تلخ همچون چای سرد

تلخ منم،چایی یخ که هیچکس ندارد هوسش را

تلخ همچون چای سرد

تلخ منم،چایی یخ که هیچکس ندارد هوسش را

رابرت برتون نوشت:"من از اندوه مینویسم که مشغول باشم و از اندوه حذر کنم"


از وقتی بلاگفا به بیماری حذف آرشیو دچار شد،بعد از شش سال او را ترک کردم و به اینجا پناه آوردم...
لینک کوتاه شده ی وبم برای بلاگفا:http://goo.gl/6rPCvr

آدرس قبلیم:atiyee.blogfa.com

انگار سال‌هاست سوار اتوبوس‌های شهری نشده‌ام. اتوبوس‌هایی که ایستگاه اول سوار شوی و ایستگار آخر پیاده. میان هجوم‌آدم‌ها جایی نزدیک پنجره پیدا کنی و فاتحانه بنشینی و صورتت را به پنجره‌ی سرد بچسبانی و هندزفری در گوشت بچپانی و رضا‌براهنی گوش ‌کنی. انگار هزار سال است سوار اتوبوس‌های شهری ‌نشده‌ام. میان هجوم‌ جمعیت فاتحانه جایی در کنجی، کنار پنجره‌ای پیدا کرده‌ام. صورتم ‌را چسبانده‌ام به سردی شیشه، چشمم را دوخته‌ام به تاریکی شب و‌ براهنی در گوشم می‌خواند:

 نیامد. شتاب کردم که آفتاب بیاید، نیامد. دویدم از پی دیوانه‌ای که گیسوان بلوطش را به سحر گرم‌ مرمر لمبرهایش می‌ریخت که آفتاب بیاید نیامد.

 به‌ روی کاغذ و دیوار و سنگ و خاک‌ نوشتم که تا نوشته بخواند که آفتاب بیاید، نیامد...‌

چو گرگ زوزه کشیدم، چو پوزه در شکمِ روزگارِ خویش دویدم

شبانه روز دریدم، دریدم

که آفتاب بیاید

نیامد

چه عهدِ شومِ غریبی! زمانه صاحبِ سگ؛ من سگش

چو راندم از درِ خانه ز پشت بامِ وفاداری درون خانه پریدم که آفتاب بیاید

نیامد

کشیده‌ها به رُخانم زدم به خلوتِ پستو

چو آمدم به خیابان

دو گونه را چُنان گدازه‌ی پولاد سوی خلق گرفتم که آفتاب بیاید

نیامد

اگرچه هق هقم از خواب، خوابِ تلخ برآشفت خوابِ خسته و شیرین بچه‌های جهان را

ولی گریستن نتوانستم

نه پیشِ دوست نه در حضور غریبه نه کنجِ خلوتِ خود گریستن نتوانستم

که آفتاب بیاید

نیامد....


پ.ن: گریستن نتوانستم.

پ.ن۲: نیامد...


۳ نظر ۲۷ آبان ۹۶ ، ۱۸:۲۹
عطیه میرزاامیری

یکی از کتاب‌های "آنا گاوالدا" را می‌خوانم. در جایی از کتاب دختر قصه با خودش به این نتیجه می‌رسد که کسی را دوست دارد. حسش را این‌گونه توصیف می‌کند: "به این باور رسیدم. و این باور به طرز دل پذیری استخوان کتفم را گرم میکرد."
بیش از ده بار این جمله را برای خودم تکرار کردم و استخوان کتفم را گرفتم...
راستی آخرین باری که استخوان کتف‌مان گرم شد، کِی بود؟

۱۴ آبان ۹۶ ، ۱۵:۱۴
عطیه میرزاامیری

به من گفت از تو خواهشی دارم. فقط یک خواهش.میخواهم بویت کنم. چون من جواب ندادم، اعتراف کرد که در همهٔ این سال ها دوست داشته بوی مرا حس کند، هوای مرا نفس بکشد. با زحمت دستهایم را ته جیب پالتویم نگه داشتم چون در غیر این صورت ...

