تلخ همچون چای سرد

تلخ منم،چایی یخ که هیچکس ندارد هوسش را

تلخ همچون چای سرد

تلخ منم،چایی یخ که هیچکس ندارد هوسش را

رابرت برتون نوشت:"من از اندوه مینویسم که مشغول باشم و از اندوه حذر کنم"


از وقتی بلاگفا به بیماری حذف آرشیو دچار شد،بعد از شش سال او را ترک کردم و به اینجا پناه آوردم...
لینک کوتاه شده ی وبم برای بلاگفا:http://goo.gl/6rPCvr

آدرس قبلیم:atiyee.blogfa.com

از احساسات بازی مذهبی اصلا اصلا اصلا خوشم نمیاد و سعی میکنم این حس رو جزء خصوصی ترین حسام بذارم. اما امروز از یه قسمتیش سر باز میکنم و میگم اگه از کل سفر من به عراق بگند کجا و کدوم قسمت از این کشور حس و حال متفاوتی داشت برات و دلت میخواد برگردی بهش؛ جواب میدم "حرم حضرت ابالفضل". اینقدر این حرم برای من جدای از این زمین بود و اینقدر بهم حال خوب میداد که هربار به حس و حالم توی اون فضا فکر میکنم گریم میگیره.

وقتی چشمم به حرم افتاد مثل کسی که بعد سال ها مادرش رو دیده باشه و براش عقده گشایی کنه، افتادم روی زمین و هررررچی به زبونم میومد رو میگفتم. هررررچی. از مگوترین حرفای درونم و اونقدر ناخوداگاه اشک میریختم که باورم نمیشد. و واقعا واقعا، به دور از هر جوی حس میکردم کسی نشسته و داره با لبخند بهم گوش میکنه. و آخر سر دست انداخت دور شونه م و در گوشم گفت: درست میشه. باور کن درست میشه...

باور کنید من این رو با تمام وجودم حسش کردم. با تمام وجودم...

روز تولدشه. شبیه رفیقه برام. یه رفیقی که امتحانشو توی رفاقت پس داده... تولدش مبارک:)


۰۱ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۱:۵۷
عطیه میرزاامیری

فصل 5، منابع، فهرست، مقاله. این ها جزئی از بخش های پایان نامه ام هستند که جا مانده اند و نوشته نشده اند. اما از میان تمام تمام آنها یک چیزی برایم بیشتر و بیشتر و بیشتر ارزش و اهمیت دارد. و آن تقدیمیه ی پایان نامه ام است. بیشتر از اینکه به موضوعش، به معنادار بودن کارم و به چیزهای علمی و مهم دیگر پایان نامه ام فکر کنم به تقدیمیه ی اولش فکر میکنم.

تقدیم به بابا که ... .

تقدیم به مامان که... .

تقدیم به برادرم که... .

تقدیم به دوستان همیشه همراهم تهمینه، حمیده، نیلوفر، پریسا، فاطمه و... که... .

چند روز پیش زنگ زدند و گفتند تا آخر اردیبهشت بیشتر وقت پیش دفاع نداری و من این روزها به جای بخش های مهم و اساسی به صفحه ی اول پایان نامه ام فکر میکنم. صفحه ای که باید کل این سه سال را در قالب افراد مهم زندگی ام بگنجانم و از آنها تشکر کنم.

حتی آنهایی که آزارم دادند و به من یاد دادند چطور میشود شب با دل شکسته خوابید و صبح سالم و زنده بیدار شد. و از آن مهمتر فراموش کرد.


۳۱ فروردين ۹۷ ، ۲۳:۲۶
عطیه میرزاامیری

همیشه از خوشحالی‌ها و شگفتی‌های خوابگاه نوشتم. نهایت غری هم که زدم دل‌تنگی‌هایی بوده که یهویی به آدم هجوم میاره و گمون کنم طبیعیه. چون حال و هوای خوابگاه همینه. تو با همه دوستی اما با هیشکی دوست نیستی. یه جور تناقض. یه جور زندگی مسالمت آمیز. یه جور تحمل شرایط و وفق دادن خودت با آدم‌های مختلف.

