تلخ همچون چای سرد

تلخ منم،چایی یخ که هیچکس ندارد هوسش را

تلخ همچون چای سرد

تلخ منم،چایی یخ که هیچکس ندارد هوسش را

رابرت برتون نوشت:"من از اندوه مینویسم که مشغول باشم و از اندوه حذر کنم"


از وقتی بلاگفا به بیماری حذف آرشیو دچار شد،بعد از شش سال او را ترک کردم و به اینجا پناه آوردم...
لینک کوتاه شده ی وبم برای بلاگفا:http://goo.gl/6rPCvr

آدرس قبلیم:atiyee.blogfa.com

۱۴ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «لبخند قرمر و نارنجی» ثبت شده است

صبح پنجشنبه زیادترین حقوق زندگی‌ام را، تا به امروز، گرفتم. حقوقی که برایش از هشت صبح تا شش بعدازظهر یک هفته به صورت مستمر کار کرده بودم. کاری که تیمی بود و همه‌ی همه‌اش با عشق و علاقه صورت گرفته بود. که روز آخر کاری پسر و دختر بغض کرده بودیم و هی توی گروه تلگرامی‌مان نوشته بودیم: "چقدر غروب جمعه‌ست امروز."
صبح پنجشنبه زیادترین حقوق زندگی‌ام را گرفتم و مثل بچه‌ای که ساعت نویی خریده باشد و دائم به ساعتش نگاه می‌کند، دائم به پیامک واریزی بانک نگاه می‌کنم.

۵ نظر ۱۱ آذر ۹۶ ، ۱۱:۳۰
عطیه میرزاامیری

بعد از یک هفته برگشتم.
پاسپورتم گم نشد.
کسی در خیابان با چاقو شکمم را نشکافت و پول هایم را نبرد.
دامن عفت به باد ندادم.
چون یک دختر تنها در غربت بودم کسی به من تجاوز نکرد.
چند بار در خیابان از بس غرق در خودم بودم نزدیک بود تصادف کنم و بمیرم.
گداهای شهر با من عربی حرف میزدند و زمانیکه ردشان میکردم میفهمیدند ایرانی هستم!
دختر مراکشی هاستل مرا یاد شخصیت منفعل کتاب "دلبرکان غمگین من" می انداخت.
یکبار ساعت یک شب، وسط خیابان توی دلم زدم زیر گریه.
یکبار در میدان اصلی شهر دلم خواست کسی را ببوسم.
سه بار چترمان از شدت باران پاره شد.
هر روز، هر ساعت و هر دقیقه به کوچکی دنیا، به گم شدنمان در دنیا فکر میکردم.
پاهایم از شدت راه تاول زده اند و یک شب از حدت دردش کپسول خوردم.
و و و و...
اوایل بیست و پنج سالگی ام، نقطه عطفی از زندگی ام بود که سال ها و سال ها و سال ها با لبخند برای وقوعش و با اشک برای اتمام آن لحظه های بکرش از آن یاد میکنم.
راز من در بیست و نه مهر شروع شد.
به من دخیل ببندید که من یکی از رویاهای درونی ام محقق شد!!!

۲ نظر ۰۷ آبان ۹۶ ، ۱۳:۲۲
عطیه میرزاامیری

شگفت‌انگیزترین تجربه‌ای که به ‌یاد دارم و هنوز که هنوز است گاهی برای رفرش شدن روحم، آن‌را مرور می‌کنم، روزی‌ست که در سال‌های نه چندان دور، با کمترین سرعت ممکن در جاده‌ی خلخال می‌رفتیم. جاده‌ای را تصور کنید که پر از مه است و شما تا دوقدم بیشتر جلوی خود را نمی‌بینید. همه‌ی آن چیزی هم که می‌بینید سبزی و درخت است و گاه گاو و گوسفندهایی که در دشت رمیده‌اند. شیشه‌ی ماشین پایین بود و من نیمی از بدنم را رها کرده‌بودم و دست‎‌هایم را در هوا باز کرده‌بودم و تمام هوا را می‌بلعیدم. سکوت محض بود. قطرات باران، آرام روی صورتم می‌خورد و من از حجم این آرامش، چشمانم بسته شده بود و ناخودآگاه لبخند می‌زدم ...

