تلخ همچون چای سرد

تلخ منم،چایی یخ که هیچکس ندارد هوسش را

تلخ همچون چای سرد

تلخ منم،چایی یخ که هیچکس ندارد هوسش را

رابرت برتون نوشت:"من از اندوه مینویسم که مشغول باشم و از اندوه حذر کنم"


از وقتی بلاگفا به بیماری حذف آرشیو دچار شد،بعد از شش سال او را ترک کردم و به اینجا پناه آوردم...
لینک کوتاه شده ی وبم برای بلاگفا:http://goo.gl/6rPCvr

آدرس قبلیم:atiyee.blogfa.com

بابا می‌گوید: "چقدر تو بداخلاقی! حالا من دوستت دارم تحملت می‌کنما، اما بقیه اینجوری نیستنا!" پشت بند این جملات یک لبخند ملیحی می‌زند که یعنی من خیلی صبور و خوبم و مراقبت از کسی چون تو( یعنی من) کار راحتی نیست. کار حضرت فیل است. کار خود خداست. کار ایوب است. شاید هم کار سلیمان است که حرف حیوانات را خوب می‌فهمد! بعد از این مکالمه هم مرا با ذهن مشوش و دل شرمنده‌ام تنها می‌گذارد و با همان لبخند از صحنه خارج می‌شود.

به مامان می‌گویم: "دعا کن خدا یکم بهم اخلاق بده." چشمانش را گرد می‌کند و می‌گوید: " وا! لوس نکن خودتو.بداخلاق نیستی. خیلیم خوش اخلاقی." و راست می‌گوید. حکایت مادری که قربان دست و پای بلوری بچه‌ سوسکش می‌رود نیست. مامان واقعا مرا یک خوش اخلاق بالفطره می‌داند که اگر حتی از پشت تلفن صدایم روح نداشته باشد، پشت سر هم به تعداد دانه‌های یک تسبیح می‌گوید: "خوبی؟ چته؟ چی شده؟ چرا ناراحتی؟ انگار حوصله نداری؟ پریودی؟ با کسی بحثت شده؟ آهان عاشق شدی. آره؟ خواب بودی؟" و یک ریز آن‌‌قدر می‌گوید که مجبور می‌شوی صدایت را بالا ببری، بالاتر ببری، بالاترتر ببری و بگویی: "عه مامان بس کن. چیزیم نیست." و به محض شنیدن صدای بلندم می‌گوید: "آخه یه جوری حرف می‌زنی! ول کن مامان. دنیا ارزش نداره. خوش باش. خانواده‌ت حامی‌ت هستند. خودت خوشگلی. تحصیلات و استعداد داری. سالمی و .." انگار تن صدای نگران و مضطرب و بی‌حوصله‌ام گواه زشتی و نکبتی‌ام است که هست. آدم است دیگر. گاهی گه می‌گیرد به دلش. به روحش. به روانش. به اخلاقش. داشتم می‌گفتم: مامان واقعا مرا یک خوش اخلاق بالفطره می‌داند که اگر حتی از پشت تلفن صدایم روح نداشته باشد، خیال می‌کند بد خلقی‌ام مرا از تعادل خارج کرده و من آن عطیه‌ی شاد و خوشحال قبل نیستم. و این یعنی من برای او یک عطیه‌ی شاد و خوشحال و خوشرو هستم!

امروز الهام برگشت و به من گفت: عطیه! ( با هزاران استیکر چشم قلبی) چقدر تو همیشه به من انرژی مثبت می‌دی!

یاد حرف‌های کسی افتادم که می‌گفت الهه‌ی چس ناله و فاز منفی و نشد و نشد عطیه است. یادم نیست چه کسی این حرف را زد. در چه موقعیتی این برداشت از من توی ذهنش شکل گرفت. چرا و به چه دلیل مرا الهه‌ی نچسبی خواند و غیره.