اما زندگی تو خوابگاه مینیمالی از زندگی توی یه جهان کوچیکه. با هر قشر و فرهنگ و اخلاقی روبرو هستی. با کسی هم‌سفره هستی اما یه روزی، یه جایی چنان توی ذوقت می‌زنه که باور نمی‌کنی این همه مدت با همچین آدمی رفاقت کردی.

پناه اوردم به طبقه‌ی آخر خوابگاه. به سالن مطالعه. به جایی که حدود یک سال و نیمه نیومده بودم توش. خلوت. پر نور با صندلی‌های قرمزی که امسال بهش اضافه شده.

نشستم و دارم فکر میکنم چرا گاهی آدما برای منافع خودشون اینقدر زیاد وقیح میشند؟
و دارم به این فکر میکنم چرا بعد از گذشت 3 سال هنوز از خوابگاه «چطور خودخواه بودن» رو یاد نگرفتم؟ چیزی که به وفور در آدم‌ها دیده می‌شه و سپر بزرگی هست براشون.

۲۸ فروردين ۹۷ ، ۱۵:۳۶
عطیه میرزاامیری

یک سال پنجره ی چهارم سمت راست.
یک سال پنجره ی چهارم سمت چپ.
و یک سال پنجره ی سوم سمت راست دنیای بیرون از خوابگاه را به من نشان دادند.
پنجره ی چهارم سمت راست را با سه هم اتاقی دیگر شریک بودیم که بعد از اینکه زاویه ی تخت چسبیده به آن پنجره را جابه جا کردیم، دنیای رو به بیرون را بدون دردسر دیدیدم. شب ها روی تخت بالا میخوابیدم و انقدر به سوسوی چراغ های کوچه خیره میشدم که خوابم میبرد.
از پنجره ی چهارم سمت چپ، صدای آکاردئون پسرکی را میشنیدیم که یک شب به پاس تمام آوازهایی که خوانده بود و سازهایی که زده بود پول در کیسه ریختیم و از همان بالا برایش انداختیم که پسرک به افتخارمان آواز شادی سرداد.
از پنجره ی سوم سمت راست نیمه شب ها صدای جاروی رفتگر محل را میشنوم. یعنی من یک سال است تا حدود زیادی در این اتاق تنها بوده ام.
سه سال است این پنجره ها مرا به دنیای بیرون وصل کرده اند. شبیه زندانی ئی که روزنه ای پیدا کرده برای التیام غم هایش. امیدی پیدا کرده برای خوش کردن دلش.
از این پنجره همسایه ی پیری را شناختم که صبح های ناشتا روی بالکن سیگار میکشد. پسرکانی که هرروز موقع بازی باهم دعوا میکنند. مادران پسرکانی که سر دعوای پسرانشان به جای وساطت باهم دعوا میکنند! عروسی که یکسال پیش در یکی از ساختمان ها رفت. متولد بهاری که دوستانش را به تولدش دعوت کرد و برایش ابی خواندند. خانم مسنی که بالکن پر از گلش را دوست دارد. دختری که باران را دوست دارد و موقع باریدنش دستش را از پنجره دراز میکند برای گرفتن قطره ای... بعد از سه سال امروز اولین باری بود به عنوان عابر به کوچه ی پشتی رفتم و خوابگاه را و اتاقم را و پنجره ها را از این زاویه دیدم. گویی زیر این ساختمان اتفاقی (شما بخوانیدخاطراتی) رخ داده بود که برای بازسازی شان، برای تحکیم شان باید به صحنه ی وقوع جرم شان باز میگشتم!

عکس

۹ نظر ۲۵ فروردين ۹۷ ، ۱۲:۳۸
عطیه میرزاامیری

مامانم زنگ زده. دارم باهاش درد و دل میکنم.
یهویی میگه لم یلد ولم یولد ینی چیه؟
بهش میگم ینی خدا نه زائیده نه زاده شده!
میگم نه.
ینی خدا توی توئه. ازت جدا نمیشه.
معنی لغویش اونی میشه که تو گفتی اما معنی واقعیش اینه که من میگم. برو به معنی‌یی که من بهت میگم فکر کن. حالت خوب میشه دیگه...

