تلخ همچون چای سرد

تلخ منم،چایی یخ که هیچکس ندارد هوسش را

تلخ همچون چای سرد

تلخ منم،چایی یخ که هیچکس ندارد هوسش را

رابرت برتون نوشت:"من از اندوه مینویسم که مشغول باشم و از اندوه حذر کنم"


از وقتی بلاگفا به بیماری حذف آرشیو دچار شد،بعد از شش سال او را ترک کردم و به اینجا پناه آوردم...
لینک کوتاه شده ی وبم برای بلاگفا:http://goo.gl/6rPCvr

آدرس قبلیم:atiyee.blogfa.com

۶۳ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «از لا به لای زندگی» ثبت شده است

ساعت شش صبح در حالی‌که بارون به پنجره می‌خورد از خواب پاشدم. برای اولین بار بود که در مقابل خوابیدن دوباره تلاش نکردم. یادم افتاد دیشب بین انجام کارام خوابم برده و مطلبی که برای روزنامه نوشتم، نصفه‌ست. لپ تاپ رو روشن کردم و نشستم سر کارم. وقتی مقاله رو ایمیل کردم دیدم همچنان داره بارون نم‌نم میاد. یادم افتاد همیشه دلم می‌خواسته این وقت از روز جمعه بیدار بشم و بزنم تو خیابون تا ببینم آدمای سحرخیز روز تعطیل چجوری‌اند؟ پیرمردهای بازنشسته هستند که به سحرخیزی عادت دارند و اومدند تو خیابون تا نون داغ و حلیم بخرند یا جوون‌های ورزشکارن که هوس کردند توی هوای به این خوش بو و رنگی، پیاده‌روی کنند.

لباس پوشیدم، هندزفری برداشتم و دست آخر به ذهنم رسید کارت بانکیم هم محض احتیاط بردارم.

در حالیکه مست بوی بارون شده بودم و از درختای توی خیابون خلوت عکس می‌گرفتم راهم کشیده بود به یه طباخی که روی درش نوشته بود: «صبح‌های جمعه، حلیم شیر». 

رفتم داخل و یه ظرف حلیم خریدم. یادم اومد بابا بزرگ و مامان بزرگم الان بیدار شدند و می‌خواند بساط صبحانه بچینند. یه ظرف هم برای اونا خریدم.

پیاده و ظرف به دست راهم رو کج کردم سمت خونه‌ی مامان بزرگم. وقتی ظرف حلیم رو گذاشتم جلوشون، یه نگاه به من کردند، یه نگاه به ظرف و بعد همزمان زند زیر خنده. عجیب بود که من این وقت صبح تعطیل بیدار باشم و ازون عجیب‌تر راهم به حلیم عدسی فروش خورده باشه!

وقتی در خونه‌ی خودمون رو باز کردم مامان پشت پنجره بود و داشت حیاط رو نگاه می‌کرد. به محض این‌که منو توی اون حالت دید، شروع کرد به بلند خندیدن و بقیه‌ی خانواده رو با این ندا بیدار می‌کرد: "پاشید عطیه رفته حلیم خریده! کی باورش میشه؟!" انگار من مدال قهرمانی سحرخیزان شهر رو گرفته بودم. و خانواده با گفتن«دروغ نگو» با بی‌میلی پتو رو محکم کشیدند رو سرشون! اون‌قدر سورئال که انگار گفته باشیم، پاشید! ما امروز صبح توی جزایر هاوایی بیدار شدیم!

...

فکر می‌کنم تلاش‌های این مدتم برای روی نرم آوردن خودم، داره نتیجه می‌ده. اینکه جوری مهربونی کنم و انرژیم رو برای کسایی بذارم که بعدها نه دستم بشکنه و نه دلم بسوزه‌. اینکه جوری آدما رو خوشحال کنم که خودم خوشحال‌تر بشم. اینکه مهربون باشم، نه مهرطلب.


