تلخ همچون چای سرد

تلخ منم،چایی یخ که هیچکس ندارد هوسش را

تلخ همچون چای سرد

تلخ منم،چایی یخ که هیچکس ندارد هوسش را

رابرت برتون نوشت:"من از اندوه مینویسم که مشغول باشم و از اندوه حذر کنم"


از وقتی بلاگفا به بیماری حذف آرشیو دچار شد،بعد از شش سال او را ترک کردم و به اینجا پناه آوردم...
لینک کوتاه شده ی وبم برای بلاگفا:http://goo.gl/6rPCvr

آدرس قبلیم:atiyee.blogfa.com

۳۸ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «از لا به لای زندگی» ثبت شده است

.

حرفم را خلاصه بگویم.من امسال خدا را خیلی جاها دیدم.وسط پله های متروی صادقیه.ساعت سه ی شب در سوئیت خوابگاه وقتی همه خواب بودند.موقع ارائه ی پروپزالم.وقتی آنقدر تنهایی کشیدم که درونم درد گرفته بود.ولی خب جای خوب ماجرا آنجایی بود که یاد گرفتم تا حدی نشانه ها را ببینم و ته دلم جوانه بزند و خوشبین شوم.به این خوشبین شوم که اگر بخواهم میتوانم بفهمم کسی هست که حتی ساعت سه ی شبی که همه خوابند،نگاهش به من است.آنقدری مواظبم هست که بعد از تمام گریه ها یک نفس عمیق بکشم و برای دوربین مخفی های بالای سرم دست تکان دهم.خواستم بگویم قرار نیست اتفاقات دلخواهمان همه شان یکجا بیفتند.بیایید لابه لای سیاهی ها و نکبتی های اطرافمان امسال بیشتر از قبل نشانه ها را ببینیم و خب اینکه ما هیچ چاره ای نداریم جز اینکه آن بالاسری را دوست داشته باشیم و به او اعتماد کنیم...دعای من برای همه تان این است که امسال چشم دلتان برای دیدن نشانه های امید بخش زندگی تان پرنورتر شود...حق...


۶ نظر ۲۹ اسفند ۹۵ ، ۲۲:۳۶
عطیه میرزاامیری

از نوشته های یهویی میان کتاب خواندن:
قسمتی از کتاب تصرف عدوانی، نوشته ی لنا آندرشون هست که زن ِ قصه به این فکر میکند که:"همه چیز نشان از این داشت که آن رابطه بیشتر؛امکانی برای آسودن است،تا رابطه ای عاشقانه""...

ساعت ها روی این قسمت توقف کردم.به این فکر میکنم که واقعا چند درصد از رابطه های ما این مدلی ست؟چند نفرمان بابت تنش و شکست رابطه قبلی به رابطه ای جدید پناه آورده ایم؟به رابطه های نصفه نیمه ای فکر میکنم که همه ی حس هایشان روی هواست.به آدم های چند روزه ی شارژی که نه دوست داشتن شان مشخص است نه دوست نداشتن شان.با دست پس میزنند و با پا پیش می کشند...یاد تمام رها شدن هایی می افتم که یک نفر در آن قربانی ست.کسی که دل بسته، غافل از اینکه در آن رابطه همه چیز رد و بدل شده،جز عشق...

