تلخ همچون چای سرد

تلخ منم،چایی یخ که هیچکس ندارد هوسش را

تلخ همچون چای سرد

تلخ منم،چایی یخ که هیچکس ندارد هوسش را

رابرت برتون نوشت:"من از اندوه مینویسم که مشغول باشم و از اندوه حذر کنم"


از وقتی بلاگفا به بیماری حذف آرشیو دچار شد،بعد از شش سال او را ترک کردم و به اینجا پناه آوردم...
لینک کوتاه شده ی وبم برای بلاگفا:http://goo.gl/6rPCvr

آدرس قبلیم:atiyee.blogfa.com

۱۳ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «دیروز» ثبت شده است

.

حرفم را خلاصه بگویم.من امسال خدا را خیلی جاها دیدم.وسط پله های متروی صادقیه.ساعت سه ی شب در سوئیت خوابگاه وقتی همه خواب بودند.موقع ارائه ی پروپزالم.وقتی آنقدر تنهایی کشیدم که درونم درد گرفته بود.ولی خب جای خوب ماجرا آنجایی بود که یاد گرفتم تا حدی نشانه ها را ببینم و ته دلم جوانه بزند و خوشبین شوم.به این خوشبین شوم که اگر بخواهم میتوانم بفهمم کسی هست که حتی ساعت سه ی شبی که همه خوابند،نگاهش به من است.آنقدری مواظبم هست که بعد از تمام گریه ها یک نفس عمیق بکشم و برای دوربین مخفی های بالای سرم دست تکان دهم.خواستم بگویم قرار نیست اتفاقات دلخواهمان همه شان یکجا بیفتند.بیایید لابه لای سیاهی ها و نکبتی های اطرافمان امسال بیشتر از قبل نشانه ها را ببینیم و خب اینکه ما هیچ چاره ای نداریم جز اینکه آن بالاسری را دوست داشته باشیم و به او اعتماد کنیم...دعای من برای همه تان این است که امسال چشم دلتان برای دیدن نشانه های امید بخش زندگی تان پرنورتر شود...حق...


اینجا را هم بخوانید


۹ نظر ۲۹ اسفند ۹۵ ، ۲۲:۳۶
عطیه میرزاامیری

پیش دبستانی بودم.یکی از بچه های کلاس،یکبار بلند اعلام کرد بلد است دفترچه های فانتزی درست کند!فقط کافی بود مقداری کاغذ برایش ببریم و او در عرض دو روز به ما یک دفترچه ی شیک تحویل میداد.از یکی از دفترهایم چندین برگه جدا کردم.فردا گذاشتم روی میزش و گفتم برایم دفترچه بسازد.یک روز.دو روز.یک هفته.نیاورد.گفت برگه هایت را گم کردم._قبلترها اینجوری نبود که کاغذ و دفتر مثل نقل و نبات توی خانه ها ریخته باشد که._شاکی شدم.گفتم دفترچه نمی آوری حداقل برگه هایم را برگردان.گفت برگه ندارم.کارم شده بود تهدید کردن!شاید اولین جرقه ی خباثت را آن سال زدم.یادم می آید یکبار وسط گرگی او گرگ شد و مرا گرفت.گفتم اگر آزادم نکنی فردا با مامانم می آیم مدرسه تا حسابت را برسد...دلش میشکست.اذیت میشد.عوضی شده بودم....یکبار هم گریه اش گرفت و من خلع سلاح شدم.گفتم میبخشمت....راستش حالا بعد از بیست سال وقتی دلم الکی میگیرد فکر میکنم تاوان اشک های آن روز همکلاسی ام است...مثل الان...

۱ نظر ۱۷ اسفند ۹۵ ، ۲۳:۵۱
عطیه میرزاامیری

"در پناه تو" در برهه ای از زمان شروع به پخش شد که خاله درگیر یک گیر و داد عاطفی بود.هیچوقت یادم نمی رود،زمان هایی که سریال پخش می شد خانه ی بابا بزرگ در یک سکوت عجیبی فرو می رفت که تنها صدای فیلم و نفس های خاله شنیده می شد.بچه تر از آن بودم که بخواهم ماجراهای عشقی را درک کنم اما فکر میکنم اوج بلوغ عاطفی من زمانی بود که در یکی از صحنه ها؛خاله بلند بلند شروع به گریه کرد.آنقدر گریه اش سوزناک بود که همه ی چشم های خیره به تلویزیون،روی اشک های بی پناه او زوم کرده بودند...

