تلخ همچون چای سرد

تلخ منم،چایی یخ که هیچکس ندارد هوسش را

تلخ همچون چای سرد

تلخ منم،چایی یخ که هیچکس ندارد هوسش را

رابرت برتون نوشت:"من از اندوه مینویسم که مشغول باشم و از اندوه حذر کنم"


از وقتی بلاگفا به بیماری حذف آرشیو دچار شد،بعد از شش سال او را ترک کردم و به اینجا پناه آوردم...
لینک کوتاه شده ی وبم برای بلاگفا:http://goo.gl/6rPCvr

آدرس قبلیم:atiyee.blogfa.com

۴۵ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «از لا به لای زندگی» ثبت شده است

عمویم برای کاری رفته است سفر. سفر به یک جای دور. سئول. برایش پیام می‌فرستیم و حال و احوال می‌کنیم. برای‌مان عکس می‌فرستد و خوشُ بِش می‌کند... آخر ِ آخر تمام مکالمه‌ها به این حرف ختم می‌شود: " خوش به حال‌مان که ایران را داریم. با تمام کمبودهایش"...
من فاز عمویم و حتی دلیل حرفش را نمی‌فهمم. اما دوست دارم روزی این حرفش را درک کنم...

موافقین ۶ مخالفین ۰ ۰۵ تیر ۹۶ ، ۰۰:۰۳
عطیه میرزاامیری

تا چند دیقه دیگه گردنم یه دست در میاره، محکم میزنه تو سرم و میگه اون ماتحتت رو از زمین جدا کن، لب تاب رو ببیند و برو بکپ!
(گردنم درد داره و اعصاب نداره)
پ.ن: رفرنس نویسی مقاله ی دکتر گیتا...

موافقین ۷ مخالفین ۳ ۲۲ خرداد ۹۶ ، ۰۲:۲۳
عطیه میرزاامیری

واقعیت تلخ ماجرا این است که؛ افرادی‌که می‌توانند حالت را بهتر از هرکسی خوب کنند، به همان اندازه توانایی بالایی در گند زدن به حالت را دارند!
بعبارتی هم درد هستند و هم درمان! اما نکته‌ی غمگین در این است که، دردشان زیادی کاری‌ست و درمانی ندارد!
و قسم به دردهای بی‌درمان

موافقین ۱۲ مخالفین ۰ ۲۴ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۳:۱۲
عطیه میرزاامیری

یک: برعکس تمام برنامه‌ها و حتی جیب و موجودی بانکی‌ام تصمیم گرفتم امسال نمایشگاه بروم اما "کتاب نخرم". خب راستش بعد از تمام شدن هوس‌های دانشجویی ام در برابر اخبار، خاطرات، جوسازی ها، شور وشوق‌های همه، مِن باب "نمایشگاه کتاب" به این نتیجه رسیدم، کتاب خریدن باید مثل همان اصول رَهوی باشد که آهسته و پیوسته است! نمی‌شود بروی در یک روز کیلوکیلو کتاب بخری و بعد تمام‌شان را انبار کنی توی کتابخانه‌ات و دائم چشم‌ات بیفتد به یکی‌شان که انگار زل زده توی چشمان‌ات و با مظلومیت و لحنی شبیه به کسی که دارد از عطش تلف می‌شود، التماس‌کنان بگوید: "منو بخون، منو بخون"! و تو شبیه به زندان‌بانی که معذب است با شرمندگی زیر چشمی حالی‌اش کنی: " آخه قبل تو قولشو به یکی دیگه دادم!"...

الغرض این‌که همان‌طور که قبلا اشاره کردم، کتاب خریدن باید از اصول رهوی پیروی کند و آهسته و پیوسته باشد! مثلا وقتی در حال خواندن صفحات آخر فلان کتابی، یک روز خسته و کوفته یا شاد و شنگول مسیرت را کج کنی به سمت کتابفروشی پرنور و ساکت و محبوب همیشگی‌ات، کلی لابه‌لای کتاب‌ها بچرخی و در قفسه‌ها به نیت پیدا کردن فلان کتابی که در لیست "خواندنی" هایت قرار دارد ، کتاب‌های دیگر را بیرون بکشی و وقتی خسته شدی کتاب خودت را بگیری و بروی صندوق و حساب کنی و تا شب از ذوق خواندن کتاب جدیدت، کتاب قبلی را تمام کنی و تمام...

