تلخ همچون چای سرد

تلخ منم،چایی یخ که هیچکس ندارد هوسش را

تلخ همچون چای سرد

تلخ منم،چایی یخ که هیچکس ندارد هوسش را

رابرت برتون نوشت:"من از اندوه مینویسم که مشغول باشم و از اندوه حذر کنم"


از وقتی بلاگفا به بیماری حذف آرشیو دچار شد،بعد از شش سال او را ترک کردم و به اینجا پناه آوردم...
لینک کوتاه شده ی وبم برای بلاگفا:http://goo.gl/6rPCvr

آدرس قبلیم:atiyee.blogfa.com

۱۶ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «یاس» ثبت شده است

دلم؟!شبیه لباسی چروکیده بین یک مشت رخت چرک ته کمد است...

نشسته ام به خواندن معنای سوره ی انبیاء...

گمانم تنها پناه همین بود...

*و یاد آر حال ذکریا را!

هنگامیکه خدا را ندا کرد که بارالها مرا تنها وامگذار که تو بهترین وارث اهل عالم هستی.پس ما هم دعای او را مستجاب کردیم...

*و یاد کن حال ایوب را وقتیکه دعا کرد که ای پروردگار!مرا بیماری و رنج سخت رسیده و تو از همه مهربانان عالم مهربانتری...پس ما دعای او را مستجاب کردیم و درد و رنجش را برطرف ساختیم و به لطف و رحمت خود اهل و فرزندانش را باز به او عطا کردیم....

خدا/سوره ی انبیاء

۱۶ بهمن ۹۵ ، ۲۲:۴۵
عطیه میرزاامیری

نه ساله بودم.نه ساله ای که یک شبه دلم خواست نماز بخوانم!دقیقا آن شب نه سالگی جشن تکلیفم را به یاد دارم.خانه ی بابا بزرگ بودم.با شنیدن صدای اذان با خجالت و یواشکی وضو گرفتم و یک جا دور از چشم همه نماز خواندم.نمیخواستم کسی فکر کند جو گیر شده ام.نمیخواستم کسی تشویقم کند.نه ساله ای بودم که یواشکی نماز خواندم و یواشکی دعا کردم و یواشکی از خواندن اولین نمازم ذوق کردم...خدایا به حق اولین نمازم که شک ندارم خالص ترین و مقبول ترین نماز زندگی ام بوده،مرا بغلم کن...همین...

۱۶ دی ۹۵ ، ۰۱:۲۹
عطیه میرزاامیری

وقتی درمانده میشوم این حدیث قدسی می آید در سرم.ذهنم.انگار یک نفر پشت سرم برایم مدام تکرار میکند:

من طلبنی وجدنی و من وجدنی عرفنی و من عرفنی أحبّنی و من أحبّنی عشقنی و من عشقنی عشقته و من عشقته قتلته و من قتلته فعلیّ دیته و من علیّ دیته فأنا دیته؛ هر کس در جست‌وجوی من باشد، مرا می‌یابد و هر کس مرا بیابد، مرا می‌شناسد و هر کس مرا بشناسد، مرا دوست دارد و هر کس مرا دوست دارد، به من عشق می‌ورزد و هر کس به من عشق بورزد، من نیز به او عشق می‌ورزم و من به هر کس عشق بورزم، او را می‌کُشم (و شهید می‌کنم) و من هر کس را بکُشم (و شهید کنم)، دیة او با من است و دیة هر کس با من باشد، من خودم دیة او می‌شوم...


حالا درمانده شده ام...

