تلخ همچون چای سرد

تلخ منم،چایی یخ که هیچکس ندارد هوسش را

تلخ همچون چای سرد

تلخ منم،چایی یخ که هیچکس ندارد هوسش را

رابرت برتون نوشت:"من از اندوه مینویسم که مشغول باشم و از اندوه حذر کنم"


از وقتی بلاگفا به بیماری حذف آرشیو دچار شد،بعد از شش سال او را ترک کردم و به اینجا پناه آوردم...
لینک کوتاه شده ی وبم برای بلاگفا:http://goo.gl/6rPCvr

آدرس قبلیم:atiyee.blogfa.com

۱۲ مطلب در خرداد ۱۳۹۵ ثبت شده است

8

صدام میکنه

"بالشتی"،"توت فرنگی"



عاط

۲۸ خرداد ۹۵ ، ۱۷:۵۷
عطیه میرزاامیری

امروز فیلمی از او دیدم که دارد میخندد.خیلی بلند اما محجوب میخندد.وقتی میخندید،چشمانش خط میشدند و حتی از دور هم چال لپش مشخص بود.شما میفهمید یواشکی عاشق کسی شدن که چال لپ دارد،چقدر درد دارد؟

موافقین ۱۵ مخالفین ۱ ۲۸ خرداد ۹۵ ، ۱۶:۰۹
عطیه میرزاامیری

از نوشته های بی فکر:
گمان میکنم تمام مقاومتم را نسبت به سکوت کردن مقابل مشکلات از دست داده ام.اگر روزی به بازی گرفته میشدم،استرس میگرفتم،دلم میشکست،سر خیابان ماشینی مرا به رگبار فحش میگرفت،استاد وسط کلاس متلک می انداخت،ترک میشدم،رازی را از من برملا میکردند،اگر در 50 درصد این شرایط سکوت میکردم،دیگر نمیتوانم...غم ها زود به زود ته دلم رسوب میشوند.شب ها با سردرد به خواب میروم.اشک ها خشک شده اند و دیگر هیچ چیزی به من وصل نیست و از آن غصه دار تر من به هیچکسی متصل نشده ام...ناگهان صبح از خواب بیدار میشوم و کامنتی از خشم میفرستم،کلاسم را کنسل میکنم،پروپزالم را نیمه کاره رها میکنم،درب تاکسی را محکم تر میبندم،قیچی میگذارم بیخ موهایم،ناخن هایم را از ته میگیرم،سر رژ لبم میشکند،ظرف ها را با تمام توان سیم میکشم و...و ناگهان وسط مترو به گریه می افتم.بی وقفه و طولانی بدون توجه به نگاه ها به گریه می افتم...

پی نوشت:دست هام نمیرند به سمت نوشتن.فکرم نمیتونه همه چیز رو بریزه تو نوک انگشتام.حالم بده بابت ناتوانی این چند روزه م بابت ننوشتن فکرا و حرف های درونیم...

۵ نظر ۲۸ خرداد ۹۵ ، ۱۵:۵۰
عطیه میرزاامیری

قهرمانانی که ناپدید شدند...

بخوانید

۲۶ خرداد ۹۵ ، ۱۲:۱۶
عطیه میرزاامیری

از نوشته های قدیمی:

