تلخ همچون چای سرد

تلخ منم،چایی یخ که هیچکس ندارد هوسش را

تلخ همچون چای سرد

تلخ منم،چایی یخ که هیچکس ندارد هوسش را

رابرت برتون نوشت:"من از اندوه مینویسم که مشغول باشم و از اندوه حذر کنم"


از وقتی بلاگفا به بیماری حذف آرشیو دچار شد،بعد از شش سال او را ترک کردم و به اینجا پناه آوردم...
لینک کوتاه شده ی وبم برای بلاگفا:http://goo.gl/6rPCvr

آدرس قبلیم:atiyee.blogfa.com

۱۶ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «دیروز» ثبت شده است

وقتی 17 ساله بودم این را در دفترم نوشته‌ام:

من آدم‌ها رو دوست ندارم، من ماهی‌ها رو دوست دارم. چون ماهی‌ها از بی‌آبی می‌میرند ولی آدم‌ها از گرسنگی نفس و زیادی رنج، می‌میرند.
من آدم‌ها رو دوست ندارم. من سگ‌های گله رو دوست دارم. چون سگ‌ها به دشمنان خودشون حمله می‌کنند ولی این آدما به به هم‌نوع، به دوست و دشمن‌شون حمله می‌کنند.
من آدم‌ها رو دوست ندارم. من مرغ‌ها رو دوست دارم. چون مرغ‌ها بال پرواز دارند و آواز خوش صبح، ولی آدم‌ها فقط زبان عیب‌گو دارند.
من آدم‌ها رو دوست ندارم. شترهای صحرا رو دوست دارم. چون اونا به یه نغمه‌ی خوش سرمست می‌شند ولی این آدم‌ها با یک اسکناس...
من از آدم‌ها بیزارم. ولی عاشق حیوانات و پرندگانم...
کاش من هم یک ماهی یا یک مرغ بودم...
چه کنم که یک آدمم. یک حیوان اجتماعی‌ام....
تاریخ 88/8/15 نوشتم این متن رو
پ.ن: خدای من! چطور اینقدر عارف مسلک بودم؟!!!

۶ نظر ۱۴ تیر ۹۶ ، ۲۲:۱۷
عطیه میرزاامیری

شگفت‌انگیزترین تجربه‌ای که به ‌یاد دارم و هنوز که هنوز است گاهی برای رفرش شدن روحم، آن‌را مرور می‌کنم، روزی‌ست که در سال‌های نه چندان دور، با کمترین سرعت ممکن در جاده‌ی خلخال می‌رفتیم. جاده‌ای را تصور کنید که پر از مه است و شما تا دوقدم بیشتر جلوی خود را نمی‌بینید. همه‌ی آن چیزی هم که می‌بینید سبزی و درخت است و گاه گاو و گوسفندهایی که در دشت رمیده‌اند. شیشه‌ی ماشین پایین بود و من نیمی از بدنم را رها کرده‌بودم و دست‎‌هایم را در هوا باز کرده‌بودم و تمام هوا را می‌بلعیدم. سکوت محض بود. قطرات باران، آرام روی صورتم می‌خورد و من از حجم این آرامش، چشمانم بسته شده بود و ناخودآگاه لبخند می‌زدم ...

به‌گمانم برخی دوست‌داشتن‌ها هم این مدلی‌ست. آرامش و شگفتی‌اش ناخودآگاه لبخند به لبانت می‌آورد و دستانت را باز می‌کنی تا تمام انرژی‌ای که به‌سویت روانه می‎‌شود را یکجا ببلعی و درونت انباشته کنی... و جاده‌ی پیش رویت سبز سبز است:) و به قول دوستی مقصد مهم نیست،مسیر مهم است:)

۷ نظر ۰۹ خرداد ۹۶ ، ۱۵:۳۷
عطیه میرزاامیری

چاهارسال پیش که روحانی را به عنوان رئیس جمهور معرفی کردند، این نامه را نوشتم. آن موقع دانشجوی دوران کارشناسی بودم و هنوز از سیاست چیزی نمی‌دانستم. حتی رای هم ندادم. الان هم از سیاست چیزی نمی‌دانم اما لااقل امروز توقعاتم از رئیس جمهور مملکتم معقول‌تر شده... متن نامه‌ی چاهار سال پیش را اینجا می‌گذارم...


