تلخ همچون چای سرد

تلخ منم،چایی یخ که هیچکس ندارد هوسش را

تلخ همچون چای سرد

تلخ منم،چایی یخ که هیچکس ندارد هوسش را

رابرت برتون نوشت:"من از اندوه مینویسم که مشغول باشم و از اندوه حذر کنم"


از وقتی بلاگفا به بیماری حذف آرشیو دچار شد،بعد از شش سال او را ترک کردم و به اینجا پناه آوردم...
لینک کوتاه شده ی وبم برای بلاگفا:http://goo.gl/6rPCvr
کانال:@atiyeemirzaamiri
اینستاگرامم:atiyemirzaamiri
آدرس قبلیم:atiyee.blogfa.com

۲۹ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «آدم ها» ثبت شده است

معشوقی داشته باشم به اسم "زهیر"...

پ.ن:دلیل خاصی نداره.از آهنگ بعضی اسما خوشم میاد!

۱۸ دی ۹۵ ، ۱۸:۳۶
عطیه میرزاامیری
از بین تمام کیس هایی که امروز دیدم
از بین اوتیسم و اسکیزوئیدها و  غیره
تنها یک نفر است که دائم می آید جلوی چشمم
همان جانباز جنگی که وقتی حرف میزد حالم بدتر و بدتر می شد و زمانی هم که از اتاق بیرون رفت،پشت سرش به بخش دیگری پناه بردم و آرام اشک ریختم
وحشتناک تر از جنگ؛بازماندگان آن ند...
موافقین ۱۶ مخالفین ۱ ۰۵ دی ۹۵ ، ۲۳:۲۵
عطیه میرزاامیری

پارسال بود یا اوایل امسال.یادم نیست.فقط آنقدری غمگین بودم که دلم حرف نمیخواست و تنها دوست داشتم کسی از جایی که نمیدانستم برایم نامه بنویسد.همین ها را توی وبلاگم نوشتم.نوشتم که دلم نامه میخواهد.حتی اگیر گیرنده اش را نشناسم!...چند روز بعد نگهبان خوابگاه؛آقای رستمی همیشه خندان صدایم کرد و گفت:میرزاامیری مگه تو اصفهانی نیستی؟!گفتم چرا.مگه چی شده؟!گفت از نیشابور نامه داری...نامه از نیشابور.سیمین آدرس خوابگاه را از اینترنت پیدا کرده بود و تنها روی یک صفحه ی کلاسور برایم نوشته بود....نامه ی سیمین و مهری که از نیشابور برایم رسیده بود آنقدر غیر منتظره بود که؛الانی هم که غمگینم نشسته ام به خواندنش...به خواندن نامه ای از طرف دختری که فقط یک شب او را سر چهارراه ولیعصر دیده ام و یک صبح توی خوابگاه صبحانه را با من خورده اما حتی شماره ای از آن ندارم.مهر و محبت های آدم های دور،آدم هایی که هیچ توقعی بین مان رد و بدل نشده اما از راه دور برای هم آرزوهای رنگی میکنیم....نشسته ام به خواندن نامه اش و فکر میکنم گاهی چقدر نامه ها؛هرچند یک خطی یا یک صفحه ای میتوانند ته دلم را گرم کنند....


۹ نظر ۱۰ آذر ۹۵ ، ۱۳:۳۱
عطیه میرزاامیری

در قسمتی از کتاب"در بهشت پنج نفر منتظر شما هستند" ماجرایی وجود دارد که مردی با وجود اینکه دوست ِ صمیمی اش در حالت ِ مستی به همسرش تجاوز میکند،زمانیکه در همان حالت مستی دارد خودش را در دریا غرق میکند،با تمام قوایش به کمکش میرود و او را نجات میدهد و در آخر جان خودش را از دست می دهد...وقتی راوی این ماجرا را برای ِ پسرِ مرد تعریف میکند،اضافه میکند که "پدر تو بخاطر وفاداری در رفاقتش کشته شد"...پسر در جواب میگوید مگر آدم ها بخاطر وفاداری میمیرند؟...زن میگوید:نمی میرند؟مذهب؟حکومت؟مگر به این چیزها وفادار نیستیم؟گاهی تا پای جان...آدم ها بهتر است بهم وفادار باشند...