۱۴ دی ۹۵ ، ۲۰:۵۸
عطیه میرزاامیری
از نوشته های ِ یهویی:

دلم برایت تنگ شده و این دلتنگی انکار نشدنی ست.انقدر که از تنگی ِ دلم به چشم هایم فشار می آید و اشک هایم بدون هیچ قرار و هماهنگی یی ناگهان سرازیر میشود.دلم تنگ شده و با زبان ِ دهان نمیخوانمت که دلتنگی مرا لال میکند.که دلتنگی مرا پیر میکند.که دلتنگی مرا از هر سو میکشاند طرف خودش،در آغوشم میکشد و ناگهان نیست میشوم...دلم برایت تنگ شده و تنهایی ام غیر قابل انکار است.صدایت میزنم و هیچ جوابی نمیشنوم.نگاهت میکنم و تو را نمی بینم.دلم له شده.این وسط هیچ راهی نیست که باید پرواز کرد برای دیدنت...بیا لحظه ای بیخیال خراب کاری ها شویم.بیخیال تجاوزهای ِ شوکه کننده.بیخیال اخبار جنگ و خمپاره ها.بیخیال آمار افزاینده ی بندهای زندان ها.بیخیال مرگ و میرها.مرا صدا کن تا اسم من هم جز آمار مرگ و میرها و جنگ زده ها نرفته است.لحظه ای.نیم نگاهی...


۵ نظر ۲۹ مهر ۹۵ ، ۱۱:۱۲
عطیه میرزاامیری

همینطور از پایین پله ها، آرام بدون اینکه کسی را با صدایش بیدار کند،نجوا کنان پشت سر هم میگفت:عطیه عطیه عطیه.بدون آنکه حتی یک لحظه وقفه ایجاد کند.فکر کردم باز هم بازی در اورده و میخواهد سرکارم بگذارد.بار اولش نبود.مثلا از وقتی تلفن اتاقم سوخت،گاهی که در اتاقم هستم می اید دم پله ها و داد میزند:تلفن با تو کار داره!اکثرن تن تنبلم را از رختخواب بلند میکنم و با غرغر میروم پایین.ب محض اینکه تلفن را در دست میگیرم و میگویم الوووو بوق ممتد تلفن دنیا را روی سرم خراب میکند و میفهمم رکب خورده ام...به اتاقم رسید.همچنان عطیه عطیه میکرد و دستش را به چارچوب در گرفت.قیافه اش حالت عادی نداشت.از روی مسخره بازی گفتم:چی زدی داش؟!!!افتاد روی زمین و گفت:پاسم کرد!...درس سه واحدی اش را که فکر میکرد افتاده را پاس شده بود.افتاد وسط اتاقم.با حالتی که از خوشحالی به بیحالی میرفت گفت پاسم کرد عطیه پاسم کرد.چند دقیقه بصورت ممتد قربان صدقه ی استادش رفت.خوشحالی انقدر یکدفعه ای به او هجوم آورده بود که نمیدانست چطور و چگونه تخلیه اش کند.تنها نشسته بودم و برق شادی را در چشم هایش میدیدم...خوشحالی تمام عضلاتش را از کار انداخته بود...خدایا،خدای شب های قدر و شب زنده داران،خدای تزریقی های شوش و رستوران بروهای میرداماد،خدای رپرها و مداح ها،خدای گرمای عسلویه و سرمای روسیه،خدای مادرهای داغ دار و پدرهای سیاه پوش،خدای زنان باردار و مردهای عقیم،خدای سجاده ها و قران های گوشه ی طاقچه،نیم نگاهی.نیم نگاهی...دلم خوشحالی از سر شوق به حالت غش رفتن میخواهد...
التماس دعا....عطیه میرزاامیری

۰۶ تیر ۹۵ ، ۱۹:۴۴
عطیه میرزاامیری

به بن بست که میخورم،ریشه یابی میکنم.علت میشود کم رنگ شدن تو.نداشتن تو.صدا نکردن تو...دارم به بن بست میخورم...بدون ریشه یابی میگویم که این روزها تو را خیلی کم دارم.خیلی خیلی کم دارم...سر راهم بایست...