"در پناه تو"برای من بچه فسقلی اوایل دهه ی 70 ینی گریه های خاله برای عشقی که هیچوقت پناهی نداشت...هیچوقت...

جوهرچی،نوستالژیک قوی آن سال ها بود و هست...یعنی رژه ی دسته جمعی خاطرات آن سال ها...یعنی اشک های خاله...یعنی اولین باری که به معنی"عشق"فکر کردم...

۷ نظر ۱۵ بهمن ۹۵ ، ۱۳:۱۴
عطیه میرزاامیری

نه ساله بودم.نه ساله ای که یک شبه دلم خواست نماز بخوانم!دقیقا آن شب نه سالگی جشن تکلیفم را به یاد دارم.خانه ی بابا بزرگ بودم.با شنیدن صدای اذان با خجالت و یواشکی وضو گرفتم و یک جا دور از چشم همه نماز خواندم.نمیخواستم کسی فکر کند جو گیر شده ام.نمیخواستم کسی تشویقم کند.نه ساله ای بودم که یواشکی نماز خواندم و یواشکی دعا کردم و یواشکی از خواندن اولین نمازم ذوق کردم...خدایا به حق اولین نمازم که شک ندارم خالص ترین و مقبول ترین نماز زندگی ام بوده،مرا بغلم کن...همین...

۱۶ دی ۹۵ ، ۰۱:۲۹
عطیه میرزاامیری

یک سکانسی از زندگی ام در ذهن دارم که از شش یا هفت سالگی ام است چون برادری نداشتم.یک شب سرد زمستانی یا شاید پاییزی.سردی اش را از آنجایی میگویم که درب منتهی به حیاط مان بسته بود.مامان داشت کوکو می پخت و منتظر بابا بود.نشسته بودم کف آشپزخانه و اشک میریختم که دلم پیتزا میخواهد.پیتزا خوردن ما فقط باید در شب های پنجشنبه یا جمعه صورت میگرفت.برنامه ی خاص خودش را داشت.میرفتیم پارک،سینما،دم زاینده رود،برای پرنده ها نان میریختیم و پفک و شب که گرسنه میشدیم با ژیان یا پیکانمان میکوبیدم و میرفتیم پیتزا میخوردیم.این جز لاینفک برنامه ی روزهای تعطیل مان بود.آن شب برنامه کوکو بود.اما من با اشک التماس میکردم که پیتزا میخواهم!بابا خسته وارد خانه شد.هیچوقت این صحنه را یادم نمی رود که مرا بوسید و بغل کرد و گفت بریم پیتزا بخوریم.و در جواب مامان که گفته بود شام درست کردم گفته بود:کوکو باشه برای ناهار!آن شب خارج از قاعده پیتزا خورریم...ریز به ریز آن شب در خاطرم هست.و اگر یکبار دیگر قرار بود زندگی گذشته ام برایم تکرار شود بی شک آن شب را تکرار میکردم....حالا تنها و دل گرفته روی تخت اتاقم در خوابگاه دراز کشیده ام و ناگهان با یادآوری و نوشتن این خاطره ناخوداگاه اشک میریزم.دنیا را همینقدر بی قاعده؛آسان؛در دسترس؛و امن میخواهم.مثل جمع خانوادگی مان در آن شب،روی صندلی پیتزا فروشی شام شام!

