تلخ همچون چای سرد

تلخ منم،چایی یخ که هیچکس ندارد هوسش را

تلخ همچون چای سرد

تلخ منم،چایی یخ که هیچکس ندارد هوسش را

رابرت برتون نوشت:"من از اندوه مینویسم که مشغول باشم و از اندوه حذر کنم"


از وقتی بلاگفا به بیماری حذف آرشیو دچار شد،بعد از شش سال او را ترک کردم و به اینجا پناه آوردم...
لینک کوتاه شده ی وبم برای بلاگفا:http://goo.gl/6rPCvr
کانال:@atiyeemirzaamiri
اینستاگرامم:atiyemirzaamiri
آدرس قبلیم:atiyee.blogfa.com

۱۶ مطلب در آبان ۱۳۹۴ ثبت شده است

سه تا دختر بودیم که کِش موهایمان را باز کردیم و خودمان را پرت کردیم روی تخت و زمانیکه سرمان را روی بالشت گذاشتیم موهایمان پخش شد روی سفیدی اش.رنگ موهای یک کداممان خرمایی بود،رنگ یکی دیگر مشکی و آن یکی که من بودم،حنایی-مشکی-قهوه ای-!!!!بالشت ها را رنگی کردیم و به سقف خیره شدیم...گفتم برایتان داستان بخوانم؟!خنده شان را ندیدم ولی قطعا خندیدند...سر تکان دادنشان را هم ندیدم ولی قطعا سر هم تکان دادند...اول برایشان مرتضی برزگر را خواندم...ساعت از یازده گذشته بود اما در زدند.همان پسره پشت در بود که مرا یاد هری پاتر می انداخت...برایمان بستنی اورده بود...موهایشان را از روی بالشت جمع کردند و نشستند به بستنی خوردن...برایشان همچنان میخواندم...عشق روی پیاده ی مستور را خواندم...یاز هم مستور خواندم...یاز هم دراز کشیدند و بالشت ها را رنگی کردند..."قاب های خالی"ِ فهیم عطار را خواندم و بهشان گفتم:عشق تاریخ انقضا دارد؟!مو خرمایی گفت دارد.گفت عشق فقط تا قبل از ازدواج است.بعد از ازدواج زندگی بوی گه میگیرد.عشقی دیگر دیده نمیشود...گفتم به عشق و تاریخ انقضایش فکر کنید...چند دقیقه بعد نور موبایلم را انداختم روی چشم های مو مشکی و دیدم کنار دستم خوابش برده...مو خرمایی هم روبرویم خوابیده بود...فردا شب توی قطار هیچ کدام مان کِش موهایمان را باز نکردیم...برایشان داستان خواندم و با داستان اول خوابشان برد...خوابیده بودند و من سرم را چسبانده بودم به پنجره ی یخ و سیاه قطار و همزمان با تق تق صدایش به این فکر میکردم ک عشق تاریخ انقضا دارد؟کش موهایم را باز کردم...شب مشکی و حنایی و قهوه ای شد...