۲۵ آبان ۹۷ ، ۱۱:۲۱
عطیه میرزاامیری

سروبالایی پروسه‌ی پایان‌نامه را می‌توانم به عمل جراحی قلب باز تشبیه کنم. هرکسی موفق به کسب نوبت دفاع شود، ینی تا خان ششم را به سلامت گذرانده. که سختی کار هم، همان خان اول تا ششم است. خان هفتم ،که دفاع کردن است، آدمی همین‌که روی سن رود و اولین اسلاید ارائه‌اش را بیاورد، تمام حضار را گاو می‌پندارد و آتش ترسش رفته رفته خاموش می‌شود و اگر ادب حکم نمی‌کرد بعد از اتمام ارائه به جای تشکر از اساتید، انگشت وسطش را به حاضرین نشان می‌داد و بلند فریاد می‌زد: «بمیرید الهی!».
وقتی کسی موفق می‌شد نوبت دفاع بگیرد بقیه‌ی افراد درگیر، به او همچون شفایافته‌ای نگاه می‌کردند که گویی داوطلب اهدای عضوش را پیدا کرده و تا چند روز دیگر عضوی سالم در بدنش شروع به رشد می‌کند! هم‌اتاقی‌ام پنج روز زودتر از من دفاع کرد. بعد از جلسه‌ی دفاع دستم را به او می‌زدم تا ببینم فرد دفاع کرده چجور استایلی دارد! سفت است. قوی است. رها شده و کسی که بدون شک سیستم دفاعی محکمی پیدا کرده و دهنش در مقابل سرویس شدن مقاوم است! هم‌کلاسی‌ام روز قبل از من دفاع کرد. زنگ زدم و حال و احوال که ببینم زندگی بعد از دفاع چه رنگی‌ست!؟ چه بویی دارد!؟ خوش می‌گذرد؟! ضربان قلبش قبل و بعد دفاع فرقی کرده؟! در جواب همه‌ی اینها جواب داد: «نمی‌دونم والا! من تا چند روز دیگه پدر می‌شم و زیاد جو فارغ‌التحصیلی رو ‌حس نکردم!» اکهعی پسر! گاو پایان‌نامه برای هم‌کلاسی‌ام زاییده بود! فشار درس قوز بالا قوز شده بود!
... سه روز پیش دفاع کردم. بعد از اعلام نمره و امضای اساتید یک کلمه برای تمام دوستانم نوشتم و سند تو آل کردم: «باورم نمی‌شه. درد نداشت!»...
بعد ازینکه از سالن بیرون آمدم هرکسی در راه مرا ‌می‌دید با چشمانی که مردمکش از استرس می‌جنبید سوال می‌کرد: دفاع کردی؟!
و من مثل کسی که عمل موفقیت‌آمیزی داشته نیشم را باز می‌کردم و می‌گفتم: هاع!
سه روز است حس آدم‌های به هوش آمده بعد از بیهوشی طولانی را دارم. گیج. منگ‌. داغ. سرگردان و روزی سه دور تسبیح از خودم می‌پرسم: جدی جدی تموم شد؟!