همین جمله کافی بود تا اشکم در آید...وفاداری....به گمانم این روزها به آدمی نیاز داریم که نه پول داشته باشد،نه زیبایی،نه علم،نه حتی هوش وعقل...تنها و تنها وفادار باشد...که وفاداری یعنی همیشه و همه جا در کنارت ماندن و بودن.که در قاموسش رفتن نباشد.که با جان و دل بماند و با جان و دل برای ماندنت هرکاری بکند...

موافقین ۱۶ مخالفین ۰ ۱۵ آبان ۹۵ ، ۲۳:۰۲
عطیه میرزاامیری

فکر میکنم یکی از هزاران اثر ِ منفی ِ کتاب نخواندن،تفریح سالم نکردن،فیلم ِ خوب ندیدن،ورزش نکردن،مقاله ی علمی و پزشکی نخواندن و غیره این باشد که زمانی که به یکدیگر میرسیم هیچ حرفِ مفیدی برای زدن نداریم.همین میشود که شروع میکنیم به گفتن ِ حرف های خاله زنک و غیبت کردن و یا ایراد گرفتن از همدیگر...وای چقدر چاق شدی.حالا چرا ازدواج نمیکنی؟چرا اینقدر پوستت بد شد یهو؟اصلا این مدل رنگ مو بهت نمیاد.فلانی رو دیدی چقدر لاغر کرده بود؟فلان دوستمو که دیدی از دوست پسرش جدا شد.من نمیدونم اینا از کجا این پولا رو در میارن که هرسال اینقدر مسافرت میرند.چقدر بچه ت لاغر شده،ببرش دکتر خدایی نکرده چیز بدی نباشه!شما واقعا از این یه شغل این همه درآمد دارید؟!چرا سفر زیارتی نمیرید و همش سیاحتی میرید؟!وای خسته نمیشی همش چادر سرته!؟چقدر موهات ریخته!....خب این سوالات و اظهار نظرها تا حدودی حل شده و طبیعی ست.به طور مثال اگه دوست نزدیکم در مورد رنگ مو یا چاق شدن ِ من ِ نوعی اظهار نظر کند این یک چیز کاملا طبیعی ست و در اکثر موارد من ناراحت نمیشوم.اما مشکلات از جایی شروع میشود که تو با اظهار نظر کنندگان این قبیل حرف ها،نه دوستی،نه آشنایی،نه سَر و سِری داری،نه حساب شوخی داری و نه هیچ چیز دیگری که به تو ثابت کند:عی بابا.حالا بذار ی اظهار نظری هم بکنه...نمونه ی کوچک و بارز این رفتارها را تمام مان موقع ترافیک و یا پشت چراغ قرمزها میبینیم.سرهایی که به کنکاش ماشین کناری میگذرد...هفت سال است،دقیقا از زمان ِ دانشجو شدنم با این مشکل؛ که از عذاب های الهی برای مردم سرزمین ماست،دست و پنجه نرم میکنم.وااااااا تو چرا ابروهات رو برنمیداری؟تو واقعا همش چادر سرته؟گرمت نمیشه با چادر؟مامانت نمیذاره ابرو برداری یا بابات؟ و غیره...متاسفانه یا خوشبختانه پوست کلفت تر از این هستم که تنم بلرزد و یا بغض گلویم را بگیرد ولی تا یک جایی آدم حالش بد میشود که در فرهنگی زندگی میکند که مردمانِ بی ربط به زندگی مان در هرکاری سرک میکشند...بهتر نیست به جای اظهار نظرهایِ بی ربط،کمی اطلاعات ِ مفیدمان را با یکدیگر در میان بگذاریم؟قبل از هر حرفی یک"خب که چی؟"یک"آیا به من مربوطه؟"بگذاریم.؟بهتر نیست کمی سرِمان به زندگی خودمان باشد؟بیاین به داد فرهنگ ِ از دست رفته مون،برسیم.

