تلخ همچون چای سرد

تلخ منم،چایی یخ که هیچکس ندارد هوسش را

تلخ همچون چای سرد

تلخ منم،چایی یخ که هیچکس ندارد هوسش را

رابرت برتون نوشت:"من از اندوه مینویسم که مشغول باشم و از اندوه حذر کنم"


از وقتی بلاگفا به بیماری حذف آرشیو دچار شد،بعد از شش سال او را ترک کردم و به اینجا پناه آوردم...
لینک کوتاه شده ی وبم برای بلاگفا:http://goo.gl/6rPCvr

آدرس قبلیم:atiyee.blogfa.com

۳۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «آدم ها» ثبت شده است

یک: برعکس تمام برنامه‌ها و حتی جیب و موجودی بانکی‌ام تصمیم گرفتم امسال نمایشگاه بروم اما "کتاب نخرم". خب راستش بعد از تمام شدن هوس‌های دانشجویی ام در برابر اخبار، خاطرات، جوسازی ها، شور وشوق‌های همه، مِن باب "نمایشگاه کتاب" به این نتیجه رسیدم، کتاب خریدن باید مثل همان اصول رَهوی باشد که آهسته و پیوسته است! نمی‌شود بروی در یک روز کیلوکیلو کتاب بخری و بعد تمام‌شان را انبار کنی توی کتابخانه‌ات و دائم چشم‌ات بیفتد به یکی‌شان که انگار زل زده توی چشمان‌ات و با مظلومیت و لحنی شبیه به کسی که دارد از عطش تلف می‌شود، التماس‌کنان بگوید: "منو بخون، منو بخون"! و تو شبیه به زندان‌بانی که معذب است با شرمندگی زیر چشمی حالی‌اش کنی: " آخه قبل تو قولشو به یکی دیگه دادم!"...

الغرض این‌که همان‌طور که قبلا اشاره کردم، کتاب خریدن باید از اصول رهوی پیروی کند و آهسته و پیوسته باشد! مثلا وقتی در حال خواندن صفحات آخر فلان کتابی، یک روز خسته و کوفته یا شاد و شنگول مسیرت را کج کنی به سمت کتابفروشی پرنور و ساکت و محبوب همیشگی‌ات، کلی لابه‌لای کتاب‌ها بچرخی و در قفسه‌ها به نیت پیدا کردن فلان کتابی که در لیست "خواندنی" هایت قرار دارد ، کتاب‌های دیگر را بیرون بکشی و وقتی خسته شدی کتاب خودت را بگیری و بروی صندوق و حساب کنی و تا شب از ذوق خواندن کتاب جدیدت، کتاب قبلی را تمام کنی و تمام...

 دو: از امسال به‌بعد نمایشگاه را تنها برای جَوی که دارد، دوست دارم. این‌که هر آدمی از هرگوشه‌ی ایران با هر عقیده و فرهنگی می‌کوبد خودش را می‌رساند به گرمای طاقت‌فرسا و یا باران آب‌کِش شده تا کتابی بخرد، نویسنده‌ی محبوب‌اش را ببیند، با دوست‌دختر یا دوست‌پسر اینترنتی‌اش قرار بگذارد و هرچیز دیگری. صحنه‌ای که فردی کیسه به‌دوشِ پر کتاب را ببینی که خسته و نالان کف زمین نشسته‌ و یکی از کتاب‌های خریداری شده‌اش را ورق می‌زند. فکر می‌کنم در سال یک‌بار هم که شده باید کف زمین و چمن بنشین، پاهایم گِزگِز کنند، آفتاب وسط مغزم بخورد و ساندویچ یا غذای بی‌کیفیت نمایشگاه را با ولع ببلعم! و بعد سرحوصله بنشینم و برخلاف قول "امسال دیگه کتاب نمی‌خرم" ام، صفحه‌ی اول کتاب‌هایی که خریده‌ام را باز کنم و در حد یک جمله خاطره‌ی خریدنش را بنویسم: " با نیل اتفاقی از کنار غرفه‌ی کشور افغانستان رد شدیم و چشم‌مان به این کتاب افتاد و باهم خریدیم."، " به یاد غرفه‌ی پر از سوژه‌ و پرخاطره‌ی نشر کودک افق"، " وقتی با نفس خودمان را به این غرفه رساندیم تا این کتاب را بخریم" و... .