به‌گمانم برخی دوست‌داشتن‌ها هم این مدلی‌ست. آرامش و شگفتی‌اش ناخودآگاه لبخند به لبانت می‌آورد و دستانت را باز می‌کنی تا تمام انرژی‌ای که به‌سویت روانه می‎‌شود را یکجا ببلعی و درونت انباشته کنی... و جاده‌ی پیش رویت سبز سبز است:) و به قول دوستی مقصد مهم نیست،مسیر مهم است:)

۷ نظر ۰۹ خرداد ۹۶ ، ۱۵:۳۷
عطیه میرزاامیری

یک: برعکس تمام برنامه‌ها و حتی جیب و موجودی بانکی‌ام تصمیم گرفتم امسال نمایشگاه بروم اما "کتاب نخرم". خب راستش بعد از تمام شدن هوس‌های دانشجویی ام در برابر اخبار، خاطرات، جوسازی ها، شور وشوق‌های همه، مِن باب "نمایشگاه کتاب" به این نتیجه رسیدم، کتاب خریدن باید مثل همان اصول رَهوی باشد که آهسته و پیوسته است! نمی‌شود بروی در یک روز کیلوکیلو کتاب بخری و بعد تمام‌شان را انبار کنی توی کتابخانه‌ات و دائم چشم‌ات بیفتد به یکی‌شان که انگار زل زده توی چشمان‌ات و با مظلومیت و لحنی شبیه به کسی که دارد از عطش تلف می‌شود، التماس‌کنان بگوید: "منو بخون، منو بخون"! و تو شبیه به زندان‌بانی که معذب است با شرمندگی زیر چشمی حالی‌اش کنی: " آخه قبل تو قولشو به یکی دیگه دادم!"...

الغرض این‌که همان‌طور که قبلا اشاره کردم، کتاب خریدن باید از اصول رهوی پیروی کند و آهسته و پیوسته باشد! مثلا وقتی در حال خواندن صفحات آخر فلان کتابی، یک روز خسته و کوفته یا شاد و شنگول مسیرت را کج کنی به سمت کتابفروشی پرنور و ساکت و محبوب همیشگی‌ات، کلی لابه‌لای کتاب‌ها بچرخی و در قفسه‌ها به نیت پیدا کردن فلان کتابی که در لیست "خواندنی" هایت قرار دارد ، کتاب‌های دیگر را بیرون بکشی و وقتی خسته شدی کتاب خودت را بگیری و بروی صندوق و حساب کنی و تا شب از ذوق خواندن کتاب جدیدت، کتاب قبلی را تمام کنی و تمام...

 دو: از امسال به‌بعد نمایشگاه را تنها برای جَوی که دارد، دوست دارم. این‌که هر آدمی از هرگوشه‌ی ایران با هر عقیده و فرهنگی می‌کوبد خودش را می‌رساند به گرمای طاقت‌فرسا و یا باران آب‌کِش شده تا کتابی بخرد، نویسنده‌ی محبوب‌اش را ببیند، با دوست‌دختر یا دوست‌پسر اینترنتی‌اش قرار بگذارد و هرچیز دیگری. صحنه‌ای که فردی کیسه به‌دوشِ پر کتاب را ببینی که خسته و نالان کف زمین نشسته‌ و یکی از کتاب‌های خریداری شده‌اش را ورق می‌زند. فکر می‌کنم در سال یک‌بار هم که شده باید کف زمین و چمن بنشین، پاهایم گِزگِز کنند، آفتاب وسط مغزم بخورد و ساندویچ یا غذای بی‌کیفیت نمایشگاه را با ولع ببلعم! و بعد سرحوصله بنشینم و برخلاف قول "امسال دیگه کتاب نمی‌خرم" ام، صفحه‌ی اول کتاب‌هایی که خریده‌ام را باز کنم و در حد یک جمله خاطره‌ی خریدنش را بنویسم: " با نیل اتفاقی از کنار غرفه‌ی کشور افغانستان رد شدیم و چشم‌مان به این کتاب افتاد و باهم خریدیم."، " به یاد غرفه‌ی پر از سوژه‌ و پرخاطره‌ی نشر کودک افق"، " وقتی با نفس خودمان را به این غرفه رساندیم تا این کتاب را بخریم" و... .