برسد به دست رئیس جمهور خوش خنده ی مُعَمَم مان!

سلام اقایِ دکترِ حقوق خوانده یِ انگلیس تحصیل کرده!

از دیروز شما به عنوان رئیس جمهور منتخب مردمی ایران تعیین شدید و مردم بعد از چهار سال یا شاید هم بیشتر خندیدند.خب این خنده ناشی از امید است.میبینید اقای رئیس جمهور،امید. واژه ای که چند سالی میشود تار عنکبوت به خود گرفته است.حتی شما سری به ثبت احوال هم بزنید متوجه میشوید که خیلی وقت است که کسی اسم پسرش را امید نگذاشته است.اینکه چطور شد که این ناامیدی رخنه کرد در خون ما جماعت ایرانی بماند.من وبلاگم را دوست دارم و دلم نمیخواهد فیلتر شود.

بله جناب دکتر داشتم میگفتم.حالا که قرار است چهار سال شما برای ما سروری کنید مردم دارند میخندند،مردم حالا لباس شاد بنفش به تن میکنند.الحق و الانصاف هم بنفش رنگ قشنگی ست و باید به سلیقه تان احسنت گفت.ولی شما بیایید مردانگی را در کمال مردی تان بجا آورید و این لباس های بنفش ما را تبدیل به لباس عزای سیاه نکنید... این مردمی که من میشناسم نه میخواهند یک شبه اینجا تبدیل به سوئیس شود و نه خواهان این‌ند که از شدت کاهش تورم هرشب نان و کباب بخورند.به خدا این زن هایی که من از قشرشان هستم نه استخر روباز وسط میدان اصلی شهر میخواهند و نه دلشان میخواهد قیمت لوازم آرایشی شان کمتر شود.این نسل جوانی که خودم هم مثل آن ها هستم نه سودای رئیس شدن دارند و نه تب مدیریت...ما نسل جوان،ما زن ها،ما ایرانی ها،ما مردم قشر متوسط جامعه میخواهیم دیده شویم.میخواهیم لابه‌لای قیمت دلار و طلا پنهان‌مان نکنید.میخواهیم در بازارها بخندیم نه اینکه با دیدن اتیکت قیمت‌ها سنگ‌کوب شویم.می‌خواهیم در دانشگاه راحت نشریه بزنیم بدون اینکه شب ها کابوس مسئولین محترم حراست را ببینیم...ما می‌خواهیم نیازمندی‌های‌مان پر از اگهی استخدام شود بدون زدن این تیتر:با چهل سال سابقه ی کار!!!!...ما دلمان می‌خواهد در مصاحبه ی استخدام وآزمون دکترامان صادق باشیم و بعد به صداقت مان امتیاز بدهند.

اقای روحانی ِروحانی مرد و مردانه مگر همه چیز ما ملی ست که حالا ناغافل اینترنت مان هم ملی شود.؟؟!!!ما چوب همین بستنی مهین هایمان هم واراداتی ست.

آقا بیا مردانگی کن و نگذار بچه ها ی بعد از ما قربانی جنگ نرم شوند...

ما فقط می‌خواهیم پدران کارمند و کارگر و دبیر و روزنامه‌فروش و راننده‌مان از شدت شرمندگی ما و مادران‌مان شب‌ها دیر به خانه نیایند تا چشم‌شان به چشم‌مان نیفتد و صبح‌های خروس خوان بدون صبحانه از خانه بیرون نزنند و هرماه اضافه کار نایستند و موقع پول تو جیبی خواستن حرف تو حرف نیاورند...