۲۲ فروردين ۹۷ ، ۱۳:۲۶
عطیه میرزاامیری

غمگین ترین آگهی های دیوارهای شهری، اعلامیه های فوت نیستند. آگهی های گم شدن سالمندان، بیماران یا کودکانی هستند که گویی لحن نوشتاری شان چیزی فراتر از غم است. ملتمسانه است.

"مردی که در عکس مشاهده میکنید بیماری آلزایمر دارد. ساکن مشهد است و چندی پیش در سفر خانوادگی به اصفهان گم شده است. خواهشمندیم اگر او را جایی دیدید با این شماره تماس بگیرید."

"پسر بچه ای که در عکس مشاهده میکنید بیماری اوتیسم دارد. از فلان تاریخ که از خانه بیرون رفته تا به الان کسی از او خبر ندارد. عکس را با دقت نگاه کنید و اگر پسر بچه ای شبیه به عکس دیدید بلافاصله با این شماره تماس برقرار کنید"

" عکس متعلق به دخترکی 6 ساله است که از هفته ی پیش در کوچه شان مشغول بازی بوده و از همان تاریخ دیگر دیده نشده. لطفا اگر او را دیدید با این شماره تماس بگیرید."


به یاس فکر میکنم. به امید. به ساختار ترکیبی این دوباهم. یاس و امید...

به کسی که این آگهی ها را میچسباند فکر میکنم. به نگاه ملتمسش به عابرین شهر. به چشم های مستاصلش که گویی گم شده اش را به زور میخواهد در قالب ناشناسی بگذارد و نمیشود. نمیشود. نمیشود...

به گمشده ها فکر میکنم. که گم شدن شان را میفهمند ولی نمیفهمند. بوی آشنایی نمیشوند و دل شان میگوید گم شده اند... ذهن شان برای پیدا شدن یاری نمیدهد چرا که آشنا را هم غریبه میبینند...

به یاس فکر میکنم. به امید...

به ساختار ترکیبی این دوباهم. یاس و امید...

۷ نظر ۱۹ فروردين ۹۷ ، ۰۰:۱۹
عطیه میرزاامیری

یه هفته توی تابستون روی یه صندلی نشستم و از هشت صبح تا شش بعدازظهر به بچه های کنکوری مشاوره میدادم.

سه، چاهار شب توی یه هاستل توی یه کشور غریب خوابیدم که تخت زیریم یه دختر مصری بود و تخت روبروییم یه دختر مراکشی.

یه شب توی زمستون توی یه بندری رفتم توی کیسه خواب و کنار دریا خوابیدم.

رفتم عراق و بدون ترس توی خیابوناشون تنهایی راه رفتم.

سه تا از دوستام رو برای تولدشون سورپرایز کردم و برای تولد خودمم سورپرایز شدم.

یه کار دانشجویی برداشتم که هرچند مزخرف بود اما خیلی تجربه های حاشیه برام داشت.

یک سال دست به حق التحریرام نزدم و رفتم باهاش سفر.

غذاهای جدید توی مکان های جدید رو امتحان کردم.

چند تا تیاتر خوب دیدم. بیشتر از پونزده تا کتاب خوندم.

خیلی کارایی که 《تنهایی》 میترسیدم  رو انجام دادم.

راه زیاد رفتم. بعد سال ها رفتم استخر و جرات شنا توی عمق زیاد رو پیدا کردم. 

خندوندم. گریوندم. خندیدم. گریه کردم.

دو هفته تنهای تنها بودم توی خوابگاه.

یه روز غش کردم توی اتاقم و کسی نفهمید.

دوبار وسط خیابون به بدترین شکل ممکن خوردم زمین.

یکی از اون کله ی دنیا به من یه خوشحالی عمیق داد و منو به مهربونی های بی چشم داشت آدما امیدوار کرد.

یه دوره ی یک هفته ای خیلی خیلی بدی رو سپری کردم.

فصل یک و دو و سه و چاهار پایان نامم رو نوشتم.

کلاس زبانم رو تموم کردم

و

و 

و

و...

