تلخ همچون چای سرد

تلخ منم،چایی یخ که هیچکس ندارد هوسش را

تلخ همچون چای سرد

تلخ منم،چایی یخ که هیچکس ندارد هوسش را

رابرت برتون نوشت:"من از اندوه مینویسم که مشغول باشم و از اندوه حذر کنم"


از وقتی بلاگفا به بیماری حذف آرشیو دچار شد،بعد از شش سال او را ترک کردم و به اینجا پناه آوردم...
لینک کوتاه شده ی وبم برای بلاگفا:http://goo.gl/6rPCvr

آدرس قبلیم:atiyee.blogfa.com

۲۸ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «غم نامه» ثبت شده است

باباها کجا گریه میکنند؟
زیر دوش آب، در حمام؟ روی فرمان ماشین، وقتی تنها هستند و در ترافیک گیر میکنند؟ شب ها وقتی میخوابند سرشان را در بالشت فرو میکنند تا اشک هایشان عقیم شود؟ وقتی به باغچه آب میدهند و شلنگ آب را فواره ای در حیاط میگیرند تا کل زمین خیس شود؟ توی سجده ی نمازشان؟ صبح های زودی که لباس میپوشند تا به اداره بروند؟ یا شاید در مسیرشان وقتی قصد رفتن به سرکار را دارند، میان راه ترمز میکنند، جاده را دور میزنند و به قبرستان میروند و روی قبر پدر یا مادرشان های های گریه میکنند؟!
یا موقعی که برق ها میرود؟  شاید هم بعضی اوقات قصد اجابت مزاج ندارند. به دستشویی میروند تا گریه کنند!
اصلا باباها گریه میکنند؟!
چه وقت هایی؟
کسی میتواند ادعا کند که اشک های پدرش را دیده؟

۱۱ نظر ۳۰ مرداد ۹۶ ، ۱۲:۰۰
عطیه میرزاامیری
دلم میخواست همه‌ی آدمای شهر رو می‌شناختم. چادر می‌نداختم رو سرم پامی‌شدم می‌رفتم تو خیابون. به همه‌شون سلام می‌دادم. مثل فیلم پدر سالار. وقتی آقاجونه تو کوچه راه می‌رفت کل مردم محل بهش سلام می‌کردن. چادر سر کنم و کِش چادر رو بیارم تا پیشونی‌م تا رنگ روسری‌م مشخص نباشه. تو کل محل راه برم و به همه سلام کنم. بعد برم جلوشون. حالشون رو بپرسم. باهاشون چند تا جمله حرف بزنم و آخر سر بگم " دعام کنید"... یه جوری این "دعام کنید" رو بگم که چشمام التماس حرفم رو برسونه. یه جوری بگم که بفهمند باید " دعام کنند". که بدونند ملتمس‌ام. شاید این‌طوری همه‌ی آدمای شهر دعاهاشون روی هم ریخته می‌شد و خدا بغلم می‌کرد. خدا بغلم می‌کرد؟

پ.ن: برام دعا کنید...
۲۳ خرداد ۹۶ ، ۱۴:۳۶
عطیه میرزاامیری

یه ماهی گلی بهم دادند، گفتند اینو بگیر برا خودت. اهلی شده. عمرش هم مثل بقیه ماهی‌ها کوتاه نیست. مال خودته.
گرفتمش تو دستم. ولی لیز خورد و افتاد. از بی آبی مُرد...
حس الانم این مدلی‌ه.
از دستم لیز خورد.
رفت...

موافقین ۱۳ مخالفین ۰ ۱۸ خرداد ۹۶ ، ۱۴:۳۶
عطیه میرزاامیری

مامانم از اول اولش رفیقم بود. یه بار با راحله نشستیم دفتر خاطرات درست کردیم. با برچسب و عکسای کتاب داستانام! عاشق دفتره شدم. به همه ی دوستام میدادم برام بنویسن. یه با دفترمو وسط سالن انداخته بودم. بعدشم رفته بودم خونه ی مامان بزرگم. مامانم تو دفتره کلی برام چیز نوشته بود. آخر آخرش بهم حالی کرده بود که ما باهم رفیقیم. رفیق بودیم. رفیق تر شدیم.  من وقتی فکر کردم از یکی خوشم میاد رفتم به مامانم گفتم. مامانم گفت صبر کن. کنکور قبول نشدم. شبش اونقدر گریه کردم که خوابم برد. مامانم گفت صبر کن. با بهترین دوستم بهم زدم. مامانم گفت صبر کن. صبر کردم. تو بدترین جریاناتی که نمیتونم ازشون بنویسمم صبر کردم. الان ولی میترسم بهش بگم چی تو دلمه. چون میگه صبر کن. اما خب آدم گاهی از صبر کردن خسته میشه! ولی خب صبرم نکنه چیکار کنه؟!