ما نه می‌خواهیم وارادات الکل به کشورمان راحت شود و نه میخواهیم راه به راه بورسیه‌مان جور شود تا فرار مغزها بشویم.ما می‌خواهیم رشته ی مورد علاقه‌مان  را بخوانیم بدون اینکه بگویند:این رشته شغل ندارد،این رشته آینده ندارد،این رشته داوطلب دختر یا داوطلب پسر نمیگیرد!!!

جناب حسن روحانی لطفا اصلاحات و فرمایشات تان هم مثل اسم تان باشد...حسن...

والسلام.

عطیه میرزاامیری

بیست و ششم خرداد ماه یک هزار و سیصد و نود و دو

و ایضا:
 سی اردیبهشت هزار و سیصد و نود وشش

 

 

۷ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۳۰ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۳:۴۶
عطیه میرزاامیری

.

حرفم را خلاصه بگویم.من امسال خدا را خیلی جاها دیدم.وسط پله های متروی صادقیه.ساعت سه ی شب در سوئیت خوابگاه وقتی همه خواب بودند.موقع ارائه ی پروپزالم.وقتی آنقدر تنهایی کشیدم که درونم درد گرفته بود.ولی خب جای خوب ماجرا آنجایی بود که یاد گرفتم تا حدی نشانه ها را ببینم و ته دلم جوانه بزند و خوشبین شوم.به این خوشبین شوم که اگر بخواهم میتوانم بفهمم کسی هست که حتی ساعت سه ی شبی که همه خوابند،نگاهش به من است.آنقدری مواظبم هست که بعد از تمام گریه ها یک نفس عمیق بکشم و برای دوربین مخفی های بالای سرم دست تکان دهم.خواستم بگویم قرار نیست اتفاقات دلخواهمان همه شان یکجا بیفتند.بیایید لابه لای سیاهی ها و نکبتی های اطرافمان امسال بیشتر از قبل نشانه ها را ببینیم و خب اینکه ما هیچ چاره ای نداریم جز اینکه آن بالاسری را دوست داشته باشیم و به او اعتماد کنیم...دعای من برای همه تان این است که امسال چشم دلتان برای دیدن نشانه های امید بخش زندگی تان پرنورتر شود...حق...


اینجا را هم بخوانید


۹ نظر ۲۹ اسفند ۹۵ ، ۲۲:۳۶
عطیه میرزاامیری

پیش دبستانی بودم.یکی از بچه های کلاس،یکبار بلند اعلام کرد بلد است دفترچه های فانتزی درست کند!فقط کافی بود مقداری کاغذ برایش ببریم و او در عرض دو روز به ما یک دفترچه ی شیک تحویل میداد.از یکی از دفترهایم چندین برگه جدا کردم.فردا گذاشتم روی میزش و گفتم برایم دفترچه بسازد.یک روز.دو روز.یک هفته.نیاورد.گفت برگه هایت را گم کردم._قبلترها اینجوری نبود که کاغذ و دفتر مثل نقل و نبات توی خانه ها ریخته باشد که._شاکی شدم.گفتم دفترچه نمی آوری حداقل برگه هایم را برگردان.گفت برگه ندارم.کارم شده بود تهدید کردن!شاید اولین جرقه ی خباثت را آن سال زدم.یادم می آید یکبار وسط گرگی او گرگ شد و مرا گرفت.گفتم اگر آزادم نکنی فردا با مامانم می آیم مدرسه تا حسابت را برسد...دلش میشکست.اذیت میشد.عوضی شده بودم....یکبار هم گریه اش گرفت و من خلع سلاح شدم.گفتم میبخشمت....راستش حالا بعد از بیست سال وقتی دلم الکی میگیرد فکر میکنم تاوان اشک های آن روز همکلاسی ام است...مثل الان...