۰۹ مهر ۹۵ ، ۱۴:۵۵
عطیه میرزاامیری

بیست و پنج سالگی دوستان و اطرافیانم این مدلی ست که بکوب زبان میخوانند برای مهاجرت.مثل تراکتور رزومه و امتیاز جمع میکنند برای اپلای گرفتن...حداقل روی زدن یک ساز تسلط دارند...درس را ادامه ندادند و تکلیف شان را مشخص کردند و کلاس آشپزی و خیاطی و شیرینی پزی و ترشی انداختن و پیلاتس و غیره میروند و میرفتند و این وسط انگشت حلقه ی دست چپشان پر شد و حالا به فکر لباس عروس عروسی شان ند...سرکار میروند و با پارتی یا منت توی کلینیکی،مدرسه ای،مرکز مشاوره ای کار میکنند و پول در می آورند و آخر هفته ها میروند کافه و رستوران و عکس هایشان را با لبخندهای تا بناگوش باز شده شان شیر میکنند...یک سری شان هم کوله می اندازند روی دوششان و هرسال یک جای دنیا را میگردند...کتاب مینویسند.معروف و محبوب و پولدار میشوند.با سواد میشوند.پیشرفت کرده اند و در نهایت به دلخواه و هدفشان کم و بیش رسیده اند....احساس میکنم بیست پنج سالگی ام شبیه کسی ست که برای اولین بار میخواهد سوار پله برقی شود.ترس دارد.میلرزد و به آدم هایی چشم دوخته که بدون هیچ واهمه ای پا روی پله های متحرک میگذارند و سریع به مقصد میرسند...

۰۶ مهر ۹۵ ، ۲۳:۳۹
عطیه میرزاامیری

از نوشته ی یهویی

نهایت بلایی که یک هدست میتواند بر سر آدم بیاورد این است که گوش آدم را زخم،کر،کم شنوا کند و یا در نهایت یک وسطی افتاده باشد و پایی رویش رود و کف پا کمی درد بگیرد.و یا کمی فانتزی تر اینکه سیمش را بیندازی دور گردن کسی و پخ،آنرا خفه کنی.اما خب از عجایب روزگار اینکه به ناگه طی یک حرکت آکروباتیک چنان سیم هدست به صورتم خورد که در کمتر از آنی فکر کردم چشم هایم کور شدند.چیزی که هیچوقت از یک هدست انتظار نمیرود محکم و غیر عمد خوردن توی صورت است...میخواهم بگویم آدمیزاد هم همین مدلی است.به اندازه ی توانش به تو خوبی میکند ولی تمام انرژی و عقل و توانش را به کار میبرد تا حتی خارج از توانایی هایش هم به تو آسیب برساند!آسیبی خارج از توان او و بیرون از انتظار تو!.....