سه: به تهمینه، نفیسه، نیلوفر، فریبا و عاطفه

دنیا اگر گاهی غم می‌دهد، اگر چند روز در میان ناامیدی درونم رخنه می‎‌کند، اگر گه‌گاهی آدم‌ها مرا بیش از پیش آزار می‌دهند، در عوض دوستانی دارم که حتی در نمایشگاه کتاب هم می‌توانم به داشتن‌شان افتخار کنم و خدا را بابت دوستی و دوست‌داشتن‌شان، شکر کنم.

لذت این‌که وارد غرفه‌ای شوید، ببینید همه کتاب دوست‌تان را برمی‌دارند تا ببرند برای‌شان امضا کند بعد از لابه‌لای جمعیت دوست‌تان شما را ببیند و برای‌تان دست تکان دهد و شما راه را میان جمعیت باز کنید تا خودتان را در آغوش دوست نویسنده‌تان بندازید.

دوستی که از آن سر ایران بلند شود و به بهانه‌ی نمایشگاه بیاید کنارتان و چند روز باهم باشید.

دوستی که آدم حسابی‎‌ها می‌شناسندش، موقع گزارش‌هایش اجازه ‌می‌دهد من هم همراهی‌اش کنم، موفق است اما متواضع.

دوستی که بلند می‌شود می‌رود نشر افق، تنها به‌خاطر این‌که امیرخانی را ببیند و برایم از حرف‌های کلیشه‌ای یی که می‌زند وویس بفرستد و سلام مخصوص مرا به او برساند.

دوستی که با پا درد زیادش همراهی‌ات می‌کند و نه منتی ‌گذارد و نه غری بزند.مهربان باشد و بابت قلمش نویسنده‌های جوان و نوجوان و حتی ریش سفید را بشناسد و آن‌ها هم او را...

نمایشگاه کتاب امسال گرچه خستگی داشت، اما از آن نوع خستگی هایی بود که شب با لبخند پررنگی چشمانت را می‌بستی!

۸ نظر ۲۲ ارديبهشت ۹۶ ، ۰۰:۱۲
عطیه میرزاامیری

در رابطه با این پست نیکولا باید عرض کنم:


آدم اگر هیچ دوست صمیمی یی نداشته باشد، خیلی بهتر از این است که سال‌ها بعد متوجه شود کسی‌که قبل‌ترها دوست نزدیک می‌خوانددش، نه تنها دوست صمیمی‌اش نبوده،بلکه اصلا دوستش نبوده!!!

موافقین ۱۸ مخالفین ۰ ۲۱ فروردين ۹۶ ، ۱۳:۵۷
عطیه میرزاامیری

مقدمه:

باور کنید خوشحال کردن آدم ها سخت نیست اما ما در محبت کردن خساست میکنیم.زورمان می آید کسی را خوشحال کنیم.دستمان نمی رود حتی با دادن شکلاتی،لبخندی،بوسه ای یواشکی و یا دادن هرحس خوبی به یک نفر، به او یادآوری کنیم که برایمان مهم است...به نظرم نوع محبت کردن آدم ها به همدیگر مهم نیست که ذات همه شان خوبی و نشر مهربانی ست.اما اگر کسی را در اطرافتان دارید که در خوبی کردن خساست نمی کند بی شک بدانید که از خوشبخت های دنیا هستید...

