تلخ همچون چای سرد

تلخ منم،چایی یخ که هیچکس ندارد هوسش را

تلخ همچون چای سرد

تلخ منم،چایی یخ که هیچکس ندارد هوسش را

رابرت برتون نوشت:"من از اندوه مینویسم که مشغول باشم و از اندوه حذر کنم"


از وقتی بلاگفا به بیماری حذف آرشیو دچار شد،بعد از شش سال او را ترک کردم و به اینجا پناه آوردم...
لینک کوتاه شده ی وبم برای بلاگفا:http://goo.gl/6rPCvr
کانال:@atiyeemirzaamiri
اینستاگرامم:atiyemirzaamiri
آدرس قبلیم:atiyee.blogfa.com

۴۳ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «بی سرزمین تر از باد» ثبت شده است

حقیقتا آدم ها وظیفه ندارند که همه ی دیگران حاضر یا غایب در زندگی شان را دوست داشته باشند.شاید این امر بدیهی باشد که ما به هیچ عنوان نباید در حق هم بدی بکنیم.چه از یکدیگر خوشمان بیاید و چه خوشمان نیاید!راستش زندگی در خوابگاه دارد مرا با این حقیقت آشنا می کند.از 80 درصد از بچه های سوئیت به هیچ عنوان خوشم نمی آید.بلکه حتی گاهی از بچه بازی و ارتباط نگرفتن شان،بدم هم بیاید.اما همین برایم به تنهایی کفایت میکند که اگر از کسی بدم بیاید هم باید زندگی مسالمت آمیز در کنارش را یاد بگیرم.چرا که من مسئول تربیت بقیه نیستم و گاهی از توان زمانه بر نمی آید که تمامی خوش آمدهای تو را کنارت بچیند تا دلت را به دست بیاورد.الغرض اینکه بغیر از یکی دو نفرشان بقیه شان گاها حالم را بهم میزنند اما تمام تلاشم این است که حسم جایگزین اصول اخلاقی ام نشود...والسلام:)

پ.ن:بدون نت.با گوشی نوشته شد.باشد که عشق و علاقه ام نسبت به وبلاگ نویسی در تمامی مراحل ثابت شود!

۱۲ نظر ۲۳ دی ۹۵ ، ۰۰:۲۰
عطیه میرزاامیری

آینه ی اتاقم(درخوابگاه) دقیقا روبروی در است.ینی زمانیکه روبروی آینه می ایستم در اتاق پشت سرم است و من میتوانم آن را در همان آینه ببینم...غمگین که میشوم روبروی آینه می ایستم و به خودم نگاه میکنم.به خود غمگینم که هر بار با هر غم متفاوتی ،چهره ام فرق میکند.این عادت از بچگی با من است.اینکه پس از هر غم و یا بعد از هر ذوق یا هیجانی به آینه ها پناه می برم و خودم را در آن میبینم.گویی آینه از من عکس میگیرد که کاش میگرفت...امروز و روزهای دیگر که چندین و چند بار خودم را از آینه ی اتاق نگاه کردم و به غمم زل زدم دلم میخواست همینطور که زل زده به خودم هستم یک آن در اتاق باز شود و کسی که دوستش دارم(که اکثر مواقع مامان در ذهنم می آید) پشت سرم بصورت ناگهانی و بدون هیچ هماهنگی قبلی،ظاهر شود...آن وقت با ذوق به آینه نگاه کنم و چیلیک!عکسم را مثل همیشه بردارد...