 دو: از امسال به‌بعد نمایشگاه را تنها برای جَوی که دارد، دوست دارم. این‌که هر آدمی از هرگوشه‌ی ایران با هر عقیده و فرهنگی می‌کوبد خودش را می‌رساند به گرمای طاقت‌فرسا و یا باران آب‌کِش شده تا کتابی بخرد، نویسنده‌ی محبوب‌اش را ببیند، با دوست‌دختر یا دوست‌پسر اینترنتی‌اش قرار بگذارد و هرچیز دیگری. صحنه‌ای که فردی کیسه به‌دوشِ پر کتاب را ببینی که خسته و نالان کف زمین نشسته‌ و یکی از کتاب‌های خریداری شده‌اش را ورق می‌زند. فکر می‌کنم در سال یک‌بار هم که شده باید کف زمین و چمن بنشین، پاهایم گِزگِز کنند، آفتاب وسط مغزم بخورد و ساندویچ یا غذای بی‌کیفیت نمایشگاه را با ولع ببلعم! و بعد سرحوصله بنشینم و برخلاف قول "امسال دیگه کتاب نمی‌خرم" ام، صفحه‌ی اول کتاب‌هایی که خریده‌ام را باز کنم و در حد یک جمله خاطره‌ی خریدنش را بنویسم: " با نیل اتفاقی از کنار غرفه‌ی کشور افغانستان رد شدیم و چشم‌مان به این کتاب افتاد و باهم خریدیم."، " به یاد غرفه‌ی پر از سوژه‌ و پرخاطره‌ی نشر کودک افق"، " وقتی با نفس خودمان را به این غرفه رساندیم تا این کتاب را بخریم" و... .

سه: به تهمینه، نفیسه، نیلوفر، فریبا و عاطفه

دنیا اگر گاهی غم می‌دهد، اگر چند روز در میان ناامیدی درونم رخنه می‎‌کند، اگر گه‌گاهی آدم‌ها مرا بیش از پیش آزار می‌دهند، در عوض دوستانی دارم که حتی در نمایشگاه کتاب هم می‌توانم به داشتن‌شان افتخار کنم و خدا را بابت دوستی و دوست‌داشتن‌شان، شکر کنم.

لذت این‌که وارد غرفه‌ای شوید، ببینید همه کتاب دوست‌تان را برمی‌دارند تا ببرند برای‌شان امضا کند بعد از لابه‌لای جمعیت دوست‌تان شما را ببیند و برای‌تان دست تکان دهد و شما راه را میان جمعیت باز کنید تا خودتان را در آغوش دوست نویسنده‌تان بندازید.

دوستی که از آن سر ایران بلند شود و به بهانه‌ی نمایشگاه بیاید کنارتان و چند روز باهم باشید.

دوستی که آدم حسابی‎‌ها می‌شناسندش، موقع گزارش‌هایش اجازه ‌می‌دهد من هم همراهی‌اش کنم، موفق است اما متواضع.

دوستی که بلند می‌شود می‌رود نشر افق، تنها به‌خاطر این‌که امیرخانی را ببیند و برایم از حرف‌های کلیشه‌ای یی که می‌زند وویس بفرستد و سلام مخصوص مرا به او برساند.

دوستی که با پا درد زیادش همراهی‌ات می‌کند و نه منتی ‌گذارد و نه غری بزند.مهربان باشد و بابت قلمش نویسنده‌های جوان و نوجوان و حتی ریش سفید را بشناسد و آن‌ها هم او را...

نمایشگاه کتاب امسال گرچه خستگی داشت، اما از آن نوع خستگی هایی بود که شب با لبخند پررنگی چشمانت را می‌بستی!