۱۰ نظر ۱۸ مهر ۹۷ ، ۱۰:۴۶
عطیه میرزاامیری


اول: باور کنید یا نکنید از میون هزارنوع دلیل برای افسردگی یکی از دلایل افسردگی مربوط به فصله. دقیقا همون‌جور که علت افسردگی می‌تونه هوم سیک، شکست عشقی، مرگ عزیز، کمال گرایی و هزار تا کوفت دیگه باشه، تغییر فصل هم می‌تونه یه نفر رو افسرده کنه. نیمه‌ی دوم سال برای یه سری، و نیمه‌ی اول سال برای یه سری دیگه از جمله من... همون جور که توی درمان بیماری‌های روانی مثل همین افسردگی یا اضطراب از نور درمانی استفاده می‌شه(هرچند خیلی سطحی هست این درمان) یکی مثل من هم از طولانی شدن روزا اضطراب می‌گیره. حالا به هر دلیلی که مثلاً یکیش اینه که نور و روز به من یادآوری می‌کنه مثل اسب کار کنم، مفید باشم و زیاد ولگردی نکنم! وقت هدر ندم و غیره. بعد کمال گرا میشم و انتظارم از خودم می‌ره بالا. برای همین ترجیح می‌دم همه‌ی روز رو بخوابم و... . پس وقتی یکی بهتون می‌گه افسردگی فصلی دارم این‌قدر وحشت‌زده نگاهش نکنید.
دوم: از بیان بیماری‌های روحی‌تون خجالت می‌کشید؟ نکشید! چون ما داریم توی یه چرخه‌ی معیوب با آدمای معیوب‌تر زندگی می‌کنیم. همه‌ی ما بیماری روانی و روحی داریم. اینو با اطمینان و آمار بهتون می‌گم. یکی بیماریش خودش رو رنج می‌ده، یکی آسیب بیماریش به بقیه می‌رسه و خودش خوشحال و شاده و فکر می‌کنه عیب از بقیه‌ست و سری سوم کسایی هستند که هم خودشون متوجه آسیب‌شون هستند و هم بقیه. پس دلیلی نداره از بیان و ازون مهم‌تر پیگیری برای درمان آسیب روحی‌تون خجالت بکشید. مثلاً همه‌ی خانوما توی دوران پی ام اس‌شون( قبل قاعدگی) افسردگی دارن. یا از هر ۴ نفر یه مرد مشکل جنسی داره! و... خجالت نکشید. همه از خودمون‌ند!
سوم: دقیقا وقتی نشستی و داری با غول افسردگی و اضطرابت کنار میای، سروکله‌ی یه آدم نفهم که از قضا دوست هست و غریبه نیست، پیدا می‌شه که رفتارشو عین بختک بندازه رو روح و روانت. به دلیل پیدا نبودنت توی دوران سختی که داری و وقتی در تلاش برای زنده نگه داشتن روحیه‌ت هستی، میاد با امثال جمله‌ها‌ی «آها، کم پیدایی! سرت به کجا گرمه؟!»؛ «معلومه خوشحالی که نیستی خیلی وقته» و... گواهی نفهم بودنش رو امضا می‌کنه و می‌ره. این نکته‌ی سوم رو نوشتم تا بهتون بگم نکته‌ی اول و دوم رو بیخیال بشید ولی هیچ‌وقت فراموش نکنید که؛ همه‌ی آدما توی همه‌ی برهه‌های زندگی‌شون در حال جنگیدن توی یه نبرد سختی هستند! یاد بگیرید بدون متلک حرف بزنید. حداقل اگه توهم دارید همه بدند و خودتون خوب هستید، اون خوبی رو ثابت کنید. بدون منت.

۰۷ مرداد ۹۷ ، ۱۱:۲۳
عطیه میرزاامیری

راستش باید قبول کنیم که همه‌ی ما، یه «جمهوری اسلامی ایران» درونمون داریم.

به این صورت که فکر می‌کنیم همه بدند، ما خوبیم.

اگه قهر و خشمی بوده بابت بدی طرف مقابل‌مون هست و اگه خوشی و آشتی‌یی هست بابت خوبی ماست.

ما صلح طلبیم و طرف مقابل‌مون جنگ‌جو.

ما باشعوریم و حرمت نون و نمک خورده شده رو نگه می‌داریم اما طرف مقابل‌مون بی‌حرمتی می‌کنه و جسور و عوضیه.

ما صبوریم. ما مهربونیم. ما در آخرین لحظه سکوت کردیم برای حفظ بقای دوستی. اما طرف مقابل احمق و بیشعور و بی‌حرمت و گستاخه!

چقدرررررر خوبیم ما! خدا زیادمون کنه!!!

سوال من اینه چرا آدما بابت ترس از شکست خوردن از دور می‌ایستند به تماشا و برای حل نکردن مشکلات دست به گفتگو نمی‌زنند؟ چرا دوست دارند بیشتر توی همین گفتگوها گوینده باشند و وقتی نوبت به شنیدن‌شون رسید همه چیز رو علیه خودشون می‌بینند؟

این اسمش ترس از شکسته؟ ترس از مقصر بودنه؟ فرافکنی هست؟ اسمش چیه دقیقا؟

باور کنید همیشه ما به اون خوبی و کول‌ئی که فکر می‌کنیم نیستیم!

