تلخ همچون چای سرد

تلخ منم،چایی یخ که هیچکس ندارد هوسش را

تلخ همچون چای سرد

تلخ منم،چایی یخ که هیچکس ندارد هوسش را

رابرت برتون نوشت:"من از اندوه مینویسم که مشغول باشم و از اندوه حذر کنم"


از وقتی بلاگفا به بیماری حذف آرشیو دچار شد،بعد از شش سال او را ترک کردم و به اینجا پناه آوردم...
لینک کوتاه شده ی وبم برای بلاگفا:http://goo.gl/6rPCvr

آدرس قبلیم:atiyee.blogfa.com

۵۹ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «بی سرزمین تر از باد» ثبت شده است

سروبالایی پروسه‌ی پایان‌نامه را می‌توانم به عمل جراحی قلب باز تشبیه کنم. هرکسی موفق به کسب نوبت دفاع شود، ینی تا خان ششم را به سلامت گذرانده. که سختی کار هم، همان خان اول تا ششم است. خان هفتم ،که دفاع کردن است، آدمی همین‌که روی سن رود و اولین اسلاید ارائه‌اش را بیاورد، تمام حضار را گاو می‌پندارد و آتش ترسش رفته رفته خاموش می‌شود و اگر ادب حکم نمی‌کرد بعد از اتمام ارائه به جای تشکر از اساتید، انگشت وسطش را به حاضرین نشان می‌داد و بلند فریاد می‌زد: «بمیرید الهی!».
وقتی کسی موفق می‌شد نوبت دفاع بگیرد بقیه‌ی افراد درگیر، به او همچون شفایافته‌ای نگاه می‌کردند که گویی داوطلب اهدای عضوش را پیدا کرده و تا چند روز دیگر عضوی سالم در بدنش شروع به رشد می‌کند! هم‌اتاقی‌ام پنج روز زودتر از من دفاع کرد. بعد از جلسه‌ی دفاع دستم را به او می‌زدم تا ببینم فرد دفاع کرده چجور استایلی دارد! سفت است. قوی است. رها شده و کسی که بدون شک سیستم دفاعی محکمی پیدا کرده و دهنش در مقابل سرویس شدن مقاوم است! هم‌کلاسی‌ام روز قبل از من دفاع کرد. زنگ زدم و حال و احوال که ببینم زندگی بعد از دفاع چه رنگی‌ست!؟ چه بویی دارد!؟ خوش می‌گذرد؟! ضربان قلبش قبل و بعد دفاع فرقی کرده؟! در جواب همه‌ی اینها جواب داد: «نمی‌دونم والا! من تا چند روز دیگه پدر می‌شم و زیاد جو فارغ‌التحصیلی رو ‌حس نکردم!» اکهعی پسر! گاو پایان‌نامه برای هم‌کلاسی‌ام زاییده بود! فشار درس قوز بالا قوز شده بود!
... سه روز پیش دفاع کردم. بعد از اعلام نمره و امضای اساتید یک کلمه برای تمام دوستانم نوشتم و سند تو آل کردم: «باورم نمی‌شه. درد نداشت!»...
بعد ازینکه از سالن بیرون آمدم هرکسی در راه مرا ‌می‌دید با چشمانی که مردمکش از استرس می‌جنبید سوال می‌کرد: دفاع کردی؟!
و من مثل کسی که عمل موفقیت‌آمیزی داشته نیشم را باز می‌کردم و می‌گفتم: هاع!
سه روز است حس آدم‌های به هوش آمده بعد از بیهوشی طولانی را دارم. گیج. منگ‌. داغ. سرگردان و روزی سه دور تسبیح از خودم می‌پرسم: جدی جدی تموم شد؟!

۱۰ نظر ۱۸ مهر ۹۷ ، ۱۰:۴۶
عطیه میرزاامیری

شما بهش بخندید ولی ازین ببعد یه اندوهی دنبال منه. سخت می‌شه درکش کرد. همین زندگی‌ئی که سال‌ها آرزوش رو ‌داشتم، یک سال مداوم براش تلاش کردم، به صورت معجزه آوری به دستش اوردم، سه سال باهاش زندگی کردم و الان... و الان دارم ترکش می‌کنم... 

