تلخ همچون چای سرد

تلخ منم،چایی یخ که هیچکس ندارد هوسش را

تلخ همچون چای سرد

تلخ منم،چایی یخ که هیچکس ندارد هوسش را

رابرت برتون نوشت:"من از اندوه مینویسم که مشغول باشم و از اندوه حذر کنم"


از وقتی بلاگفا به بیماری حذف آرشیو دچار شد،بعد از شش سال او را ترک کردم و به اینجا پناه آوردم...
لینک کوتاه شده ی وبم برای بلاگفا:http://goo.gl/6rPCvr

آدرس قبلیم:atiyee.blogfa.com

یه فیلمی بود که بهروز بقایی توش بازی میکرد، بعد زنش یه آینه ی عجیب داشت. توی این آینه‌هه آینده‌ی نزدیک یه سری آدما رو می‌دید و هرکاری می‌کرد تا اونا رو نجات بده! انگار الان به همچین آینه‌ای نیاز دارم ولی بیشتر از اون به نجات دهنده‌هه نیاز دارم... همین امشب...

۰۲ تیر ۹۷ ، ۲۳:۳۸
عطیه میرزاامیری

فرمول دل نشکستن ساده‌ست؛
1) تو هر عمل و حرفی از مَنیت خودمون فاصله بگیریم و جای طرف مقابل باشیم.
2) قرار نیست اگه در زمینه‌ی شغلی یا علمی آدم موفقی هستیم فرض رو بر این بذاریم کاملیم و هرررررر حرفی از دهن‌مون در میاد رو بگیم.
3) وقتی چیزی می‌گیم و واکنش بدی از ظرف مقابل‌مون نمی‌بینیم این به معنی این نیست همه‌ی حرفامون تائید شده. نچ. یعنی مجال بحث یا حتی ارزش بحث کردن نبوده.
در کل زیاد خودبینی نداشته باشیم.
این 3تا تبصره رو توی خوابگاه یاد گرفتم و خب زیاد با آدمای خودبین روبرو شدم که باعث شد بگردم و این صفت رو توی خودم پیدا کنم و با تمام قوا سعی کردم (و دارم سعی میکنم) بِکَنمش از خودم و بندازمش دور!

۲۸ خرداد ۹۷ ، ۲۲:۳۹
عطیه میرزاامیری

گوشی تو‌ دستم٬ خوابم برده بود. وسط شب پاشدم دیدم پیام زده:
«راست میگی دوست داشتن چیزی عمیق تر از ظاهرو صورته. کافیه یکی حرف بزنه. بعد میتونی تصمیم بگیری دوستش داشته باشی یا نه
 و تو امروز برام حرف زدی عطیه... بیشتر از هر وقت دیگه‌ای
من تصمیم گرفتم که...»
.
.
.
گوشیم تو‌ دستمه و دیگه خوابم نمی‌بره!

۲۶ خرداد ۹۷ ، ۱۱:۰۳
عطیه میرزاامیری

سلام حاج آقا! صبونه‌ت رو خوردی؟ بهت گفته بودم که صبح زود می‌رم آزمایش بدم. آره باید ناشتا می‌رفتم. نه دیگه گفتم بیدارت نکنم. خودم با اتوبوس رفتم. آره الانم تو راهم دارم برمی‌گردم. جواب ندادی؛ صبونه‌ت رو خوردی؟ یه امروز من نبودما! باید شکم گشنه می‌رفتی!؟ راستی حاجی امشب می‌خوام بگم بچه‌ها برا شام بیایند. نه بابا! حالم خوبه. چیزیم نیست. دکترم می‌گفت قرصا رو بخورم سرگیجه‌هام خوب می‌شه! این چند روز که قرصام رو می‌خوردم هم بهتر بودم. نه زحمتی نیست. بچه‌ها هم خیلی وقته ندیدیم. دلم برا نوه‌ها تنگ شده. نه چیزی نیاز نیست. خودم الان یه ایستگاه عقب‌تر پیاده می‌شم، می‌رم تره‌بار می‌خرم. شما فقط یکم زودتر از دیشب بیا. مواظب خودت باش. خدافظ.

.

سلام امیر جان! خوبی مادر؟ مزاحم کارت که نشدم؟ زنگ زدم بگم امشب شام بیاین پیش ما! تولد باباته. خودش نمی‌دونه. خواستم بعد از عمری از این مدل کارا بکنم یکم حس کنم جوونم! (بلند می‌خندد). چی بهش می‌گید شما جوونا؟ سورفیریز؟ آره همون. پس بیاینا. دیر نکنیدا! نه چیزی احتیاج ندارم مادر. دیگه لازم نیست به مینو زنگ بزنم؟ یادت نره بهش بگیا. حالا اگه حواسم سرجاش بود رفتم خونه خودمم بهش زنگ می‌زنم. منتظرتونم. خدا به همراهت.

.