رفت پشت من، روی موهای من خم شد. همانطور پشت من ماند. حالم خیلی بد بود، خیلی . بعد با بینی موهایم را بو کشید، اطراف سرم را، گردنم را، با خیال راحت این کار را می کرد. نفس می کشید و نگه می داشت. دست های او هم در پشتش بود. بعد کراواتم را شل کرد و دو دکمهٔ بالای پیراهن را باز کرد و با بینی سردش نفس کشید، نفس کشید، حالم خیلی بد بود، خیلی.

تکان خوردم، خواستم برگردم. بلند شد، کف دست هایش را روی شانه هایم گذاشت. گفت میرود. گفت: «لطفاً تکان نخور و برنگرد».

- التماس می کنم. التماس می کنم.

تکان نخوردم. به هرحال دلم هم نمی خواست برگردم چون نمی خواستم مرا با چشمهای از اشکا پف کرده و چانهٔ لرزان ببیند. مدت زیادی صبر کردم، بعد به سوی اتومبیلم رفتم.

دوست داشتم کسی جایی منتظرم باشد/آنا گاوالدا/ترجمه الهام دارچینیان

۱۴ آبان ۹۶ ، ۱۵:۱۲
عطیه میرزاامیری

به‌زودی بیست ساله میشود. سن امیدوار کننده‌ای که آدمی هنوز باور دارد همه چیز امکان پذیر است. سن احتمالات و توهمات بسیار. و نیز سن ضربه دیدن‌ها و شکستن‌ها.

دوست داشتم کسی جایی منتظرم باشد/آنا گاوالدا/ترجمه الهام دارچینیان

۱۴ آبان ۹۶ ، ۱۵:۰۳
عطیه میرزاامیری

جایی که در آن هستیم اهمیتی ندارد، مهم این است در چه حالت روحی قرار داریم.

دوست داشتم کسی جایی منتظرم باشد/آنا گاوالدا/ترجمه الهام دارچینیان

۱۴ آبان ۹۶ ، ۱۵:۰۱
عطیه میرزاامیری

در چنین آشفته بازاری صادقانه باید گفت پیدا کردن یک شوهر خوب، به ماموریتی ناممکن می ماند.

دوست داشتم کسی جایی منتظرم باشد/آنا گاوالدا/ترجمه الهام دارچینیان

۱۴ آبان ۹۶ ، ۱۵:۰۰
عطیه میرزاامیری

گفت از دست‌هایت عکس گرفتم چون تنها چیز در وجود توست که تجزیه نشده، صادق است.

دوست داشتم کسی جایی منتظرم باشد/آنا گاوالدا/ترجمه الهام دارچینیان

۱۴ آبان ۹۶ ، ۱۴:۵۸
عطیه میرزاامیری

وقتی تو را نگاه میکنم، حالم بد میشود. گویی مقابل ده هزار آدم هستم. لطفا تمامش کن و مرا در آغوش بگیر.


دوست داشتم کسی جایی منتظرم باشد/آنا گاوالدا/ترجمه الهام دارچینیان

۱۴ آبان ۹۶ ، ۱۴:۵۶
عطیه میرزاامیری

دلم مانند یک زنبیل بزرگ خالی ست. زنبیل بی اندازه جادار است، میتوان بازاری درونش جا داد، با این همه درونش خالی خالی است...


دوست داشتم کسی جایی منتظرم باشد/آنا گاوالدا/ترجمه الهام دارچینیان

۱۴ آبان ۹۶ ، ۱۴:۵۵
عطیه میرزاامیری

مانند بچه ها گریه میکنم. دلم میخواهد هرجایی باشم جز اینجا، از خودم میپرسم چطور به خانه برگردم. ستاره ها را نگاه میکنم. یک ستاره هم در آسمان نیست. به ناگاه شدیدتر گریه میکنم.

دوست داشتم کسی جایی منتظرم باشد/آنا گاوالدا/ترجمه الهام دارچینیان

۱۴ آبان ۹۶ ، ۱۴:۵۳
عطیه میرزاامیری