۶ نظر ۱۳ شهریور ۹۵ ، ۲۰:۳۹
عطیه میرزاامیری

به گمانم دو سال پیش بود.چالش ِ اسید پاشی در خیابان های اصفهان را میگویم.که تقریبا با آمار درست یا غلط اخبار، چهار قربانی داشت.که خب هر چهار نفر دختران جوانی بودند که در این ماجرای بی طرفه و بی ربط به جنجال های عشق و عاشقی،در شلوغ ترین خیابان ها جان،روح،روان و امیدشان را برای همیشه از دست دادند...بگذارید حادثه را از دید خودم بگویم.در گیر و دادهای این اتفاق شوم،شهر بهم ریخت.از هشدارهای وایبری و آلارم هایِ قیافه هایِ شناسایی شده یِ مجرم تا اخبار بی بی سی.از سوژه ی داغ راننده های تاکسی تا خیابان های خلوت و جن زده ی شهر...در همین آشفتگی یک روز عصر به قصد کلاس زبان از خانه بیرون رفتم.سرِ خیابان اصلی در حالیکه از خیابان رد میشدم موتور سواری با سر نشینی دیگر که هردو کلاه کاسکت بر سر گذاشته بودند جلوی پایم توقف کردند.جلویی به عقبی گفت:بپاش تو صورتش!عقبی شیشه ی آب معدنی اش را تکان داد و تا نزدیکی صورتم آورد.و بعد هم هرهر شروع به خندیدن کردند و پا روی گاز و رفتند...اینکه من تا چند روز فوبیای خیابان داشتم به کنار و اینکه در آن لحظه چه بر سر من گذشت هم مهم نیست.چیزی که میخواهم بگویم اعتماد و امنیت روحی من است که در کسری از ثانیه در خیابان و در ملا عام به آن تجاوز شد....

لانتوری داستان ِ ایران است.داستان بی اعتمادی ها و هرج و مرج ها.داستان بی امنی ها و جنون ها.داستان عیاشی ِ آقا زاده ها و عقده ی زیر ِ دستی ها...درمنشیان در این فیلم لایه ای از صدها لایه ی ِ جامعه را بیرون میکشد و نمایش میدهد.قصه، گریزی میزند به امنیت زنان.به خشونت علیه آن ها.به اینکه نود درصد قربانیان ِ جنون های آنی زنان هستند...و خب در نهایت، تنها چیزی که در قبال این خشونت ها و قربانی شدن ها برای یک زن باقی می ماند"بخشش"است.او چاره ای ندارد جز"بخشش"...

فرم داستان جوری ست که مخاطب را نه تنها تا پایان فیلم بلکه تا ساعت ها و روزها،درگیر میکند.و اینکه فشارهای عصبی ِ ابتدا تا انتهای فیلم باید جدی گرفته شود...چیزی که بیشتر از همه در این فیلم مرا درگیر کرد این بود که:"آیا قانون قصاصِ اسید پاشی ِ چشم در برابر چشم،عادلانه است؟"،"آیا قربانی های اسید پاشی تنها مشکل شان نابینا شدن ِ فرد مجرم است؟"،"اعتماد و امنیت تجاوز شده را میشود قصاص کرد و یا بخشید؟"

