تلخ همچون چای سرد

تلخ منم،چایی یخ که هیچکس ندارد هوسش را

تلخ همچون چای سرد

تلخ منم،چایی یخ که هیچکس ندارد هوسش را

رابرت برتون نوشت:"من از اندوه مینویسم که مشغول باشم و از اندوه حذر کنم"


از وقتی بلاگفا به بیماری حذف آرشیو دچار شد،بعد از شش سال او را ترک کردم و به اینجا پناه آوردم...
لینک کوتاه شده ی وبم برای بلاگفا:http://goo.gl/6rPCvr

آدرس قبلیم:atiyee.blogfa.com

۸ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «لبخند قرمر و نارنجی» ثبت شده است

بنفش سر کردم.لباس گرم نپوشیدم.دویدم آن سمت خیابان.تاکسی گرمی جلوی پایم توقف زد.سر آریا شهر منتظرش ماندم.دو دقیقه بعد خیس شده کنارم ایستاد و گفت:بریم چتر بخریم؟تا کریم خان خیس خیس میشیم.چتر آبی کاربنی خریدیم و تاکسی گرفتیم برای زیر پل کریم خان.دویدیم.چلپ چولوپ توی گِل و بارون...مهسا را بغل کردیم و منتطر ماندیم.مریم را بغل کردیم و منتظر ماندیم.آمدند.سورپرایزمان را عملی کردیم.بعد هم خندیدیم.آدمی که همراه با غذایش بخندد یا همراه با خنده اش غذا بخورد، حتی اگر غذایش نان خشک و نوشابه هم باشد،خوشبخت است...باران امان نمی داد.خنده های ما هم.چلپ پلوپ شش نفری دویدیم سمت نشر هنوز.کف زمینش ولو شدیم و شعر خواندیم.بعد هم آواز.به سوی تو.به طرف کوی تو.به شوق روی تو.سپیده دم آیم.مگر تو را جویم.حدیث دل گویم.بگو کجایی؟...بعد هم لبخندهای واقعی مان را ثبت کردیم.از هم عکس گرفتیم.باران را از بالکن نشر هنوز لمس کردیم.حالا هفت نفر شدیم.دوان دوان پله ها را پایین رفتیم و روی کاناپه های کافه نزدیک ولو شدیم.شکلات داغ و شیک دارچین و موکا و کیک شکلاتی خوردیم.فال گرفتیم.بازی کردیم.گل یا پوچ و چشمک.به چشمک زدن های یواشکی هم خندیدیم.چشمک های علنی مان را مسخره کردیم و آموزش چشمک زدن گذاشتم برایشان...باران بی وقفه بارید.خنده هایمان بی وقفه شلیک می شد.به همدیگر اطمینان دادیم که از بلند خندیدن در فضای عمومی نترسیم.بعد هم حرف زدیم.از فلسفه ی دلتنگی گفتند.حتی از اینکه چرا کیک شکلاتی "ع "اینقدر کوچک است.باران بی قفه می بارید.چلپ چلوپ از کافه تا ماشین پارک شده ی "ج"دویدیم.کوله هایمان را توی صندوق عقب پرت کردیم.شش نفر شده بودیم.جا گرفتیم توی ماشین.خندیدیم.روی شیشه های بخار گرفته ی ماشین نوشتم...دنبال جای پارک ماشین گشتیم.خیلی دورتر از پارک دانشجو پارک کردیم و هر شش نفرمان خودمان را جوری جا میدادیم زیر چتری که صبح با "پ" خریده بودیم.به تئاتر شهر رسیدیم.داخل سالن مربوطه شدیم.مهمان ویژه بودیم.روی صندلی ها جا گرفتیم.عکس گرفتیم.تئاتر را دیدیم.به دوست مشاور کارگردانمان افتخار کردیم.باران بی وقفه می بارید.آهنگ "در دنیای تو ساعت چند است"کریستف رضاعی را پخش کردیم...سمت لبو و باقالی فروش پارک دویدیم.چلپ چلوپ.باقالی خوردیم...خندیدیم.تا پل کالج راه رفتیم.برایمان اسنپ گرفت...همدیگر را بغل کردیم.محکم.مثل اینکه بخواهیم خوشحالی آن روز را در قلب یکدیگر تثبیت کنیم....چلپ چلوپ از پل عابر دویدم و خودم را روی تختم پرت کردم...باران بی وقفه می بارید.لبخند روی لبانم حک شده بود.خاطره ی آن روز در قلبم...بعد از تمام روزهای گهی که می آمد و نمی رفت،آن روز شادی آمده بود و نگذاشتیم برود..."پ"لا به لای آواز خوانی مان کف ِ زمین نشر هنوز گفته بود:کاش می شد امروز رو برای روزای مبادا ذخیره یا فریز کنیم...
میشد از چند ساعتی که باهم بودیم فیلمی بی دیالوگ تهیه کرد به این اسم:روزی که شادی و باران بی وقفه باریدند.
۷ نظر ۰۹ بهمن ۹۵ ، ۱۵:۰۵
عطیه میرزاامیری