سلام نگار جونم! خواب بودی مامان؟ قربون حرف زدنت برم. حالت چطوره؟ مامانت کجاست؟ آره گوشی رو بده بهش... سلام الهام جون! خواستم امشب رو تاکید کنم! یادت نره‌ها. منتظریم. نه کیک رو خودم می‌پزم. بعد از ده سال می‌خوام کیک بپزم. فقط کاش مثل قدیما خوب بشه! نه فقط زودتر بیا این بادکنکا رو باد کن. من نفسی ندارم که بخوام این یه کار رو بکنم. قربونت برم. آره ساعت 4 خوبه. بیا منتظرتم.


Photo: Konstancja Nowina Konopka

۵ نظر موافقین ۲ مخالفین ۱ ۲۰ خرداد ۹۷ ، ۱۷:۳۴
عطیه میرزاامیری

سلام مجید! یادم نیست کی این جمله رو گفته بود که بدترین خداحافظیا اونایی هستند که نه گفته می‌شند و نه توضیح داده می‌شند! حالا چه فرقی داره این جمله از کیه. از شاملو، مارکز یا حتی دکتر شریعتی! مهم اینه مدت‌هاست داره این جمله توی سرم چرخ می‌خوره و الان که توی اتوبوسم، دختر پسری که کنارم ایستادند من رو یاد سه سال پیش خودم و خودت انداختند و باعث شد بیام باهات حرف بزنم. این مدت گوشیم رو خاموش کرده بودم تا راحت‌تر بتونم فکر کنم. فکرامو کردم و راستش به نتیجه‌ی درستی نرسیدم. یعنی نه اینکه نرسیده باشم، رسیدم اما نتیجه‌هه اونی نبود که دلم می‌خواست بشه. تو راست می‌گفتی. آدم گاهی تشنه‌ی عشقه. برای همین به اولین آدمی که برمی‌خوره فکر می‌کنه همونی هست که می‌خواد. دستشو محکم می‌زنه به پیشونیش و می‌گه اکهعی پسر! خودشه. خود خودش. و بعد برای به دست آوردنه تلاش می‌کنه و ازون‌جایی که به دست آوردنیای اشتباهی زود نتیجه می‌دند، خوشحال وارد مسیری می‌شه که تهش باتلاقه! یادم افتاد بچه که بودم یه روز ظهر خیلی تشنه‌م بود. در یخچال رو باز کردم و دیدم یه کمپوت آلبالو توی یخچاله. کمپوته رو سر کشیدم و قلپ اول رو که خوردم همون‌جا محتویات دهنم رو برگردوندم. خوب که به کمپوت نگاه کردم دیدم زیتونه نه آلبالو! آدم تشنه کور می‌شه مجید. نمی‌فهمه کجای کاره. می‌افته توی مسیری که هیچ نقشه‌ای ازش نداره. تو رو نمی‌دونم. اما من قبل از این‌که تشنه‌ی عشق بوده باشم، تشنه‌ی شناختم. شناخت خودم. که بدونم کی‌ام؟ کجام؟ می‌خوام چی بشم؟ و... اینا رو نمی‌دونم که حالا بعد ازسه سال حس می‌کنم هیچ‌وقت نفهمیدم تو کی هستی! چون نمی‌دونم خودم کی هستم!.. چه خوب شد که این دختر و پسر رو دیدم تا عزمم رو برای زدن آخرین حرف‌ها بهت، جزم کنم... مثل اینکه رسیدم. باید پیاده بشم. خدافظ:)


Photo: Konstancja Nowina Konopka

۵ نظر موافقین ۴ مخالفین ۱ ۱۹ خرداد ۹۷ ، ۱۶:۰۲
عطیه میرزاامیری

دیشب وسط پیام دادنامون، گوشیم رو انداختم توی جیب شلوارم و رفتم مسواک زدم. مسواک زدنم که تموم شد گوشی رو از جیبم بیرون اوردم و پیامکایی که دادی رو می‌خوندم و همین‌طور که سرم تو گوشی بود، یواش و آروم به سمت اتاقم می‌رفتم. دم در اتاق بودم که قفل شدم روی این پیامت: «تا دل به تو پیوستم راه همه دربستم/ جایی که تو بنشینی بس فتنه که برخیزد»*. در اتاق رو بستم. گوشیم رو دوباره انداختم توی جیب شلوارم. رفتم جلوی آینه. چقدر قشنگ بودم و چقدر سال می‌گذشت که همچین حسی به خودم نداشتم. توی اون تاریکی، خودم رو توی آینه می‌دیدم که موهام پیچ خورده بود دور گردنم. چشمام برق می‌زد. لپام گل انداخته بود. پوستم شفاف‌تر شده بود. لبخندم جون داشت... می‌دونی! شاید توهم باشه. شاید تلقین باشه. شاید دلداری بی‌خود باشه. ولی من معتقدم «دوست داشته شدن» آدم رو خیلی قشنگ می‌کنه. حداقل وقتی خودش رو تو آینه می‌بینه مطمئن می‌شه قشنگه. حتی اگه نباشه و برای چیزی جز قشنگی صورتش، دوست داشته شده.

