تلخ همچون چای سرد

تلخ منم،چایی یخ که هیچکس ندارد هوسش را

تلخ همچون چای سرد

تلخ منم،چایی یخ که هیچکس ندارد هوسش را

رابرت برتون نوشت:"من از اندوه مینویسم که مشغول باشم و از اندوه حذر کنم"


از وقتی بلاگفا به بیماری حذف آرشیو دچار شد،بعد از شش سال او را ترک کردم و به اینجا پناه آوردم...
لینک کوتاه شده ی وبم برای بلاگفا:http://goo.gl/6rPCvr

آدرس قبلیم:atiyee.blogfa.com

۵۴ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «بی سرزمین تر از باد» ثبت شده است

حس های آنی:
گواهی جارو کردن است. حکمی که نوشته بودم و زده بودم به دیوار و گفته بودم بعد از هر جاروکشی علامتی بزنید تنگ اسمتان تا مبادا حق کسی را کس دیگری ادا کند! اتاق سه نفره ی کوچیکی که اد هر سه نفرمان چسبیده بودم به آن و روزها و شب ها کنجش مینشستیم. که این خلاف قوانین بود. قانون این بود که در اتاق های کوچک کسی باید رفت و آمدی باشد. یعنی یک روز بیاید و شش روز نباشد. اما اتاق ما ازین قانون در رفته بود.سه نفرمان بیخ ریش هم بودیم و شش روز بودیم و یک روز نبودیم. اتاق کوچکی که به زور یک فرش در آن جا شده بود. هم اتاقی یی که یک روز میان هوارهایی که سرم میزد، زده بودم زیر خنده و از خنده ریسه رفته بودم و عصبانی شده بود و دادهایش را مثل مشت کوباند پای چشمم. هم اتاقی ئی که پریشب آمده بود پشت در اتاقم برایم از شهرشان سوغات آورده بود و بغلم کرده بود و گفته بود 《دلم برات تنگ شده دیوونه!》و این را جوری گفت که باور کردم زمان حلال است. حلال با ل مشدد. حلالی که گاه با خودش جز یک رد چیز دیگری باقی نمیگذارد. ردی که بعد از یک سال بیخ دیوار چسبیده و ساکنان جدید اتاق آن را از جا نکنده اند. حلالی که به سرعت ترکیدن یک آدامس باد شده، می آید و می رود. زمان معجزه ی قریبی ست. آنقدر نزدیک که گاهی ندیده می رود و دور میشود و جزء عجیبی از آن در هر اپیزودی از زندگی بر تن روحمان باقی می ماند! درست شبیه ردهای کج و معوج و غریب علامت های جاروکشی مان!

۲۳ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۱:۲۲
عطیه میرزاامیری

نیمی از قلب مان در خانه، اتاق خودمان، کنار میز گرامافون، توی باغچه نقلی حیاط مان، لابه لای صدای اذان دم صبحی که از پنجره ی اتاق مان می آید، در بوی نان صبح های زود و قرمه سبزی سه شنبه های مامان پز و کباب جمعه شب های مخصوص باباست. نیم دیگر قلب مان هم در جایی دور یا نزدیک است که موقت یا دائم به آنجا هجرت کرده ایم. در تنهایی های پیاده روها، باران های سیل آسا، نان های بیات شده ی گوشه ی یخچال، قهوه های تلخ اول صبح ها، ملاحفه های چروک شده از شدت اشک ها، جعبه های باز شده ی روی کمدها، لباس های نشسته ی داخل چمدان ها، بوی عرق ترمینال ها، بوی غربت جمعه عصرهاست. و درد دقیقا همان جایی ست که نمیتوانی تمییز دهی اینجا بهتر است یا آنجا. اینجا آرام تری یا آنجا. اینجا خوشحال تری یا آنجا. اینجا غمش بیشتر است یا آنجا. قلب است دیگر. نیمه اش اینجا، نیمه اش آنجا... خلاصه ی کلام از قول شاعر اینکه: نه در غربت دلم شاد و نه رویی در وطن دارم 

الهی بخت برگردد ازین طالع که من دارم.

۰۴ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۳:۰۴
عطیه میرزاامیری

فصل 5، منابع، فهرست، مقاله. این ها جزئی از بخش های پایان نامه ام هستند که جا مانده اند و نوشته نشده اند. اما از میان تمام تمام آنها یک چیزی برایم بیشتر و بیشتر و بیشتر ارزش و اهمیت دارد. و آن تقدیمیه ی پایان نامه ام است. بیشتر از اینکه به موضوعش، به معنادار بودن کارم و به چیزهای علمی و مهم دیگر پایان نامه ام فکر کنم به تقدیمیه ی اولش فکر میکنم.

تقدیم به بابا که ... .