۱ نظر ۱۷ اسفند ۹۵ ، ۲۳:۵۱
عطیه میرزاامیری

"در پناه تو" در برهه ای از زمان شروع به پخش شد که خاله درگیر یک گیر و داد عاطفی بود.هیچوقت یادم نمی رود،زمان هایی که سریال پخش می شد خانه ی بابا بزرگ در یک سکوت عجیبی فرو می رفت که تنها صدای فیلم و نفس های خاله شنیده می شد.بچه تر از آن بودم که بخواهم ماجراهای عشقی را درک کنم اما فکر میکنم اوج بلوغ عاطفی من زمانی بود که در یکی از صحنه ها؛خاله بلند بلند شروع به گریه کرد.آنقدر گریه اش سوزناک بود که همه ی چشم های خیره به تلویزیون،روی اشک های بی پناه او زوم کرده بودند...

"در پناه تو"برای من بچه فسقلی اوایل دهه ی 70 ینی گریه های خاله برای عشقی که هیچوقت پناهی نداشت...هیچوقت...

جوهرچی،نوستالژیک قوی آن سال ها بود و هست...یعنی رژه ی دسته جمعی خاطرات آن سال ها...یعنی اشک های خاله...یعنی اولین باری که به معنی"عشق"فکر کردم...

۷ نظر ۱۵ بهمن ۹۵ ، ۱۳:۱۴
عطیه میرزاامیری

نه ساله بودم.نه ساله ای که یک شبه دلم خواست نماز بخوانم!دقیقا آن شب نه سالگی جشن تکلیفم را به یاد دارم.خانه ی بابا بزرگ بودم.با شنیدن صدای اذان با خجالت و یواشکی وضو گرفتم و یک جا دور از چشم همه نماز خواندم.نمیخواستم کسی فکر کند جو گیر شده ام.نمیخواستم کسی تشویقم کند.نه ساله ای بودم که یواشکی نماز خواندم و یواشکی دعا کردم و یواشکی از خواندن اولین نمازم ذوق کردم...خدایا به حق اولین نمازم که شک ندارم خالص ترین و مقبول ترین نماز زندگی ام بوده،مرا بغلم کن...همین...

۱۶ دی ۹۵ ، ۰۱:۲۹
عطیه میرزاامیری

یک سکانسی از زندگی ام در ذهن دارم که از شش یا هفت سالگی ام است چون برادری نداشتم.یک شب سرد زمستانی یا شاید پاییزی.سردی اش را از آنجایی میگویم که درب منتهی به حیاط مان بسته بود.مامان داشت کوکو می پخت و منتظر بابا بود.نشسته بودم کف آشپزخانه و اشک میریختم که دلم پیتزا میخواهد.پیتزا خوردن ما فقط باید در شب های پنجشنبه یا جمعه صورت میگرفت.برنامه ی خاص خودش را داشت.میرفتیم پارک،سینما،دم زاینده رود،برای پرنده ها نان میریختیم و پفک و شب که گرسنه میشدیم با ژیان یا پیکانمان میکوبیدم و میرفتیم پیتزا میخوردیم.این جز لاینفک برنامه ی روزهای تعطیل مان بود.آن شب برنامه کوکو بود.اما من با اشک التماس میکردم که پیتزا میخواهم!بابا خسته وارد خانه شد.هیچوقت این صحنه را یادم نمی رود که مرا بوسید و بغل کرد و گفت بریم پیتزا بخوریم.و در جواب مامان که گفته بود شام درست کردم گفته بود:کوکو باشه برای ناهار!آن شب خارج از قاعده پیتزا خورریم...ریز به ریز آن شب در خاطرم هست.و اگر یکبار دیگر قرار بود زندگی گذشته ام برایم تکرار شود بی شک آن شب را تکرار میکردم....حالا تنها و دل گرفته روی تخت اتاقم در خوابگاه دراز کشیده ام و ناگهان با یادآوری و نوشتن این خاطره ناخوداگاه اشک میریزم.دنیا را همینقدر بی قاعده؛آسان؛در دسترس؛و امن میخواهم.مثل جمع خانوادگی مان در آن شب،روی صندلی پیتزا فروشی شام شام!