*سعدی

Photo: Konstancja Nowina Konopka

۶ نظر موافقین ۵ مخالفین ۱ ۱۸ خرداد ۹۷ ، ۱۷:۵۱
عطیه میرزاامیری

فیلم «وجدا» رو الان دیدم. اولین فیلمی هست که ساخته‌ی عربستان سعودیه محصول 2012. درباره‌ی کلیشه‌های جنسیتی توی عربستانه. فیلمی که عمیقا غمگینم کرد. چون مشکلات زنانی که به تصویر کشیده بود مختص عربستان نبود. انگار مشکلات زنان ایرانی هم بود!


۱۴ خرداد ۹۷ ، ۱۹:۲۱
عطیه میرزاامیری

کسی هنوز وبلاگ می‌خونه؟

کیا اینجا رو می‌خونند؟

۷۲ نظر ۰۶ خرداد ۹۷ ، ۱۸:۴۹
عطیه میرزاامیری

به خواب های معصومانه ی یهویی ام

که یک آن کتاب از دستم لیز میخورد و می افتد و به خوابی عمیق فرو میروم...

به خیسی بالشتم در ساعت 1 و 24 دقیقه ی نیمه شب...

به پشت کردنم به همه ی آدم ها، همه ی خواسته ها، همه ی داشته ها و نداشته ها...

به تمنای پیرزن پینه دست سفید رو، که برای بارانت سجده کرد...

به نگاه نگران مادرم که هر 5 صبحی پشت پنجره نگاهم میکرد...

به لرزش های چانه ام و حفظ غرورم...

به اولین بار خواندنت... به فراموشی نوجوانی ام... به بازگشت به تو در جوانی ام...

به لبخندهای وسط گریه ای که بر صورت دیگران نشاندم...

به دوستی با دختر اوتیسمی که بعد از یک ساعت کاردرمانی نیم درصد نشانه ی بهبود از خودش نشان داد...

به درآوردن تیغ از دست مادرم...

به چکاندن قطره ی چشم در چشم پدرم...

به زمین خوردن و زخم عمیق زانویم...

به قداست غم...

به شیطنت شادی که لحظه ای آرام نمیگیرد و  نمی ماند...

به مهربانی اشک...

به زیبایی لبخند...

به شورآفرینی لحظه های شدن...

به استیصال لحظه های نشدن...

به 《دعای صبح و آه شب کلید گنج مقصود است/ بدین راه و روش می‌رو که با دلدار پیوندی》

به ...

تو کجای این جهانی که ان مع العسر یسری شدنت بر ما نمی تابد و ان الانسان لفی خسرت یک سره کلید زده بر رویم؟

۰۵ خرداد ۹۷ ، ۲۳:۴۹
عطیه میرزاامیری

شبیه پیرزن ها شده ام. موجودی بانکی را که میگیرم انگشت اشاره ی دست راستم را میگذارم روی صفر آخر و سه تا سه تا می شمارم. بعد سرم را بالا میگیرم، چشمانم را میبندم و زیر لبم رقم نوشته شده را تکرار میکنم. مطمئن که میشوم اشتباه نمیکنم کارت را توی کیفم میگذارم و باجه را ترک میکنم. توی ذهنم شروع میکنم به حساب کردن اینکه با تاکسی بروم می صرفد یا با اتوبوس. نتیجه این میشود که پیاده بروم و خودم را مجاب میکنم که هرچه باشد پیاده روی برای سلامتی خوب است و در پیاده روی ست که آدم فکرهای بزرگ میکند... به سوپرمارکت که می رسم و از هرچه میخواهم نهایت سه تا برمیدارم. حساب میوه ها را منهای موجودی بانکی اخیرم میکنم تا ببینم چقدر الان کف حسابم است. باز پیاده روی را شروع میکنم... اینها بهانه است هامون اما به پیسی خورده ام. جیبم که نه اما دلم خالی شده. انگار از یک آواربرداری جانفرسا وسط یک تابستان کشنده برمیگردم. اشتباه پشت اشتباه. چه در کلامم و چه در حساب کتابم. حق التحریر نگرفته ام را با یک صفر زیادی حساب کردم. به اندازه ی یک دفتر صدبرگ نقشه کشیدم، آل استار خریدم، برای مهرماه به آن سرزمین جادویی فکر کردم، از بی بی کیک خریدم و به خانه بردم و در دقیقه ی نود صفر اضافه شده با نشان دادن انگشت وسطش محو شد! اینها بهانه است هامون. جیبم ک نه، اما ته دلم خالی ست. مستاجری شده ام که صاحب خانه اسباب اثاثیه اش را وسط کوچه ریخته و از بد یا خوب روزگار همان موقع باران باریده! گمان کنم گواه همان شعر عباس حسین نژاد شده ام که دیروز روی برگه ی موجودی حسابم نوشتم:
تنهایی درخت توی بیابان را
هیچ چیز پر نمی کند
تمام بادها رهگذرند
تمام پرنده ها رهگذرند

۲۷ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۷:۲۱
عطیه میرزاامیری