تلخ همچون چای سرد

تلخ منم،چایی یخ که هیچکس ندارد هوسش را

تلخ همچون چای سرد

تلخ منم،چایی یخ که هیچکس ندارد هوسش را

رابرت برتون نوشت:"من از اندوه مینویسم که مشغول باشم و از اندوه حذر کنم"


از وقتی بلاگفا به بیماری حذف آرشیو دچار شد،بعد از شش سال او را ترک کردم و به اینجا پناه آوردم...
لینک کوتاه شده ی وبم برای بلاگفا:http://goo.gl/6rPCvr

آدرس قبلیم:atiyee.blogfa.com

۵۱ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «از لا به لای زندگی» ثبت شده است

صبح پنجشنبه زیادترین حقوق زندگی‌ام را، تا به امروز، گرفتم. حقوقی که برایش از هشت صبح تا شش بعدازظهر یک هفته به صورت مستمر کار کرده بودم. کاری که تیمی بود و همه‌ی همه‌اش با عشق و علاقه صورت گرفته بود. که روز آخر کاری پسر و دختر بغض کرده بودیم و هی توی گروه تلگرامی‌مان نوشته بودیم: "چقدر غروب جمعه‌ست امروز."
صبح پنجشنبه زیادترین حقوق زندگی‌ام را گرفتم و مثل بچه‌ای که ساعت نویی خریده باشد و دائم به ساعتش نگاه می‌کند، دائم به پیامک واریزی بانک نگاه می‌کنم.

۵ نظر ۱۱ آذر ۹۶ ، ۱۱:۳۰
عطیه میرزاامیری

انگار سال‌هاست سوار اتوبوس‌های شهری نشده‌ام. اتوبوس‌هایی که ایستگاه اول سوار شوی و ایستگار آخر پیاده. میان هجوم‌آدم‌ها جایی نزدیک پنجره پیدا کنی و فاتحانه بنشینی و صورتت را به پنجره‌ی سرد بچسبانی و هندزفری در گوشت بچپانی و رضا‌براهنی گوش ‌کنی. انگار هزار سال است سوار اتوبوس‌های شهری ‌نشده‌ام. میان هجوم‌ جمعیت فاتحانه جایی در کنجی، کنار پنجره‌ای پیدا کرده‌ام. صورتم ‌را چسبانده‌ام به سردی شیشه، چشمم را دوخته‌ام به تاریکی شب و‌ براهنی در گوشم می‌خواند:

 نیامد. شتاب کردم که آفتاب بیاید، نیامد. دویدم از پی دیوانه‌ای که گیسوان بلوطش را به سحر گرم‌ مرمر لمبرهایش می‌ریخت که آفتاب بیاید نیامد.

 به‌ روی کاغذ و دیوار و سنگ و خاک‌ نوشتم که تا نوشته بخواند که آفتاب بیاید، نیامد...‌

چو گرگ زوزه کشیدم، چو پوزه در شکمِ روزگارِ خویش دویدم

شبانه روز دریدم، دریدم

که آفتاب بیاید

نیامد

چه عهدِ شومِ غریبی! زمانه صاحبِ سگ؛ من سگش

چو راندم از درِ خانه ز پشت بامِ وفاداری درون خانه پریدم که آفتاب بیاید

نیامد

کشیده‌ها به رُخانم زدم به خلوتِ پستو

چو آمدم به خیابان

دو گونه را چُنان گدازه‌ی پولاد سوی خلق گرفتم که آفتاب بیاید

نیامد

اگرچه هق هقم از خواب، خوابِ تلخ برآشفت خوابِ خسته و شیرین بچه‌های جهان را

ولی گریستن نتوانستم

نه پیشِ دوست نه در حضور غریبه نه کنجِ خلوتِ خود گریستن نتوانستم

که آفتاب بیاید

نیامد....


پ.ن: گریستن نتوانستم.

پ.ن۲: نیامد...