۱۴ نظر ۰۲ دی ۹۵ ، ۱۶:۵۵
عطیه میرزاامیری

پارسال بود یا اوایل امسال.یادم نیست.فقط آنقدری غمگین بودم که دلم حرف نمیخواست و تنها دوست داشتم کسی از جایی که نمیدانستم برایم نامه بنویسد.همین ها را توی وبلاگم نوشتم.نوشتم که دلم نامه میخواهد.حتی اگیر گیرنده اش را نشناسم!...چند روز بعد نگهبان خوابگاه؛آقای رستمی همیشه خندان صدایم کرد و گفت:میرزاامیری مگه تو اصفهانی نیستی؟!گفتم چرا.مگه چی شده؟!گفت از نیشابور نامه داری...نامه از نیشابور.سیمین آدرس خوابگاه را از اینترنت پیدا کرده بود و تنها روی یک صفحه ی کلاسور برایم نوشته بود....نامه ی سیمین و مهری که از نیشابور برایم رسیده بود آنقدر غیر منتظره بود که؛الانی هم که غمگینم نشسته ام به خواندنش...به خواندن نامه ای از طرف دختری که فقط یک شب او را سر چهارراه ولیعصر دیده ام و یک صبح توی خوابگاه صبحانه را با من خورده اما حتی شماره ای از آن ندارم.مهر و محبت های آدم های دور،آدم هایی که هیچ توقعی بین مان رد و بدل نشده اما از راه دور برای هم آرزوهای رنگی میکنیم....نشسته ام به خواندن نامه اش و فکر میکنم گاهی چقدر نامه ها؛هرچند یک خطی یا یک صفحه ای میتوانند ته دلم را گرم کنند....


۹ نظر ۱۰ آذر ۹۵ ، ۱۳:۳۱
عطیه میرزاامیری

دقیقا پارسال در همچین شبی،یعنی دقیقا چاهار مهر در یکی ازاتاق های ِسوئیت ِ روبروی سوئیت ِ الانم،تنها نشسته بودم و آنقدری اشک ریختم که بلوزی که تنم بود خیس شد...اولین شب ِ خوابگاه شبیه اولین روز ِ دبستان ِ یک طفل ِ هفت ساله است.به محض ِ اینکه مادرش دستش را رها میکند و تنها میشود غربت از گلویش بالا میرود و درون تمام ِ اجزای بدن و حتی روحش پخش میشود...شب ِ اول خوابگاه برای من یکی از سخت ترین شب های زندگی ام بود.مثل اینکه یکی از انگشت هایم را با تیزی ِقوطی ِ رب بریده باشم.دردی کتمان نکردنی و البته دردی واقعی...یکسال گذشته.یکسالی که به اندازه ی سیصد و شصت و پنج تا تجربه به من داده.آنقدری تجربه ی ریز و درشت،تلخ و شیرین،خندان و غمناک،که بنشینم در سالروز خوابگاهی شدنم ،با هم اتاقی ِ جدید ِ تازه خوابگاهی شده ام حرف بزنم و از اولین ِ شب خوابگاهم بگویم...زمان با سرعت غیر قابل باوری رو به تندی ست.زمان و جهانی که دکمه ی استپی ندارند تا منتظر باشند ما قلاب برداریم و شادی ها را تور کنیم و سطل آشغال بگیریم دستمان و تند تند غم ها را درونش چال کنیم...با این روندِ رو به تندی ،زندگی های چاشنی شده به درد و غم و شادی و خنده را دوست داشته باشیم که چشم روی هم بگذاریم باید در سال های بعد خاطره ی سال ِ پیش مان را با فان ترین حالت ممکن برای کسی در شرایط مشابه مان،تعریف کنیم...


۱۴ نظر ۰۴ مهر ۹۵ ، ۲۲:۱۵
عطیه میرزاامیری