سه: به تهمینه، نفیسه، نیلوفر، فریبا و عاطفه

دنیا اگر گاهی غم می‌دهد، اگر چند روز در میان ناامیدی درونم رخنه می‎‌کند، اگر گه‌گاهی آدم‌ها مرا بیش از پیش آزار می‌دهند، در عوض دوستانی دارم که حتی در نمایشگاه کتاب هم می‌توانم به داشتن‌شان افتخار کنم و خدا را بابت دوستی و دوست‌داشتن‌شان، شکر کنم.

لذت این‌که وارد غرفه‌ای شوید، ببینید همه کتاب دوست‌تان را برمی‌دارند تا ببرند برای‌شان امضا کند بعد از لابه‌لای جمعیت دوست‌تان شما را ببیند و برای‌تان دست تکان دهد و شما راه را میان جمعیت باز کنید تا خودتان را در آغوش دوست نویسنده‌تان بندازید.

دوستی که از آن سر ایران بلند شود و به بهانه‌ی نمایشگاه بیاید کنارتان و چند روز باهم باشید.

دوستی که آدم حسابی‎‌ها می‌شناسندش، موقع گزارش‌هایش اجازه ‌می‌دهد من هم همراهی‌اش کنم، موفق است اما متواضع.

دوستی که بلند می‌شود می‌رود نشر افق، تنها به‌خاطر این‌که امیرخانی را ببیند و برایم از حرف‌های کلیشه‌ای یی که می‌زند وویس بفرستد و سلام مخصوص مرا به او برساند.

دوستی که با پا درد زیادش همراهی‌ات می‌کند و نه منتی ‌گذارد و نه غری بزند.مهربان باشد و بابت قلمش نویسنده‌های جوان و نوجوان و حتی ریش سفید را بشناسد و آن‌ها هم او را...

نمایشگاه کتاب امسال گرچه خستگی داشت، اما از آن نوع خستگی هایی بود که شب با لبخند پررنگی چشمانت را می‌بستی!

۸ نظر ۲۲ ارديبهشت ۹۶ ، ۰۰:۱۲
عطیه میرزاامیری

دیشب لینک پیام ناشناس را در کانالم گذاشتم و خواستم از" قوی‌ترین مُسکِنی که وقت‌های پریشانی به سراغش می‌روند "برایم بنویسند...در بین همه ی پیام‌‎ها یکی شان خیلی حس خوبی داشت.با اینکه کمی لطفش غلو شده بود اما دلم را به حال خوشش گره زد و باعث شد از ته دلم نفس عمیق بکشم، لبخند بزنم و یک آخیش بگویم...