یه بویی همیشه تو دماغمه، یه غربتی ازین ببعد همیشه ته ذهنمه، یه شادی و اضطراب خاصی توی دلمه، یه تلخندایی همیشه کنج لبمه، یه بغضایی ته گلومه، یه سکوتایی همیشه رو زبونمه، که فقط و فقط و فقط توی این سه سال به دستش اوردم.

ترک کردن...

از ترک کردن یه مدل زندگی، یه نوع خاصی از لایف استایل دارم حرف می‌زنم.

درکش می‌کنید؟!

یه اندوهی ته قلبم ماسیده...

۰۶ شهریور ۹۷ ، ۱۵:۴۴
عطیه میرزاامیری

برای تابستان منتقل شده‌ایم به ساختمان نبش خیابان. ساختمانی که به اندازه‌ی نصف ایستگاه بی‌آرتی با ساختمانی که سه سال در آنجا زندگی کردم، فاصله‌ دارد. ساختمانی با دیوارهای بلند کثیف و ترک خورده، پنجره‌های رو به اتوبان که همان یک دریچه به دنیای بیرونی‌اش را هم حفاظ کشیده‌اند، ساختمانی با سوئیت‌هایی درهم و شلوغ، موکت‌هایی که آغشته به موهای بلند است و گواهی می‌دهد سال‌هاست در اینجا دختران رفت و آمد کرده‌اند. ساختمانی که نه پله‌ها و پاگردهای هر طبقه‌اش شبیه ساختمان قبلی‌ست و نه حتی اینترنت لاکپشتی‌اش. شبیه مرغ ما را انداخته‌اند دراین ساختمان و اتاق‌هایی به ما داده‌اند که جمعیت هر اتاق یک نفر بیشتر از تعداد تخت‌های آنجاست. در اتاقی چهار تخته با چهار دختر دیگر زندگی می‌کنم که تنها دو نفرشان را می‌شناسم و این شناختن به معنی آن است که قبلا دیدم‌شان. موقع دیدن فوتبال در نمازخانه یا در راهرو موقع حرف زدن با تلفن یا در سرویس دانشگاه. همین. هم اتاقی سال‌های قبلم را در این جمعیت گم کرده‌ام و چند روز پیش در اتاقی دیگر یافتمش. حس غریبی‌ست. زندگی با کسانی‌که تنها شناختی که از آنها داری اسم و مقطع و رشته‌ی تحصیلی‌شان است. نه آنقدر قرار است این اقامت طولانی باشد که دانستن بیشتر ازشان ارزش داشته باشد و نه آنقدر این بودن کنار یکدیگر کم است که بی‌صحبتی با آنها را ترجیح دهی. گهگاهی کسی وارد اتاق می‌شود و از میوه یا غذایی که می‌خواهد بخورد، تعارف می‌کند. گاهی غر می‌زنیم به پایان نامه و فشار تحصیلی در این دانشگاه. گاهی از هم می‌خواهیم کولر را خاموش یا روشن کنیم و... . این تمام ارتباط جدی و شوخی ما باهم است. هروقت وارد ساختمان می‌شوم حس می‌کنم وارد هاستلی درجه سه شده‌ام. با افرادی‌که تنها بار اول است می‌بینم‌شان مواجه می‌شوم. خدمه‌ای که تا به حال ندیدم‌شان و نگهبانانی که پیش از این یکی دوبار با آنها روبرو شده‌ام.

.........

آخرین روزهای این سبک از زندگی‌ست و راستش دلهره دارم که بعد از اتمام قرار است راهم چه باشد؟ آخر این راه مرا به چه راه دیگری وصل می‌کند؟ ترسیده‌ام چون در این مدت نه چندان کم و نه چندان زیاد فهمیده‌ام آدم یک‌جا نشین و منفعلی نیستم، توان زندگی توام وابستگی و زندگی چسبنده به خانواده را چندان ندارم. در اصل به بزرگترین شناخت از خودم رسیده‌ام که من آدم رهایی هستم. آدم چشیدن و رفتن به دل تجربه‌های جدید در راه‌های دور و طولانی.

