تلخ همچون چای سرد

تلخ منم،چایی یخ که هیچکس ندارد هوسش را

تلخ همچون چای سرد

تلخ منم،چایی یخ که هیچکس ندارد هوسش را

رابرت برتون نوشت:"من از اندوه مینویسم که مشغول باشم و از اندوه حذر کنم"


از وقتی بلاگفا به بیماری حذف آرشیو دچار شد،بعد از شش سال او را ترک کردم و به اینجا پناه آوردم...
لینک کوتاه شده ی وبم برای بلاگفا:http://goo.gl/6rPCvr
کانال:@atiyeemirzaamiri
اینستاگرامم:atiyemirzaamiri
آدرس قبلیم:atiyee.blogfa.com

۲۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «غم نامه» ثبت شده است

وقتی درمانده میشوم این حدیث قدسی می آید در سرم.ذهنم.انگار یک نفر پشت سرم برایم مدام تکرار میکند:

من طلبنی وجدنی و من وجدنی عرفنی و من عرفنی أحبّنی و من أحبّنی عشقنی و من عشقنی عشقته و من عشقته قتلته و من قتلته فعلیّ دیته و من علیّ دیته فأنا دیته؛ هر کس در جست‌وجوی من باشد، مرا می‌یابد و هر کس مرا بیابد، مرا می‌شناسد و هر کس مرا بشناسد، مرا دوست دارد و هر کس مرا دوست دارد، به من عشق می‌ورزد و هر کس به من عشق بورزد، من نیز به او عشق می‌ورزم و من به هر کس عشق بورزم، او را می‌کُشم (و شهید می‌کنم) و من هر کس را بکُشم (و شهید کنم)، دیة او با من است و دیة هر کس با من باشد، من خودم دیة او می‌شوم...


حالا درمانده شده ام...

۱۴ دی ۹۵ ، ۲۰:۵۸
عطیه میرزاامیری

از نوشته های یهویی میان جمع کثیفی های اتاق و روزگار:

دنیا فنی زاده را سرطان عضله کشت.خیلی راحت.دقیقا تیر جایی مابین خاطرات ما و عشق او خورد.سرطان عضله ی دست.همان دستی که برای ما لبخند داشت.همان دستی که نوروز ما را میان آن همه هیاهوی بوسه ها و بازدیدها و بوی سنجد و سیرها،پای تلویزیون میخکوب میکرد.روزگار نشانه هایش را دقیقا در مرکز دایره میزند.آنقدر راه و رسم بازی را بلد است که ناگهان بدون هیچ هماهنگی قبلی صدای کلفتش را روی سرت میشنوی که فریاد میزند: "کات" و دیگر پشت بندش امان نمیدهد.فرت می افتی وسط سیاه چاله ای که هیچ چیز نمی تواند نجاتت دهد.ترسیده ام.میان خواب هایم با عرق و اشک و وحشت از جا میپرم.روزی چند بار به خانه زنگ میزنم.ساعت ها به خانواده ام فکر میکنم.ترسیده ام و معده ام ترش میکند و چشمانم نشتی دارد و دلم غرق ِ در آشوب است.وقتی سرطان عضله ی دست می رود سراغ عروسک گردان، زمانیکه که سرطان حنجره خواننده هایمان را از پا در می آورد، وقتی دنیا پاشنه ی پایش را درست روی دوست داشتنی هایمان میگذارد به من حق بدهید  شب ها کابوس ببینم بمبی وسط زندگی ام منفجر شده.جدی جدی ان الانسان لفی خسر؟!!!

۳ نظر ۱۴ دی ۹۵ ، ۲۰:۰۱
عطیه میرزاامیری
از بین تمام کیس هایی که امروز دیدم
از بین اوتیسم و اسکیزوئیدها و  غیره
تنها یک نفر است که دائم می آید جلوی چشمم
همان جانباز جنگی که وقتی حرف میزد حالم بدتر و بدتر می شد و زمانی هم که از اتاق بیرون رفت،پشت سرش به بخش دیگری پناه بردم و آرام اشک ریختم
وحشتناک تر از جنگ؛بازماندگان آن ند...
موافقین ۱۶ مخالفین ۱ ۰۵ دی ۹۵ ، ۲۳:۲۵
عطیه میرزاامیری

میان گره های ریزی ک امشب برایم اتفاق افتاد ،میان تمام دل ضعفه هایم ک دارم از گرسنگی غش میکنم و شام نخورده ام،میان پرینت گرفتن های مکرر و از پله دویدن ها،ناگهان نشستم روی تخت و به این فکر کردم آخرین خاطره ی عاشقانه ام چه بود؟کِی بود؟با چه کسی بود...حالا تمامی گرفتاری ها را زده ام کنار و نشسته ام به آرامی گریه میکنم...