۱۹ بهمن ۹۵ ، ۲۲:۵۵
عطیه میرزاامیری
بنفش سر کردم.لباس گرم نپوشیدم.دویدم آن سمت خیابان.تاکسی گرمی جلوی پایم توقف زد.سر آریا شهر منتظرش ماندم.دو دقیقه بعد خیس شده کنارم ایستاد و گفت:بریم چتر بخریم؟تا کریم خان خیس خیس میشیم.چتر آبی کاربنی خریدیم و تاکسی گرفتیم برای زیر پل کریم خان.دویدیم.چلپ چولوپ توی گِل و بارون...مهسا را بغل کردیم و منتطر ماندیم.مریم را بغل کردیم و منتظر ماندیم.آمدند.سورپرایزمان را عملی کردیم.بعد هم خندیدیم.آدمی که همراه با غذایش بخندد یا همراه با خنده اش غذا بخورد، حتی اگر غذایش نان خشک و نوشابه هم باشد،خوشبخت است...باران امان نمی داد.خنده های ما هم.چلپ پلوپ شش نفری دویدیم سمت نشر هنوز.کف زمینش ولو شدیم و شعر خواندیم.بعد هم آواز.به سوی تو.به طرف کوی تو.به شوق روی تو.سپیده دم آیم.مگر تو را جویم.حدیث دل گویم.بگو کجایی؟...بعد هم لبخندهای واقعی مان را ثبت کردیم.از هم عکس گرفتیم.باران را از بالکن نشر هنوز لمس کردیم.حالا هفت نفر شدیم.دوان دوان پله ها را پایین رفتیم و روی کاناپه های کافه نزدیک ولو شدیم.شکلات داغ و شیک دارچین و موکا و کیک شکلاتی خوردیم.فال گرفتیم.بازی کردیم.گل یا پوچ و چشمک.به چشمک زدن های یواشکی هم خندیدیم.چشمک های علنی مان را مسخره کردیم و آموزش چشمک زدن گذاشتم برایشان...باران بی وقفه بارید.خنده هایمان بی وقفه شلیک می شد.به همدیگر اطمینان دادیم که از بلند خندیدن در فضای عمومی نترسیم.بعد هم حرف زدیم.از فلسفه ی دلتنگی گفتند.حتی از اینکه چرا کیک شکلاتی "ع "اینقدر کوچک است.باران بی قفه می بارید.چلپ چلوپ از کافه تا ماشین پارک شده ی "ج"دویدیم.کوله هایمان را توی صندوق عقب پرت کردیم.شش نفر شده بودیم.جا گرفتیم توی ماشین.خندیدیم.روی شیشه های بخار گرفته ی ماشین نوشتم...دنبال جای پارک ماشین گشتیم.خیلی دورتر از پارک دانشجو پارک کردیم و هر شش نفرمان خودمان را جوری جا میدادیم زیر چتری که صبح با "پ" خریده بودیم.به تئاتر شهر رسیدیم.داخل سالن مربوطه شدیم.مهمان ویژه بودیم.روی صندلی ها جا گرفتیم.عکس گرفتیم.تئاتر را دیدیم.به دوست مشاور کارگردانمان افتخار کردیم.باران بی وقفه می بارید.آهنگ "در دنیای تو ساعت چند است"کریستف رضاعی را پخش کردیم...سمت لبو و باقالی فروش پارک دویدیم.چلپ چلوپ.باقالی خوردیم...خندیدیم.تا پل کالج راه رفتیم.برایمان اسنپ گرفت...همدیگر را بغل کردیم.محکم.مثل اینکه بخواهیم خوشحالی آن روز را در قلب یکدیگر تثبیت کنیم....چلپ چلوپ از پل عابر دویدم و خودم را روی تختم پرت کردم...باران بی وقفه می بارید.لبخند روی لبانم حک شده بود.خاطره ی آن روز در قلبم...بعد از تمام روزهای گهی که می آمد و نمی رفت،آن روز شادی آمده بود و نگذاشتیم برود..."پ"لا به لای آواز خوانی مان کف ِ زمین نشر هنوز گفته بود:کاش می شد امروز رو برای روزای مبادا ذخیره یا فریز کنیم...
میشد از چند ساعتی که باهم بودیم فیلمی بی دیالوگ تهیه کرد به این اسم:روزی که شادی و باران بی وقفه باریدند.
۷ نظر ۰۹ بهمن ۹۵ ، ۱۵:۰۵
عطیه میرزاامیری

برایم پیام واریزی آمد.همین چند دقیقه ی پیش.پشت بندش هم پی امی گرفتم مبنی بر اینکه حقوق این ماهتان واریز شد...مبلغش آنقدر کم است که بدون اغراق اگر تا سر کوچه بروم همه اش خرج می شود.اما مهم نیست.مهم این است که،با چیزی که از بچگی به آن چسبیده ام و تنها آرام بخش من است(نوشتن) قرار است حسابم پر شود...آنقدر پر که تا چند ماه دیگر همه اش را بگذارم جلوی کسی و مهر ویزای فلان جا را بگیرم و یا اینکه بتوانم با پولی که خودم در به دست آوردنش سهیم بوده ام برای مامان و بابا و عرفان چیزی بخرم...خوشحالم.به اندازه ی وقت هایی که در مسابقات داستان یا خاطره نویسی مدرسه و دانشگاه،رتبه می آوردم...


