تلخ همچون چای سرد

تلخ منم،چایی یخ که هیچکس ندارد هوسش را

تلخ همچون چای سرد

تلخ منم،چایی یخ که هیچکس ندارد هوسش را

رابرت برتون نوشت:"من از اندوه مینویسم که مشغول باشم و از اندوه حذر کنم"


از وقتی بلاگفا به بیماری حذف آرشیو دچار شد،بعد از شش سال او را ترک کردم و به اینجا پناه آوردم...
لینک کوتاه شده ی وبم برای بلاگفا:http://goo.gl/6rPCvr
کانال:@atiyeemirzaamiri
اینستاگرامم:atiyemirzaamiri
آدرس قبلیم:atiyee.blogfa.com

۳ مطلب در خرداد ۱۳۹۴ ثبت شده است

یک گروهی بچه های وبلاگ نویس توی تلگرام درست کرده اند که دیروز به من یادآور شدند زمانی توی بلاگفا،دعاهای دسته جمعی ئی میگذاشتم،تحت عنوان"میخواهیم نور جمع کنیم".از من خواستند دوباره ازین پست ها بگذارم.راستش خیلی وقت ها بوده که خودم خواستم بیایم اینجا و بگویم بچه ها بیایید دوباره باز به بهانه ای راس یک ساعت معین به یاد هم باشیم و انرژی های خوب برای هم بفرستیم،اما نشده...دقیقن همان شب یک نفر دیگر از من خواست دوباره دعای دسته جمعی بگذارم...شاید صلاح این بوده که چند نفر یادآور گذاشتن همچین حرکتی باشند و چه زمانی بهتر از ماه رمضان...بار اول که همچین پستی گذاشتم و خواستم برای پدر دوستم دعا کنید؛چند روز نگذشته بود که فهمیدم حالش خوب شده و همین باعث شد امیدوارتر از قبل به این روند ادامه دهم.هر دفعه کسی بود که بعد از گذاشتن این پست ها بیاید بگوید حالش بهتر شده یا مشکلش آسانتر رفع شده.همه ی این ها بهانه ای بود که هربار محکم تر از قبل دست تان را بگیرم و بیشتر از قبل به قلب هایتان ایمان بیاورم و مهم تر از آن،با باوری مطمئن تر دست هایم را بلند کنم و از او بخواهم و بدانم که میشنود...در این ماه بهانه برای در زدن خانه اش بیشتر داریم.هیچ وقتی از سال به این اندازه به او نزدیک نیستیم.حداقلش این است که به بهانه ی سحری خوردن نمازهای صبح مان قضا نمیشود...حالا این همه حرف زدم که بگویم در این مدت نور به خودی خود درون ماست،بیایید بسطش دهیم به همه ی امورات زندگی مان.بیایید با هم تقسیمش کنیم...در این وقت سال، بیشتر از هروقت دیگری منتظر اذان هستیم.پس قرار ساعتی ما باشد برای وقت هایی که صدای اذان را میشنویم.صدای اذان صبح و مغرب.و ظهر...وقت سحر و افطار بیشترتر...موقع شنیدن اذان گوشمان زنگ بزند برای دعا کردن به یگدیگر......دعا کنیم برای تمامی مریض ها.برای آنهایی که حسرت گرفتن روزه دارند و دلشان میخواهد حداقل یک بار با زبان روزه افطار کنند و نمیتوانند.از بیماران شیمی درمانی گرفته تا اعصاب ُ روان...دعا کنیم برای تمام آنهایی که در پی کارند.برای آنهایی که دلشان یک افطاری یا سحری دلچسب میخواهد اما وسعت مالی چندانی ندارند.برای کنکوری ها که تلاش شان بی نتیجه نماند.برای پدر مادرهایی که چشم انتظار بچه هایشان هستند.برای پیرهایی که دل تنگ روزهای رفته شان اند.برای ماندگاری سلامت خانواده و دوستانمان.برای سربازهایی که دور از خانه اند.برای کودکانی که زیر آوار جنگ ند.برای زن های باردار.برای اینکه کسی شب ها با گریه نخوابد.کسی آرزوهایش زنده به گور نشود.دعا کنیم برای اینکه نسبت به زندگی و باورها و عقایدمان درک انسانی داشته باشیم.به آنهایی که در حق مان بدی کردند دعا کنیم تا کمتر دل بسوزانند.برای خودمان صبر بخواهیم.دعا کنیم برای آنهایی که سال ها کنارمان بودند و حالا زیر خروارها خاک منتظر فاتحه ای از جانب ما هستند.برای ازدواج جوان ها.برای باران دعا کنیم.برای رودهای خشکیده.برای دل های خشک شده از مهر.برای اضافه شدن به عقل و ایمان مان.برای آنهایی که مهاجرت کردند و حالا دل تنگ سرزمین شان هستند.برای ماندگاری شادی ها دعا کنیم.برای ثانیه ای بودن غم ها و محکم شدن عشق ها و غیره و غیره...به یاد همدیگر باشیم.سر هر اذانی که میشنویم....به یاد بچه های جمع شده در تلخ همچو چای سرد...