۲۲ آذر ۹۵ ، ۲۳:۴۷
عطیه میرزاامیری

در زندگی ام لحظه هایی وجود دارد که هرچقدر زیاد یک نفر را دوست داشته باشم؛در آن برهه باید دوست داشتنم را به شکل کاملا آرامی به حد معمولی؛برسانم.خیلی معمولی...و آدم هایی که معمولی دوست دارم را به حاشیه ببرم...و به این ترتیب همه یک مرحله به عقب برگردند...حس میکنم الان در آن برهه هستم و باید خلوت شوم...خلوت خلوت...و تنها کسی که حق دارد همانجا سر جای اصلی و بزرگ خودش بماند"مامان"است....نیاز دارم که ریموت رو بزنم و درها بسته شود و من،تنها داخل بمانم...


۰۷ آبان ۹۵ ، ۱۳:۳۳
عطیه میرزاامیری


سر تیتر خبرهای امروز:

صبح امروز،دختری که از شدت گریه های شب قبل چشمانش پف کرده بود،زمانیکه در استخر درون آب پرید به دلیل سنگینی پلک هایش و تلنبار شدن غم درون دلش،به زیر آب فرو رفت و غرق شد....

موافقین ۱۰ مخالفین ۰ ۲۷ تیر ۹۵ ، ۱۱:۱۰
عطیه میرزاامیری

میخواستم یک پست بنویسم ب بلندی مثنوی مبنی بر اینکه موقت با فضای مجازی خداحافظی کنم.دیدم نهایت سه نفر ایموجی غم میگذارند و خلاص و به هیچ جای دنیا برنمیخورد که درمانده و ناراحتم ک دنیا را گه گرفته و دنیا مجازی را بیشتر.بعد گفتم آرام و بی سروصدا اینجا را ببندم دیدم مسخره است.ک هیچکسی هم تا ماه آینده نمیفهمد ک من دی اکتیو شده ام و خودم را مسخره کرده ام.بعد گفتم می ایم و مینوسم:" خب بچه ها خوش گذشت تا درودی دیگر بدرود"ک دیدم سابقه ی خرابی دارم و ممکن است همین فردا صبح بگویم درود بچه ها و شما از شخصیت سینوسی ام عق تان بگیرد و زرت و زرت آنفالو کنید!حالا نشسته ام و فکر میکنم انبوه غم ها بعد از جانماز و خیابان و باران و لا ب لای کتاب ها و اشک،باید جایی دفن شود مثل فضای مجازی.بعدتر دیدم اینستاگرام جای این جینگولک بازی ها نیست.باید بروم وبلاگم را بغل کنم....الغرض اینکه دلم از دنیا گرفته...چ واقعی اش و چ مجازی اش...خودم هم ی جایی ما بین این دو گم شده ام...بلا تکلیفم و سرگردان...هیچ نقشی را نگرفته ام و معلقم...حالا شما اگر گم شده را پیدا کردید انرا به صاحبش دهید و مژدگانی دریافت کنید...اگر هم کسی را میشناسید ک میتواند مرا به من باز دهد،خبرم کنید...عطیه میرزاامیری...

۱۳ تیر ۹۵ ، ۰۱:۴۹
عطیه میرزاامیری

از نوشته های بی فکر:
گمان میکنم تمام مقاومتم را نسبت به سکوت کردن مقابل مشکلات از دست داده ام.اگر روزی به بازی گرفته میشدم،استرس میگرفتم،دلم میشکست،سر خیابان ماشینی مرا به رگبار فحش میگرفت،استاد وسط کلاس متلک می انداخت،ترک میشدم،رازی را از من برملا میکردند،اگر در 50 درصد این شرایط سکوت میکردم،دیگر نمیتوانم...غم ها زود به زود ته دلم رسوب میشوند.شب ها با سردرد به خواب میروم.اشک ها خشک شده اند و دیگر هیچ چیزی به من وصل نیست و از آن غصه دار تر من به هیچکسی متصل نشده ام...ناگهان صبح از خواب بیدار میشوم و کامنتی از خشم میفرستم،کلاسم را کنسل میکنم،پروپزالم را نیمه کاره رها میکنم،درب تاکسی را محکم تر میبندم،قیچی میگذارم بیخ موهایم،ناخن هایم را از ته میگیرم،سر رژ لبم میشکند،ظرف ها را با تمام توان سیم میکشم و...و ناگهان وسط مترو به گریه می افتم.بی وقفه و طولانی بدون توجه به نگاه ها به گریه می افتم...