بیان مسئله:

الان یک ماه هست که کلاسی که قبل از کلاس من تشکیل میشود،کلاس اوست.من مشتاقانه قبل کلاسم منتظر او می مانم و او با خنده بعد از کلاسش می آید من را بغل می کند و باهم یه گپ کوتاه می زنیم.بعد من میروم سرکلاس و او می رود خانه.هفته ای دوبار این اتفاق می افتد و این انگیزه ی من را برای رفتن به کلاس چند برابر میکند.اینکه از لابه لای جمعیتی که از آموزشگاه خارج می شوند چشم بدوزی به آدم ها و از بین شان کسی که باید را ببینی...دیروز قبل از کلاس برایش پیام داده بودم که بی حوصله ام و فهمیده بود حالم خوب نیست.نه دلداری الکی داده بود،نه دعوایم کرد و نه دلش سوخت...از کلاس که بیرون آمد بعد از اینکه بغلم کرد یک خودکار خنگ ِ بامزه و یک تکه کاغذ گذاشت توی دستم و گفت:خواستم خوشحالت کنم...همین.من؟از چشمانم قلب فوران کرده بود...

نتیجه گیری:

نیلوفر را دوست دارم.چون محبت کردن بلد است.چون محبتش نه از روی دلسوزی ست و نه پاچه خواری.چون باهوش است و می داند چطور آدم ها را خوشحال کند.با خوشحال شدن هرکسی خودش هم خوشحال میشود.مهربان است و مهربانی اش فیلتر ندارد.بدِ کسی را نمیخواهد.عصبانیتش ترسناک نیست.قهر کردنش وحشتناک نیست...پیامبر بودن به گمانم غیر از این نیست.که مهربان است و مهربانی اش را نشر میدهد.در محبت کردن خساست نمی کند......برای اثبات تمام حرف هایم کافی ست یکبار اتفاقی در خیابان او را ببینید...

کلمات کلیدی:

دوستتدارم.توبهترین_اتفاق_نودوپنج _من _بودی.نیلوفر.نیل.نیکولا.


۹ نظر ۱۲ اسفند ۹۵ ، ۱۳:۱۲
عطیه میرزاامیری

معشوقی داشته باشم به اسم "زهیر"...

پ.ن:دلیل خاصی نداره.از آهنگ بعضی اسما خوشم میاد!

۱۸ دی ۹۵ ، ۱۸:۳۶
عطیه میرزاامیری
از بین تمام کیس هایی که امروز دیدم
از بین اوتیسم و اسکیزوئیدها و  غیره
تنها یک نفر است که دائم می آید جلوی چشمم
همان جانباز جنگی که وقتی حرف میزد حالم بدتر و بدتر می شد و زمانی هم که از اتاق بیرون رفت،پشت سرش به بخش دیگری پناه بردم و آرام اشک ریختم
وحشتناک تر از جنگ؛بازماندگان آن ند...
موافقین ۱۶ مخالفین ۱ ۰۵ دی ۹۵ ، ۲۳:۲۵
عطیه میرزاامیری

پارسال بود یا اوایل امسال.یادم نیست.فقط آنقدری غمگین بودم که دلم حرف نمیخواست و تنها دوست داشتم کسی از جایی که نمیدانستم برایم نامه بنویسد.همین ها را توی وبلاگم نوشتم.نوشتم که دلم نامه میخواهد.حتی اگیر گیرنده اش را نشناسم!...چند روز بعد نگهبان خوابگاه؛آقای رستمی همیشه خندان صدایم کرد و گفت:میرزاامیری مگه تو اصفهانی نیستی؟!گفتم چرا.مگه چی شده؟!گفت از نیشابور نامه داری...نامه از نیشابور.سیمین آدرس خوابگاه را از اینترنت پیدا کرده بود و تنها روی یک صفحه ی کلاسور برایم نوشته بود....نامه ی سیمین و مهری که از نیشابور برایم رسیده بود آنقدر غیر منتظره بود که؛الانی هم که غمگینم نشسته ام به خواندنش...به خواندن نامه ای از طرف دختری که فقط یک شب او را سر چهارراه ولیعصر دیده ام و یک صبح توی خوابگاه صبحانه را با من خورده اما حتی شماره ای از آن ندارم.مهر و محبت های آدم های دور،آدم هایی که هیچ توقعی بین مان رد و بدل نشده اما از راه دور برای هم آرزوهای رنگی میکنیم....نشسته ام به خواندن نامه اش و فکر میکنم گاهی چقدر نامه ها؛هرچند یک خطی یا یک صفحه ای میتوانند ته دلم را گرم کنند....