تقدیم به مامان که... .

تقدیم به برادرم که... .

تقدیم به دوستان همیشه همراهم تهمینه، حمیده، نیلوفر، پریسا، فاطمه و... که... .

چند روز پیش زنگ زدند و گفتند تا آخر اردیبهشت بیشتر وقت پیش دفاع نداری و من این روزها به جای بخش های مهم و اساسی به صفحه ی اول پایان نامه ام فکر میکنم. صفحه ای که باید کل این سه سال را در قالب افراد مهم زندگی ام بگنجانم و از آنها تشکر کنم.

حتی آنهایی که آزارم دادند و به من یاد دادند چطور میشود شب با دل شکسته خوابید و صبح سالم و زنده بیدار شد. و از آن مهمتر فراموش کرد.


۳۱ فروردين ۹۷ ، ۲۳:۲۶
عطیه میرزاامیری

همیشه از خوشحالی‌ها و شگفتی‌های خوابگاه نوشتم. نهایت غری هم که زدم دل‌تنگی‌هایی بوده که یهویی به آدم هجوم میاره و گمون کنم طبیعیه. چون حال و هوای خوابگاه همینه. تو با همه دوستی اما با هیشکی دوست نیستی. یه جور تناقض. یه جور زندگی مسالمت آمیز. یه جور تحمل شرایط و وفق دادن خودت با آدم‌های مختلف.

اما زندگی تو خوابگاه مینیمالی از زندگی توی یه جهان کوچیکه. با هر قشر و فرهنگ و اخلاقی روبرو هستی. با کسی هم‌سفره هستی اما یه روزی، یه جایی چنان توی ذوقت می‌زنه که باور نمی‌کنی این همه مدت با همچین آدمی رفاقت کردی.

پناه اوردم به طبقه‌ی آخر خوابگاه. به سالن مطالعه. به جایی که حدود یک سال و نیمه نیومده بودم توش. خلوت. پر نور با صندلی‌های قرمزی که امسال بهش اضافه شده.

نشستم و دارم فکر میکنم چرا گاهی آدما برای منافع خودشون اینقدر زیاد وقیح میشند؟
و دارم به این فکر میکنم چرا بعد از گذشت 3 سال هنوز از خوابگاه «چطور خودخواه بودن» رو یاد نگرفتم؟ چیزی که به وفور در آدم‌ها دیده می‌شه و سپر بزرگی هست براشون.

۲۸ فروردين ۹۷ ، ۱۵:۳۶
عطیه میرزاامیری

یک سال پنجره ی چهارم سمت راست.
یک سال پنجره ی چهارم سمت چپ.
و یک سال پنجره ی سوم سمت راست دنیای بیرون از خوابگاه را به من نشان دادند.
پنجره ی چهارم سمت راست را با سه هم اتاقی دیگر شریک بودیم که بعد از اینکه زاویه ی تخت چسبیده به آن پنجره را جابه جا کردیم، دنیای رو به بیرون را بدون دردسر دیدیدم. شب ها روی تخت بالا میخوابیدم و انقدر به سوسوی چراغ های کوچه خیره میشدم که خوابم میبرد.
از پنجره ی چهارم سمت چپ، صدای آکاردئون پسرکی را میشنیدیم که یک شب به پاس تمام آوازهایی که خوانده بود و سازهایی که زده بود پول در کیسه ریختیم و از همان بالا برایش انداختیم که پسرک به افتخارمان آواز شادی سرداد.
از پنجره ی سوم سمت راست نیمه شب ها صدای جاروی رفتگر محل را میشنوم. یعنی من یک سال است تا حدود زیادی در این اتاق تنها بوده ام.
سه سال است این پنجره ها مرا به دنیای بیرون وصل کرده اند. شبیه زندانی ئی که روزنه ای پیدا کرده برای التیام غم هایش. امیدی پیدا کرده برای خوش کردن دلش.
از این پنجره همسایه ی پیری را شناختم که صبح های ناشتا روی بالکن سیگار میکشد. پسرکانی که هرروز موقع بازی باهم دعوا میکنند. مادران پسرکانی که سر دعوای پسرانشان به جای وساطت باهم دعوا میکنند! عروسی که یکسال پیش در یکی از ساختمان ها رفت. متولد بهاری که دوستانش را به تولدش دعوت کرد و برایش ابی خواندند. خانم مسنی که بالکن پر از گلش را دوست دارد. دختری که باران را دوست دارد و موقع باریدنش دستش را از پنجره دراز میکند برای گرفتن قطره ای... بعد از سه سال امروز اولین باری بود به عنوان عابر به کوچه ی پشتی رفتم و خوابگاه را و اتاقم را و پنجره ها را از این زاویه دیدم. گویی زیر این ساختمان اتفاقی (شما بخوانیدخاطراتی) رخ داده بود که برای بازسازی شان، برای تحکیم شان باید به صحنه ی وقوع جرم شان باز میگشتم!