کافیه از جلد خودمون بیایم بیرون و به عنوان نفر سومی به قضایا نگاه کنیم!

۲۸ تیر ۹۷ ، ۱۵:۴۹
عطیه میرزاامیری

شبیه پیرزن ها شده ام. موجودی بانکی را که میگیرم انگشت اشاره ی دست راستم را میگذارم روی صفر آخر و سه تا سه تا می شمارم. بعد سرم را بالا میگیرم، چشمانم را میبندم و زیر لبم رقم نوشته شده را تکرار میکنم. مطمئن که میشوم اشتباه نمیکنم کارت را توی کیفم میگذارم و باجه را ترک میکنم. توی ذهنم شروع میکنم به حساب کردن اینکه با تاکسی بروم می صرفد یا با اتوبوس. نتیجه این میشود که پیاده بروم و خودم را مجاب میکنم که هرچه باشد پیاده روی برای سلامتی خوب است و در پیاده روی ست که آدم فکرهای بزرگ میکند... به سوپرمارکت که می رسم و از هرچه میخواهم نهایت سه تا برمیدارم. حساب میوه ها را منهای موجودی بانکی اخیرم میکنم تا ببینم چقدر الان کف حسابم است. باز پیاده روی را شروع میکنم... اینها بهانه است هامون اما به پیسی خورده ام. جیبم که نه اما دلم خالی شده. انگار از یک آواربرداری جانفرسا وسط یک تابستان کشنده برمیگردم. اشتباه پشت اشتباه. چه در کلامم و چه در حساب کتابم. حق التحریر نگرفته ام را با یک صفر زیادی حساب کردم. به اندازه ی یک دفتر صدبرگ نقشه کشیدم، آل استار خریدم، برای مهرماه به آن سرزمین جادویی فکر کردم، از بی بی کیک خریدم و به خانه بردم و در دقیقه ی نود صفر اضافه شده با نشان دادن انگشت وسطش محو شد! اینها بهانه است هامون. جیبم ک نه، اما ته دلم خالی ست. مستاجری شده ام که صاحب خانه اسباب اثاثیه اش را وسط کوچه ریخته و از بد یا خوب روزگار همان موقع باران باریده! گمان کنم گواه همان شعر عباس حسین نژاد شده ام که دیروز روی برگه ی موجودی حسابم نوشتم:
تنهایی درخت توی بیابان را
هیچ چیز پر نمی کند
تمام بادها رهگذرند
تمام پرنده ها رهگذرند