برایم پیام واریزی آمد.همین چند دقیقه ی پیش.پشت بندش هم پی امی گرفتم مبنی بر اینکه حقوق این ماهتان واریز شد...مبلغش آنقدر کم است که بدون اغراق اگر تا سر کوچه بروم همه اش خرج می شود.اما مهم نیست.مهم این است که،با چیزی که از بچگی به آن چسبیده ام و تنها آرام بخش من است(نوشتن) قرار است حسابم پر شود...آنقدر پر که تا چند ماه دیگر همه اش را بگذارم جلوی کسی و مهر ویزای فلان جا را بگیرم و یا اینکه بتوانم با پولی که خودم در به دست آوردنش سهیم بوده ام برای مامان و بابا و عرفان چیزی بخرم...خوشحالم.به اندازه ی وقت هایی که در مسابقات داستان یا خاطره نویسی مدرسه و دانشگاه،رتبه می آوردم...


پی نوشت:برای همه تان دستمزدهای با برکت میخواهم....شما هم برای من همین برا بخواهید:)

۲۱ نظر ۰۳ بهمن ۹۵ ، ۲۱:۳۲
عطیه میرزاامیری
توی کلاس عمو اصلانی* ما باید برای هر جمله ای که میگوییم حالت واقعی همان جمله را به خودمان بگیریم.مثلا اگر میگوییم Hi guys دقیقا باید حالت سلام و احوال پرسی ،موقع ادای این جمله در چهره مان باشد.یا مثلا وقتی به انگلیسی میگوییم "با من پسر خاله نشو" باید همان حالت عصبی بودن در چهره مان دیده شود.در غیر این صورت یا جریمه میشویم یا به هر نحوی ضایع!!!جلسه ی قبلی از بچه ها پرسید"جمله ی nature is calling me چه معنی یی میدهد؟ که خب طبیعتا معانی ئی که بچه ها میگفتند ازین قبیل جمله ها بود:"طبیعت مرا میخواند"."طبیعت به من الهام میکند"."طبیعت مرا فرا میخواند"...بعد از اینکه همه ی بچه ها ازین مدل ترجمه ها کردند،عمو اصلانی حالت دل پیچه به خودش گرفت و به حالت دو به طرف کلاس دوید....گفت فهمیدید.این معنی رو میده..."من دستشویی دارم".بعد از بچه ها خواست این جمله را همراه با حالت واقعی اش ادا کنند.حالتی مضطر بودن و همزمان با لحنی از عجز و التماس بیان این جمله....بچه ها را تصور کنید که با این حالت وسط کلاس ژست دل پیچه به خودشان گرفته بودند و تکرار میکردند:nature is calling me....بقیه ی کلاس را تصور کنید از شدت خنده روی دسته ی صندلی ولو شده بودند....آیا به ضد افسرده بودن این کلاس ایمان نمی آورید؟!