۱۹ نظر ۱۴ مرداد ۹۵ ، ۲۳:۵۹
عطیه میرزاامیری

سر ِ ظهر عرق ریزان ِ یک روز ِ سالِ اخر دانشگاه،روی صندلی ِ ایستگاه ِ اتوبوس ِ اول چهارباغ بالا نشسته و منتظر اتوبوس بودیم.اما راستش از خدایمان بود اتوبوس نیاید.استرس کنکور ارشد را باهم تقسیم میکردیم و تند تند میگفتیم کاش در عهدِ خر سواری و درشکه بازی در خیابان،زندگی میکردیم تا همین مدرک لیسانس مان معادل بود با تمامی مدارک مخترعان ِ نابغه که قرار است برای جشن فارغ التحصیلی شان علی حضرت شاهنشاه برایشان سخنرانی کند و از آنها بخاطر زرنگ بودنشان دعوت کند تا بقیه ی تحصیلاتِ خود را در فقانسه ای،ایتالیا ای،لندنی یا چه میدانم هر جای ِ دنجی در هر نقطه ای از فرنگستان؛بگذرانند.و ما هم در همان اوج،عطای مدال ِ زرنگیِ مان را به لقایش ببخشیم و از خیر ِ مدرک های مافوق تر بگذریم.دست خودمان را توی یک عطارخانه ای،قهوه ای خانه ای،دارالشفائی و یا حداقل دارالمجانینی بند کنیم و بعد هرروز هروز با حقوق ماهیانه مان برویم سر فلان خیابانِ و فقط خرید کنیم...این اوج زندگی ِ رویایی مان بود.منتهی خیلی دیر به دنیا آمده بودیم.پووووفی کشیدیم و مشت هایمان را بهم زدیم و قول دادیم درس بخوانیم و دکتر شویم و پوز تمامی آنهایی که در طول این 4 سال متلک بارمان کرده بودند،را به خاک بمالیم...که یکدفعه برق دو فازِ چشمک زنِ مغازه ی ِ بستنی فروشیِ روبرو مرا گرفت که داد زدم:هی افسانه بیا اگه قبول شدیم همون سال اول،خودمون رو دعوت کنیم رستوران شهرزاد و هرمس.!افسانه عشق ِ دو چیز بود.کباب و هرآنچه که در آن پنیر پیتزا باشد.ولو مغز شتر مرغ و با پنیر پیتزای اضافه!برق شادی در چشمش آمد و گفت:اوکی.یووهووووووو...بخاطرِ قولِ شکم چرانی یی که به خودمان داده بودیم تصمیم به درس خواندن گرفتیم...سال اول تنها افسانه قبول شد و من همان شب ِ اعلام نتایج فین فین و زاری کنان وسط حیاط نشسته بودم و میگفتم:حالا که یکسال دیگر باید درس بخوانم به درک.حالا که یکسال هم باید تست های بوگندو و کتاب های درسی بی ریخت رفیق و دمسازم شوند به درک،حالا که پیشوند و پسوند اسمم یک پشت کنکوری می آید به درک،حالا که عنقزی و خالقزی هم قبول شدند و من نشدم به درک،با غمِ قول از دست دادن ِ شکم چرانی دونفره مان در شهرزاد و هرمس چه کنم؟!!!

این ها را گفتم که بگویم تو رفیق گرمابه و گلستانم بودی،درست.رفیقِ دست فرمان فولم بودی و گاهی سر راهت مرا هم سوار میکردی و دوتایی میرفتیم دانشگاه،این هم درست؛رفیقِ اس ام اس های ناگهانی ِ"عطیه امروز روبراه نبودی زیاد،چیزیت شده؟"هم بودی،قبول؛رفیق ِ مهربانی های بی وقفه بودی،درست،اما بغیر از رفیق کافه بازی ها و ساندویچ های تریا متین ِ دانشکده زبان و گم شدن توی بزرگراه ها و جریمه شدن توسط پلیس های وحشی و مچ گیری تقلب وسطِ امتحان و گریه های روی شانه های یکدیگر و غیره و غیره،رفیق قول های دو انگشتی هم بودی.رفیقی که هیچوقت زیر هیچ قولی نزد...تو درست زمانی وارد زندگیِ رفاقتی ِ من شدی که من روی هرچه دوستی و صمیمیت و اعتماد و رفاقت و مهربانی و ...بود،بالا می آوردم...شونصد ساله هم که شدی مبارکی افسانه.چون به من ثابت کردی وسط گند گرفتگی های ِ شیار قلب های آدم ها،میتوان در این دنیا آدم هایی را دید،؛با آنها رفاقت کرد که مهربانی شان بی وقفه باشد و از همه مهمتر ثبات شخصیت داشته باشند...

دوستت دارم رفیق جادویی.تولدت مبارک...