۲۷ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۷:۲۱
عطیه میرزاامیری


وقتی برادرم 4 یا 5 ساله بود با اصرار و قول اینکه روز و شب تو کوچه نمی‌چرخه تا دست و صورتش سیاه بشه، دوچرخه دار شد. ذوق داشتن دوچرخه‌ی جدیدش باعث شد روزی صدبار از ما خواهش کنه اگه به چیزی نیاز داریم به اون بگیم تا بره برامون با دوچرخه‌ش از مغازه بخره. پشت خونه‌مون یه بقالی کوچیک بود که یه روز عصر مامانم به عرفان گفت بره ازش شیر بخره. سلانه سلانه سوار دوچرخه شد و راه افتاد که بره و من از پشت سرش تعقیبش می‌کردم. رسید به بقالی و دوچرخه‌ش رو با احتیاط و وسواس پارک کردم دم در. من هم سر کوچه ایستاده بودم و به محض وارد شدن برادرم داخل مغازه رفتم و دوچرخه‌ش رو یواشکی برداشتم و پشت تیر چراغ برق قایم شدم. وقتی عرفان از مغازه بیرون اومد و دید چرخش نیست شبیه دیوونه‌ها دور و برش رو می‌دید و با اون قد کوتاه و کله‌ی گرد و پوست سفیدش که از غصه سرخ شده بود ویلون تو کوچه می‌چرخید به دنبال دوچرخه‌ش. بعد از چند دقیقه‌ی کوتاه من از پشت چراغ برق اومدم بیرون و با قهقهه عرفان رو متوجه خودم کردم. اون روز به خیال خودم شیطنت کرده بود اما در واقع تر زده بودم. دیو شده بودم و نیاز به تنیه داشتم... سال‌ها از آدم‌های اطرافم، معلمام، دوستام، پدر مادرم و حتی استادای دانشگاهم شنیدم: واااااااااای چقدر تو شیطونی! چندبار در شُرُف اخراج از مدرسه بودم. هزاربار والدینم رو خواستند بیاند مدرسه تا تکلیف من رو روشن کنند. من اولین اختشاش‌گر مدرسه در زمینه‌ی آب‌پاشی به بچه‌ها بودم. یادمه یه بار از این امتحان‌های یهویی داشتیم که معلم به محض وارد شدنش سرکلاس می‌گه برگه بذارید جلوتون. من بالاترین نمره‌ی کلاس شدم. دبیر تاریخ‌مون صدام کرد و با بهت‌زدگی بهم گفت تقلب کردی؟ گفتم نه! گفت "توصیف شیطونیات رو زیاد توی دفترم شنیدم ولی نمی‌دونستم بچه درس خونی هستی!" ولی در واقع بچه‌ی درس خونی نبودم. روی لجبازی درس می‌خوندم تا اخراجم نکنند ولی بتونم شیطنت هم بکنم! شیطنتام چندین بار باعث شده کارم به بیمارستان بکشه. توی سه سالگیم نزدیک بوده خفه بشم و... . خفگی، اخراج، شکستگی دماغ، دشمنی استادا ، باز شدن پای پدر مادرم توی مدرسه و شکایت معلم و ناظم، گریه‌ی اون روز عرفان و... . اینا تبعات شیطنتای من بوده. تو تمام این سال‌ها سعی کردم شیطنتم با لودگی قاطی نشه و نشد. با اطمینان می‌گم که نشد. والدینم فهمیدند شیطنت جزئی از وجود منه و نباید ردش کنند اما یادم دادند بی‌ادب نباشم و نشدم. این رو اونا می‌گند بهم. بااطمینان، که من شیطون باادب و درس خون و مهربونی بودم. نحس و نکبت نبودم. تمام این سال‌ها هیچ‌وقت نشده از شیطنت کردنام پشیمون بشم. حتی سال دوم دانشگاه که اون استاد عقده‌ای بابت یه شیطونی فیزیولوژی عصبی رو بهم 10 داد! هیچ‌وقت حرمت خودم را زیر سوال نبردم. اما از اون‌جایی که آدم توی یه سری رفتارا هرچی محتاط‌‌تر باشه دقیقا از همون سمت ضربه می‌خوره، دیروز بابت یه شوخی لفظی که کاملا سهوی بود برای اولین بار حالت منزجر کننده‌ای نسبت به «خودم» پیدا کردم و برای اولین بار از شیطنتم پیشیمونم...

حالم؟ شبیه کسی که وسط خیابون، جلوی کسایی که باهاشون رودرباسی داشته، به بدترین شکل ممکن خورده زمین...