راحیل و مادرش و خاله‌اش و در کل همه‌ی فک و فامیل‌شان مرا تنها و تنها با خصوصیت " چقدر تو باجنبه‌ای آخه" می‌شناسند. زندایی می‌گفت: من هرجا بشینم و حرف تو بشه می‌گم این دختر از بچگیش با ظرفیت بود. بشینی کلی بهش بدوبیراه بگی هیچی نمیگه و فقط لبخند می‌زنه". مرا کودن عقب مانده‌ای فرض کرده‌اند که هیچ رگی ندارم. نقطه ضعفی ندارم و بی‌خیالی‌ام می‌تواند لج عالم و آدم را دربیاورد. یک جورهایی یاد گرفته‌اند احترام به من احترام به خودشان است و بی‌احترامی به من دقیقا بی‌احترامی به من است.

یک شبی هم نشستیم تا صبح به گپ زدن با عمه و دخترهایش. یکهو وسط چرت و پرت‌های دخترانه  یکی آن وسط این بازی مسخره‌ی روتین را شروع کرد: "بچه‌ها بیاین نکات مثبت و منفی همدیگه رو بگیم." به من که رسید عمه‌هه مثل خواندن از یک کتاب، مثل اینکه سال‌ها این خصوصیت من در دلش مانده باشد و منتظر موقعیت باشد گفت: "وای عطیه تو هرچی بهت بگند باید جبهه بگیری در مقابلش! ینی هرچی مخالفش باشی جبهه‌گیری بدی می‌گیری!" حالا تصور کنید مرا که خواب بر چشمان ممستولی گشت و با گفتن یک "خا" به تخمم بودن حرف عمه‌ام را نشان دادم. اما در واقع به تخمم نبود. روزهای زیادی‌ست نسبت به این حرف فکر کردم و حتی باز هم جبهه گرفتم. در مقابل جبهه گرفتن خودم هم جبهه گرفتم! اما خودمانیم، من با عمه‌ام موافقم.

توی تاکسی‌های فرودگاه امام بودیم که به تهمینه گفتم: "حالا من آدم خوش سفری بودم." و او گفت:"اوهوم". اوهوم گفتن تهمینه یعنی: "آره بابا. تو خیلی خفن و کول و خوب بودی توی سفر". بعدها البته این جمله را دقیقا که نه اما عینا تایپ کرد و فرستاد و حتی اعتراف کرد باز هم با هم به سفر برویم. برویم؟ و خب من از دید خیلی‌ها آدم ناسفری هستم. یعنی به درد هم‌سفر شدن نمی‌خورم. باید خودم تک و تنها یک کوله ببندم و همینطور تک و تنها گورم را گم کنم و همانطور تک و تنها سفر کنم.

کلی حرف زدم و شخصیت‌های مختلفم را برایتان لو دادم تا به اینجا برسم. می‌دانید! آدم‌ها تو را با خصوصیتی که رویشان تاثیر گذاشته‌ای می‌پذیرند. روی خصوصیتی از تو که بیشتر روی دلشان مانده، تاکید دارند. هفته‌ی پیش خیلی اتفاقی چیزی شنیدم که هنوز به آن فکر می‌کنم. نخواهید بگویم چه! ولی آنقدر فکر کرده‌ام که به این نتیجه‌ی دو خط بالا رسیدم. آدم‌ها گاهی تو را آن‌طور می‌بینند که میل‌شان می‌کشد. هزاری هم خوبی کرده باشی، اما زمانی‌که به تو احتیاج دارند، نباشی؛ زمانی‌که چیزی که می‌خواهند بشنوند را نشوند، دقیقا همان غول شخصیتت در ذهن‌شان شکل می‌گیرد و برعکس. البته میان آدمی با آدمی تفاوت بسیار است. برای همین مدت زمان شکستن غول تو در ذهن‌ دیگری با آن دیگری فرق دارد. و من و تو دقیقا  تک پاره‌ای از شخصیت‌های مختلفیم که گاهی دوز خوش اخلاقی و خوش سفری و گوگولی بودن‌مان برای یکی زیادتر و برای یکی کمتر و کمتر باشد. اما در مورد خودم؛ کاش همانی بودم که راحیل و فک و فامیلش اذعان داشتند که هستم! یک خوش اخلاق به تخمم‌گوی ماهر!