من روی تختم نشسته و زانوهایم را بغل کرده بودم و تو شاید روی تختت خوابیده و اشک هایت را پاک میکردی...داشتی میگفتی باید عاشق شد.عاشق مردهای ناشناس.عاشق مردهایی که کسی ازشان چیزی نداند.نویسنده نباشند.تصویرگر نباشند.فوتبالیست و آرتیست نباشند.باید ناشناس باشند تا راحت بتوانی ازشان حرف بزنی و اشک بریزی.ناشناس باشند تا آدم ها قبولت کنند و بفهمند که آدم گنده ها هم،خیانت را از برند،میتوانند بد باشند،میتوانند روزها تو را به دادگاه بکشانند و شب ها اشکی ت کنند...من میگفتم آدم باید راحت اسم کسی که دوستش دارد را ببرد.نباید ورد زبانش آقاهه باشد.نباید گوشش را روی تمام اسم های مشابه ش کر کند...ما داشتیم میگفتیم:اووووووووف.عشق.چه حرکت دیوانه واری.چه خطری که نمیگذارد از خطرها بترسی.چه آتشفشانِ قرمزِ سربه زیرِ مرموزی.تو گفتی:من یک چیز را توی زندگی میدانم و آن این است که آدم ها فقط یکبار عاشق نمیشوند...و من گفته بودم:باید دوباره عاشق شویم؟!و تو گفته بودی این بار محتاط تر...بعد به این نتیجه رسیده بودیم:تنها عاشق شدن میتواند ما را بکُشد.میتواند برای همیشه زندگی مان را وداع بگوید...میتواند به ما زندگی بدهد.میتواند حالمان را خوب کند...ما میت های زنده ای بودیم که با سفر و کیک شکلاتی و لواشک و نوشتن و عکاسی خودمان را زنده کرده بودیم و قرار بود یک روز،یک روز خیلی نزدیک دوباره بمیریم.دوباره خودکشی کنیم.دوباره با خودمان دوئل کنیم تا بتوانیم دلمان را به چیزی گره بزنیم و زنده گی کنیم...

۱۴ نظر ۲۰ خرداد ۹۵ ، ۱۵:۳۰
عطیه میرزاامیری

.

پست ترین شخص،فردی ست که عشق را در انسانی بیدار کند،بدون اینکه قصد دوست داشتن آن را داشته باشد...

باب مارلی


۱۹ خرداد ۹۵ ، ۱۴:۴۳
عطیه میرزاامیری

به بن بست که میخورم،ریشه یابی میکنم.علت میشود کم رنگ شدن تو.نداشتن تو.صدا نکردن تو...دارم به بن بست میخورم...بدون ریشه یابی میگویم که این روزها تو را خیلی کم دارم.خیلی خیلی کم دارم...سر راهم بایست...

۱۶ خرداد ۹۵ ، ۱۷:۵۵
عطیه میرزاامیری

خب من بابت پست پایین لزومی نمیبینم مسئله رو بازتر کنم.و اگه یکم دقت کنید منظور من جار زدن نبود.اینکه مثل شیرین عبادی برید تو فیس بوکتون تاریخِ....مشخص کنید...یه روزایی هست به اسم روز جهانی سندرم دان،روز جهانی ایدز،روز جهانی اوتیسم،روز جهانی فلان چیز و...نیازی نیست شما توی اون روز برید ی بچه ی اوتیسمی یا چه میدونم ی فردی که ایدز داره رو گیر بیاری و بهش بگی اع روز توئه ها!روزت گرامی!مسخره ست.یا مثلا خیلی مزخرفه اون روز این افراد منتظر باشند که دم خونشون گل و هدیه فرستاده بشه.چیزی که من خواستم روش مانور بدم،آگاهیِ.من خیلی شنیدم که خیلی مردا ازین موضوع اطلاعی ندارند.و خب واقعا بعد از ازدواج ممکنه بهت زده بشند.باور کنید این حقیقت داره.حالا فکر نکنید طرف بی سواده ها.نه.آدمای تحصیل کرده هم هستند.لزومی نداره یه مهندس از بیماری ها و مشکلات زنا سر در بیاره وقتی از بچگی خیلی چیزا مخفی شده.من نمیگم فردا مردا راه بیفتند تو خیابون و هر زنی دیدن بهش محبت کنند مبادا اون زن...خودتون فکر کنید.ینی اینقدر سطحی نوشتم که شما اینقدر سطحی برداشت کردید؟!آگاهی.من چیزی که میخواستم روش مانور بدم آگاهیِ.ما خیلی وقتا خیلی محدودیت ها داریم بابت این بیماری مون.مثلا چند سال پیش دوستم برا گزارشی اومد اصفهان.یه آقایی رو فرستاده بودن که دوستم رو ببره جاهای دیدنی اصفهان.که منم همراهیش کردم.رسیدند مسجد امام اصفهان.دوستم نمیتونست وارد بشه.حالا اقاهه که اتفاقا مرد محترمی هم بود اصرار که بیاین داخل.در صورتیکه باید ی درصد احتمال میداد نیمشه و نمیتونه دوستم وارد بشه...یا اینکه طی بهم ریختگی هورمونی زن واقعا کشش و تحمل یه سری کارها رو نداره.اعصابش رو نداره.اگه بی حوصله ست اگه دائم گریه میکنه مسخره نکنید.بی محلی نکنید...یه نوع افسردگی هست که اتفاقا توی سازمان بهداشت جهانی،ثبت شده.تحت عنوان ِ افسردگی قاعدگی..یعنی بیس علمی داره.یعنی آگاهی مون رو نسبت به اطراف ببریم بالا.حالا نه اینکه بریم جار بزنیم .یا فردا بریم جلوی مردا رو بگیریم که بیا به ما توجه کن.ما...هستیم.