۲۵ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۲:۲۸
عطیه میرزاامیری

اگر یکی از شما بیاید و بی مقدمه از من بپرسد چند دوست صمیمی دارم از جواب باز می مانم! دوست صمیمی؟! تنها چاهار سال دبیرستان با کسی دوست بودم که چون تمام وقتم با او میگذشت میشد یک برچسب صمیمیت چسباند به آن دوستی و گفت من هم طعم داشتن دوست صمیمی را چشیده ام. سال های دانشگاه به دلیل گذر کردن از دوره ی قبلی و ورود به برهه ی جدید زندگی ام، از آن دوست فاصله گرفتم و جفتمان با دست و دندان، چنگ انداخته بودیم که این دوستی را حفظ کنیم. و خب نشد. دور شده بودیم. دبیرستانی نبودیم که هرروز همدیگر را بنا به اجبار مدرسه رفتن، ببینیم. سال های آخر دانشگاه چنگ و دندانم درد گرفت. عضله هایم گرفت و رها کردم. شبیه فیلم های رمانتیک ایرانی با دوستم جایی وعده کردم و گفتم من دیگر توان دوستی آن هم با این غلظت از توقع را ندارم. و نداشتم. خداحافظی کردم و انگار از همان روز بود که فهمیدم اولویت ها و فاکتورهایم تغییر کرده. فهمیدم من آدم توضیح دادن نیستم. آدم 《راحتی》 هستم. اگر با پرسش فردا برویم بیرون روبرو شدم و راحت نبودم بدون مکث مخالفت میکنم و اگر طرف مقابلم با اخم و تخم بخواهد نارفیقی ام را بر سرم بکوبد همانجا قائله را تمام میکنم. من آدم بار کشیدن توقعات نیستم. آدم رعایت کردن روتین های خودساخته که حتما و قطعا روزی خسته مان میکند، نیستم. القصه اینکه از دیشب به این فکر میکنم فاکتورهای داشتن دوست صمیمی چیست؟ توقع داشتن در دوستی های به اصطلاح صمیمی از کجا آب میخورد؟ چطور به یک دوستی برچسب صمیمیت میچسبانند؟ وقتی به هرصورت به هر توقعی ولو مخالف روحیاتت باشد تن دهی این یعنی صمیمیت؟ 

خلاصه میکنم: برای من از همان اول اولش صمیمیت های چسبناک بی مزه بوده. هروقت دچار چنین صمیمت های افراطی میشدم همان روزهای اول فاتحه ی آن رابطه را میخواندم. از نظر من دوستی صمیمی آن است که ترسی از دست دادن در آن نباشد و امنیت روانی باشد. قربان صدقه نباشد اما پشتمان به این گرم باشد که اگر از شدت گرفتگی دل کنار خیابان بالا بیاوریم کسی هست که اگر الان نباشد با شنیدن حرف هایم، حرفی برای گفتن دارد. بعد از تمامی این ها، گمان میکنم آدم ضربه زدن به کسی هستم که فاکتورهای صمیمیتش خلاف فاکتورهای من است و برای دوستی دست مرا فشار میدهد. برای من امنیت روانی در یک رابطه یعنی صمیمیت...



پی نوشت مهم: 

توضیح:

من توی این پست، صمیمیت رو نفی نکردم!

گفتم فاکتورای صمیمیتم شاید با بقیه فرق داشته باشه. عمیق بودن رابطه از نظر من این نیست که همه ش دوستم رو ببینم. جیک تو جیک شدن توی صمیمیت از نظر من این نیست دائم از روزمرگیام برای دوستم بگم. بالغ بودن توی دوستی و صمیمیت یعنی همین (از نظر من) که یه رابطه ی بدون توقع باشه و هر عکس العملی صرفا از روی خودخواهی برداشت نشه.

نکته ی بعدی اینه: این دیدگاه من نسبت به صمیمیت و دوستی هییییچ ربطی به مقوله ی ازدواج و رابطه های عاطفی اون مدلی نداره.


موافقین ۵ مخالفین ۱ ۰۷ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۳:۳۰
عطیه میرزاامیری

نیمی از قلب مان در خانه، اتاق خودمان، کنار میز گرامافون، توی باغچه نقلی حیاط مان، لابه لای صدای اذان دم صبحی که از پنجره ی اتاق مان می آید، در بوی نان صبح های زود و قرمه سبزی سه شنبه های مامان پز و کباب جمعه شب های مخصوص باباست. نیم دیگر قلب مان هم در جایی دور یا نزدیک است که موقت یا دائم به آنجا هجرت کرده ایم. در تنهایی های پیاده روها، باران های سیل آسا، نان های بیات شده ی گوشه ی یخچال، قهوه های تلخ اول صبح ها، ملاحفه های چروک شده از شدت اشک ها، جعبه های باز شده ی روی کمدها، لباس های نشسته ی داخل چمدان ها، بوی عرق ترمینال ها، بوی غربت جمعه عصرهاست. و درد دقیقا همان جایی ست که نمیتوانی تمییز دهی اینجا بهتر است یا آنجا. اینجا آرام تری یا آنجا. اینجا خوشحال تری یا آنجا. اینجا غمش بیشتر است یا آنجا. قلب است دیگر. نیمه اش اینجا، نیمه اش آنجا... خلاصه ی کلام از قول شاعر اینکه: نه در غربت دلم شاد و نه رویی در وطن دارم 

الهی بخت برگردد ازین طالع که من دارم.