پی نوشت:دست هام نمیرند به سمت نوشتن.فکرم نمیتونه همه چیز رو بریزه تو نوک انگشتام.حالم بده بابت ناتوانی این چند روزه م بابت ننوشتن فکرا و حرف های درونیم...

۵ نظر ۲۸ خرداد ۹۵ ، ۱۵:۵۰
عطیه میرزاامیری

گفتم که مرگ دم دستی ترین چیز تو زندگیِ ادمِ.مقیاسش رو هم گفتم.گفتم که در فاصله ی بینِ با تسبیح به خواب رفتن تویِ شب و با صدای گریه بیدار شدن توی صبح،اتفاق میفته.همینقدر کم.و همینقدر یهویی...واقعیتش اینه که دیگه از خوابیدن میترسم...ازینکه خواب ببینم.چیزی که در مورد من تو خواب اتفاق میفته،تعبیرش نه وارونه ست و نه توی کتابا و قرآنا.تعبیرش خودِ خودشه.دیدن خون تو خوابام تعبیرش باطل شدن اون خواب نیست.ینی من صبح که پا میشم تو واقعیت یه ردی از ی خون ی جا میبینم...تعبیر گریه تو خواب برای من ینی گریه تو بیداری.نه اینکه شادی و خنده...باید تو همون خواب موضع گریه م مشخص بشه.باید تو همون خواب بفهمم از خوشحالی بوده گریه هه یا از غم.تا وقتی بیدار میشم بدونم قراره اتفاق خوب برام بیفته یا اتفاق بد...من دیشب خواب دیدم دارم گریه میکنم و از گریه م و شدت بی تابی به خودم میپیچیدم.دستام رو بهم میمالم و پریشونم...صبح که از خواب بیدار شدم انگار شب قبلش اونقدر ورزش کرده بودم که از شدت بدن درد و انرژی تلف شده تو خواب نمیتونستم پاشم...همه چی به ظاهر اوکی بود.با ز نشستیم صبونه خوردیم...وقتی گوشی ش زنگ خورد و رفت بیرون میدونستم دارم قدم به قدم به خوابم نزدیک میشم.برای اولین بار رفتم پیش ِ کسی نشستم که داشت با گوشیش حرف میزد.دو دیقه بعد با قیافه ی وحشت زده ش بهم نگاه کرد و گفت:بهم دروغ میگند؟گفتم اره...تعبیر شد...اتفاق افتاد...یکی از جمع شون کسر شد...میون اون همه گریه های آروم وقتی داشت میگفت دیگه صداشو نمیشنوم.وقتی داشت میگفت آخه چیزیش نبود که.وقتی داشت میگفت بابام و داداشام تنها شدند.من بیشتر از اون گریه میکردم،من مثل توی خوابم دستام رو از شدت پریشونی بهم میمالیدم،من زار زار گریه میکردم و میگفتم:انصاف نیست مامانا زودتر از بچه هاشون بمیرند...همینطور که از شدت گریه صورتم میسوخت میگفتم برا چی مامانا میمیرند؟...ترسی که ز داشت،ترس منم بود.ترسی بود که هیچوقت نتونستم به زبون بیارم.ترسی که از روز اولی که اومدم اینجا باهامه.وقتی داشت تو اشکای درشتِ آرومش میگفت همیشه میترسیدم تا وقتی نیستم و خوابگاهم ی اتفاقی تو خونه بیفته،من بدنم لرزید.ترس مشترک من با اون.........خب اگه مینوشتم همون اول که مامان هم اتاقی م فوت شد،شما نهایت سر تکون میدادید و اعلام تاسف میکردید و شاید تو دلتون میگفتید که زیادی شلوغش کردم.اما واقعیت دردناک تره.اینکه وقتی یکی خبر مرگ مادرش رو،یکدفعه ای میشنوه،تو توی اون موقعیت و اون لحظه نزدیکترین آدم بهش،باشی...الان سه تا گردوی بزرگ توی گلومه...دارم خفه میشم...

۰۹ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۵:۰۵
عطیه میرزاامیری

تمومِ من این روزا خلاصه شده توی:

ترس

عجز

تنهایی

خشم

۰۹ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۱:۰۸
عطیه میرزاامیری