۱۴ نظر ۰۲ دی ۹۵ ، ۱۶:۵۵
عطیه میرزاامیری

پارسال بود یا اوایل امسال.یادم نیست.فقط آنقدری غمگین بودم که دلم حرف نمیخواست و تنها دوست داشتم کسی از جایی که نمیدانستم برایم نامه بنویسد.همین ها را توی وبلاگم نوشتم.نوشتم که دلم نامه میخواهد.حتی اگیر گیرنده اش را نشناسم!...چند روز بعد نگهبان خوابگاه؛آقای رستمی همیشه خندان صدایم کرد و گفت:میرزاامیری مگه تو اصفهانی نیستی؟!گفتم چرا.مگه چی شده؟!گفت از نیشابور نامه داری...نامه از نیشابور.سیمین آدرس خوابگاه را از اینترنت پیدا کرده بود و تنها روی یک صفحه ی کلاسور برایم نوشته بود....نامه ی سیمین و مهری که از نیشابور برایم رسیده بود آنقدر غیر منتظره بود که؛الانی هم که غمگینم نشسته ام به خواندنش...به خواندن نامه ای از طرف دختری که فقط یک شب او را سر چهارراه ولیعصر دیده ام و یک صبح توی خوابگاه صبحانه را با من خورده اما حتی شماره ای از آن ندارم.مهر و محبت های آدم های دور،آدم هایی که هیچ توقعی بین مان رد و بدل نشده اما از راه دور برای هم آرزوهای رنگی میکنیم....نشسته ام به خواندن نامه اش و فکر میکنم گاهی چقدر نامه ها؛هرچند یک خطی یا یک صفحه ای میتوانند ته دلم را گرم کنند....


۹ نظر ۱۰ آذر ۹۵ ، ۱۳:۳۱
عطیه میرزاامیری

دقیقا پارسال در همچین شبی،یعنی دقیقا چاهار مهر در یکی ازاتاق های ِسوئیت ِ روبروی سوئیت ِ الانم،تنها نشسته بودم و آنقدری اشک ریختم که بلوزی که تنم بود خیس شد...اولین شب ِ خوابگاه شبیه اولین روز ِ دبستان ِ یک طفل ِ هفت ساله است.به محض ِ اینکه مادرش دستش را رها میکند و تنها میشود غربت از گلویش بالا میرود و درون تمام ِ اجزای بدن و حتی روحش پخش میشود...شب ِ اول خوابگاه برای من یکی از سخت ترین شب های زندگی ام بود.مثل اینکه یکی از انگشت هایم را با تیزی ِقوطی ِ رب بریده باشم.دردی کتمان نکردنی و البته دردی واقعی...یکسال گذشته.یکسالی که به اندازه ی سیصد و شصت و پنج تا تجربه به من داده.آنقدری تجربه ی ریز و درشت،تلخ و شیرین،خندان و غمناک،که بنشینم در سالروز خوابگاهی شدنم ،با هم اتاقی ِ جدید ِ تازه خوابگاهی شده ام حرف بزنم و از اولین ِ شب خوابگاهم بگویم...زمان با سرعت غیر قابل باوری رو به تندی ست.زمان و جهانی که دکمه ی استپی ندارند تا منتظر باشند ما قلاب برداریم و شادی ها را تور کنیم و سطل آشغال بگیریم دستمان و تند تند غم ها را درونش چال کنیم...با این روندِ رو به تندی ،زندگی های چاشنی شده به درد و غم و شادی و خنده را دوست داشته باشیم که چشم روی هم بگذاریم باید در سال های بعد خاطره ی سال ِ پیش مان را با فان ترین حالت ممکن برای کسی در شرایط مشابه مان،تعریف کنیم...


۱۴ نظر ۰۴ مهر ۹۵ ، ۲۲:۱۵
عطیه میرزاامیری

به گمانم دو سال پیش بود.چالش ِ اسید پاشی در خیابان های اصفهان را میگویم.که تقریبا با آمار درست یا غلط اخبار، چهار قربانی داشت.که خب هر چهار نفر دختران جوانی بودند که در این ماجرای بی طرفه و بی ربط به جنجال های عشق و عاشقی،در شلوغ ترین خیابان ها جان،روح،روان و امیدشان را برای همیشه از دست دادند...بگذارید حادثه را از دید خودم بگویم.در گیر و دادهای این اتفاق شوم،شهر بهم ریخت.از هشدارهای وایبری و آلارم هایِ قیافه هایِ شناسایی شده یِ مجرم تا اخبار بی بی سی.از سوژه ی داغ راننده های تاکسی تا خیابان های خلوت و جن زده ی شهر...در همین آشفتگی یک روز عصر به قصد کلاس زبان از خانه بیرون رفتم.سرِ خیابان اصلی در حالیکه از خیابان رد میشدم موتور سواری با سر نشینی دیگر که هردو کلاه کاسکت بر سر گذاشته بودند جلوی پایم توقف کردند.جلویی به عقبی گفت:بپاش تو صورتش!عقبی شیشه ی آب معدنی اش را تکان داد و تا نزدیکی صورتم آورد.و بعد هم هرهر شروع به خندیدن کردند و پا روی گاز و رفتند...اینکه من تا چند روز فوبیای خیابان داشتم به کنار و اینکه در آن لحظه چه بر سر من گذشت هم مهم نیست.چیزی که میخواهم بگویم اعتماد و امنیت روحی من است که در کسری از ثانیه در خیابان و در ملا عام به آن تجاوز شد....