۰۴ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۳:۰۴
عطیه میرزاامیری

فصل 5، منابع، فهرست، مقاله. این ها جزئی از بخش های پایان نامه ام هستند که جا مانده اند و نوشته نشده اند. اما از میان تمام تمام آنها یک چیزی برایم بیشتر و بیشتر و بیشتر ارزش و اهمیت دارد. و آن تقدیمیه ی پایان نامه ام است. بیشتر از اینکه به موضوعش، به معنادار بودن کارم و به چیزهای علمی و مهم دیگر پایان نامه ام فکر کنم به تقدیمیه ی اولش فکر میکنم.

تقدیم به بابا که ... .

تقدیم به مامان که... .

تقدیم به برادرم که... .

تقدیم به دوستان همیشه همراهم تهمینه، حمیده، نیلوفر، پریسا، فاطمه و... که... .

چند روز پیش زنگ زدند و گفتند تا آخر اردیبهشت بیشتر وقت پیش دفاع نداری و من این روزها به جای بخش های مهم و اساسی به صفحه ی اول پایان نامه ام فکر میکنم. صفحه ای که باید کل این سه سال را در قالب افراد مهم زندگی ام بگنجانم و از آنها تشکر کنم.

حتی آنهایی که آزارم دادند و به من یاد دادند چطور میشود شب با دل شکسته خوابید و صبح سالم و زنده بیدار شد. و از آن مهمتر فراموش کرد.


۳۱ فروردين ۹۷ ، ۲۳:۲۶
عطیه میرزاامیری

غمگین ترین آگهی های دیوارهای شهری، اعلامیه های فوت نیستند. آگهی های گم شدن سالمندان، بیماران یا کودکانی هستند که گویی لحن نوشتاری شان چیزی فراتر از غم است. ملتمسانه است.

"مردی که در عکس مشاهده میکنید بیماری آلزایمر دارد. ساکن مشهد است و چندی پیش در سفر خانوادگی به اصفهان گم شده است. خواهشمندیم اگر او را جایی دیدید با این شماره تماس بگیرید."

"پسر بچه ای که در عکس مشاهده میکنید بیماری اوتیسم دارد. از فلان تاریخ که از خانه بیرون رفته تا به الان کسی از او خبر ندارد. عکس را با دقت نگاه کنید و اگر پسر بچه ای شبیه به عکس دیدید بلافاصله با این شماره تماس برقرار کنید"

" عکس متعلق به دخترکی 6 ساله است که از هفته ی پیش در کوچه شان مشغول بازی بوده و از همان تاریخ دیگر دیده نشده. لطفا اگر او را دیدید با این شماره تماس بگیرید."


به یاس فکر میکنم. به امید. به ساختار ترکیبی این دوباهم. یاس و امید...

به کسی که این آگهی ها را میچسباند فکر میکنم. به نگاه ملتمسش به عابرین شهر. به چشم های مستاصلش که گویی گم شده اش را به زور میخواهد در قالب ناشناسی بگذارد و نمیشود. نمیشود. نمیشود...

به گمشده ها فکر میکنم. که گم شدن شان را میفهمند ولی نمیفهمند. بوی آشنایی نمیشوند و دل شان میگوید گم شده اند... ذهن شان برای پیدا شدن یاری نمیدهد چرا که آشنا را هم غریبه میبینند...

به یاس فکر میکنم. به امید...

به ساختار ترکیبی این دوباهم. یاس و امید...

۸ نظر ۱۹ فروردين ۹۷ ، ۰۰:۱۹
عطیه میرزاامیری