شما رو نمیدونم اما من زنده به آنم که تجربه های جدیدی ازین دنیا بگیریم. امسالی که دارم حداقل توی ده تا آپشن با سال قبل و قبلترش متفاوت باشه. نود و شش من پر از تجربه ی ناب بود. از سفرهای خیلی خیلی یهوییم گرفته تا تنهایی های زجرآور اما شیرینم... سال جدیدتون پر از خبرای خوب و اتفاقایی که از شدت یهویی بودنش مثل بچه ها در دهن باز شده تون رو بگیرید و دلتون بریزه از شادی...

۱۱ نظر ۲۸ اسفند ۹۶ ، ۲۳:۲۵
عطیه میرزاامیری

در آستانه‌ی روز جهانی زن و میان خیل تبریکات و نصایح و وعده وعیدهایی که به زنان داده می‌شود لازم دانستم به عنوان دختری که در جامعه‌ی مدرن اما نه چندان دانای امروزی زندگی می‌کنم، یک نکته‌ی بسیار مهم که ذهنم را درگیر کرده و می‌دانم دختران و زنان امروزی از آن غافل هستند را به سمع شما برسانم.
یک: اگر به اطرافتان دقت کنید متوجه می‌شوید دختران و زنان دور و برتان را دو دسته بیشتر تشکیل نمی‌دهند. کسانی که دوز خودشیفتگی‌شان بالا زده و خود را روی بوم آسمان می‌بینند و به بقیه، حتی هم جنسان خود به چشم یک نوکر نگاه می‌کنند یا زنانی که از آن طرف بوم افتاده‌اند و خودشان را در قعر زمین می‌بینند. نگاهی گذرا به صفحات پربازدید رنگی اینستاگرام بیندازید. دخترانی که برای دیده شدن حاضرند هرعکسی از خود را در ملا عام بگذارند، طالب لایک دیگران هستند، از خصوصی‌ترین صحنه‌های زندگی‌شان عکس می‌گذارند، دابسمش درست می‌کنند، به واسطه‌ی شرایط شغلی و پول پدرشان احترام گدایی می‌کنند و... . فاجعه را زمانی درک کردم که چندی پیش در صفحه‌ای پربازدید کپشنی خواندم مبنی بر اینکه بیایید خودمان  را تحویل بگیریم و قربان صدقه‌ی خود برویم. بعد ادمین پیج شروع کرده بود با الفاظ عروسکی و کودکانه قربان خودش رفته بود. من از خواندن چنین پیامی مور مورم شد و برایم سوال پیش آمد چه به روز ما آمده که افراد دیگر زیر همان پست قربان شخص مذبور رفته‌اند؟ رابطه‌ی خونی، پیوند دوستی، مهربانی دراز مدت عمیق و یا چه چیزی در آن فرد دیده‌اند که می‌آیند برایش جامه می‌درند و وقت خود را برای نوشتن "ای جون دلم قشنگ مهربونم که اینقدر موفقی!!!" می‌کنند؟ خنده‌دار است. اجتماع دو جامعه‌ی خودشیفته و بدون عزت نفس در یک قاب. گدایی محبت و تاجر مهرهای تقلبی مجازی.
دو: برای همه‌ی ما پیش آمده که گاهی چشم باز می‌کنیم و ناخواسته گرفتار یک رابطه‌ی عاطفی می‌شویم. با یک دو دوتا، چهارتا کردن می‌توانیم بفهمیم این رابطه، مسموم است. باید هرچه زودتر خودمان را جمع کنیم و لباس‌مان را بتکانیم و زندگی نرمال خود را از سر بگیریم. می‌فهمیم، متوجه مسمومیت رابطه می‌شویم اما باز هم ادامه می‌دهیم. چرا؟ چون خودمان را لایق هرکسی می‌دانیم. اگر در رابطه سرکوفت بشنویم، تحقیر شویم، متلک بشنویم و هرچیز دیگری که خود واقعی ما را زیر سوال ببرد، کوتاه نمی‌آییم. خودمان را در عشق بی‌پناه می‌دانیم و برای خلاصی از این بی‌پناهی هر شرایطی را تحمل می‌کنیم. چون قبل از اینکه ما را به دوست داشتن دیگران امر کنند، دوست داشتن خودمان را یادمان نداده‌اند. به ما نگفته‌اند عزت نفس یک زن همه چیز اوست. همین عزت نفس است که برای او احترام می‌آورد، سلامت روح و حتی جسم می‌آورد، دلخوشی‌های بزرگ و کوچک می‌آورد و در کل جامعه‌ی زیباتر را برای همه عرضه می‌کند.
سه: در تمام مراحل درمانی در روان تحلیل‌گری، روان شناس به گذشته‌ی فرد می‌پردازد. بعد گذشته را وصل می‌کند به اولین ارتباط فرد در کودکی با اولین مراقبان او که می‌شود پدر و مادر. اما از آن‌جایی که بیشترین وقت کودک با مادرش گذرانده می‌شود، بیشترین تمرکز هم روی رابطه کودک و مادر است. می‌بینید؟ نقش پررنگ یک مادر نه تنها در یک فرد بلکه در یک جامعه تاثیر گذار است. حالا تصور کنید مادری با تمام خلاءهای روحی و روانی، با تمام کاستی‌هایی که در علم دارد، با تمام زخم‌های چرکی که هنوز روی بدنه‌ی روحش است، می‌خواهد کودکی را بزرگ کند. اشتباه بزرگ کردن کودک نه تنها ظلم به خود اوست، بلکه ستمی ناروا به کل جامعه است. قبل از هرگونه اقدام برای برقرای یک رابطه‌ی عاطفی با کسی، کمی به خودشناسی برسیم. به این فکر کنیم زن بودن زیباترین لطف خدا بوده. تحقیر خودمان به دست خودمان را متوقف کنیم. عزت نفس خود را بالا ببریم. خودمان را مستحق هر دردی ندانیم. در جامعه‌ای که به اندازه‌ی کافی به زن بودن‌مان خرده می‌گیرد، خودمان، تنها خودمان کمی خود را در آغوش بکشیم.