پی نوشت:برای همه تان دستمزدهای با برکت میخواهم....شما هم برای من همین برا بخواهید:)

۲۱ نظر ۰۳ بهمن ۹۵ ، ۲۱:۳۲
عطیه میرزاامیری

از کل قسمت ها و سکانس های فیلم me before you آنجاهایی را دوست داشتم که کلارک به ویل میگفت:"یه حرفی بزن".این سوال بی مقدمه که خیلی وقت ها خودم از خیلی ها میپرسم.وقت هایی که حالم خوش نیست برمیگردم و به هرکسی که اطرافم هست و یا میدانم پشت گوشی حاضر است میگویم:"یه چیزی بگو.هرچی".و خب در بیشتر مواقع چیزهایی را میشنوم که نباید.چیزهایی که حالم را هیچ تغییری نمی دهد."نمیدونم چی بگم" "دستم بنده" "آخ ببخشید گوشیم نبود پیشم" "باز تو این سوال رو پرسیدی" "چی بگم آخه؟" "پول میخوام"...خب درست است که این بین توقعی نباید باشد که دیگران مجبور باشند با حرفی،یادداشتی،عکسی،شعری،آهنگی حالم را روی مدار سینوسی به بالا پرتاب کنند...چیزی که میخواهم بگویم این است که به قسمت هایی که کلارک و ویل بی مقدمه به هم میگفتند"یه حرفی بزن" حسودی میکردم.حسودی همراه با یک حس خوب.که آنها هم شبیه به من ازین دست سوالات تقریبا احمقانه میپرسیدند.با این تفاوت که برای آنها شخص خاصی وجود داشت که برای پرسیدن این سوال،دست روی آن یک نفر بگذارند! و چیزی بشنوند که حالشان را خوب میکند.هرچند یک کلام مزخرف...

"یه چیزی بگو.هرچی"....

۱۲ نظر ۱۸ دی ۹۵ ، ۱۸:۳۷
عطیه میرزاامیری
مثلا ساعت 9 شب میان سوز پاییزی در تاریکی شب توی آن سالن نه چندان بزرگ دانشگاه،میخواهیم همه مان جمع شویم و فیلم 12 angry manرا ببینیم...بعد از فیلم، در سوسوی چراغ های نیمه روشن محوطه ی دانشگاه نفس عمیق بکشیم و هی تکرار کنیم:شب ِ دانشگاه چقدر قشنگه:)
۱۰ آبان ۹۵ ، ۲۱:۴۲
عطیه میرزاامیری
توی کلاس عمو اصلانی* ما باید برای هر جمله ای که میگوییم حالت واقعی همان جمله را به خودمان بگیریم.مثلا اگر میگوییم Hi guys دقیقا باید حالت سلام و احوال پرسی ،موقع ادای این جمله در چهره مان باشد.یا مثلا وقتی به انگلیسی میگوییم "با من پسر خاله نشو" باید همان حالت عصبی بودن در چهره مان دیده شود.در غیر این صورت یا جریمه میشویم یا به هر نحوی ضایع!!!جلسه ی قبلی از بچه ها پرسید"جمله ی nature is calling me چه معنی یی میدهد؟ که خب طبیعتا معانی ئی که بچه ها میگفتند ازین قبیل جمله ها بود:"طبیعت مرا میخواند"."طبیعت به من الهام میکند"."طبیعت مرا فرا میخواند"...بعد از اینکه همه ی بچه ها ازین مدل ترجمه ها کردند،عمو اصلانی حالت دل پیچه به خودش گرفت و به حالت دو به طرف کلاس دوید....گفت فهمیدید.این معنی رو میده..."من دستشویی دارم".بعد از بچه ها خواست این جمله را همراه با حالت واقعی اش ادا کنند.حالتی مضطر بودن و همزمان با لحنی از عجز و التماس بیان این جمله....بچه ها را تصور کنید که با این حالت وسط کلاس ژست دل پیچه به خودشان گرفته بودند و تکرار میکردند:nature is calling me....بقیه ی کلاس را تصور کنید از شدت خنده روی دسته ی صندلی ولو شده بودند....آیا به ضد افسرده بودن این کلاس ایمان نمی آورید؟!