۸ نظر ۲۲ ارديبهشت ۹۶ ، ۰۰:۱۲
عطیه میرزاامیری

دلم میخواست جدی با خودم خلوت کنم! تنهایی کوباندم و رفتم نشر هنوز بعدشم از آنجا هلک هلک راه افتادم به سمت ورتا! قانونی را کشف کردم و باخودم عهد پیروی از آن را بستم: پاگیر اتفاقات نباشم. برخی اتفاقات را هرچه پیگیرشان باشی بیشتر از تو فاصله میگیرند و هرچه رهایشان کنی بیشتر به تو نزدیک میشوند. مثلا چندبار دیگر باید به مهر ویزای فلان جا فکر کنم و دعوت نامه ام نیاید و ویزا صادر نشود و پاسپورتم خشک و سفید باشد!...از امروز همه چیز را رها کردم.اولین صفحه ی کتابی که خریدم هم نوشتم.نوشتم: رها کن تا بیشتر به سمتت بیاید!نشخوار فکری درباره ی موضوعی تو را بیشتر از آن دور میکند!قسم خوردم و حتی امضا هم کردم!

چارده اردی بهشت نود و شش


۱۴ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۲:۳۵
عطیه میرزاامیری

جمعه تولد دعوت بودم. می‌گویم "بودم" چون  دیگه قرار نیست بروم. نشستم به فکر کردن که باید کمی اطرافم را خلوت کنم و اولین چیزی که به ذهنم رسید، تولد جمعه شب بود. از گروه تلگرامی که تمام برنامه‌ها در آن هماهنگ می‌شد، لفت دادم. پولی که برای هدیه بود را واریز نکردم و در ذهنم برنامه‌ی جمعه‌ام را خالی کردم. کم‌کم دستم باز شد برای لفت از گروه‌هایی که واقعیت و ماهیت‌ش را نمی‌دانستم. نمی‌دانستم اسم شلوغی‌های اطرافم را دوستی بگذارم یا آشنایی. که واقعیتش نه دوست بودند و نه آشنا. شب‌ها قبل خواب به تمام دوستی‌ها و روابطم فکر می‌کنم. انگار در تمام این سال‌ها یک کیسه دستم گرفته‌بودم و به جمع‌آوری دوستی‌ها پرداخته‌بودم. حالا از وزن زیاد کیسه خسته شده‌ام و هرچه بر آن می‌کوبم صدایی که برازنده‌ی وزن سنگینش باشد، نمی‌شنوم. شانه‌هایم درد گرفته. کیسه را انداخته‌ام گوشه‌ای و هرازگاهی چیزی از آن را، به بیرون پرت می‌کنم. چیزی که تا دیروز از آن غافل بودم، کیفیت دوستی‌ها بود. انگار هرچه کیسه پرتر بود، من خوشحال‌تر بودم. اما واقعیت این بود که هرچه کیسه سنگین‌تر می‌شد، من خسته‌تر می‌شدم.

نشسته‌ام گوشه‌ای و هرازگاهی دستمالی برمی‌دارم و شروع می‌کنم به گردگیری کردن زندگی و روابطم. به زندگی این مدلی‌ام عادت کرده‌ام و دوستش دارم. این‌که شب‌ها هروقتی بخواهم، می‌خوابم و روزها هرموقع دلم خواست بیدار می‌شوم. این‌که ظهرها ناهار نخورم و شب‌ها لقمه‌ای بگیرم و روی تخت بخورم. زندگی تنهایی هر ضرری داشته ‌باشد، مهم‌ترین حسن‌ش این است که ناگهان در میانه‌ی یک روز و یا در پایان یک شب، وقتی در آینه دندان‌هایت را مسواک می‌زنی و یا زیر دوش صورتت را می‌شوری، به این فکر می‌افتی که باید گاهی درخت زندگی‌ات را تکان دهی. باید کیسه‌های پر شده از خالی‌ات را سبک کنی. باید غربال کنی... و دلی که آرام نمی‌گیرد را خودت، تنها خودت می‌توانی در آغوشش بگیری...