۳ نظر ۲۷ آبان ۹۶ ، ۱۸:۲۹
عطیه میرزاامیری

بعد از یک هفته برگشتم.
پاسپورتم گم نشد.
کسی در خیابان با چاقو شکمم را نشکافت و پول هایم را نبرد.
دامن عفت به باد ندادم.
چون یک دختر تنها در غربت بودم کسی به من تجاوز نکرد.
چند بار در خیابان از بس غرق در خودم بودم نزدیک بود تصادف کنم و بمیرم.
گداهای شهر با من عربی حرف میزدند و زمانیکه ردشان میکردم میفهمیدند ایرانی هستم!
دختر مراکشی هاستل مرا یاد شخصیت منفعل کتاب "دلبرکان غمگین من" می انداخت.
یکبار ساعت یک شب، وسط خیابان توی دلم زدم زیر گریه.
یکبار در میدان اصلی شهر دلم خواست کسی را ببوسم.
سه بار چترمان از شدت باران پاره شد.
هر روز، هر ساعت و هر دقیقه به کوچکی دنیا، به گم شدنمان در دنیا فکر میکردم.
پاهایم از شدت راه تاول زده اند و یک شب از حدت دردش کپسول خوردم.
و و و و...
اوایل بیست و پنج سالگی ام، نقطه عطفی از زندگی ام بود که سال ها و سال ها و سال ها با لبخند برای وقوعش و با اشک برای اتمام آن لحظه های بکرش از آن یاد میکنم.
راز من در بیست و نه مهر شروع شد.
به من دخیل ببندید که من یکی از رویاهای درونی ام محقق شد!!!

۲ نظر ۰۷ آبان ۹۶ ، ۱۳:۲۲
عطیه میرزاامیری

یک سال است خرد خرد، پول‌هایم که به‌صورت حق التحریر، عیدی، مسابقه و... گرفته‌ام را جمع کردم‌ام تا همچین روزی را ببینم. این‌که وقتش برسد و اتفاقی بیفتد که خودم با همین پول بلیط هواپیما بخرم، هتل رزو کنم و کوله بیندازم و بروم شهری‌ که سال‌هاست دلم خواسته ببینم را ببینم! حالا به گمانم وقتش رسیده. بلیط خریده‌ام، هتل رزو کرده‌ام و با دوستی کوله‌هایمان را جمع کرده‌ایم تا برویم لابه‌لای آدم‌هایی که از جنس ما نیستد قدم بزنیم و هوای جایی جز این مرز و بوم را نفس بکشیم و ببینم: آسمان آیا هرکجا همین رنگ است؟

۱۶ نظر ۲۳ مهر ۹۶ ، ۱۲:۲۶
عطیه میرزاامیری

باباها کجا گریه میکنند؟
زیر دوش آب، در حمام؟ روی فرمان ماشین، وقتی تنها هستند و در ترافیک گیر میکنند؟ شب ها وقتی میخوابند سرشان را در بالشت فرو میکنند تا اشک هایشان عقیم شود؟ وقتی به باغچه آب میدهند و شلنگ آب را فواره ای در حیاط میگیرند تا کل زمین خیس شود؟ توی سجده ی نمازشان؟ صبح های زودی که لباس میپوشند تا به اداره بروند؟ یا شاید در مسیرشان وقتی قصد رفتن به سرکار را دارند، میان راه ترمز میکنند، جاده را دور میزنند و به قبرستان میروند و روی قبر پدر یا مادرشان های های گریه میکنند؟!
یا موقعی که برق ها میرود؟  شاید هم بعضی اوقات قصد اجابت مزاج ندارند. به دستشویی میروند تا گریه کنند!
اصلا باباها گریه میکنند؟!
چه وقت هایی؟
کسی میتواند ادعا کند که اشک های پدرش را دیده؟

۱۱ نظر ۳۰ مرداد ۹۶ ، ۱۲:۰۰
عطیه میرزاامیری

یه دوستی داشتم که بهم یه بار گفت: خدا خیلی مهربونه. اونقدر دوستت داره که وقتی یهو درد میکشی گناهات رو پاک میکنه. که این درد کشیدنه الکی نباشه!...
دندونم درد می‌کنه، پاهام درد می‌کنند، گردنم تیر می‌کشه، زیر شکمم درد می‌کنه و دلم....
چقدر من گناه دارم!!!