*کلاس های عمو اصلانی رو ممکنه قبل ترها توی وبلاگ"خرمالوی سیاه"خونده باشید.ولی خب من باز برای رفع ابهام در موردش یه توضیح مختصر میدم.کلاس فشرده ی زبان هست که استادش اقای اصلانی هستند و ما صداشون میکنیم عمو!در این حد صمیمی!!!یه متود خاصی در جهت یادگیری زبان هست.کلاسی به شدت خاص.با رده سنی های متفاوت.توی کلاس بچه ها سطوح یادگیری زبانشون با همدیگه فرق داره.مثلا کسی رو داریم زبانش در حد هِلو و هاو آر یو هست.و کسی هم هست برای مهاجرت داره میاد این کلاس...خلاصه من گفتم کلاس عمو اصلانی شما فکر نکنید من مهدکودک میرم!منظورم کلاس زبان هست!
۰۷ آبان ۹۵ ، ۱۱:۱۹
عطیه میرزاامیری

بنظرم همین که به این مرحله رسیده ام که،موقع غذا خوردن وقتی ناگهان موی ِ حال بهم زنی در ظرف ِ غذایم دیدم،بدون اینکه عق بزنم و یا از ادامه ی خوردن انصراف دهم ،چشمانم را میبندم،مو را بیرون میکشم،دستم را با پشت بلوزم پاک میکنم و سپس در عرض پنج ثانیه فراموش میکنم چه اتفاق هولناکی افتاده و باز شروع میکنم به خوردن،نشانه ی خوبی ست...میتوانم عادت های دیگرم را عوض کنم.میتوانم کارهای سخت تری هم انجام دهم.در عرض 5 ثانیه که نه،ولی به هرحال میتوانم فعل فراموشی را در هر امری صرف کنم و اعمال کنم...باید جرات بیشتری پیدا کنم...

۱۱ نظر موافقین ۱۵ مخالفین ۰ ۰۱ آبان ۹۵ ، ۲۳:۰۳
عطیه میرزاامیری
یک روزی را هم باید تعیین کنم برای گریه کردن.باید این اشک های ِ نصفه ی نیمه ی ِ تک قطره ای را یکدفعه رها کنم.باید بگذارم آنقدر رها شوند،آنقدر ببارند که دیگر ترس ِ آمدنشان در میان خنده ها،وسط ِ خیابان و تاکسی و اتوبوس،پشت در ِ کلاس ها،روی پل هوایی،مابین ِ هورت کشیدن چایی ام،وقت ِ نماز موقع ِ گرفتن ِ قنوت،لا به لای کتاب هایم و غیره را نداشته باشم.یک جایی را باید پیدا کنم،پاهایم را بغل کنم و آنقدر گریه کنم که بعد از بالا کشیدن دماغم،پاک کردن چشم ها،بلند شوم و خودم را بتکانم و نفس عمیق بکشم و بگویم:خب تموم شد...خسته ام و دلتنگ.آنقدر دلتنگ که دیشب خواب دیدم مامان بطرفم میدوید و دستانش را برای بغل کردنم باز کرده بود...ترسیده ام.یک عجز ِ قوی درونی هر روز با من جدل میکند...دلتنگ ترینم و تنها از یک چیز مطمئنم.آدم به دل تنگی ِ عزیزترین هایش عادت نمیکند/...
۱۱ مهر ۹۵ ، ۱۴:۱۵
عطیه میرزاامیری

بیست و پنج سالگی دوستان و اطرافیانم این مدلی ست که بکوب زبان میخوانند برای مهاجرت.مثل تراکتور رزومه و امتیاز جمع میکنند برای اپلای گرفتن...حداقل روی زدن یک ساز تسلط دارند...درس را ادامه ندادند و تکلیف شان را مشخص کردند و کلاس آشپزی و خیاطی و شیرینی پزی و ترشی انداختن و پیلاتس و غیره میروند و میرفتند و این وسط انگشت حلقه ی دست چپشان پر شد و حالا به فکر لباس عروس عروسی شان ند...سرکار میروند و با پارتی یا منت توی کلینیکی،مدرسه ای،مرکز مشاوره ای کار میکنند و پول در می آورند و آخر هفته ها میروند کافه و رستوران و عکس هایشان را با لبخندهای تا بناگوش باز شده شان شیر میکنند...یک سری شان هم کوله می اندازند روی دوششان و هرسال یک جای دنیا را میگردند...کتاب مینویسند.معروف و محبوب و پولدار میشوند.با سواد میشوند.پیشرفت کرده اند و در نهایت به دلخواه و هدفشان کم و بیش رسیده اند....احساس میکنم بیست پنج سالگی ام شبیه کسی ست که برای اولین بار میخواهد سوار پله برقی شود.ترس دارد.میلرزد و به آدم هایی چشم دوخته که بدون هیچ واهمه ای پا روی پله های متحرک میگذارند و سریع به مقصد میرسند...

۰۶ مهر ۹۵ ، ۲۳:۳۹
عطیه میرزاامیری