۲ نظر ۱۳ دی ۹۵ ، ۲۳:۱۱
عطیه میرزاامیری

خوابگاه چهار طبقه دارد.من دقیقا طبقه ی چهارمم.از دوستانم؛الهام و ندا و آرزو و فروزان و سونیا طبقه ی سوم ند و فریبا و زهرا و فائزه طبقه ی دوم.نشسته ام توی اتاق.اتاقی که خارج از آن توی سوئیت هیچکسی نیست.همه جا ساکت است و خوابگاه تقریبا خالی ست.یک آن صدای وحشتناک گریه می آید.صدایی شبیه هق هق که مجال نفس کشیدن نمیدهد.بالای پله های می ایستم و زیر پایم را نگاه میکنم.کسی درون طبقات نیست.یکی یکی پله ها را پایین می روم.درون هر طبقه می ایستم و گوشم را تیز میکنم.طبقه ی سه خبری نیست.پایین تر می روم.طبقه ی دو بیشتر می ایستم.از درون یکی از سوئیت ها صدای همان گریه کردن ِ بی جان می آید...در را باز میکنم.دخترک کف سوئیت با کفش های پاشنه بلندش نشسته و چنان از روی عجز گریه میکند که صورتش قرمز شده.آنقدر گریه اش از روی ناتوانی ست که کسی جرات نمیکند از او بپرسد چه اتفاقی افتاده.با نگاه پرسشگری به اطرافیانش نگاه میکنم.شانه بالا می اندازند که:به ما هم چیزی نمیگه...از در اتاق خارج میشوم!...در این یک سال یاد گرفته ام آدم ها را جدی نگیرم.به درون سوئیت خلوت و ساکت خودمان پناه می آورم...

۲۴ آذر ۹۵ ، ۱۳:۳۷
عطیه میرزاامیری

میان گره های ریزی ک امشب برایم اتفاق افتاد ،میان تمام دل ضعفه هایم ک دارم از گرسنگی غش میکنم و شام نخورده ام،میان پرینت گرفتن های مکرر و از پله دویدن ها،ناگهان نشستم روی تخت و به این فکر کردم آخرین خاطره ی عاشقانه ام چه بود؟کِی بود؟با چه کسی بود...حالا تمامی گرفتاری ها را زده ام کنار و نشسته ام به آرامی گریه میکنم...

۲۲ آذر ۹۵ ، ۲۳:۴۷
عطیه میرزاامیری

خودکشی کردن بین دانشجویان یک امر کاملا طبیعی شده.اگر سال های قبل میشنیدیم که فلانی که بهترین دانشجوی بهترین دانشگاه بود خودکشی کرد تا هفته ها درگیر خبرش بودیم.الان خبری اینچنین میشنویم با یک جمله ی "عه"سر و تهش را خط میزنیم...با تمامی این اوصاف میخواهم بگویم گریه کردن در خوابگاه دخترانه هم یک چیزی توی همین "عه" گفتن است.طبیعی و جاافتاده.سه روز است توی خوابگاه تنها هستم.با این قضیه مشکلی ندارم.الان ناگهان چیزی درونم فریاد زد: گریه کن تا حالت جا بیاد.نشسته بودم روی تخت و آرام گریه میکردم که هم اتاقی ام وارد شد.تا آمدم اشک هایم را پاک کنم لو رفتم.تنها یک کلام گفت"آخ" و کیفش را گذاشت روی زمین و رفت تا راحت تر باشم.به گمانم موقعی که برگردد ازینکه بی موقع وارد اتاق شده بوده عذر خواهی هم کند...

۱۳ نظر ۱۹ آذر ۹۵ ، ۲۱:۳۷
عطیه میرزاامیری

ساعت 00:45 وقتی کل سوئیت را سکوت گرفته و حتی تمام چراغ ها خاموش است،با صدای "گامب"از رو تختم پریدم.همزمان تمام بچه های سوئیت با همین حرکت از روی تخت پریدند و همگی به سمت محل صدا رفتیم.وقتی حدود هشت نفر دم در دستشویی جمع شدیم و به فردی که توی دستشویی ولو شده بود و در واقع افتاده بود نگاه کردیم بعد از سی ثانیه سکوت از خنده هرکدوم مون ولو شدیم روی زمین!...فرد مجروح هم همینطور ولو شده با ناله میخندید!علت خنده؟!نامشخص شایدم بخاطر موهای برق گرفته ی معلق توی هوامون بود!

خوابگاه گاهی با تمام اتفاقات ریز و مسخره اش که هیچ جایی جز در همان خوابگاه شیرین نیست،خواستنی میشود.

۲۷ آبان ۹۵ ، ۰۰:۵۵
عطیه میرزاامیری

من چند روزه توی خوابگاه تنهام.و خب خیلیم راضیم ازین وضعیت...الان بچه های هم اتاقی ترم پیشم،که این ترم اتاقشون طبقه ی پایینه بهم زنگ زدند و منو برای ناهار دعوت کردند و گفتند تنهایی بیا پیش ما ناهار بخوریم...این حجم از شادی ،هرچند کم اما عمیق منو گاهی به آدما امیدوار میکنه!