۹ نظر ۲۲ تیر ۹۷ ، ۱۴:۳۱
عطیه میرزاامیری

آدم‌ها باید دو مأمنه باشند. مثل ماشین‌های دوگانه سوز. که اگر فلان سوختش تمام می‌شود، از آن یکی سوخت استفاده می‌کنند و وسط اتوبان یا میان جاده‌ای بی‌سوخت و ماشین نمی‌ماند.

آدم باید دو مأمنه باشد.

وقتی پناه بودن مأمن اول، زوال پیدا می‌کند جای دیگری داشته باشی تا دست به گردنش بیاندازی. تا اگر از جایی مانده شدی، جای دیگری را داشته باشی که رانده نشوی. که سر به بیابان نگذاری. که بدانی جایی هست که انتظارت را بکشد. که اگر پناهی نداری، لااقل پناه‌گاهی داشته باشی.

مأمن اول یا دومم را کم‌کم از دست می‌دهم و ترسیده‌ام جایی میانه‌ی زمستان، در برف و بوران و سرما وقتی بنزین تمام کرده‌ام، بایستم کنار کدام جاده و طلب سوخت کنم؟.

.

عطیه میرزاامیری

یازده تیر... شب... ورودی هفت... آخر...

۵ نظر ۱۱ تیر ۹۷ ، ۲۲:۵۶
عطیه میرزاامیری

فرمول دل نشکستن ساده‌ست؛
1) تو هر عمل و حرفی از مَنیت خودمون فاصله بگیریم و جای طرف مقابل باشیم.
2) قرار نیست اگه در زمینه‌ی شغلی یا علمی آدم موفقی هستیم فرض رو بر این بذاریم کاملیم و هرررررر حرفی از دهن‌مون در میاد رو بگیم.
3) وقتی چیزی می‌گیم و واکنش بدی از ظرف مقابل‌مون نمی‌بینیم این به معنی این نیست همه‌ی حرفامون تائید شده. نچ. یعنی مجال بحث یا حتی ارزش بحث کردن نبوده.
در کل زیاد خودبینی نداشته باشیم.
این 3تا تبصره رو توی خوابگاه یاد گرفتم و خب زیاد با آدمای خودبین روبرو شدم که باعث شد بگردم و این صفت رو توی خودم پیدا کنم و با تمام قوا سعی کردم (و دارم سعی میکنم) بِکَنمش از خودم و بندازمش دور!

۲۸ خرداد ۹۷ ، ۲۲:۳۹
عطیه میرزاامیری

حس های آنی:
گواهی جارو کردن است. حکمی که نوشته بودم و زده بودم به دیوار و گفته بودم بعد از هر جاروکشی علامتی بزنید تنگ اسمتان تا مبادا حق کسی را کس دیگری ادا کند! اتاق سه نفره ی کوچیکی که اد هر سه نفرمان چسبیده بودم به آن و روزها و شب ها کنجش مینشستیم. که این خلاف قوانین بود. قانون این بود که در اتاق های کوچک کسی باید رفت و آمدی باشد. یعنی یک روز بیاید و شش روز نباشد. اما اتاق ما ازین قانون در رفته بود.سه نفرمان بیخ ریش هم بودیم و شش روز بودیم و یک روز نبودیم. اتاق کوچکی که به زور یک فرش در آن جا شده بود. هم اتاقی یی که یک روز میان هوارهایی که سرم میزد، زده بودم زیر خنده و از خنده ریسه رفته بودم و عصبانی شده بود و دادهایش را مثل مشت کوباند پای چشمم. هم اتاقی ئی که پریشب آمده بود پشت در اتاقم برایم از شهرشان سوغات آورده بود و بغلم کرده بود و گفته بود 《دلم برات تنگ شده دیوونه!》و این را جوری گفت که باور کردم زمان حلال است. حلال با ل مشدد. حلالی که گاه با خودش جز یک رد چیز دیگری باقی نمیگذارد. ردی که بعد از یک سال بیخ دیوار چسبیده و ساکنان جدید اتاق آن را از جا نکنده اند. حلالی که به سرعت ترکیدن یک آدامس باد شده، می آید و می رود. زمان معجزه ی قریبی ست. آنقدر نزدیک که گاهی ندیده می رود و دور میشود و جزء عجیبی از آن در هر اپیزودی از زندگی بر تن روحمان باقی می ماند! درست شبیه ردهای کج و معوج و غریب علامت های جاروکشی مان!

