تلخ همچون چای سرد

تلخ منم،چایی یخ که هیچکس ندارد هوسش را

تلخ همچون چای سرد

تلخ منم،چایی یخ که هیچکس ندارد هوسش را

رابرت برتون نوشت:"من از اندوه مینویسم که مشغول باشم و از اندوه حذر کنم"


از وقتی بلاگفا به بیماری حذف آرشیو دچار شد،بعد از شش سال او را ترک کردم و به اینجا پناه آوردم...
لینک کوتاه شده ی وبم برای بلاگفا:http://goo.gl/6rPCvr
کانال:@atiyeemirzaamiri
اینستاگرامم:atiyemirzaamiri
آدرس قبلیم:atiyee.blogfa.com

۴۶ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «کتابخونه» ثبت شده است

جایی خوانده بودم جدی فکر کردن،مثل کار در معدن سخت است.


بهترین شکل ممکن/مصطفی مستور

۲۹ آبان ۹۵ ، ۲۰:۰۲
عطیه میرزاامیری
کشیش گفت اسم خداوند خاصیتی داره که هیچ اسم دیگه ای نداره.گفت اگه یکی از اسم های خدا رو مدام تکرار کنی،حتی اگه معناش رو ندونی،یا ازون بدتر،حتا اگه به چیزی که میگی باور نداشته باشی،گفتنش کم کم روی تو تاثیر میذاره.گمونم منظورش یه جور تاثیر معنوی بود.....
بهترین شکل ممکن/مصطفی مستور
۲۹ آبان ۹۵ ، ۱۹:۵۶
عطیه میرزاامیری

شاید هیچکس نتواند با وضوح و دقت توضیح دهد چرا آدم ها در لحظه ای خاص تسلیم وسوسه می شوند.این ظاهرا همان ابهامی ست که در توضیح شکل گیری عشق ها هم وجود دارد؛این که چرا A،مثلا در یک کلاس؛ناگهان عاشق B می شود.مه عاشق C یا D یا E _ در حالی که C به وضوح از B با هوش تر و در عین حال با نمک تر است یا E در قیاس با B به مراتب تناسب روحی بیش تری با A دارد_ احتمالا هرگز پاسخ روشنی پیدا نخواهد کرد.تسلیم وسوسه شدن هم کم و بیش شبیه همین وضعیت است...

بهترین شکل ممکن/مصطفی مستور

۲۹ آبان ۹۵ ، ۱۹:۴۴
عطیه میرزاامیری

تنها قاعده و نظمی که وجود داره اینه که هیچ نظمی در کار نیست و به همین خاطر اعتقاد داره در چنین وضعیتی تنها راه نجات اینه که به خداوند پناه ببریم.

دویدن در میدان تاریک مین/مصطفی مستور

۲۴ آبان ۹۵ ، ۱۹:۵۰
عطیه میرزاامیری

غروب بود.من زل زده بودم به پشت دست هاش.هردو وحشت کرده بودیم.بس که نزدیک شده بودیم به هم.بس که معصومیت ریخته بود آن جا،پشت دست ها.بعد،من با انگشت اشاره،خطی فرضی و مورب،درست از ساعد تا انگشت کوچک دست راستش کشیدم و به او گفتم که عمیقا دوستش دارم.

دویدن در میدان تاریک مین/مصطفی مستور

۲۴ آبان ۹۵ ، ۱۹:۴۷
عطیه میرزاامیری

در قسمتی از کتاب"در بهشت پنج نفر منتظر شما هستند" ماجرایی وجود دارد که مردی با وجود اینکه دوست ِ صمیمی اش در حالت ِ مستی به همسرش تجاوز میکند،زمانیکه در همان حالت مستی دارد خودش را در دریا غرق میکند،با تمام قوایش به کمکش میرود و او را نجات میدهد و در آخر جان خودش را از دست می دهد...وقتی راوی این ماجرا را برای ِ پسرِ مرد تعریف میکند،اضافه میکند که "پدر تو بخاطر وفاداری در رفاقتش کشته شد"...پسر در جواب میگوید مگر آدم ها بخاطر وفاداری میمیرند؟...زن میگوید:نمی میرند؟مذهب؟حکومت؟مگر به این چیزها وفادار نیستیم؟گاهی تا پای جان...آدم ها بهتر است بهم وفادار باشند...

همین جمله کافی بود تا اشکم در آید...وفاداری....به گمانم این روزها به آدمی نیاز داریم که نه پول داشته باشد،نه زیبایی،نه علم،نه حتی هوش وعقل...تنها و تنها وفادار باشد...که وفاداری یعنی همیشه و همه جا در کنارت ماندن و بودن.که در قاموسش رفتن نباشد.که با جان و دل بماند و با جان و دل برای ماندنت هرکاری بکند...

موافقین ۱۶ مخالفین ۰ ۱۵ آبان ۹۵ ، ۲۳:۰۲
عطیه میرزاامیری

"مردن پایان همه چیز نیست.ما فکر میکنیم هست.ولی آنچه در زمین اتفاق می افتد،فقط شروع است."

...

کاپیتان گفت:"فکر میکنم،مثل ماجرای آدم و حوا در کتاب مقدس باشد.مثل شب اول آدم در زمین،وقتی دراز کشید تا بخوابد.فکر میکند همه چیز تمام شده،مگر نه؟نمی داند خواب چیست.چشم هایش دارد بسته می شود و فکر میکند دارد از این دنیا می رود.درست است؟

اما اینطور نیست.صبح روز بعد بیدار میشود و دنیای جدید و تازه ای برای کشف دارد.ولی چیز دیگری هم دارد.دیروزش را دارد..."

در بهشت پنج نفر منتظر شما هستند/میچ البوم/ترجمه ی پاملا یوخانیان



۱۵ آبان ۹۵ ، ۲۲:۴۵
عطیه میرزاامیری

آدم در یک جنگ بزرگ،دنبال چیز کوچکی ست که به آن اعتقاد پیدا کند.وقتی آن را پیدا کرد،محکم نگهش می دارد.مثل سربازی که در یک سنگر موقت،صلیبش را موقع دعا محکم میگیرد.

در بهشت پنج نفر منتظر شما هستند/میچ البوم/ترجمه ی پاملا یوخانیان



۱۵ آبان ۹۵ ، ۲۲:۳۶
عطیه میرزاامیری

هیچ عمری هدر نمی رود.تنها زمانی که هدر میدهیم،زمانی ست که فکر می کنیم تنهاییم.


در بهشت پنج نفر منتظر شما هستند/میچ البوم/ترجمه ی پاملا یوخانیان


۳۰ مهر ۹۵ ، ۱۰:۱۹
عطیه میرزاامیری

غریبه ها ،خانواده ای هستند که هنوز با آن ها اشنا نشده ای.


در بهشت پنج نفر منتظر شما هستند/میچ البوم/ترجمه ی پاملا یوخانیان



۳۰ مهر ۹۵ ، ۱۰:۱۷
عطیه میرزاامیری