*کلاس های عمو اصلانی رو ممکنه قبل ترها توی وبلاگ"خرمالوی سیاه"خونده باشید.ولی خب من باز برای رفع ابهام در موردش یه توضیح مختصر میدم.کلاس فشرده ی زبان هست که استادش اقای اصلانی هستند و ما صداشون میکنیم عمو!در این حد صمیمی!!!یه متود خاصی در جهت یادگیری زبان هست.کلاسی به شدت خاص.با رده سنی های متفاوت.توی کلاس بچه ها سطوح یادگیری زبانشون با همدیگه فرق داره.مثلا کسی رو داریم زبانش در حد هِلو و هاو آر یو هست.و کسی هم هست برای مهاجرت داره میاد این کلاس...خلاصه من گفتم کلاس عمو اصلانی شما فکر نکنید من مهدکودک میرم!منظورم کلاس زبان هست!
۰۷ آبان ۹۵ ، ۱۱:۱۹
عطیه میرزاامیری
دلم میخواست ی دوست پسر داشتم مدرکش فوق لیسانس پاور پوینت درست کردن بود.بعد مثلا اسمش فرشید بود.بهش میگفتم:فریییییییییییی میشه امشب برام یه پاور درست کنی؟اونم میگفت چشم عزیزم.بفرست بیاد فایلت رو...منم براش میفرستادم و این حرکت مصیب اور و چندش پاور پوینت درست کردن ازم ساقط میشد!!!حالا نه همچین رشته ی دانشگاهی یی وجود داره و نه دوست پسرای الان لی لی به لالای دوست دختراشون میذارند و نه من اهل این لوس بازیا هستم!!!تف به این دنیا!
موافقین ۲۰ مخالفین ۶ ۰۳ آبان ۹۵ ، ۲۰:۰۲
عطیه میرزاامیری

ممنون ازینکه منو میخونید...اتفاق کوچیکیِ ولی منو خیلی زیاد خوشحال کرد..."تلخ همچون چای سرد"جز وبلاگای برتر سال 94 بود:)

۱۱ فروردين ۹۵ ، ۱۶:۲۹
عطیه میرزاامیری

برای بار دوم نوشتم...وقتی که بعد از نوشتن ِ بار اول دستم خورد روی دکمه ی دیلیت و پَر:

از خوابگاه تا دانشگاه،یا حتی از دانشگاه تا خوابگاه خیلی راه است.خیال کن از غرب بروی در نوک قله ی شمال...یا حتی تر از نوک قله ی شمال برگردی غرب...پووووووووووف...بگذریم...شنبه روی تختم،در خانه ی خودمان،دراز کشیده بودم به این فکر میکردم پست چرا پیام های اشتباهی میزند.چرا به من میگوید امیری!از اهواز برایت یک بسته پست شده که بیاید تهران؟!...آدرس پستی ِ خوابگاه را هیچکس ندارد.حتی بابا.و شاید مامان...دیروز بین هجوم رفت و آمد مردم از آرژانتین تا انقلاب،بین نیمکت های بلوار کشاورز با پیام ِ دیگر اداره ی پست ملتفت شدم که بسته ی پستی یی در جهان است که متعلق به من است...پست تاکید کرده بود که بسته از اهواز به تهران رسیده.اگر شک داری این هم شماره ی پیگیری اش...روزهای زیادی از بلندگوی خش دارِ سوییت یا بین طبقات صدای نگهبان را شنیده بودم که:خانم فلانی بسته ی پستی دارید.خانم فلانی بسته ی پستی داری و بیا از نگهبان تحویل بگیر...یحتمل اگر بسته ای در جهان بود و آن برای من بود،و امروز اداره ی پست به من اطلاع داده که بسته ام اهوازی ست و این بسته ی اهوازی رسیده است تهران،باید صبح دوشنبه این بسته برسد دست نگهبان.نگهبان بلندگوی خش دارش را بگیرد توی دستش و جیغ بزند:خانم فلانی بسته ی پستی دارید.خانم فلانی جهت دریافت بسته ی پستی ِ خود به انتظامات رجوع کند...خب باید بگویم زمانی که باید و شاید نگهبان بلندگو را داخل دستش جا سازی کند و اسم مرا صدا کند،سر کلاسی بودم که استادش بیشتر از اینکه شایسته ی دکتر و استاد شدن داشته باشد،باید مدال ِ افتخار ساواکی بودن را دریافت میکرد...بگذریم...از خوابگاه تا دانشگاه،یا حتی از دانشگاه تا خوابگاه خیلی راه است.خیال کن از غرب بروی در نوک قله ی شمال...یا حتی تر از نوک قله ی شمال برگردی غرب...پووووووووووف...سرویس وقتی وارد خیابان ِ خوابگاه شد،من ایستادم.رفتم جلو تا به محض ایستش بپرم پایین.بگویم:من بسته داشتم؟و رستمیِ نگهبان بگوید بله...پریدم پایین و رستمیِ نگهبان گفت میرزاامیری تو اهوازی هستی؟نه قربان من اصفهانی ام...ولی بسته از اهواز داری...که اینطور...پس اداره ی پست راست گفته.اداره ی پست خواسته بگوید کسی در آنسوی هوای خاک آلود به یاد توست.باورش کن...باورش کردم...دانه دانه از داخل بسته کشیدمش بیرون:داشت چایی میخورد(سینی ِ چایی ِ گل گلی اش)،داشت خرد میکرد(خرد کن رنگی رنگی اش)،داشت چمدانش را می بست(دفترچه ی ایفل دارش)،داشت با کلاس غذا میخورد(دستمال های قشنگش)،داشت عاشق میشد و داشت تهران را قدم میزد(دست ِ دوز جادویی و شگفتش)...

راستی به نظر شما چطور میتواند آدرس مرا از بین ِ سه خوابگاه ِ دخترانه ی متعلق به دانشگاه پیدا کرده باشد؟!راستی یک چیز دیگر:امروز دی کاپریو بیشتر خوشحال است یا من؟!
+عکسش را در اینستاگرام ببینید

۱۰ اسفند ۹۴ ، ۱۵:۰۵
عطیه میرزاامیری
+بسه دبگه.سرم درد گرفت.تروخدا تمومش کنید.
این دیالوگ نه از روی عصبانیت است نه از روی بی حوصلگی...من را تصور کنید که از شدت خنده ی متوالی،روی زمین پخش شده ام و دستم بر سرم است و دیالوگ بالا را با جیغ،جیغی ناشی از خنده میگویم...بعد از اینکه از نفس افتادم،بیحال پخش زمین میشوم و تا مدتی بصورت ریتمیک و بیحال به خندیدن ادامه میدهم...بعد از خستگی و تبادل اینچنین انرژی یی،چشمم بسته میشود...
سه دخترِ دیگر ِ هم اتاقی ام را هم،با همین پوزیشن تصور کنید...
۲۰ بهمن ۹۴ ، ۲۲:۲۴
عطیه میرزاامیری

یکی از عادت هایم که نمیدانم چند سالی ست همراهم است،این است که هروقت ِ هروقت جلوی آینه می ایستم لبخند میزنم.بعد انواع و اقسام لبخند ها را امتحان میکنم...این عادت ِ دیوانه وارم را دوست دارم...و همیشه همراهم است...حتی وقت هایی که میروم جلوی آینه اشک هایم را پاک کنم...

۱۹ آبان ۹۴ ، ۲۱:۰۳
عطیه میرزاامیری