عکس

۵ نظر ۲۵ فروردين ۹۷ ، ۱۲:۳۸
عطیه میرزاامیری

سه سال شده. توی این سه سال می‌توانستم در فرم‌های گوناگون جلوی‌ عنوان شغلم بنویسم: «مسافر خط اصفهان-تهران». چون این مسافر بودن بیشتر از دانشجو بودن برایم ‌مزیت و حتی مزه داشته. خوابگاه پناهگاه امن من است.‌این را پارسال فهمیدم. تند تند صفحه‌ی پایانه دات آی آر را آوردم‌ تا اولین بلیت صبح را رزو کنم. بعد به محض رسیدن به خوابگاه دویده بودم طبقه‌ی بالا بین در پشت بام و یک دیوارک کوتاه نشسته بودم و زار زار گریه کرده بودم. من بعد تمام روزها و شب‌های بدحالی هی در گوشم به خودم نوید داده بودم تنهایی موقتم، تخت لق لرزان طبقه‌ی پایینم حالم را روبراه می‌کند. سال‌ها پیش برای مریم پیام داده بودم:«خوشبحالت. نه بابت اینکه آمریکایی. بابت اینکه دوری.» خواستم بگویم دوری خوب است. تنهایی و سکوت خوابگاه با تمام گه بودنش خوب است. این دوعنصر چنان صداقتی دارند که یکبار میان تمام بی‌قراری‌هایت توی گوشت می‌زنند و‌ تو را با حقیقت خودت مواجه می‌کنند. اتفاقی نیفتاده. تنهایی و سکوت خوابگاه بعد از سه سال زده‌اند زیر گوشم و مرا با حقیقتی از خودم آشکار کرده‌اند. همه‌ی این‌ها را من می‌دانم و‌ هم‌سوئیتی‌ئی که دیشب از صدای گریه‌هایم در اتاق را زد، یک لیوان آب دستم داد و بدون هیچ حرفی تنهایم گذاشت...

۱۷ بهمن ۹۶ ، ۲۰:۴۴
عطیه میرزاامیری

شب اولی که تهران آمدم و توی نمازخانه‌ی خوابگاه دراز کشیده بودم، دفتری که همراه اورده بودم را باز کردم و‌ نوشتم:«تیتر یک: من برای کشف خودم و شهر به تهران آمدم نه برای درس!». و از آن شب تصمیم گرفتم، هرشب یک‌ تیتر برای زندگی آن روزم بنویسم. هفته‌ی بعدش دفتر را باز کردم و نوشتم:« خدایا کمکم کن از بی‌کسی، به هرکسی رو نیارم توی این شهر.». نمی‌دانم در چه شرایط سخت و‌مزخرفی این را نوشته بودم، اما چند شب پیش که اتفاقی دفترم را باز کردم دیدم تیترهایی که قرار بود هرشب بنویسم تا مدتی یکسان بودند. بعد هم زیرشان علامت ایضا خورده بودند:« خدایا کمکم کن از بی‌کسی، به هرکسی رو نیارم توی این شهر.»... «خدایا کمکم کن از بی‌کسی، به هرکسی رو نیارم توی این شهر.». «خدایا کمکم کن از بی‌کسی، به هرکسی رو نیارم توی این شهر.»...


۴ نظر ۰۸ دی ۹۶ ، ۱۶:۴۳
عطیه میرزاامیری

یکی از باگ‌های خوابگاه این است که ما، نود درصد بچه‌ها را در همان خوابگاه می‌بینیم (نه جای دیگری). منظورم این است که با همان تیپی که یک دختر در خوابگاه دخترانه باید داشته باشد، دیده می‌شوند. شلوارک، تاپ، موهای بافته شده، موهای فر یا لخت، بی ارایش یا با آرایش و‌‌ در کل بی‌حجاب! کم پیش می‌آید دختری که دیروز با این تیپ در سالن ورزش دیده‌ای را با مقنعه و مانتویی بلند در دانشگاه ببینی و چه بسا ببینی اما نشناسی!
القصه این‌که ذهنیت اکثر ما از همدیگر همان تیپ و قیافه‌ای‌ست که در خوابگاه از هم داریم. «دختره که همیشه بلوزش پریده بالا و شکمش افتاده بیرون»، «اون دختره که تو چله‌ی زمستونم لباس باز می‌پوشه»، «بابا همون دختر مو وز وزیه!!!»، « دختره که خیلی لاغره استخونای گردنش زده بیرون» و...
این ذهنیت گاهی آن‌قدر قوی می‌شود که ممکن است ما هیچ‌وقت قبول نکنیم همین دختر لاغر در خوابگاه، همانی بود که امروز در سلف دانشگاه پالتوی چارخونه‌ی درشت پوشیده بود و اصلا لاغر به نظر نمی‌رسید.
مثال تازه‌تری می‌زنم:
دیشب در حالی‌که چادر سر کردم تا بروم به تره‌بار پشت خوابگاه سر بزنم، هم سوئیتی‌ام که برای اولین بار مرا با لباس بیرون از خوابگاه می‌دید، مات شده با چشمان گرد نگاهم می‌کرد یکدفعه پرسید: «تو عطیه‌ای؟!!!!»