*حافظ

۶ نظر ۲۴ بهمن ۹۶ ، ۱۸:۰۵
عطیه میرزاامیری

این اتفاق برای همه‌ی ماها افتاده. این‌که توی ذهن‌مون توهم بزنیم فلانی عاشق ماست و ... . که خب مطمئنا چنین چیزی وجود نداره ولی در واقع ذهن ما اعتیاد پیدا کرده به ساختن هیجان. لطفا بزنید روی لینک زیر، مطلب رو بخونید و از تجربیات‌تون واسم بنویسید:)


اینجا

۲۴ بهمن ۹۶ ، ۱۲:۵۱
عطیه میرزاامیری

 به نظر من عشق‌ها معمولا این‌طور شروع می‌شوند. خودت را هم غافلگیر می‌کنند. منظورم این است صبح از خواب بیدار می‌شوی و حس می‌کنی انگار کسی را که تازه دیده‌ای به شکل محوی دوست داری. این حس چنان گنگ و کمرنگ و مبهم است که اغلب به آن اهمیت نمی‌دهی چون با شیب خیلی خیلی ملایمی شروع می‌شود، اما بعد آن شیب تندتر و تندتر می‌شود و آن حس به تدریج چنان پررنگ و واضح می‌شود که جای همه‌ی حس‌های دیگر را می‌گیرد. یعنی هیچ‌وقت نمی‌شود نقطه‌ی شروعش را با دقت تعیین کرد. آن‌قدر تدریجی به وجود می‌آید که انگار مرز روشنی با لحظه‌های پیش از شروع شدنش ندارد. می‌خواهم بگویم مرزش یک خط واضح نیست. مرزش مثل مرز آفتاب با سایه که به تدریج نقطه‌های روشن و تاریک‌شان در هم ادغام می‌شوند، نوار پهن و محوی است از لحظه‌‌های قبل و بعد از عاشق شدن.

 عشق و چیزهای دیگر/ مصطفی مستور

۲۰ بهمن ۹۶ ، ۱۷:۱۲
عطیه میرزاامیری

سه سال شده. توی این سه سال می‌توانستم در فرم‌های گوناگون جلوی‌ عنوان شغلم بنویسم: «مسافر خط اصفهان-تهران». چون این مسافر بودن بیشتر از دانشجو بودن برایم ‌مزیت و حتی مزه داشته. خوابگاه پناهگاه امن من است.‌این را پارسال فهمیدم. تند تند صفحه‌ی پایانه دات آی آر را آوردم‌ تا اولین بلیت صبح را رزو کنم. بعد به محض رسیدن به خوابگاه دویده بودم طبقه‌ی بالا بین در پشت بام و یک دیوارک کوتاه نشسته بودم و زار زار گریه کرده بودم. من بعد تمام روزها و شب‌های بدحالی هی در گوشم به خودم نوید داده بودم تنهایی موقتم، تخت لق لرزان طبقه‌ی پایینم حالم را روبراه می‌کند. سال‌ها پیش برای مریم پیام داده بودم:«خوشبحالت. نه بابت اینکه آمریکایی. بابت اینکه دوری.» خواستم بگویم دوری خوب است. تنهایی و سکوت خوابگاه با تمام گه بودنش خوب است. این دوعنصر چنان صداقتی دارند که یکبار میان تمام بی‌قراری‌هایت توی گوشت می‌زنند و‌ تو را با حقیقت خودت مواجه می‌کنند. اتفاقی نیفتاده. تنهایی و سکوت خوابگاه بعد از سه سال زده‌اند زیر گوشم و مرا با حقیقتی از خودم آشکار کرده‌اند. همه‌ی این‌ها را من می‌دانم و‌ هم‌سوئیتی‌ئی که دیشب از صدای گریه‌هایم در اتاق را زد، یک لیوان آب دستم داد و بدون هیچ حرفی تنهایم گذاشت...