۷ نظر ۱۴ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۱:۱۲
عطیه میرزاامیری

چند دقیقه پیش زنگ خانه مان را زدند.دوست مامان بود.آمده بود دم در خانه تا تولد سه روز پیش مامان را تبریک بگوید.یک دسته گل بزرگ رز اورده بود.داد دست مامان.او را بوسید و سریع خداحافظی کرد و رفت.بعدش مامان دسته گل و هدیه ی نه چندان بزرگ و لاکچری اش را دستش گرفته بود و اشک شوق می‌ریخت.می‌بینید؟!همین‌قدر ساده و بدون ادا اطوار و قشنگ می‌شود آدم‌های اطراف‌مان را خوشحال کنیم.لازم نیست برای اثبات دوستی‌مان کارهای شگفت‌انگیز و یا هزینه‌بر انجام دهیم.لازم نیست همیشه با هماهنگی و برنامه‌ریزی یک نفر را شاد کنیم.حتی با دادن یک دسته‌گل دم در خانه،حتی با نوشتن یک نامه،حتی با بوسیدن بدون مناسبت و خیلی چیزهای ساده‌ی دیگر هم می‌شود کسانی که دوست داریم را خوشحال کنیم...کاش همینقدر که در شکاندن قلب‌های یکدیگر حرفه ای بودیم،در ذوق‌زده کردن اطرافیان‌مان هم خلاقیت داشتیم...

موافقین ۲۱ مخالفین ۰ ۱۸ فروردين ۹۶ ، ۱۳:۳۲
عطیه میرزاامیری

.

حرفم را خلاصه بگویم.من امسال خدا را خیلی جاها دیدم.وسط پله های متروی صادقیه.ساعت سه ی شب در سوئیت خوابگاه وقتی همه خواب بودند.موقع ارائه ی پروپزالم.وقتی آنقدر تنهایی کشیدم که درونم درد گرفته بود.ولی خب جای خوب ماجرا آنجایی بود که یاد گرفتم تا حدی نشانه ها را ببینم و ته دلم جوانه بزند و خوشبین شوم.به این خوشبین شوم که اگر بخواهم میتوانم بفهمم کسی هست که حتی ساعت سه ی شبی که همه خوابند،نگاهش به من است.آنقدری مواظبم هست که بعد از تمام گریه ها یک نفس عمیق بکشم و برای دوربین مخفی های بالای سرم دست تکان دهم.خواستم بگویم قرار نیست اتفاقات دلخواهمان همه شان یکجا بیفتند.بیایید لابه لای سیاهی ها و نکبتی های اطرافمان امسال بیشتر از قبل نشانه ها را ببینیم و خب اینکه ما هیچ چاره ای نداریم جز اینکه آن بالاسری را دوست داشته باشیم و به او اعتماد کنیم...دعای من برای همه تان این است که امسال چشم دلتان برای دیدن نشانه های امید بخش زندگی تان پرنورتر شود...حق...


اینجا را هم بخوانید


۹ نظر ۲۹ اسفند ۹۵ ، ۲۲:۳۶
عطیه میرزاامیری

از نوشته های یهویی میان کتاب خواندن:
قسمتی از کتاب تصرف عدوانی، نوشته ی لنا آندرشون هست که زن ِ قصه به این فکر میکند که:"همه چیز نشان از این داشت که آن رابطه بیشتر؛امکانی برای آسودن است،تا رابطه ای عاشقانه""...

ساعت ها روی این قسمت توقف کردم.به این فکر میکنم که واقعا چند درصد از رابطه های ما این مدلی ست؟چند نفرمان بابت تنش و شکست رابطه قبلی به رابطه ای جدید پناه آورده ایم؟به رابطه های نصفه نیمه ای فکر میکنم که همه ی حس هایشان روی هواست.به آدم های چند روزه ی شارژی که نه دوست داشتن شان مشخص است نه دوست نداشتن شان.با دست پس میزنند و با پا پیش می کشند...یاد تمام رها شدن هایی می افتم که یک نفر در آن قربانی ست.کسی که دل بسته، غافل از اینکه در آن رابطه همه چیز رد و بدل شده،جز عشق...