۵ نظر ۲۷ آذر ۹۶ ، ۱۰:۴۹
عطیه میرزاامیری

از امروز که باران بارید، تا آخرین روز از زمستان شاهد بوی شلغم سوخته در سطح سوئیت‌های خوابگاه خواهیم بود.
دینگ دینگ دینگ...

۱۲ مهر ۹۶ ، ۱۸:۴۰
عطیه میرزاامیری

از نوشته‌های یهویی و همین‌جوری بدون فکر:


دختره رو می‌شناسم. کُرده. یه بار اسرین، همکلاسیم، شروع کرد باهاش کُردی حرف بزنه. همون موقع به اسرین هم گفتم. گفتم چقدر این دختره خوشگله. مشخصه کُرده ها... همین دختر کُرد خوشگله وارد نمازخونه شد. حالش خوش نبود. اومد یکم جلوتر جایی که من نشسته بودم، دراز کشید. ینی مثل کسی که یهو با آگاهی غش می‌کنه، غش کرد. نه ازین مدل غش‌ها که طرف بیهوش می‌شه. نه. بیهوش نشد. هشیار بود. ضعف داشت. یه خانومی کنار من بود که فکر می‌کنم استاد بود. هم سنش بالا بود و هم کسایی که سنشون پایین‌تر خودش بود هی بهش سلام می‌کردند. البته سلام کردن‌شون مودبانه بود و هر از گاهی بهش استاد هم می‌گفتند که مطمئن شدم، ازین استاد واقعی‌هاست. حالا هرچی. از بحث دختر کُرد خوشگله جدا نشیم. دختره که خودشو انداخت رو زمین استاده بهش گفت: خوبی؟ جواب گرفت: " نه. مسموم شدم انگار. از دیشب حالم بده." استاده پرسید: " خب واسه چی اومدی دانشگاه؟" " ارائه داشتم. یه کلاسای دیگم رو هم زیاد غایب کردم، امروز نمیومدم حذف می‌شدم." " خب حالا پاشو برو.نمون دانشگاه" " منتظرم ساعت سه بشه برم. باید با سرویس برم." " حالت خیلی بده. رنگت مثل گچ سفیده. ساعت تازه یک و نیمه. زنگ بزن یکی از خانوادت بیاد دنبالت.".... تا اینجا هرچه گفتم مقدمه بود که برسم به این قسمت ماجرا... "دلت خوشه‌ها. کدوم خانواده. شما معلومه تا حالا خوابگاهی نبودی. تک و تنهام تو خوابگاه. تو خوابگاه اگه مریضی خودت پرستار خودتی. اگه دلت گرفته خودت باید خودت رو بغل کنی. خوابگاه آدم تنهاست خانوم. الان من با این وضعم برسم خوابگاه باید خودم به داد خودم برسم." بعدم آروم اشکاش ریخت.اینقدر آروم گریه کرد که خوابش برد. پاشدم رفتم از توی کمد یه چادر نماز برداشتم و روش انداختم... ساعت سه بیدارش کردم بره سوار سرویس بشه. تشکر کرد و رفت...

به آخر این متن می‌شه کلی حرف فلسفی یا شاعرانه اضافه کرد و گفت تنهایی بده و فیلان. ولی من می‌خوام بگم تنهایی خیلیم خوبه. نیازه. منم هزار بار تا حالا توی خوابگاه،از درد زمین رو گاز می‌گرفتم و هیچ‌کس رو نداشتم یه لیوان آب دستم بده، اما بزرگ شدم. یاد گرفتم گلیم خودم رو خودم از آب بکشم بیرون. یاد گرفتم غریب بودن با تنها بودن فرق داره. تو وقتی غریبی که همه رو داری ولی اشتباهی داری، بود و نبودشون برات یه ذره هم فرق نداره. اگه تنهاییم که فدای سرمون ولی خدا غریبی رو نصیب گرگ بیابون نکنه...

۸ نظر ۱۳ خرداد ۹۶ ، ۱۹:۴۵
عطیه میرزاامیری