#پیام_ناشناس
سلام! وقتی 15 سالم بود اومدم بلاگفا و برات نوشتم که وای تو خیلی خوبی و خوب مینویسی و با همه فرق داری و و و...میدونی عطیه میرزا امیری آرزوم بود دوستت بشم اما هیچوقت نشدم، فک میکردم اگه برات روزه ی سکوت بشکنم و هرچند وقت یه بار بیام برات بگم که اهاااای من خواننده ی ناشناستم نمیای باهام دوست شی؟ آهای حداقل منو دوست داشته باش؟ خب حداقل به دوستای خفن نویسندت بگو منو بشناسن!!!هر بار با فکر کردن به اینکه اینجوری دوستت میشم و منم جزئی از شماها میشم اومدم بهت ابراز احساسات کردم شونزده سالم که شد تو اینستا میمردم برات تمام دوستات رو حفظ شدم تمام نوشته هات رو حفظ شدم دوتا نینوچکا ها که یکیشونم اتفاقا عین من اهوازیه! وای چه ذوقی کردم وقتی دیدم ما اهوازی ها هم میتونیم خاص باشیم! چه ذوقی کردم وقتی دیدم همه ی دخترای اهواز پشت ماتیک قایم نشدن!!زیتا رو که دیدم فهمیدم عه حتی منی که پشت ماتیک قایم میشم هم میتونم بنویسم و خاص بشم! منم میتونم درون قشنگ بشم عین شماها! نیکولای ابی، خرمالوی سیاه، وای عکس های شیوا من با شما ها بزرگ شدم، من شدم یه دختر 16_17 ساله که با همه ی هفده ساله های دنیا فرق داشت با همه ی دوستاش فرق داشت چون شبیه شماها شده بود بدون اینکه حتی یک لحظه داشته باشتون! عطیه، عطیه میرزا امیری، که آرزوی اینو داشتی که بری شهر بازی پشمک بگیری بخوری عطیه ای که مامانت به بهانه ی شیرینی یزدی برات پشمک نخرید عطیه ی اعتکاف رفته ای که سال بعدش بخاطر اون سه روز خواستی تمام این سه روز رو اشک بریزی عطیه ی کیش رفته عطیه ی مریض شده توی مشهد عطیه ی تهرانی شده عطیه ی غر غروی امروز، عطیه تو منو نویسنده کردی :)تمام دوستات به کنار تمام عکساتون به کنار اما اینو بدون من به تقلید از قلم تو شدم نویسنده! چند ماه دیگه هیژده سالم میشه قانونی میشم و این چند ماه هی میشنوم که بهم میگن توروخدا کتاب بنویس :)عطیه میفهمی!!!! از من میخوان کتاب بنویسم! تو منو به اینجا رسوندی اگه تو نبودی من هیچوقت برا استاد فیزیکم وقتی که دلشو غم برداشته فریدون مشیری نمیخوندم اگه تو نبودی استاد محبوبم عاشق روحیه لطیفم نمیشد،  اگه تو نبودی من این همه شعر و شاعر رو از کجا بلد بودم؟ تو منو به دنیای ادبیات متولد کردی تو ممنون که این همه قشنگی بهم یاد دادی فهمیدی؟ وقتی ناراحتم مینویسم! نیرویی که تو به من ذره ذره یادش دادی، نوشتن!
حالا صد بار دیگه هم منو یادت بره مشکلی نیست چون من دیگه هیچوقت خودمو بهت معرفی نمیکنم مگر اینکه یه روزی وسط تهران یا اصفهان ببینمت و حمله کنم به سمتت (اشک)


۸ نظر ۰۳ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۰:۵۷
عطیه میرزاامیری

چاپ نوشته ام در روزنامه ی فارس فردا:)