روزاتون پر از عطر میخک:)

۱۱ خرداد ۹۵ ، ۰۰:۳۱
عطیه میرزاامیری

اولین باری که رد خون را در لباس زیرمان دیدیم،بدون شک تمامی مان وحشت کردیم.بعد آمدند در گوش مان گفتند این یک راز است و هیچ مردی نباید از آن بو ببرد.دردهای یواشکی ِزیادی کشیدیم.دردهایی از ناحیه ی کمر تا زیر شکم.حالت تهوع از شدت درد.در فصل سرما عرق کردیم.فوبیای رد خون بر پشت فرم های مدرسه داشتیم...آن هایی که مذهبی بودند ماه رمضان ها در خانه باید ادای روزه دارها را در می آوردند.سه بار سکته میکردیم تا برویم داروخانه و از اقای پشت پیشخوان نوار بهداشتی بخواهیم...به شخصه امتحان های زیادی را سر همین درد ماهیانه،خراب کردم.اردوهای زیادی را کنسل کردم.کلاس های مهمی را غایب کردم...وسط جنگل های شمال از درد به خود پیچیدم و صدایم در نیامد.پایم را گذاشته بودم مشهد و به دلیل همین قاعدگیِ لعنتی توی هتل مانده بودم.دریای کیش را دیده بودم و تنها ساق پایم را داخلش برده بودم.دبیرستانی که بودم اگر وسط زنگ یکدفعه دردم میگرفت باید با آژانس به خانه برمیگشتم.شب هایی که از درد و عرق از خواب جا میپریدم و آنقدر آن شب طولانی بود که حتی از گریه هم خوابم نمیبرد...تمام این ها به کنار.اگر یک روز بعد از یک ماه این درد دیرتر به سراغمان بیاید وحشت به جانمان می افتد.سونوگرافی باید برویم.پله ها را نباید بالا و پایین برویم.باید پسته و موز بخوریم.ولی در این بین تنها چیزی که دردش بیشتر از درد جسم است،درد روان ماست.دردی که باید تمام این دردها را مخفی کرد.که مبادا برادر و پدرت بفهمند تو درد میکشی.که مبادا استاد دانشگاه بفهمد تو از درد به خود میپیچی.که یکدفعه اگر توی خیابان از شدت ضعف به زمین بخوری نباید بگویی پریود هستم...سال آخر مقطع کارشناسی که بودم به سیم آخر زدم.یک روز وسط امتحان که درد امانم را بریده بود و به زور جواب ها را مینوشتم،پایین برگه ام ضمیمه کردم:استاد شما از درد پریود چیزی نمیدانید و حق دارید به برگه ی پر از جفنگ من نمره ندهی!...دردهایم را در خانه بروز دادم.جیغ میکشیدم و از عمد می آمدم وسط سالن و از درد به خود میپیچیدم.سحرهای ماه رمضان بیدار نشدم و اعلام کردم من یک هفته مرخصی دارم و در ازایش درد میکشم و خون میبینم.یک هفته در ماه نفرت مان را نسبت به تمام مردهای اطرافم،اعلام میکردم...اما هیچ چیز این وسط تغییر نکرد.نه مردها درک شان افزایش یافت و نه از دردهای من کم شد...چیزی که میخواهم بگویم این است که 28 می روز بهداشت قاعدگی،چیزی فراتر از بهداشت جسمی ست.بهداشت روحی و ساپورت روانی زن ها در طی این شش روز،یک هفته،ده روز و...مهم ترین مسئله ای ست که یک زن به آن احتیاج دارد.حالا که جامعه ی ما یک تاریخ شمسی به این روز اختصاص نمیدهد و ما دست به گریبان تاریخ و مناسبت میلادی این روز میشویم لطفا کمی هوای زن ها را داشته باشید.لااقل در ماه شش روزش را...