۱۶ خرداد ۹۵ ، ۱۷:۵۵
عطیه میرزاامیری

خدا میگه:هرکی عاشق من بشه،منم عاشقش میشم.بعد اونو میکشم و بعد دیه ش رو میدم...چی با شکوه تر از این؟؟؟هان؟؟؟دارم هرروز میگم:منو عاشق خودت کن.منو عشق خودت کن...منو عاشق خودت کن...بعد باز هی این حدیثه میاد تو ذهنم...چی قشنگ تر از این؟چی؟


« من طلبنی وجدنی و من وجدنی عرفنی و من عرفنی احبنی و من احبنی عشقنی و من عشقنی عشقه و من عشقه قتله و من قتله فعلی دیته و من علی دیته فانا دیته»(خداوند فرمود): هر کس مرا طلب کند، مرا می یابد و هر که مرا بیابد، مرا می شناسد و هر که مرا بشناسد، مرا دوست دارد و هر کسی مرا دوست بدارد، عاشقم می شود و هر که عاشقم بشود، عاشقش می شوم و هر کس را که عاشقش بشم، او را می کشم و هر کس را بکشم، دیه او به گردن من است و هر کس که به گردن من دیه دارد، من خودم دیه او هستم. 

۲۸ اسفند ۹۴ ، ۱۶:۵۳
عطیه میرزاامیری

بقیه زیاد مهم نیستند...ولی تو که منو دوست داری رفیق؟مگه نه؟

چند تا لیوان آب دیگه بخورم،تا بغضم محو بشه؟!بره پایین؟

۳۰ بهمن ۹۴ ، ۱۵:۲۴
عطیه میرزاامیری

درهم برهم؛بین هجوم کارهای تمام نشده:

تو سریع الرضایی.این را بارها به من ثابت کرده ای و من بارها و بارها و بارها فراموش کرده ام...تو نزدیکی،نزدیک تر از رگ گردن.نزدیک تر از نفس هایی که میخورد به سقف دهانم.این ها را بارها برایم روشن کرده ای و من بارها و بارهاتر آن را از یاد برده ام.مهربانی ساعت 9 و نیم شبت را،حتی زمین خوردنم و زخمی شدن صورتم را،لرزش و کبودی دستم را،تمام آن نفس های عمیقِ توی هوای آزاد با نگین،بالا بردن سرم و دیدن ماه در آن حالت،جیغ هایی که توی بغل جیم کشیدم،تمام اشک هایی که از مرزداران تا ولنجک توی گلو خفه کردم،تمام یخی ِ صورتم که به پنجره بود،تمام شعر خواندن های ژینو برایم،تمام وقتی که دست هایم توی دست اسرین بود،تمام تمام تمامش را فراموش نمیکنم . این ها را مدیون توام...تویی که نه تنها زبان فارسی که زبان دل را بلدی و برایم کامنتی دادی با زبان دلم...ممنونم رفیق...ممنونم که دست رفاقت به من دادی...به منی که داشتم فراموش میکردم نزدیکی ات را،سریع الرضایی ات را..میبینی من با چه شادی های کوچکی لبخند میزنم و بعد از مدت ها برای بچه های توی ماشین دست تکان میدهم؟...دستت روی سرم رفیق...

۲۷ بهمن ۹۴ ، ۲۳:۲۶
عطیه میرزاامیری

یهویی:

هی خدا
آنقدری تنها شده ام،آنقدری دیگر همه برایم نچسب شده اند،آنقدر دلم دوست نمیخواهد که فکر میکنم میتوانیم دوست های خوبی برای هم باشیم...

من و تو باهم...

من دستم به تو نمیرسد...آنقدرها هم رمق ندارم که بیایم...دست و پاهایم خیلی وقت است ضعف دارند.شب ها نمیتوانم بخوابم...صبح ها سر کلاس انقدر پاهایم را بهم میزنم ک امروز هم کلاسی ام با چشم های گرد شده مرا میدید.آنقدری دست هایم بی حس میشوند و یکدفعه چشم هایم تار که میترسم بروم دکتر و تشخیص ام اس بدهد...این ها دلایلی ست که بگویم تو بیا جلوتر.من ناتوان تر از ناتوانم...

اگر تو هم موافقی یک نشانه نشانم بده...مثلا اینکه من کامنت های اینجا را باز میگذارم...تو برایم کامنت بگذار...سواد که بلدی؟!خدایی دیگه...سوره ی قلم داری...منتظرتم...

از سوییت ده خوابگاه شماره ی یک...بین هجوم پی در پی بغض ها...

فعلا

۶ نظر ۲۷ بهمن ۹۴ ، ۰۰:۲۴
عطیه میرزاامیری