لانتوری داستان ِ ایران است.داستان بی اعتمادی ها و هرج و مرج ها.داستان بی امنی ها و جنون ها.داستان عیاشی ِ آقا زاده ها و عقده ی زیر ِ دستی ها...درمنشیان در این فیلم لایه ای از صدها لایه ی ِ جامعه را بیرون میکشد و نمایش میدهد.قصه، گریزی میزند به امنیت زنان.به خشونت علیه آن ها.به اینکه نود درصد قربانیان ِ جنون های آنی زنان هستند...و خب در نهایت، تنها چیزی که در قبال این خشونت ها و قربانی شدن ها برای یک زن باقی می ماند"بخشش"است.او چاره ای ندارد جز"بخشش"...

فرم داستان جوری ست که مخاطب را نه تنها تا پایان فیلم بلکه تا ساعت ها و روزها،درگیر میکند.و اینکه فشارهای عصبی ِ ابتدا تا انتهای فیلم باید جدی گرفته شود...چیزی که بیشتر از همه در این فیلم مرا درگیر کرد این بود که:"آیا قانون قصاصِ اسید پاشی ِ چشم در برابر چشم،عادلانه است؟"،"آیا قربانی های اسید پاشی تنها مشکل شان نابینا شدن ِ فرد مجرم است؟"،"اعتماد و امنیت تجاوز شده را میشود قصاص کرد و یا بخشید؟"