۲۸ اسفند ۹۵ ، ۲۳:۱۷
عطیه میرزاامیری
بنفش سر کردم.لباس گرم نپوشیدم.دویدم آن سمت خیابان.تاکسی گرمی جلوی پایم توقف زد.سر آریا شهر منتظرش ماندم.دو دقیقه بعد خیس شده کنارم ایستاد و گفت:بریم چتر بخریم؟تا کریم خان خیس خیس میشیم.چتر آبی کاربنی خریدیم و تاکسی گرفتیم برای زیر پل کریم خان.دویدیم.چلپ چولوپ توی گِل و بارون...مهسا را بغل کردیم و منتطر ماندیم.مریم را بغل کردیم و منتظر ماندیم.آمدند.سورپرایزمان را عملی کردیم.بعد هم خندیدیم.آدمی که همراه با غذایش بخندد یا همراه با خنده اش غذا بخورد، حتی اگر غذایش نان خشک و نوشابه هم باشد،خوشبخت است...باران امان نمی داد.خنده های ما هم.چلپ پلوپ شش نفری دویدیم سمت نشر هنوز.کف زمینش ولو شدیم و شعر خواندیم.بعد هم آواز.به سوی تو.به طرف کوی تو.به شوق روی تو.سپیده دم آیم.مگر تو را جویم.حدیث دل گویم.بگو کجایی؟...بعد هم لبخندهای واقعی مان را ثبت کردیم.از هم عکس گرفتیم.باران را از بالکن نشر هنوز لمس کردیم.حالا هفت نفر شدیم.دوان دوان پله ها را پایین رفتیم و روی کاناپه های کافه نزدیک ولو شدیم.شکلات داغ و شیک دارچین و موکا و کیک شکلاتی خوردیم.فال گرفتیم.بازی کردیم.گل یا پوچ و چشمک.به چشمک زدن های یواشکی هم خندیدیم.چشمک های علنی مان را مسخره کردیم و آموزش چشمک زدن گذاشتم برایشان...باران بی وقفه بارید.خنده هایمان بی وقفه شلیک می شد.به همدیگر اطمینان دادیم که از بلند خندیدن در فضای عمومی نترسیم.بعد هم حرف زدیم.از فلسفه ی دلتنگی گفتند.حتی از اینکه چرا کیک شکلاتی "ع "اینقدر کوچک است.باران بی قفه می بارید.چلپ چلوپ از کافه تا ماشین پارک شده ی "ج"دویدیم.کوله هایمان را توی صندوق عقب پرت کردیم.شش نفر شده بودیم.جا گرفتیم توی ماشین.خندیدیم.روی شیشه های بخار گرفته ی ماشین نوشتم...دنبال جای پارک ماشین گشتیم.خیلی دورتر از پارک دانشجو پارک کردیم و هر شش نفرمان خودمان را جوری جا میدادیم زیر چتری که صبح با "پ" خریده بودیم.به تئاتر شهر رسیدیم.داخل سالن مربوطه شدیم.مهمان ویژه بودیم.روی صندلی ها جا گرفتیم.عکس گرفتیم.تئاتر را دیدیم.به دوست مشاور کارگردانمان افتخار کردیم.باران بی وقفه می بارید.آهنگ "در دنیای تو ساعت چند است"کریستف رضاعی را پخش کردیم...سمت لبو و باقالی فروش پارک دویدیم.چلپ چلوپ.باقالی خوردیم...خندیدیم.تا پل کالج راه رفتیم.برایمان اسنپ گرفت...همدیگر را بغل کردیم.محکم.مثل اینکه بخواهیم خوشحالی آن روز را در قلب یکدیگر تثبیت کنیم....چلپ چلوپ از پل عابر دویدم و خودم را روی تختم پرت کردم...باران بی وقفه می بارید.لبخند روی لبانم حک شده بود.خاطره ی آن روز در قلبم...بعد از تمام روزهای گهی که می آمد و نمی رفت،آن روز شادی آمده بود و نگذاشتیم برود..."پ"لا به لای آواز خوانی مان کف ِ زمین نشر هنوز گفته بود:کاش می شد امروز رو برای روزای مبادا ذخیره یا فریز کنیم...
میشد از چند ساعتی که باهم بودیم فیلمی بی دیالوگ تهیه کرد به این اسم:روزی که شادی و باران بی وقفه باریدند.
۷ نظر ۰۹ بهمن ۹۵ ، ۱۵:۰۵
عطیه میرزاامیری

برایم پیام واریزی آمد.همین چند دقیقه ی پیش.پشت بندش هم پی امی گرفتم مبنی بر اینکه حقوق این ماهتان واریز شد...مبلغش آنقدر کم است که بدون اغراق اگر تا سر کوچه بروم همه اش خرج می شود.اما مهم نیست.مهم این است که،با چیزی که از بچگی به آن چسبیده ام و تنها آرام بخش من است(نوشتن) قرار است حسابم پر شود...آنقدر پر که تا چند ماه دیگر همه اش را بگذارم جلوی کسی و مهر ویزای فلان جا را بگیرم و یا اینکه بتوانم با پولی که خودم در به دست آوردنش سهیم بوده ام برای مامان و بابا و عرفان چیزی بخرم...خوشحالم.به اندازه ی وقت هایی که در مسابقات داستان یا خاطره نویسی مدرسه و دانشگاه،رتبه می آوردم...


