تلخ همچون چای سرد

تلخ منم،چایی یخ که هیچکس ندارد هوسش را

تلخ همچون چای سرد

تلخ منم،چایی یخ که هیچکس ندارد هوسش را

رابرت برتون نوشت:"من از اندوه مینویسم که مشغول باشم و از اندوه حذر کنم"


از وقتی بلاگفا به بیماری حذف آرشیو دچار شد،بعد از شش سال او را ترک کردم و به اینجا پناه آوردم...
لینک کوتاه شده ی وبم برای بلاگفا:http://goo.gl/6rPCvr

آدرس قبلیم:atiyee.blogfa.com

یه حدیث قدسی هست که خداوند توش میفرماید که: اگر در قلب بنده، من بر مشغولیتش غالب باشم، به نجوای با خودم متمایلش میکنم و عاشقش میشوم و عاشقم می شود.اگر خواست مرا فراموش کند، من خود بین او و فراموشی اش فاصله می شوم و نمیگذارم فراموشم کند...

پ.ن:بخاطر خوبی و لطافت خودت نگذار فراموشت کنم...جای خالی کمبودهایم را تو پر کن...

موافقین ۱۴ مخالفین ۰ ۰۷ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۳:۰۴
عطیه میرزاامیری
۰۷ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۵:۵۲
عطیه میرزاامیری

دیشب لینک پیام ناشناس را در کانالم گذاشتم و خواستم از" قوی‌ترین مُسکِنی که وقت‌های پریشانی به سراغش می‌روند "برایم بنویسند...در بین همه ی پیام‌‎ها یکی شان خیلی حس خوبی داشت.با اینکه کمی لطفش غلو شده بود اما دلم را به حال خوشش گره زد و باعث شد از ته دلم نفس عمیق بکشم، لبخند بزنم و یک آخیش بگویم...

#پیام_ناشناس
سلام! وقتی 15 سالم بود اومدم بلاگفا و برات نوشتم که وای تو خیلی خوبی و خوب مینویسی و با همه فرق داری و و و...میدونی عطیه میرزا امیری آرزوم بود دوستت بشم اما هیچوقت نشدم، فک میکردم اگه برات روزه ی سکوت بشکنم و هرچند وقت یه بار بیام برات بگم که اهاااای من خواننده ی ناشناستم نمیای باهام دوست شی؟ آهای حداقل منو دوست داشته باش؟ خب حداقل به دوستای خفن نویسندت بگو منو بشناسن!!!هر بار با فکر کردن به اینکه اینجوری دوستت میشم و منم جزئی از شماها میشم اومدم بهت ابراز احساسات کردم شونزده سالم که شد تو اینستا میمردم برات تمام دوستات رو حفظ شدم تمام نوشته هات رو حفظ شدم دوتا نینوچکا ها که یکیشونم اتفاقا عین من اهوازیه! وای چه ذوقی کردم وقتی دیدم ما اهوازی ها هم میتونیم خاص باشیم! چه ذوقی کردم وقتی دیدم همه ی دخترای اهواز پشت ماتیک قایم نشدن!!زیتا رو که دیدم فهمیدم عه حتی منی که پشت ماتیک قایم میشم هم میتونم بنویسم و خاص بشم! منم میتونم درون قشنگ بشم عین شماها! نیکولای ابی، خرمالوی سیاه، وای عکس های شیوا من با شما ها بزرگ شدم، من شدم یه دختر 16_17 ساله که با همه ی هفده ساله های دنیا فرق داشت با همه ی دوستاش فرق داشت چون شبیه شماها شده بود بدون اینکه حتی یک لحظه داشته باشتون! عطیه، عطیه میرزا امیری، که آرزوی اینو داشتی که بری شهر بازی پشمک بگیری بخوری عطیه ای که مامانت به بهانه ی شیرینی یزدی برات پشمک نخرید عطیه ی اعتکاف رفته ای که سال بعدش بخاطر اون سه روز خواستی تمام این سه روز رو اشک بریزی عطیه ی کیش رفته عطیه ی مریض شده توی مشهد عطیه ی تهرانی شده عطیه ی غر غروی امروز، عطیه تو منو نویسنده کردی :)تمام دوستات به کنار تمام عکساتون به کنار اما اینو بدون من به تقلید از قلم تو شدم نویسنده! چند ماه دیگه هیژده سالم میشه قانونی میشم و این چند ماه هی میشنوم که بهم میگن توروخدا کتاب بنویس :)عطیه میفهمی!!!! از من میخوان کتاب بنویسم! تو منو به اینجا رسوندی اگه تو نبودی من هیچوقت برا استاد فیزیکم وقتی که دلشو غم برداشته فریدون مشیری نمیخوندم اگه تو نبودی استاد محبوبم عاشق روحیه لطیفم نمیشد،  اگه تو نبودی من این همه شعر و شاعر رو از کجا بلد بودم؟ تو منو به دنیای ادبیات متولد کردی تو ممنون که این همه قشنگی بهم یاد دادی فهمیدی؟ وقتی ناراحتم مینویسم! نیرویی که تو به من ذره ذره یادش دادی، نوشتن!
حالا صد بار دیگه هم منو یادت بره مشکلی نیست چون من دیگه هیچوقت خودمو بهت معرفی نمیکنم مگر اینکه یه روزی وسط تهران یا اصفهان ببینمت و حمله کنم به سمتت (اشک)