۱۹ بهمن ۹۵ ، ۲۲:۵۵
عطیه میرزاامیری
بنفش سر کردم.لباس گرم نپوشیدم.دویدم آن سمت خیابان.تاکسی گرمی جلوی پایم توقف زد.سر آریا شهر منتظرش ماندم.دو دقیقه بعد خیس شده کنارم ایستاد و گفت:بریم چتر بخریم؟تا کریم خان خیس خیس میشیم.چتر آبی کاربنی خریدیم و تاکسی گرفتیم برای زیر پل کریم خان.دویدیم.چلپ چولوپ توی گِل و بارون...مهسا را بغل کردیم و منتطر ماندیم.مریم را بغل کردیم و منتظر ماندیم.آمدند.سورپرایزمان را عملی کردیم.بعد هم خندیدیم.آدمی که همراه با غذایش بخندد یا همراه با خنده اش غذا بخورد، حتی اگر غذایش نان خشک و نوشابه هم باشد،خوشبخت است...باران امان نمی داد.خنده های ما هم.چلپ پلوپ شش نفری دویدیم سمت نشر هنوز.کف زمینش ولو شدیم و شعر خواندیم.بعد هم آواز.به سوی تو.به طرف کوی تو.به شوق روی تو.سپیده دم آیم.مگر تو را جویم.حدیث دل گویم.بگو کجایی؟...بعد هم لبخندهای واقعی مان را ثبت کردیم.از هم عکس گرفتیم.باران را از بالکن نشر هنوز لمس کردیم.حالا هفت نفر شدیم.دوان دوان پله ها را پایین رفتیم و روی کاناپه های کافه نزدیک ولو شدیم.شکلات داغ و شیک دارچین و موکا و کیک شکلاتی خوردیم.فال گرفتیم.بازی کردیم.گل یا پوچ و چشمک.به چشمک زدن های یواشکی هم خندیدیم.چشمک های علنی مان را مسخره کردیم و آموزش چشمک زدن گذاشتم برایشان...باران بی وقفه بارید.خنده هایمان بی وقفه شلیک می شد.به همدیگر اطمینان دادیم که از بلند خندیدن در فضای عمومی نترسیم.بعد هم حرف زدیم.از فلسفه ی دلتنگی گفتند.حتی از اینکه چرا کیک شکلاتی "ع "اینقدر کوچک است.باران بی قفه می بارید.چلپ چلوپ از کافه تا ماشین پارک شده ی "ج"دویدیم.کوله هایمان را توی صندوق عقب پرت کردیم.شش نفر شده بودیم.جا گرفتیم توی ماشین.خندیدیم.روی شیشه های بخار گرفته ی ماشین نوشتم...دنبال جای پارک ماشین گشتیم.خیلی دورتر از پارک دانشجو پارک کردیم و هر شش نفرمان خودمان را جوری جا میدادیم زیر چتری که صبح با "پ" خریده بودیم.به تئاتر شهر رسیدیم.داخل سالن مربوطه شدیم.مهمان ویژه بودیم.روی صندلی ها جا گرفتیم.عکس گرفتیم.تئاتر را دیدیم.به دوست مشاور کارگردانمان افتخار کردیم.باران بی وقفه می بارید.آهنگ "در دنیای تو ساعت چند است"کریستف رضاعی را پخش کردیم...سمت لبو و باقالی فروش پارک دویدیم.چلپ چلوپ.باقالی خوردیم...خندیدیم.تا پل کالج راه رفتیم.برایمان اسنپ گرفت...همدیگر را بغل کردیم.محکم.مثل اینکه بخواهیم خوشحالی آن روز را در قلب یکدیگر تثبیت کنیم....چلپ چلوپ از پل عابر دویدم و خودم را روی تختم پرت کردم...باران بی وقفه می بارید.لبخند روی لبانم حک شده بود.خاطره ی آن روز در قلبم...بعد از تمام روزهای گهی که می آمد و نمی رفت،آن روز شادی آمده بود و نگذاشتیم برود..."پ"لا به لای آواز خوانی مان کف ِ زمین نشر هنوز گفته بود:کاش می شد امروز رو برای روزای مبادا ذخیره یا فریز کنیم...
میشد از چند ساعتی که باهم بودیم فیلمی بی دیالوگ تهیه کرد به این اسم:روزی که شادی و باران بی وقفه باریدند.
۷ نظر ۰۹ بهمن ۹۵ ، ۱۵:۰۵
عطیه میرزاامیری