۹ نظر ۳۰ آبان ۹۴ ، ۲۳:۲۸
عطیه میرزاامیری

اولین شبی که وارد اتاقی شدم که الان در آن نشسته ام،هم اتاقی هایم برای خواب تخت بالاییِ تختی را نشانم دادند که چسبیده بود به پنجره...تنها پنجره ی سوئیت که جلویش حفاظ های فلزی نکشیده بودند و تو را مستقیم به دنیای بیرون وصل میکرد...پنجره ای که یک تخت ِ دو طبقه جلویش را گرفته بود و تنها زمانی میشد نمای بیرونی را دید،که بالای تخت میرفتی و خانه های آپارتمانی ِ نبش ِ خوابگاه را دید میزدی...شب های زیادی موقع خواب به چراغ های روشن شده ی خانه ها و پنجره هایشان خیره میشدم.به آشپزخانه ی طبقه ی هم کف ساختمان اولی که پرده های پنجره اش کنار رفته بود و خانواده ای چاهار نفره در آن غذا میخوردند...باران که می بارید من اولین نفری بودم که قطراتش را زیر نور چراغ ِ کوچه میدیدم...شب های زیادی دو نفری ای هایی را دیدم که باهم قدم میزدند...طبقاتی که چراغ هایش یکی یکی خاموش میشدند و منی که با خاموشی تمام شان چشمانم را می بستم...پنجره ی چسبیده به تختم تنها به اندازه ای باز میشد که فقط ضلع غربی کوچه را میشد دید...یک روز صبح گفتم دکوراسیون را بهم بزنیم و تخت ها را به دیوار ها بچسبانیم...پنجره...حیف این پنجره که نصفه باز باشد و تنها من شب ها از آن استفاده کنم...دکوراسیون عوض شد و تخت ها کنار رفت و پنجره کامل تر باز شد.دید بیشتر شد.ضلع غربی را واضح تر دیدیم و ضلع شرقی را کامل تر...به محض دید کامل متوجه شدیم برج میلاد با آن ابهتش برایمان چشمک میزند...حالا برج میلاد در شب،برای من نماد روشنی ست.نماد زندگی ست.نماد دید کامل به پیرامون است.نماد روندگی ِ روزها و رسیدنش به شب ها...نماد تند گذشتن شب ها و شب ها...که شب ها زمانیکه حوصله ام سر میرود،زمانی که خسته هستم،زمانیکه نیاز به رفرش شدن دارم اول پنجره را باز میکنم...مثلن همین امروز صبح.ساعت پنج به محض رسیدنم به تهران،نگاهش کردم و نا خوداگاه لبخند زدم...انگار در گوشم میگفت:این نیز بگذرد...

به هر حال هرکسی در زندگی اش پنجره ای داشته باشد و در بیرون پنجره دلخوشی یی در آن بیابد...


۲۵ آبان ۹۴ ، ۱۱:۵۱
عطیه میرزاامیری

یکی از عادت هایم که نمیدانم چند سالی ست همراهم است،این است که هروقت ِ هروقت جلوی آینه می ایستم لبخند میزنم.بعد انواع و اقسام لبخند ها را امتحان میکنم...این عادت ِ دیوانه وارم را دوست دارم...و همیشه همراهم است...حتی وقت هایی که میروم جلوی آینه اشک هایم را پاک کنم...

۱۹ آبان ۹۴ ، ۲۱:۰۳
عطیه میرزاامیری

نم نم بارون

بوی چوب سوخته

بوی سیب گاز زده

بوی کرم مرطوب کننده

باد یخ و نرم و مرطوبی که میخوره به پوستت

جانِ مریم ِسارا نایینی

نم نم بارون

درختای عظیمی که همه یه دست زرد و نارنجی ند

بوی بربری داغ

کوهی که توی مه فرو رفته

لبخند

نم نم بارون

هولد مای هَند

لوک ات می

هولد مای هَند

آی وانا هولد مای هَندز

hold my hand while life cut me down

۱۹ آبان ۹۴ ، ۱۴:۵۱
عطیه میرزاامیری

صبحی که بوی باران تو را از رختخواب بلند کند؛بی شک باید روز خوبی را برایت رقم بزند...قطره های بارانی که لا به لای شاخه های درختان زرد دلبری میکنند را محکم و نرم تر ببینید و لبخند بزنید...