۲۳ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۱:۲۲
عطیه میرزاامیری

نیمی از قلب مان در خانه، اتاق خودمان، کنار میز گرامافون، توی باغچه نقلی حیاط مان، لابه لای صدای اذان دم صبحی که از پنجره ی اتاق مان می آید، در بوی نان صبح های زود و قرمه سبزی سه شنبه های مامان پز و کباب جمعه شب های مخصوص باباست. نیم دیگر قلب مان هم در جایی دور یا نزدیک است که موقت یا دائم به آنجا هجرت کرده ایم. در تنهایی های پیاده روها، باران های سیل آسا، نان های بیات شده ی گوشه ی یخچال، قهوه های تلخ اول صبح ها، ملاحفه های چروک شده از شدت اشک ها، جعبه های باز شده ی روی کمدها، لباس های نشسته ی داخل چمدان ها، بوی عرق ترمینال ها، بوی غربت جمعه عصرهاست. و درد دقیقا همان جایی ست که نمیتوانی تمییز دهی اینجا بهتر است یا آنجا. اینجا آرام تری یا آنجا. اینجا خوشحال تری یا آنجا. اینجا غمش بیشتر است یا آنجا. قلب است دیگر. نیمه اش اینجا، نیمه اش آنجا... خلاصه ی کلام از قول شاعر اینکه: نه در غربت دلم شاد و نه رویی در وطن دارم 

الهی بخت برگردد ازین طالع که من دارم.

۰۴ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۳:۰۴
عطیه میرزاامیری

فصل 5، منابع، فهرست، مقاله. این ها جزئی از بخش های پایان نامه ام هستند که جا مانده اند و نوشته نشده اند. اما از میان تمام تمام آنها یک چیزی برایم بیشتر و بیشتر و بیشتر ارزش و اهمیت دارد. و آن تقدیمیه ی پایان نامه ام است. بیشتر از اینکه به موضوعش، به معنادار بودن کارم و به چیزهای علمی و مهم دیگر پایان نامه ام فکر کنم به تقدیمیه ی اولش فکر میکنم.

تقدیم به بابا که ... .

تقدیم به مامان که... .

تقدیم به برادرم که... .

تقدیم به دوستان همیشه همراهم تهمینه، حمیده، نیلوفر، پریسا، فاطمه و... که... .

چند روز پیش زنگ زدند و گفتند تا آخر اردیبهشت بیشتر وقت پیش دفاع نداری و من این روزها به جای بخش های مهم و اساسی به صفحه ی اول پایان نامه ام فکر میکنم. صفحه ای که باید کل این سه سال را در قالب افراد مهم زندگی ام بگنجانم و از آنها تشکر کنم.

حتی آنهایی که آزارم دادند و به من یاد دادند چطور میشود شب با دل شکسته خوابید و صبح سالم و زنده بیدار شد. و از آن مهمتر فراموش کرد.


۳۱ فروردين ۹۷ ، ۲۳:۲۶
عطیه میرزاامیری

همیشه از خوشحالی‌ها و شگفتی‌های خوابگاه نوشتم. نهایت غری هم که زدم دل‌تنگی‌هایی بوده که یهویی به آدم هجوم میاره و گمون کنم طبیعیه. چون حال و هوای خوابگاه همینه. تو با همه دوستی اما با هیشکی دوست نیستی. یه جور تناقض. یه جور زندگی مسالمت آمیز. یه جور تحمل شرایط و وفق دادن خودت با آدم‌های مختلف.