۱۹ نظر ۱۴ مرداد ۹۵ ، ۲۳:۵۹
عطیه میرزاامیری

دیشب نوشتم:
ساعت دوی ظهر،توی ایستگاه اتوبوسی در چارراه جهان کودک نشسته بودم و ساندویچ سرد ِ کالباسی که از سر ونک خریده بودم را گاز میزدم.روبرویم حجم عظیمی از ماشین هایی بود که منتظر سبزی چراغ ِ قرمز بودند و من منتظر هیچ چیز نبودم.جز اینکه از سر اتفاق یک اتوبوس از آنجا رد شود و مرا به آرژانتین برساند.و از قضا هیچ اتوبوسی دلِ رفتن به آرژانتین را نداشت مثل من که نه دل رفتن داشتم و نه نای ماندن.ساندویچم را محکم گاز میزدم و محکم تر از آن کیف لپ تاپم را گرفته بودم در دلم و به راننده های ِ ماشین های روبرو نگاه میکردم که به فکرم زد میتوانم از همین صحنه یک فیلم شصت ثانیه ای بسازم و اسمش را بگذارم"تنهایی"...باید زیر ابروهایم را تمیز کنم،گوشی ام را بگذارم در شارژ،لباس هایم را اتو کنم و دندان هایم را مسواک.اما آمدم که در دقایق پایانی برای شما از سالی که گذشت بگویم.بگویم که تنهایی واژه ی سخیفی نیست.باور کنید اصلا دردناک نیست وقتی مدتی را با آدمی سپری کنی که بعدها بفهمی دوقطبی بوده و امروزش با روز بعدش چندین و چند درجه متفاوت است.تنهایی اصلا دردناک نیست وقتی بفهمی این تنهایی تو را بزرگ میکند و قابلیت سر و کله زدن با آدم ها را در تو چندین برابر میکند.خواستم بگویم بگذارید امسالم را توی پرانتز بگذارم و با ماژیک زرد هایلایتش کنم و زیرش با خودکار بنفش فلش بزنم و بنویسم:"تجربه"...تجربه ی روی زمین خوابیدن در نمازخانه ای که هیچکسِ هیچکس را نمیشناسی....تجربه ی روزها تنهایی از خواب بیدار شدن و تنهایی غذا خوردن و تنهایی خرید رفتن و تنهایی آشپزی کردن...تجربه ی آشنایی با مقوله ی از آدم ها بترس و ازشان کناره بگیر...تجربه ی از خواب ظهر بیدار شدن و به تره بار رفتن،از کلینیک خسته آمدن و ایستادن به آشپزی و و  و...شش ماه دوم سال آنقدر عظیم و حجیم بود که شش ماهِ اول سال را یادم نیست.نمیدانم کی پرت شدم به دنیای جدیدم.یادم رفته قبل ترش چطور بودم...بعد از زندگی ِ مجردی ام در یک شهر بزرگ به یک رخداد عظیمی دست یافتم.اینکه از "از دست دادن"ترسی نداشته باشم.شروع کردم به غربال.لزومی ندیدم تولد کسی را که در دلم از او هیچ چیز خوشایندی نبود تبریک بگویم.بعد یواش یواش شماره هایی که تنها موقع گرفتاری هایشان اسم شان را روی گوشی ام میدیدم پاک کردم.بعد دلم را محک زدم و دیدم چقدر خوب که بیخود و بی جهت مثل نوجوانی ام که از قضا تا پارسال هم روندش ادامه داشت،با هیچ دوستت دارم گفتنی که از دهن هر آدم نچسبی که ادعای آدمیت میکرد،نلرزید...شکر گذار زمان شدم.زمانی که پشت پرده ی ابراز علاقه ها را نشانم داد،زمانی که معنی صبر را با صبوری به من فهماند،زمانی که گفت تلاش کن و نتیجه ببین.زمانی که هر ثانیه و هرلحظه گوشزد کرد سرت را کمی بالاتر بگیر و لبخند او را ببین و آرام تر شو.......توی همان ساعت ِ دوی ظهر که سر چارراه جهان کودک به ساندویچم گاز میزدم و به راننده هایی که در ماشین هایشان کلافه نشسته بودند نگاه میکردم،زمانیکه یک آن به سرم زد که یک فیلم شصت ثانیه ای بسازم و اسمش را بگذارم"تنهایی"مامان روی گوشی ام زنگ زد و بعدترش بابا...بعد نظرم عوض شد و به این فکر افتادم که فیلم با همین لوکشین سرجایش بماند و اسمش تغییر کند..."دلتنگی"...خانواده هایتان را بیشتر از پیش دوست داشته باشید.این را کسی به شما میگوید که تمام راه های رفاقت و دوستی را رفته.کسی که باید به او اسکارِ روابط را بدهند.من آخرش برگشتم سر همان حرف کلیشه ای که رفیق بی کلک مادر.که رفیق بی ادعا پدر...خانواده هایتان را بیشتر از عشق تان،بیشتر از آرزوهایتان،بیشتر از دویدن توی باران،بیشتر از حال و هوای همین عید و حتی بیشتر از خودتان دوست داشته باشید.این پدرها و مادرها هستند که شما را بیشتر از بیشتر دوست دارند.بهشان بیش از پیش اعتماد کنید.انرژی هایتان را وقف آنها کنید.بی مقدمه بهشان یادآوری کنید دوستشان دارید...امسال دعای اولیه تان باشد برای آنها.برای سلامتی تمام مادرها و پدرها...برای بودن خواهرها.برای لبخند برادرها...