۸ نظر ۲۵ تیر ۹۵ ، ۱۷:۱۳
عطیه میرزاامیری


با بچه ها بچگی میکنم.برایشان ادا در می آورم که بخندند.لب هایم را کج و کوله میکنم و میگویم نگاه کنید ماهی شدم و آنها شگفت زده نگاهم میکنند.دم دستم پلاستیک باشد باد میکنم و میترکانم.تشویق شان میکنم به داد زدن های ریز...چندین بار شده از گاردهای بی آرتی پریده ام...همیشه بستنی قیفی را به هرنوع بستنی یی ترجیح داده ام چون میتوانم به بهانه ای زبانم را روی سطح یخی بزنم و کیف کنم...من قهرمان گرفتن سلفی های مسخره ی خنده دارم.قهرمان لی لی راه رفتن، وقت هایی که خیابان خلوت تر از معمول است.قهرمان یکدفعه ایِ شلیکی خندیدن...مدال طلای جهانی ِ حرف زدن به وقت کدورت ها به من تعلق میگیرد همچنین مدال نقره ای ِ دلخوری را از دل کسی در اوردن...ایستادن جلوی فواره های آب در تابستان ها،جز برنامه های انکار نشدنی ام است...مشت زدن در انار و سپس با دندان سوراخ کردن ِ قسمتی از پوسته اش و مکیدنش و در سریِ بعد پاره کردن پوستش و خوردن دانه هایش،جز عادات زمستانی من است...عمیقا اعتقاد دارم درون اتاقم چندین روح و جن زندگی میکنند و خب حالا یاد گرفته ام با آنها زندگی مسالمت امیزی داشته باشم به شرط آنکه شب ها موقع خواب مرا اذیت نکنند... لواشک،بستنی،آبنبات،را باید لیس زد در غیر این صورت قاعده ی خوردن را بلد نیستی و خب پلاستیک هایی که سرراهت قرار میگیرند باید با صدای بلند در هر مکانی ترکانده شوند وگرنه در حق شان جفا کرده ای و نسبت به نعمت هایی که سرراهت قرار میگرند غافل بوده ای...آدم غرغر کردن های لحظه ای هستم،دلخوری های با یک خنده رفع شدن،آدمِ"خب بابا حل میشه" گفتن،آدم ِ دنبال چیزهای ریز و کوچک گشتن و دلخوش بودن به آنها،آدم جمع کردن تیله ها و دادن مداد رنگی های دبستانم به دوستانم به عنوان یادگاری...چیزی که از اولین برخوردها به من میگویند دیالوگ تکراریِ"چقدر تو خلی عطیه؛وای اصلا تیپت به رفتارت نمیخوره؛فکر نمیکردم با وجود چادری که سرته اینقدر کودک درون فعالی داشته باشی،تیپت سنگینِ ولی یکی درونتو ببینه میفهمه ی آدم خل خوابیده درونت."است...اینها را نگفتم که خودم را تایید یا رد کنم.تا اینجای کار هیچ مشکلی با خودم و رفتارم ندارم.ولی چیزی که اخیرن به آن پی برده ام این است که آدم ها فکر میکنند من همیشه آدم خنده هستم.آدم بچه بازی و جدی نگرفتن.آدم سرخوش بودن و جدی جدی دیوانگی کردن...همین است که گاهی به خودشان اجازه میدهند در کمال خودخواهی از من چیزی بخواهند و در صورت راضی نشدن شان،هر توهینی خواستند بکنند و هر حرفی خواستند میان جمع به یکباره به من بگویند.آدم ها فکر میکنند در هرجایگاهی هستند میتوانند با کمال بی انصافی دلی را بشکانند و آخر سر هم اضافه کنند"خیلی بچه ای عطیه"...آدم ها فکر میکنند من جدی جدی بچه ام و خب بچه ها مگر از دل شکستن چیزی میفهمند؟!و خودشان پاسخ میدهند: خیر.آنگاه پایشان را محکم میکوبند به دلم و بعد انگشت میگیرند که او بچه است.ولی تنها جرم من این است نخواستم به آدم بزرگ های مغرور ِ دماغ گنده ی ِ بی انصاف ِ دل شکاننده شبیه شوم...تنها جرم من این است که به این سیاره تعلق ندارم...همین...

۱۴ نظر ۰۲ تیر ۹۵ ، ۱۵:۱۹
عطیه میرزاامیری