۷ نظر ۰۳ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۰:۵۷
عطیه میرزاامیری

یاد گرفتم که اگر از چیزی میترسم با سر وارد همان مقوله شوم...از ترس از گربه ها گرفته تا فوبیای صدای موتور و رفتن به بیمارستان روانی و سروکله زدن با خون...اما الان قضیه فرق میکند...آدمی که از "عدم" میترسد باید چه کار کند؟!!!

۷ نظر ۳۰ فروردين ۹۶ ، ۱۳:۰۲
عطیه میرزاامیری

بچه های سندرم داون فقط همین بیماری که شما ازشون میبینید رو ندارند.یعنی تنها هوش پایین و بعضا عقب ماندگی ذهنی تنها اختلال همراه شون نیست.بیماری های جسمی و روحی خیلی زیادی همراهشون هست.توی مقاله ی زیر که من توی خبرگزاری فردا نوشتم،میتونید از دیگر بیماری هاشون اطلاع کسب کنید.

اینجا

۲۷ فروردين ۹۶ ، ۱۲:۴۶
عطیه میرزاامیری
۲۴ فروردين ۹۶ ، ۲۳:۳۴
عطیه میرزاامیری

در رابطه با این پست نیکولا باید عرض کنم:


آدم اگر هیچ دوست صمیمی یی نداشته باشد، خیلی بهتر از این است که سال‌ها بعد متوجه شود کسی‌که قبل‌ترها دوست نزدیک می‌خوانددش، نه تنها دوست صمیمی‌اش نبوده،بلکه اصلا دوستش نبوده!!!

موافقین ۱۸ مخالفین ۰ ۲۱ فروردين ۹۶ ، ۱۳:۵۷
عطیه میرزاامیری
۱۹ فروردين ۹۶ ، ۲۳:۴۸
عطیه میرزاامیری

چند دقیقه پیش زنگ خانه مان را زدند.دوست مامان بود.آمده بود دم در خانه تا تولد سه روز پیش مامان را تبریک بگوید.یک دسته گل بزرگ رز اورده بود.داد دست مامان.او را بوسید و سریع خداحافظی کرد و رفت.بعدش مامان دسته گل و هدیه ی نه چندان بزرگ و لاکچری اش را دستش گرفته بود و اشک شوق می‌ریخت.می‌بینید؟!همین‌قدر ساده و بدون ادا اطوار و قشنگ می‌شود آدم‌های اطراف‌مان را خوشحال کنیم.لازم نیست برای اثبات دوستی‌مان کارهای شگفت‌انگیز و یا هزینه‌بر انجام دهیم.لازم نیست همیشه با هماهنگی و برنامه‌ریزی یک نفر را شاد کنیم.حتی با دادن یک دسته‌گل دم در خانه،حتی با نوشتن یک نامه،حتی با بوسیدن بدون مناسبت و خیلی چیزهای ساده‌ی دیگر هم می‌شود کسانی که دوست داریم را خوشحال کنیم...کاش همینقدر که در شکاندن قلب‌های یکدیگر حرفه ای بودیم،در ذوق‌زده کردن اطرافیان‌مان هم خلاقیت داشتیم...