 

+ممنون که با من هستید.خیلی صاف و ساده و مهربون برام کامنت میذارید.غرغرای منو میخونید.به خواسته هام جواب میدید.برام نامه مینویسید.بهم لطف میکنید و پرم میکنید از خوبی و محبت...روزای امسالتون پر باشه از رنگ.پر باشه از صبر.پر از لبخند.پر از قدم هاتون با خدا...امسال سال ِ خوبیه.چون بغل نُه ِش ی قلب داره.ی قلب وارونه که قراره ما صافش کنیم:)

+پرسونا.پرسونا.پرسونا

۱۵ نظر ۰۱ فروردين ۹۵ ، ۱۴:۵۵
عطیه میرزاامیری

در میان مقاله نوشتن:

دوم،سوم راهنمایی،بچه های تین ایجری بودیم که فکر میکردیم وقتی پسری به ما بخندد عاشقمان شده.در کثری از چند دقیقه با همان لبخند و نگاهِ نه چندان خاص و بلکه هم چندش،عاشق میشدیم.فکر میکردیم دوست پسر داشتن اوج ِ شیک بودن است.اگر پسری با دختری دوست میشد اعتماد به نفس دختر آنقدری بالا میرفت که به لیدی گاگا هم بگوید زکی!من این وسط با همان سن و شرط عقلی ِ تین ایجری ام هیچوقت نفهمیدم چرا آدم باید با کسی دوست شود و از پدر و مادرش مخفی کند؟چرا باید یواشکی بیرون بروند؟چرا دخترهای کلاس بعد از مدتی با همان پسری که روزها سرکلاس چنان با هیجان از او تعریف میکردند که اگر آن را ندیده بودی فکر میکردی ورژن دوی عابدزاده است(آن روزها عابدزاده و شادمهر عقیلی و حمید گودرزی سمبل پسرهای آن روز بودند)؛یکدفعه بهم بزنند و مِن بعد آنچنان خشم و شیطانی از او حرف بزنند...یکبار هم وسط کلاس پرسیده بودم:مهسا!تیمور دوست پسرت از ارمنستان برگشت؟!و نفهمیدم چرا مهسا با من قهر کرد.چرا دخترها و پسرها باید یواشکی برای هم نامه مینوشتند و از آن یواشکی تر دائم برای هم نامه ها را می فرستادند؟!..این وسط ولنتاین قوز بالا قوز بود.هدیه های یواشکی.دزدی از جیب پدرها برای خرید.قرارهای کوتاه مدت ِمخفیانه.اشک هایی برای بهم زدن دوستی با پسری که دیگر تو را دوست نداشت...آن وقت ها کافه ها زیاد روی بورس نبودند.کمتر بودند.کم و بیش محل اراذل اوباش بودند.کافه رفتن ها هم مخفیانه بود.روزهای ولنتاین بچه ها کلاس را میپیچاندند و با دوست پسرهای تین ایجرترشان یا میرفتند وسط شمشادهای پارک ها مخفی میشدند یا اگر زیادی شیک بودند و بی مبالا میرفتند کافه...یکباری هم وسط فلان کلاس کسی پرسید برنامه ات برای ولنتاین چیست؟!خواستم قپی بیایم و بگویم که خب من هم آره.گفتم ولنتاین نه ،ولنتایم!و خب حق هم باید با منی باشد که کلاس زبان میروم و سطح شعور و سواد ِ زبان انگلسی ام بیشتر از بقیه است.دعوا شد.کشمکش بین ولنتاین یا ولنتایم...کنار کشیدم...مثل الان هم که 23 سالگی ام دارد تمام میشود.کنار کشیده ام.سه بار هدیه گرفته ام.دوبار از کسی که در دوران دبیرستان دوست صمیمی ام بود.و یکبار هم از همکلاسی یی که در دوم دبیرستان،عشق های هورمونی به او هجوم اورده بودند و مرا زیاد دوست داشت...این وسط هیچوقت نفهمیدم چرا دختر پسرها باید یواشکی باهم بیرون بروند؟!چرا نباید دیگران بفهمند دو نفر هم راا دوست دارند؟!چرا باید بعد از مدتی،بعد از آن همه دل و قلوه دادن بهم فحش و لعنت بفرستند؟چرا،چرا باید فقط یک روز فقط یک روز را جشن بگیرند،برای هم هدیه بگیرند و این ادا و اصول ها؟!هرروز نمیتواند ولنتاین باشد؟هر روز هم که نه،هفته ای یک روز،ماهی یک روز،دوماه یکبار حتی نمیشود هم دیگر را فقط کمی،کمی بیشتر از قبل دوست داشت؟!

۷ نظر موافقین ۸ مخالفین ۱ ۲۴ بهمن ۹۴ ، ۱۹:۴۳
عطیه میرزاامیری