۹ نظر ۱۰ آذر ۹۵ ، ۱۳:۳۱
عطیه میرزاامیری

در قسمتی از کتاب"در بهشت پنج نفر منتظر شما هستند" ماجرایی وجود دارد که مردی با وجود اینکه دوست ِ صمیمی اش در حالت ِ مستی به همسرش تجاوز میکند،زمانیکه در همان حالت مستی دارد خودش را در دریا غرق میکند،با تمام قوایش به کمکش میرود و او را نجات میدهد و در آخر جان خودش را از دست می دهد...وقتی راوی این ماجرا را برای ِ پسرِ مرد تعریف میکند،اضافه میکند که "پدر تو بخاطر وفاداری در رفاقتش کشته شد"...پسر در جواب میگوید مگر آدم ها بخاطر وفاداری میمیرند؟...زن میگوید:نمی میرند؟مذهب؟حکومت؟مگر به این چیزها وفادار نیستیم؟گاهی تا پای جان...آدم ها بهتر است بهم وفادار باشند...

همین جمله کافی بود تا اشکم در آید...وفاداری....به گمانم این روزها به آدمی نیاز داریم که نه پول داشته باشد،نه زیبایی،نه علم،نه حتی هوش وعقل...تنها و تنها وفادار باشد...که وفاداری یعنی همیشه و همه جا در کنارت ماندن و بودن.که در قاموسش رفتن نباشد.که با جان و دل بماند و با جان و دل برای ماندنت هرکاری بکند...

موافقین ۱۶ مخالفین ۰ ۱۵ آبان ۹۵ ، ۲۳:۰۲
عطیه میرزاامیری

فکر میکنم یکی از هزاران اثر ِ منفی ِ کتاب نخواندن،تفریح سالم نکردن،فیلم ِ خوب ندیدن،ورزش نکردن،مقاله ی علمی و پزشکی نخواندن و غیره این باشد که زمانی که به یکدیگر میرسیم هیچ حرفِ مفیدی برای زدن نداریم.همین میشود که شروع میکنیم به گفتن ِ حرف های خاله زنک و غیبت کردن و یا ایراد گرفتن از همدیگر...وای چقدر چاق شدی.حالا چرا ازدواج نمیکنی؟چرا اینقدر پوستت بد شد یهو؟اصلا این مدل رنگ مو بهت نمیاد.فلانی رو دیدی چقدر لاغر کرده بود؟فلان دوستمو که دیدی از دوست پسرش جدا شد.من نمیدونم اینا از کجا این پولا رو در میارن که هرسال اینقدر مسافرت میرند.چقدر بچه ت لاغر شده،ببرش دکتر خدایی نکرده چیز بدی نباشه!شما واقعا از این یه شغل این همه درآمد دارید؟!چرا سفر زیارتی نمیرید و همش سیاحتی میرید؟!وای خسته نمیشی همش چادر سرته!؟چقدر موهات ریخته!....خب این سوالات و اظهار نظرها تا حدودی حل شده و طبیعی ست.به طور مثال اگه دوست نزدیکم در مورد رنگ مو یا چاق شدن ِ من ِ نوعی اظهار نظر کند این یک چیز کاملا طبیعی ست و در اکثر موارد من ناراحت نمیشوم.اما مشکلات از جایی شروع میشود که تو با اظهار نظر کنندگان این قبیل حرف ها،نه دوستی،نه آشنایی،نه سَر و سِری داری،نه حساب شوخی داری و نه هیچ چیز دیگری که به تو ثابت کند:عی بابا.حالا بذار ی اظهار نظری هم بکنه...نمونه ی کوچک و بارز این رفتارها را تمام مان موقع ترافیک و یا پشت چراغ قرمزها میبینیم.سرهایی که به کنکاش ماشین کناری میگذرد...هفت سال است،دقیقا از زمان ِ دانشجو شدنم با این مشکل؛ که از عذاب های الهی برای مردم سرزمین ماست،دست و پنجه نرم میکنم.وااااااا تو چرا ابروهات رو برنمیداری؟تو واقعا همش چادر سرته؟گرمت نمیشه با چادر؟مامانت نمیذاره ابرو برداری یا بابات؟ و غیره...متاسفانه یا خوشبختانه پوست کلفت تر از این هستم که تنم بلرزد و یا بغض گلویم را بگیرد ولی تا یک جایی آدم حالش بد میشود که در فرهنگی زندگی میکند که مردمانِ بی ربط به زندگی مان در هرکاری سرک میکشند...بهتر نیست به جای اظهار نظرهایِ بی ربط،کمی اطلاعات ِ مفیدمان را با یکدیگر در میان بگذاریم؟قبل از هر حرفی یک"خب که چی؟"یک"آیا به من مربوطه؟"بگذاریم.؟بهتر نیست کمی سرِمان به زندگی خودمان باشد؟بیاین به داد فرهنگ ِ از دست رفته مون،برسیم.