۵ نظر ۱۷ اسفند ۹۶ ، ۱۲:۵۲
عطیه میرزاامیری

یه روز نزدیک، کسیو دوست داشتم. بعد گاهی به خودم میومدم و به این فکر میکردم من این آدم رو از سر بی پناهی توی عشق دوست دارم یا واقعا دوستش دارم. مثل اسکارلت عادت به اشتباهی دوست داشتنش دارم یا این حس واقعیه. یه روز صبح قبل از باز کردن لپ تاپم، قبل از سر کشیدن لیوان شیرم، قبل از مسواک زدن دندونم، وقتی داشتم کلیپس به موهام میزدم، جلوی آینه به این فکر کردم من چی این ادم رو دوست دارم؟

دیدیم همه چیش رو.

بعد فکر کردم این همه چیه کمه.

من چیز خیلی کمی ازش دیدم.

برا همین همه چیشو دوست دارم.

چون این همه چیه، هیچی نبوده در برابر دوست داشتن کسی...

این همه چیه، کمه. خیلی کم.

بعد وقتی داشتم جلوی آینه مسواک میزدم انگار با هر تف کردنی یادم میفتاد که بله! منم اسکارلتم... میدونید چقدر وحشتناکه عادت به اشتباهی دوست داشتن کسی؟! ولی بذارید بگم که ماها یکی یه اسکارلت اوهارو درونمون داریم. باور کنید. تا برباد نرفتیم نجات بدیم خودمون رو.


۸ نظر موافقین ۹ مخالفین ۰ ۱۵ اسفند ۹۶ ، ۰۰:۰۸
عطیه میرزاامیری

این اتفاق برای همه‌ی ماها افتاده. این‌که توی ذهن‌مون توهم بزنیم فلانی عاشق ماست و ... . که خب مطمئنا چنین چیزی وجود نداره ولی در واقع ذهن ما اعتیاد پیدا کرده به ساختن هیجان. لطفا بزنید روی لینک زیر، مطلب رو بخونید و از تجربیات‌تون واسم بنویسید:)


اینجا

۲۴ بهمن ۹۶ ، ۱۲:۵۱
عطیه میرزاامیری