هایی شده بودم که روی سنگ ها سُر میخوردم و با شیر آب بازی میکردم،داخل حرم شدم.فقط یک چیز گفتم:می شود من امسال تجدید نشوم!؟و بعد زده بودم زیر گریه.تابستان ِ کلاس ِچهارم دبستانم بود و من فوبیای این را داشتم که درس علوم و ریاضی را می افتم...آن چند روزی که آنجا بودیم دعایم این بود:میشود من قبول شوم؟!میشود من تجدید نشوم؟!...رسیده بودیم خانه و زنگ زده بودم مدرسه.گفته بودم بیایم کارنامه ام را بگیرم؟!گفتند بیا بگیر...پرسیدم:من فلانی ام.کدام درس ها را افتاده ام؟!که ناظم از پشت تلفن بلند خندیده بود و گفته بود:میرزاامیری دیوانه شدی؟!شاگرد زرنگ مدرسه که نباید این سوالو بپرسه.بیا فردا کارنامه رو بگیر...فردا کارنامه را گرفته بودم خندیده بودم.هی خندیده بودم.به آفتاب نگاه کرده بودم و گفته بودم ممنون آقای آفتاب.لطف شما بوده...سال های بعد تمام شیرهای آب آن خاصیت جادویی را گرفتند.سنگ ها نرم تر شده بودند.من آرزوهایم قد کشیدند و دیگر تجدیدی و قبولی در راس دعاهایم نبود...اما آقای خورشید؛میشود برایم دعا کنی؟!میشود تجدید نشوم؟!میشود توی این سرازیری ِ زندگی زمین نخورم؟!میشود دستم را بگیری؟!میشود به من لبخند بزنی؟!میشود کمک کنی رفوزه نشوم؟!...



۱۰ نظر ۲۰ آذر ۹۴ ، ۱۹:۰۵
عطیه میرزاامیری