۲۰ تیر ۹۶ ، ۰۰:۵۲
عطیه میرزاامیری

عمویم برای کاری رفته است سفر. سفر به یک جای دور. سئول. برایش پیام می‌فرستیم و حال و احوال می‌کنیم. برای‌مان عکس می‌فرستد و خوشُ بِش می‌کند... آخر ِ آخر تمام مکالمه‌ها به این حرف ختم می‌شود: " خوش به حال‌مان که ایران را داریم. با تمام کمبودهایش"...
من فاز عمویم و حتی دلیل حرفش را نمی‌فهمم. اما دوست دارم روزی این حرفش را درک کنم...

موافقین ۷ مخالفین ۰ ۰۵ تیر ۹۶ ، ۰۰:۰۳
عطیه میرزاامیری

تا چند دیقه دیگه گردنم یه دست در میاره، محکم میزنه تو سرم و میگه اون ماتحتت رو از زمین جدا کن، لب تاب رو ببیند و برو بکپ!
(گردنم درد داره و اعصاب نداره)
پ.ن: رفرنس نویسی مقاله ی دکتر گیتا...

موافقین ۷ مخالفین ۳ ۲۲ خرداد ۹۶ ، ۰۲:۲۳
عطیه میرزاامیری

واقعیت تلخ ماجرا این است که؛ افرادی‌که می‌توانند حالت را بهتر از هرکسی خوب کنند، به همان اندازه توانایی بالایی در گند زدن به حالت را دارند!
بعبارتی هم درد هستند و هم درمان! اما نکته‌ی غمگین در این است که، دردشان زیادی کاری‌ست و درمانی ندارد!
و قسم به دردهای بی‌درمان

موافقین ۱۲ مخالفین ۰ ۲۴ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۳:۱۲
عطیه میرزاامیری

یک: برعکس تمام برنامه‌ها و حتی جیب و موجودی بانکی‌ام تصمیم گرفتم امسال نمایشگاه بروم اما "کتاب نخرم". خب راستش بعد از تمام شدن هوس‌های دانشجویی ام در برابر اخبار، خاطرات، جوسازی ها، شور وشوق‌های همه، مِن باب "نمایشگاه کتاب" به این نتیجه رسیدم، کتاب خریدن باید مثل همان اصول رَهوی باشد که آهسته و پیوسته است! نمی‌شود بروی در یک روز کیلوکیلو کتاب بخری و بعد تمام‌شان را انبار کنی توی کتابخانه‌ات و دائم چشم‌ات بیفتد به یکی‌شان که انگار زل زده توی چشمان‌ات و با مظلومیت و لحنی شبیه به کسی که دارد از عطش تلف می‌شود، التماس‌کنان بگوید: "منو بخون، منو بخون"! و تو شبیه به زندان‌بانی که معذب است با شرمندگی زیر چشمی حالی‌اش کنی: " آخه قبل تو قولشو به یکی دیگه دادم!"...

الغرض این‌که همان‌طور که قبلا اشاره کردم، کتاب خریدن باید از اصول رهوی پیروی کند و آهسته و پیوسته باشد! مثلا وقتی در حال خواندن صفحات آخر فلان کتابی، یک روز خسته و کوفته یا شاد و شنگول مسیرت را کج کنی به سمت کتابفروشی پرنور و ساکت و محبوب همیشگی‌ات، کلی لابه‌لای کتاب‌ها بچرخی و در قفسه‌ها به نیت پیدا کردن فلان کتابی که در لیست "خواندنی" هایت قرار دارد ، کتاب‌های دیگر را بیرون بکشی و وقتی خسته شدی کتاب خودت را بگیری و بروی صندوق و حساب کنی و تا شب از ذوق خواندن کتاب جدیدت، کتاب قبلی را تمام کنی و تمام...