موافقین ۱۳ مخالفین ۰ ۱۴ آبان ۹۵ ، ۱۵:۱۱
عطیه میرزاامیری

اخرین طبقه ی خوابگاه،جایی که یک سقف کدر شیشه ای دارد و میشود گاهی ماه را در آنجا دید،سالن مطالعه است.روبروی در سالن مطالعه درب پشت بام است.پشت بامی که همیشه ی خدا قفل است و من آرزو ب دل ماندم به رسم شب هایی که در اتاق خودم در خانه هستم؛بروم و ستاره ها را ببینم...کنار در پشت بام دیوار کوتاهی ست که حایل بین پله ها و آن قسمت است.دیوار را بگیری و تهش را پیدا کنی یک جای دنج است.آنقدر دنج که قسم میخورم خودم کاشف این قسمت هستم و خواهم بود.عقل جن به اینجا نمی رسد که میشود رفت در اینجا نشست و پاهایت را بغل کنی و خودت باشی و خودت...این را پارسال در حالی کشف کردم که از شدت گریه شانه هایم میلرزید...اخر شب باز میروم به همین پناهگاهم...به همان محل ناشناخته ای که کاشفش هستم...

۸ نظر ۲۷ مهر ۹۵ ، ۲۲:۰۰
عطیه میرزاامیری

یکی از بچه های ورودی امسال که هم سوئیتی منه؛شبیه یکی از آدم های گذشته ی رفته و سعی در فراموش شده ی زندگی من ه!به هر بهانه ای میرم در اتاقشون رو میزنم و نگاهش میکنم!به هر بهانه ای سرمو میبرم داخل اتاقشون و نگاهمو میندازم روی تختش!به هر بهانه ای دنبال حرف زدن باهاشم.دنبال خراشیدن روی زخمم!

۱۶ مهر ۹۵ ، ۲۲:۱۲
عطیه میرزاامیری

به گمانم بهشت آنطوری که قبل ترها عمه خانم ها و معلمین دینی مان توی گوش و فکرمان میکردند نیست.خدا آنقدر بخیل و ناامید کننده نیست.خدا تنها در آسمان و زمین نیست.کوچک شده ی خداها را میتوان اطرافمان ببینیم.کافی ست کمی فقط کمی گیرنده های حسی مان را فعال کنیم...امروز به محض ورود به اتاقم(در خوابگاه)هم اتاقی ِ جدیدم اصرار پشت ِ اصرار که بیا باهم ناهار بخوریم.وقتی متقاعد شد ناهار خورده ام،بخیال شد.تنها نشست به غذا خوردن؟نه.بلند شد رفت توی سوئیت روبرویی.جایی که خانم نظافتچی خوابگاه در حال شستن و جارو کشیدن بود.به زور دستش را گرفته و آورده سر سفره ی خودش که "من میدونم شما گرسنه و خسته اید.من غذا برای دو نفر درست کردم.قسمت شماست.بیایند باهم بخوریم."...خانم نظافتچی را دیدم که چشمانش از شادی برق میزد.به این فکر کردم که "میم"میتوانست باقی مانده ی غذایش را شب بخورد.میتوانست مثل ِ همه ی بچه ها و همه ی مواقعی که من در آن بودم،اضافه ی غذایش را نگه دارد برای فردایی که ناهار ندارد.میتوانست با هرکس دیگری شریک شود.میتوانست مثل ِ همه ی ما خانم نظافتچی را ندید بگیرد.میتوانست وقتی غذایش را تنها خورد و در آخر اگر میلش نکشید آنها را در ظرفی بریزد و به آن خانم دهد...برخورد "میم" را آنقدر در اطرافم دیر به دیر دیده ام،که ناگهان شوکه شدم...مهربانی هایمان را بدون ِ غربالگری تقسیم کنیم.عرضه ی مهربانی و خیرخواهی و شادی و حتی غذاهایمان را دست چین نکنیم برای ِ آدم های شناخته شده و یا دیده شده ی ِ زندگی مان...اطراف و اطرفیان مان را صمیمی تر ببینیم.جدی تر و حتی ساده تر محبت کنیم...مهربانی برایمان برکت می آورد.برکت روزی،برکت عشق،برکت سلامتی،برکت خنده،برکت زمان و حتی برکت ِ دوست داشته شدنمان...

۱۲ مهر ۹۵ ، ۲۲:۵۱
عطیه میرزاامیری