موافقین ۲۰ مخالفین ۰ ۱۸ فروردين ۹۶ ، ۱۳:۳۲
عطیه میرزاامیری

وقتی از چادر حرف می‌زنیم ، دقیقا از چه حرف می‌زنیم؟


ما هم عاشق لاک زدنیم و اگر رنگ جدیدی در مغازه ای برایمان چشمک زد بالفور آن را می‌خریم.دفتری داریم که از آرزوهایمان در آن می‌نویسیم.از آرزوی گشتن در کوچه‌پس‌کوچه‌های مادرید تا عکس گرفتن میان مزرعه‌های سرسبز سوئیس.زیاد می‌خندیم،سر کلاس،در خیابان، با دوستان‌مان.شوخی کردن را دوست داریم و شوخی می‌کنیم...ما هم پیانو زدن را دوست داریم.کلاس ساز می‌رویم و گاهی می‌رقصیم.از رنگ موها سر در می‌آوریم.مدل موهای‌مان را چند وقت یکبار عوض می‌کنیم...ما هم عاشق می‌شویم.دائم عکس پروفایلش را چک می‌کنیم و از عشق‌مان یواشکی حرف می‌زنیم...از رنگ‌های شاد استفاده می‌کنیم.روسری و شال‌های قشنگ سر می‌کنیم.برای عطر خریدن وسواس به‌خرج می‎‌دهیم.از بوتیک های معروف خرید می‌کنیم و آدرس مزون های شیک شمال شهر را بلدیم...کافه و سینما و فودکورت می‌رویم.آهنگ‌های اَدِل را حفظ می‌کنیم و در پیاده‌روی‌های‌مان بِردی گوش می‌کنیم و صدای اِبی را دوست داریم...کوهنوردی می‌کنیم،شنا کردن بلدیم،کلاس پیلاتس و ایروبیک و غیره می‌رویم...کتاب می‌خوانیم و دوست داریم پیشرفت کنیم.دوست داریم ذهن‌مان رشد کند و باسواد شویم.یادگیری را دوست داریم.زبان‌های جدید یاد می‌گیریم و دوست داریم توریست شویم...درست است که اکثریت ذهن و پوشش جامعه از آنِ ما نیست اما ما هم دل داریم.در قرن 21 زندگی می‌کنیم.از تکنولوژی سردرمی‌آوریم.شکست عشقی می‌خوریم.عاشقمان می‌شوند.دوست داشتن را بلدیم.بلدیم چطور کسی را که دوستش داریم ببوسیم.آشپزی می‌کنیم و در عین حال از حقوق زنان دفاع می‌کنیم.چرا در این جنجال فرهنگی و سیاسی و علمی،عده ای "چادری ها"را یک‌جا نشین می‌دانند؟چرا فکر می‌کنید اگر دختری هنوز چادر سر می‌کند ،به زور و ضرب خانواده‌اش است؟چرا کسانی که چادر به سر دارند را "متعصب"، "امٌل"، "دشمن روشنفکری" و یا برعکس "بدکاره"، "آب زیر کاه" و غیره می‌نامید؟چرا گاها دیده می‌شود از آن‌ها فرار می‌کنید؟ چرا فکر می‌کنید زندگی یکنواختی دارند وتفریح‌شان این است که به مسجد بروند،تنها کلاس‌های احکام می‌روند و زندگی روتینی دارند؟چرا فکر می‌کنید اگر با یک دختر چادری ازدواج کنید،دائم بله قربان گوست و روزها در خانه می‌نشیند در حال شست و پخت تا شب‌ها که شوهرش بیاید،از خانه بیرون نمی‌رود و بعد از تاهل درس و زندگی را کنار می‌گذارد و در کل آفتاب مهتاب ندیده است؟چرا پایبند بودن به یک‌سری اصول دینی را فارغ از یک شخصیت پر جنب‌وجوش و شاد می‌دانید؟!چرا پیشرفت و رشد و خنده و تفریح و سفرهای خارجی و کلاس های هنری را از "چادری ها" جدا می‌دانید؟!!!...من واقعا گاهی غصه می‌خورم که با تمام روابط گسترده ای که در اطراف‌مان داریم،گاهی به قشری که هنوز "چادر" را مقدس می‌دانند و آن را سر می‌کنند، اینقدر بی انصافیم... درست است که صداوسیما در نشان دادن این قشر گند زده و به بدترین وجه ممکن زندگی ما را نمایش می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌دهد اما لطف کنید زندگی هرکسی را فارغ از پوشش‌اش بررسی کنید.عکاسی،عشق،سفر،دویدن و ورزش،خنده و شادی،رنگ و روح زندگی،ساز و موسیقی، سلیقه و تزئین، سینما و کتاب، کافه و پاساژها و تمام چیزهای خوب را در کسانی‌که امروزه پوشش‌شان از جنس خوشایند اکثریت جامعه نیست،جدا ندانید...


پ.ن به کسایی که چادر سر میکنن:پوششی که قداست دارد را درست انتخاب و درست تر استفاده کنید.

۳۱ نظر ۱۵ فروردين ۹۶ ، ۲۲:۲۶
عطیه میرزاامیری