 دو: از امسال به‌بعد نمایشگاه را تنها برای جَوی که دارد، دوست دارم. این‌که هر آدمی از هرگوشه‌ی ایران با هر عقیده و فرهنگی می‌کوبد خودش را می‌رساند به گرمای طاقت‌فرسا و یا باران آب‌کِش شده تا کتابی بخرد، نویسنده‌ی محبوب‌اش را ببیند، با دوست‌دختر یا دوست‌پسر اینترنتی‌اش قرار بگذارد و هرچیز دیگری. صحنه‌ای که فردی کیسه به‌دوشِ پر کتاب را ببینی که خسته و نالان کف زمین نشسته‌ و یکی از کتاب‌های خریداری شده‌اش را ورق می‌زند. فکر می‌کنم در سال یک‌بار هم که شده باید کف زمین و چمن بنشین، پاهایم گِزگِز کنند، آفتاب وسط مغزم بخورد و ساندویچ یا غذای بی‌کیفیت نمایشگاه را با ولع ببلعم! و بعد سرحوصله بنشینم و برخلاف قول "امسال دیگه کتاب نمی‌خرم" ام، صفحه‌ی اول کتاب‌هایی که خریده‌ام را باز کنم و در حد یک جمله خاطره‌ی خریدنش را بنویسم: " با نیل اتفاقی از کنار غرفه‌ی کشور افغانستان رد شدیم و چشم‌مان به این کتاب افتاد و باهم خریدیم."، " به یاد غرفه‌ی پر از سوژه‌ و پرخاطره‌ی نشر کودک افق"، " وقتی با نفس خودمان را به این غرفه رساندیم تا این کتاب را بخریم" و... .

سه: به تهمینه، نفیسه، نیلوفر، فریبا و عاطفه

دنیا اگر گاهی غم می‌دهد، اگر چند روز در میان ناامیدی درونم رخنه می‎‌کند، اگر گه‌گاهی آدم‌ها مرا بیش از پیش آزار می‌دهند، در عوض دوستانی دارم که حتی در نمایشگاه کتاب هم می‌توانم به داشتن‌شان افتخار کنم و خدا را بابت دوستی و دوست‌داشتن‌شان، شکر کنم.

لذت این‌که وارد غرفه‌ای شوید، ببینید همه کتاب دوست‌تان را برمی‌دارند تا ببرند برای‌شان امضا کند بعد از لابه‌لای جمعیت دوست‌تان شما را ببیند و برای‌تان دست تکان دهد و شما راه را میان جمعیت باز کنید تا خودتان را در آغوش دوست نویسنده‌تان بندازید.

دوستی که از آن سر ایران بلند شود و به بهانه‌ی نمایشگاه بیاید کنارتان و چند روز باهم باشید.

دوستی که آدم حسابی‎‌ها می‌شناسندش، موقع گزارش‌هایش اجازه ‌می‌دهد من هم همراهی‌اش کنم، موفق است اما متواضع.

دوستی که بلند می‌شود می‌رود نشر افق، تنها به‌خاطر این‌که امیرخانی را ببیند و برایم از حرف‌های کلیشه‌ای یی که می‌زند وویس بفرستد و سلام مخصوص مرا به او برساند.

دوستی که با پا درد زیادش همراهی‌ات می‌کند و نه منتی ‌گذارد و نه غری بزند.مهربان باشد و بابت قلمش نویسنده‌های جوان و نوجوان و حتی ریش سفید را بشناسد و آن‌ها هم او را...

نمایشگاه کتاب امسال گرچه خستگی داشت، اما از آن نوع خستگی هایی بود که شب با لبخند پررنگی چشمانت را می‌بستی!

۸ نظر ۲۲ ارديبهشت ۹۶ ، ۰۰:۱۲
عطیه میرزاامیری