موافقین ۱۳ مخالفین ۱ ۱۶ خرداد ۹۶ ، ۰۰:۴۷
عطیه میرزاامیری

واقعیت تلخ ماجرا این است که؛ افرادی‌که می‌توانند حالت را بهتر از هرکسی خوب کنند، به همان اندازه توانایی بالایی در گند زدن به حالت را دارند!
بعبارتی هم درد هستند و هم درمان! اما نکته‌ی غمگین در این است که، دردشان زیادی کاری‌ست و درمانی ندارد!
و قسم به دردهای بی‌درمان

موافقین ۱۲ مخالفین ۰ ۲۴ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۳:۱۲
عطیه میرزاامیری

یاد گرفتم که اگر از چیزی میترسم با سر وارد همان مقوله شوم...از ترس از گربه ها گرفته تا فوبیای صدای موتور و رفتن به بیمارستان روانی و سروکله زدن با خون...اما الان قضیه فرق میکند...آدمی که از "عدم" میترسد باید چه کار کند؟!!!

۷ نظر ۳۰ فروردين ۹۶ ، ۱۳:۰۲
عطیه میرزاامیری

وقتی درمانده میشوم این حدیث قدسی می آید در سرم.ذهنم.انگار یک نفر پشت سرم برایم مدام تکرار میکند:

من طلبنی وجدنی و من وجدنی عرفنی و من عرفنی أحبّنی و من أحبّنی عشقنی و من عشقنی عشقته و من عشقته قتلته و من قتلته فعلیّ دیته و من علیّ دیته فأنا دیته؛ هر کس در جست‌وجوی من باشد، مرا می‌یابد و هر کس مرا بیابد، مرا می‌شناسد و هر کس مرا بشناسد، مرا دوست دارد و هر کس مرا دوست دارد، به من عشق می‌ورزد و هر کس به من عشق بورزد، من نیز به او عشق می‌ورزم و من به هر کس عشق بورزم، او را می‌کُشم (و شهید می‌کنم) و من هر کس را بکُشم (و شهید کنم)، دیة او با من است و دیة هر کس با من باشد، من خودم دیة او می‌شوم...


حالا درمانده شده ام...

۱۴ دی ۹۵ ، ۲۰:۵۸
عطیه میرزاامیری

از نوشته های یهویی میان جمع کثیفی های اتاق و روزگار:

دنیا فنی زاده را سرطان عضله کشت.خیلی راحت.دقیقا تیر جایی مابین خاطرات ما و عشق او خورد.سرطان عضله ی دست.همان دستی که برای ما لبخند داشت.همان دستی که نوروز ما را میان آن همه هیاهوی بوسه ها و بازدیدها و بوی سنجد و سیرها،پای تلویزیون میخکوب میکرد.روزگار نشانه هایش را دقیقا در مرکز دایره میزند.آنقدر راه و رسم بازی را بلد است که ناگهان بدون هیچ هماهنگی قبلی صدای کلفتش را روی سرت میشنوی که فریاد میزند: "کات" و دیگر پشت بندش امان نمیدهد.فرت می افتی وسط سیاه چاله ای که هیچ چیز نمی تواند نجاتت دهد.ترسیده ام.میان خواب هایم با عرق و اشک و وحشت از جا میپرم.روزی چند بار به خانه زنگ میزنم.ساعت ها به خانواده ام فکر میکنم.ترسیده ام و معده ام ترش میکند و چشمانم نشتی دارد و دلم غرق ِ در آشوب است.وقتی سرطان عضله ی دست می رود سراغ عروسک گردان، زمانیکه که سرطان حنجره خواننده هایمان را از پا در می آورد، وقتی دنیا پاشنه ی پایش را درست روی دوست داشتنی هایمان میگذارد به من حق بدهید  شب ها کابوس ببینم بمبی وسط زندگی ام منفجر شده.جدی جدی ان الانسان لفی خسر؟!!!

۳ نظر ۱۴ دی ۹۵ ، ۲۰:۰۱
عطیه میرزاامیری
از بین تمام کیس هایی که امروز دیدم
از بین اوتیسم و اسکیزوئیدها و  غیره
تنها یک نفر است که دائم می آید جلوی چشمم
همان جانباز جنگی که وقتی حرف میزد حالم بدتر و بدتر می شد و زمانی هم که از اتاق بیرون رفت،پشت سرش به بخش دیگری پناه بردم و آرام اشک ریختم
وحشتناک تر از جنگ؛بازماندگان آن ند...
موافقین ۱۶ مخالفین ۱ ۰۵ دی ۹۵ ، ۲۳:۲۵
عطیه میرزاامیری

میان گره های ریزی ک امشب برایم اتفاق افتاد ،میان تمام دل ضعفه هایم ک دارم از گرسنگی غش میکنم و شام نخورده ام،میان پرینت گرفتن های مکرر و از پله دویدن ها،ناگهان نشستم روی تخت و به این فکر کردم آخرین خاطره ی عاشقانه ام چه بود؟کِی بود؟با چه کسی بود...حالا تمامی گرفتاری ها را زده ام کنار و نشسته ام به آرامی گریه میکنم...

۲۲ آذر ۹۵ ، ۲۳:۴۷
عطیه میرزاامیری