۰۹ مهر ۹۵ ، ۱۴:۵۵
عطیه میرزاامیری

بیست و پنج سالگی دوستان و اطرافیانم این مدلی ست که بکوب زبان میخوانند برای مهاجرت.مثل تراکتور رزومه و امتیاز جمع میکنند برای اپلای گرفتن...حداقل روی زدن یک ساز تسلط دارند...درس را ادامه ندادند و تکلیف شان را مشخص کردند و کلاس آشپزی و خیاطی و شیرینی پزی و ترشی انداختن و پیلاتس و غیره میروند و میرفتند و این وسط انگشت حلقه ی دست چپشان پر شد و حالا به فکر لباس عروس عروسی شان ند...سرکار میروند و با پارتی یا منت توی کلینیکی،مدرسه ای،مرکز مشاوره ای کار میکنند و پول در می آورند و آخر هفته ها میروند کافه و رستوران و عکس هایشان را با لبخندهای تا بناگوش باز شده شان شیر میکنند...یک سری شان هم کوله می اندازند روی دوششان و هرسال یک جای دنیا را میگردند...کتاب مینویسند.معروف و محبوب و پولدار میشوند.با سواد میشوند.پیشرفت کرده اند و در نهایت به دلخواه و هدفشان کم و بیش رسیده اند....احساس میکنم بیست پنج سالگی ام شبیه کسی ست که برای اولین بار میخواهد سوار پله برقی شود.ترس دارد.میلرزد و به آدم هایی چشم دوخته که بدون هیچ واهمه ای پا روی پله های متحرک میگذارند و سریع به مقصد میرسند...

۰۶ مهر ۹۵ ، ۲۳:۳۹
عطیه میرزاامیری

از نوشته ی یهویی

نهایت بلایی که یک هدست میتواند بر سر آدم بیاورد این است که گوش آدم را زخم،کر،کم شنوا کند و یا در نهایت یک وسطی افتاده باشد و پایی رویش رود و کف پا کمی درد بگیرد.و یا کمی فانتزی تر اینکه سیمش را بیندازی دور گردن کسی و پخ،آنرا خفه کنی.اما خب از عجایب روزگار اینکه به ناگه طی یک حرکت آکروباتیک چنان سیم هدست به صورتم خورد که در کمتر از آنی فکر کردم چشم هایم کور شدند.چیزی که هیچوقت از یک هدست انتظار نمیرود محکم و غیر عمد خوردن توی صورت است...میخواهم بگویم آدمیزاد هم همین مدلی است.به اندازه ی توانش به تو خوبی میکند ولی تمام انرژی و عقل و توانش را به کار میبرد تا حتی خارج از توانایی هایش هم به تو آسیب برساند!آسیبی خارج از توان او و بیرون از انتظار تو!.....

۶ نظر ۱۳ شهریور ۹۵ ، ۲۰:۳۹
عطیه میرزاامیری