عطیه میرزاامیری

۱۱ نظر ۱۰ خرداد ۹۵ ، ۱۹:۰۸
عطیه میرزاامیری

این داستان غیر واقعی ست...

الهام،جانش به جان پرندگان ِ خانه ی خانم جان بسته بود.شب های جمعه لباس های راحتی اش را برمیداشت و میرفت خانه ی خانم جان تا صبح با صدای پرنده ها بیدار شود.صبح های تابستانی که زیر پشه بند ِ توی حیاط بیدار میشد و شب های زمستانی که زیر کرسیِ قدیمیِ اتاق چسبیده به حیاط،میخوابید...حیاط خانم جان پر بود از میخک و اقاقیا با یا کریم هایی که چند سالی میشد در این خانه رفت و آمد میکردند...یک بیدمجنون بزرگ آن وسط بود که عصرهای تابستان همه ی نوه ها میرفتند زیر آن و با هم،هفت سنگ بازی میکردند...خانم جان خیلی وقت بود که تنها زندگی میکرد و تمام دلخوشی خانه اش یا کریم ها و گل ها و درخت هایش بودند.صدای خنده ی نوه ها که توی خانه میپیچید خانم جان اسپند دود میکرد و برایشان میخوانند:اسپند دونه دونه،اسپند سی و سه دونه.بترکه چشم حسود.و بعد قربان صدقه ی خنده هایشان میرفت.اوایل پاییز بود که خانم جان گفت دلش هوای آقا جان را کرده.بچه ها مدرسه میرفتند و کمتر به او سرمیزدند.جز الهام که هرپنجشنبه شب میرفت آنجا و در اتاق چسبیده به حیاط،زیر کرسی میخوابید.شب های پاییزِ آن سال،الهام با صدای گریه های خانم جان میخوابید و صبح با صدای شبیه ِ ناله ی یاکریم ها بیدار می شد...جمعه شب ِآخر پاییز خانم جان زودتر خوابید.صدای گریه اش هم نیامد.صبح هم یا کریم ها او را بیدار نکردند...دلتنگی صدا نداشت.سرتاسر سکوت بود.خانم جان پیش آقا جان بود و یا کریم ها پیش خانم جان... سوز پیچید توی حیاط.توی خانه.در دلِ الهام...یا کریم ها کنار خانم جان خفته بودند...هوا سرد بود...زمستان شد...
عطیه میرزاامیری
پ.ن:ممنونم از الهام سلامتیِ عزیز که وسط این همه شلوغی و رخوت منو هل داد به سمت نوشتن...

۰۹ خرداد ۹۵ ، ۱۳:۵۰
عطیه میرزاامیری