پ.ن:هرچه میخواهد دل تنگتون توی کامنتدونی بگید.کامنت ها اتوماتیک تایید میشه...

پ.ن2:اگه میتونید  و دلتون خواست،ظبق روند گذشته،لینک این پست رو بذارید تا دایره مون گسترده تر بشه.

۳۶ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۳۰ خرداد ۹۴ ، ۰۲:۲۷
عطیه میرزاامیری

سینمای ایران،سینمای فیلم هایی ست که بعد از هربار دیدن باید فریاد کشید: زارت.و بعد از آن یک آروغ زد.باور کنید.سینمایی که آدم ها در جنگ ،عاشقِ پرستارِ بیمارستانی صحرایی میشوند،کمدی هایش آنقدر بی نمک است که وسط فیلم ؛سینما را ترک میکنیم،تراژدی هایش ترکیبی ست که از خیانت و بدبختی و سیه روزی.اکشن هایش توهمی بیش نیستند و خداروشکر انیمیشن و فیلم کودک و نوجوان هم نسل شان منقرض شده...بعد از فیلم"چ"ی ِ حاتمی کیا،روی هیچ صندلی ِ سینمایی ننشسته بودم.میدانم بعد از آن فیلم هایی آمد که میتوانست راضی ام کند،اما ترجیح میدادم بشینم فیلم های"جیمز باند"و یا برای چندمین بار سکانس هایی از "کازابلانکا"را ببینم تا اینکه بخواهم ریسک کنم،بکوبم بروم سینما،توی صف بلیط بایستم،چیپس بخرم،روی صندلی های ِ رنگ و رو رفته و فنر در آمده ی ِ آدامس چسبیده بشینم و بخواهم فیلمی ببینم که باید وسط هایش چرت زد...الغرض؛خواستم بگویم تقریبن بعد از سه سال ؛اسم و بازیگرانی از فیلمی مرا گرفت."در دنیای تو ساعت چند است"...بازیگران فیلم ناخودآگاه تو را جذب دیدن میکنند اما فیلم چیزهای بیشتری برای جاذبه دارد...درست است که موضوع کلیشه ای ِ عشق چندین ساله را دارد،اما بیان این عشق آنقدر آرام است که ممکن است اواخر فیلم تو را به گریه بیاندازد.نه گریه ای از سر ِ اندوه.بلکه گریه ای که همراه با لبخندی از سر شوق و حسرت است...در ابتدای فیلم من میخکوب دو چیز شدم:فضای داستان و موسیقی ِ آرام و خاصی که با آن همراه است...و انصافن به هیچ عنوان نمیشود از فیلمبرداری ِ معرکه ی فیلم هم گذشت.فیلمبرداری ئی که عکاسی را هم به دنبال داشت.تمام سوژه های عکاسی، فیلمبرداری شده بود.ظرافت دستان لیلا حاتمی روی دستگیره ی ماشین ِ آبی،سنگفرش های خانه،شیشه های باران خورده،قاب های عکس ِ آویزان به دیوار و غیره و غیره...از بازیگری حاتمی و مصفا چیزی نمیگویم.چون این زوج خیلی وقت است اعتماد ما را به خودشان جلب کرده اند و شاید به خاطر همین بود که من به دیدن این فیلم نه نگفتم...سکانس های پایانی اش آنقدر لبخند همراه با بغض برای من به همراه داشت که در تمام این مدت ِ بعداز اتمام فیلم،دائمن آنها را مرور میکنم..."در دینای تو ساعت چند است"آنقدری خوب بود که بعد از پایان فیلم برای تهمینه پیام دهم:"خدا بود این فیلم"و یا اینه سریعن کانکت شوم و توی اینستاگرام معرفی اش کنم و بعد هم بیایم اینجا و بگویم:سینمای ایران موقعی مرا لال میکند که حاتمی و مصفا را همراه خود داشته باشد...

۱۲ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۲۶ خرداد ۹۴ ، ۱۰:۰۴
عطیه میرزاامیری

با آدم هایی که زندگی آرمانی شما را دارند،رفت و آمد نکنید...آنها گند میزنند به تمام رویاهای شما...

موافقین ۸ مخالفین ۰ ۱۸ خرداد ۹۴ ، ۱۱:۴۸
عطیه میرزاامیری