۱۸ آبان ۹۴ ، ۱۰:۳۲
عطیه میرزاامیری

یه مدت ریزش موی شدید داشتم.هرکی منو میدید اولین حرفی که بهم میزد این بود:عطیه چقدر کچل شدی.و طبیعی بود که پق دلم بشکنه و برم تو این فکر که اع جدی جدی کچل شدما...زمستون پارسال رفتم یه دکتر معروف-نه اینکه قبلش نرفته باشما.هر راهی رو که همه میگفتند امتحان کرده بودم.از روغن شترمرغ خوردن و زدن به سرم تا انواع بخارهای ویتامینه!!!-به محض سلام کردنم روسریم رو برداشت،دست کرد لای موهام و گفت درست شدنی نیست.نهایتش بتونم جلوی بدتر شدنش رو بگیرم...از مطبش تا خونمون رو گریه میکردم.ماه بعدش پا شدم رفتم ی دکتر معمولی.آزمایش نوشت برام و وقتی جواب آزمایشو گذاشتم جلوش گفت مشکل هورمونی ه.درست میشه.درست شد.یکساله که بعد سلام،توی مهمونی ها از کسی نمیشنوم که اع کچل شدیا...موهام قابل تحمل تر شده.....حالا این حکایت همون حال خراب ماست.حال خراب توئه.باید خوب بشه.چیزای بزرگ خوبش نمیکنند دلیل نمیشه که خوب شدنی نیست.بچسب به راه های دیگه.این نشد اون یکی.خوب میشه.ی روزی خوب میشه.زمستون دیگه...زمستون دیگه...فقط برو دنبالش که خوب بشه...کم نیار...شاید مشکل از تو نیست...از هورموناست...هورمونای غم هورمونایی شادیت رو میخورند...

۷ نظر ۱۷ آبان ۹۴ ، ۲۱:۱۵
عطیه میرزاامیری

حدود ده حمام در طبقه ی هم کف خوابگاست.که هرکسی از هرجای این ساختمان باید پله ها را یکی یکی پایین بیاید تا برسد به این حمام ها.در یکی از حمام ها ماشین لباسشویی ست.در ِ یک کدامشان خراب است و من تا به حال به آن دوتای آخر سرک نکشیده ام.تنها پناهگاه من در این خوابگاه حمام است.حمام شماره ی 2 .که چراغش سوخته.تنها روشنایی اش از لامپ ِ راهروست.روزهای زیادی چهار طبقه را با حوله ای رو شانه ام،دویده ام و خودم را رسانده ام به حمام شماره ی 2 و از آنجایی که زیر چراغ سوخته ایستادن و دوش گرفتن زیاد نرمال نیست،حمام خالی ست...شب های زیادی خودم را انداختم درونش و تنها شیر را باز کرده ام و تنها شیر باز بوده و من خودم را چسبانده ام به در ِ حمام و به آب هایی که سقوط میکردند،نگاه کرده ام...پنج خط با دستان یخ کرده نوشتم تا بگویم:لازم نیست آدم همیشه با چشم هایش گریه کند.روزهای زیادی،شب های بسیاری نشسته ام پشت در حمام شماره ی 2 و به سقوط آب ها نگاه کرده ام و اشک نریخته ام و اشک ریخته ام...مثل همین امشب که دختر حمام شماره ی 1 آهنگ ترکی هم میخواند...

۱۵ آبان ۹۴ ، ۲۳:۱۹
عطیه میرزاامیری

من هزار بار دیگر میتوانم این فیلم را ببینم و هر بار هزاران بار توصیه اش کنم که ببینید.این فیلم بی نظیر و این زندگی شگفت انگیز را ببینید...

۱۴ آبان ۹۴ ، ۱۲:۰۷
عطیه میرزاامیری

1

آدم هایی که

وقتی با آن ها راه میروی یکدفعه،به آرامی نزدیکتر میشوند و دستت را به نرمی میگیرند...


+امروز.بازار بزرگ.مو خرمایی

موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۳ آبان ۹۴ ، ۱۹:۴۶
عطیه میرزاامیری

ساعت سه و هفت دیقه است...نشستم ام وسط سوئیت،برای ارائه ی فردا آماده میشوم.هم سوئیتی ام گهگاهی حرف میزند تا خوابم نبرد...اما در واقع من به موسیقی ویلونی گوش میدهم که هر لحظه ممکن است اشک هایم را هدایت کنند به چشم هایم بیایند و به صورتم بریزند...

۱۳ آبان ۹۴ ، ۰۳:۱۰
عطیه میرزاامیری