اما زندگی تو خوابگاه مینیمالی از زندگی توی یه جهان کوچیکه. با هر قشر و فرهنگ و اخلاقی روبرو هستی. با کسی هم‌سفره هستی اما یه روزی، یه جایی چنان توی ذوقت می‌زنه که باور نمی‌کنی این همه مدت با همچین آدمی رفاقت کردی.

پناه اوردم به طبقه‌ی آخر خوابگاه. به سالن مطالعه. به جایی که حدود یک سال و نیمه نیومده بودم توش. خلوت. پر نور با صندلی‌های قرمزی که امسال بهش اضافه شده.

نشستم و دارم فکر میکنم چرا گاهی آدما برای منافع خودشون اینقدر زیاد وقیح میشند؟
و دارم به این فکر میکنم چرا بعد از گذشت 3 سال هنوز از خوابگاه «چطور خودخواه بودن» رو یاد نگرفتم؟ چیزی که به وفور در آدم‌ها دیده می‌شه و سپر بزرگی هست براشون.

۲۸ فروردين ۹۷ ، ۱۵:۳۶
عطیه میرزاامیری

یک سال پنجره ی چهارم سمت راست.
یک سال پنجره ی چهارم سمت چپ.
و یک سال پنجره ی سوم سمت راست دنیای بیرون از خوابگاه را به من نشان دادند.
پنجره ی چهارم سمت راست را با سه هم اتاقی دیگر شریک بودیم که بعد از اینکه زاویه ی تخت چسبیده به آن پنجره را جابه جا کردیم، دنیای رو به بیرون را بدون دردسر دیدیدم. شب ها روی تخت بالا میخوابیدم و انقدر به سوسوی چراغ های کوچه خیره میشدم که خوابم میبرد.
از پنجره ی چهارم سمت چپ، صدای آکاردئون پسرکی را میشنیدیم که یک شب به پاس تمام آوازهایی که خوانده بود و سازهایی که زده بود پول در کیسه ریختیم و از همان بالا برایش انداختیم که پسرک به افتخارمان آواز شادی سرداد.
از پنجره ی سوم سمت راست نیمه شب ها صدای جاروی رفتگر محل را میشنوم. یعنی من یک سال است تا حدود زیادی در این اتاق تنها بوده ام.
سه سال است این پنجره ها مرا به دنیای بیرون وصل کرده اند. شبیه زندانی ئی که روزنه ای پیدا کرده برای التیام غم هایش. امیدی پیدا کرده برای خوش کردن دلش.
از این پنجره همسایه ی پیری را شناختم که صبح های ناشتا روی بالکن سیگار میکشد. پسرکانی که هرروز موقع بازی باهم دعوا میکنند. مادران پسرکانی که سر دعوای پسرانشان به جای وساطت باهم دعوا میکنند! عروسی که یکسال پیش در یکی از ساختمان ها رفت. متولد بهاری که دوستانش را به تولدش دعوت کرد و برایش ابی خواندند. خانم مسنی که بالکن پر از گلش را دوست دارد. دختری که باران را دوست دارد و موقع باریدنش دستش را از پنجره دراز میکند برای گرفتن قطره ای... بعد از سه سال امروز اولین باری بود به عنوان عابر به کوچه ی پشتی رفتم و خوابگاه را و اتاقم را و پنجره ها را از این زاویه دیدم. گویی زیر این ساختمان اتفاقی (شما بخوانیدخاطراتی) رخ داده بود که برای بازسازی شان، برای تحکیم شان باید به صحنه ی وقوع جرم شان باز میگشتم!

عکس

۵ نظر ۲۵ فروردين ۹۷ ، ۱۲:۳۸
عطیه میرزاامیری