پی نوشت:برای همه تان دستمزدهای با برکت میخواهم....شما هم برای من همین برا بخواهید:)

۲۱ نظر ۰۳ بهمن ۹۵ ، ۲۱:۳۲
عطیه میرزاامیری
توی کلاس عمو اصلانی* ما باید برای هر جمله ای که میگوییم حالت واقعی همان جمله را به خودمان بگیریم.مثلا اگر میگوییم Hi guys دقیقا باید حالت سلام و احوال پرسی ،موقع ادای این جمله در چهره مان باشد.یا مثلا وقتی به انگلیسی میگوییم "با من پسر خاله نشو" باید همان حالت عصبی بودن در چهره مان دیده شود.در غیر این صورت یا جریمه میشویم یا به هر نحوی ضایع!!!جلسه ی قبلی از بچه ها پرسید"جمله ی nature is calling me چه معنی یی میدهد؟ که خب طبیعتا معانی ئی که بچه ها میگفتند ازین قبیل جمله ها بود:"طبیعت مرا میخواند"."طبیعت به من الهام میکند"."طبیعت مرا فرا میخواند"...بعد از اینکه همه ی بچه ها ازین مدل ترجمه ها کردند،عمو اصلانی حالت دل پیچه به خودش گرفت و به حالت دو به طرف کلاس دوید....گفت فهمیدید.این معنی رو میده..."من دستشویی دارم".بعد از بچه ها خواست این جمله را همراه با حالت واقعی اش ادا کنند.حالتی مضطر بودن و همزمان با لحنی از عجز و التماس بیان این جمله....بچه ها را تصور کنید که با این حالت وسط کلاس ژست دل پیچه به خودشان گرفته بودند و تکرار میکردند:nature is calling me....بقیه ی کلاس را تصور کنید از شدت خنده روی دسته ی صندلی ولو شده بودند....آیا به ضد افسرده بودن این کلاس ایمان نمی آورید؟!

*کلاس های عمو اصلانی رو ممکنه قبل ترها توی وبلاگ"خرمالوی سیاه"خونده باشید.ولی خب من باز برای رفع ابهام در موردش یه توضیح مختصر میدم.کلاس فشرده ی زبان هست که استادش اقای اصلانی هستند و ما صداشون میکنیم عمو!در این حد صمیمی!!!یه متود خاصی در جهت یادگیری زبان هست.کلاسی به شدت خاص.با رده سنی های متفاوت.توی کلاس بچه ها سطوح یادگیری زبانشون با همدیگه فرق داره.مثلا کسی رو داریم زبانش در حد هِلو و هاو آر یو هست.و کسی هم هست برای مهاجرت داره میاد این کلاس...خلاصه من گفتم کلاس عمو اصلانی شما فکر نکنید من مهدکودک میرم!منظورم کلاس زبان هست!
۰۷ آبان ۹۵ ، ۱۱:۱۹
عطیه میرزاامیری
دلم میخواست ی دوست پسر داشتم مدرکش فوق لیسانس پاور پوینت درست کردن بود.بعد مثلا اسمش فرشید بود.بهش میگفتم:فریییییییییییی میشه امشب برام یه پاور درست کنی؟اونم میگفت چشم عزیزم.بفرست بیاد فایلت رو...منم براش میفرستادم و این حرکت مصیب اور و چندش پاور پوینت درست کردن ازم ساقط میشد!!!حالا نه همچین رشته ی دانشگاهی یی وجود داره و نه دوست پسرای الان لی لی به لالای دوست دختراشون میذارند و نه من اهل این لوس بازیا هستم!!!تف به این دنیا!
موافقین ۲۰ مخالفین ۶ ۰۳ آبان ۹۵ ، ۲۰:۰۲
عطیه میرزاامیری