۱۷ بهمن ۹۶ ، ۲۰:۴۴
عطیه میرزاامیری
۱۷ بهمن ۹۶ ، ۱۳:۰۹
عطیه میرزاامیری

به من است که می‌گویم کاش فراموشی روالی نداشت. صبوری و سپردن به زمان نمی‌خواست.  چیزی بود شبیه موی اضافه‌ی زیر ابرو. یک منقاش دستت می‌گرفتی، آینه‌ای جلوی رویت می‌گذاشتی و تمام... تشنگی بعد از دویدن بود. به آب سردکن می‌رسیدی. دهانت را لبه‌ی شیر می‌گذاشتی. قلپ قلپ قلپ آب می‌خوردی و بعد آخیش سیرابی را می‌گفتی... باز شدن دماغ کیپ شده بود. دستمالی جلوی بینی‌ات می‌گرفتی و ‌تمام... شکستگی کنار ناخن بود. یک ناخن‌گیر می‌خواست و والسلام... هوس بوسه‌ی زیر باران بود. دستش را می‌گرفتی، چشمت را می‌بستی، صورتش را جلوی صورتت می‌گرفتی و ... کاش فراموشی هم شبیه یخ‌زدگی بعد از برف بود. می‌جهیدی زیر پتو. پاهایت را چفت می‌کردی در دلت و ده دقیقه بعد آب شده بود. تمام یخ‌های کف دستت، سر دماغت، ران‌های پایت، ته قلبت. ته قلبت. ته قلبت...

۱۲ نظر ۰۹ بهمن ۹۶ ، ۰۰:۵۵
عطیه میرزاامیری

یک ساز کمانچه است. ممتد نواخته می‌شود. غم را یواش یواش بزک می‌کند و ملاقه ملاقه می‌ریزد توی دلت. دلت هری می‌ریزد پایین اما‌ حالت را بد نمی‌کند. به قول فاطمه آخرش هم شبیه گفتن « ما را شکار کرد و‌ بیفکند و برنداشت» تمام می‌شود... القصه شش دور، دور زدم‌ توی مخاطبین گوشی‌ام. هی هم زدم. هی دنبال کسی گشتم که این موسیقی را برایش بفرستم. کسی که بعد از شنیدنش بدانم و‌ مطمئن باشم جگرش آتش می‌گیرد اما از شدت درد لذت‌بخشش چشمانش را روی هم‌ فشار می‌دهد و آخر سر همان حرفی که می‌خواهی بشنوی را می‌گوید و‌ دلت را ویلان می‌کند... کسی نبود... بعد هی ممتد کمانچه‌هه جیغ کشید و ‌نواخت و اخر سر فریاد کشید: ما را شکار کرد و ‌بیفکند و ‌برنداشت...

۵ نظر ۰۱ بهمن ۹۶ ، ۱۶:۰۹
عطیه میرزاامیری

شاید براتون پیش اومده باشه که حال و احوال یه سری از دور و بریاتون رو با عکس پروفایل‌شون می‌سنجید. یا اتفاقات اخیر روزانه‌شون رو از توی عکساشون می‌بینید و در جریانش هستید! من یه دوست داشتم سال‌ها بود باهاش قطع ارتباط کرده بودم. بعد شماره‌ش هنوز تو گوشیم بود. گاهی یهویی به اکانت تلگرامش برمیخوردم متوجه می‌شدم مثلا چند روز اخیر تولد شوهرش بوده یا دو سه روز پیش با شوهرش رفته کافه! معضل عکس گذاشتن رو پروفایل‌ها... بیاین اینجا رو بخونید. ماجراهای صددرصد واقعی!

۲۷ دی ۹۶ ، ۰۹:۵۳
عطیه میرزاامیری

یه شیشه توی ‌دستم شکست. دستمو برید و‌ یه سری خرده‌هاش رفت توی دستم. نشست کنارم، دستمو گرفت و یکی یکی خرده‌های ریز رو از دستم در اورد. دلم می‌خواست هیچ‌وقت خرده شیشه‌های ریز فرو رفته توی دستم تموم ‌نشند تا دستم تا قیام قیامت توی ‌دستش باشه.


ای لعنت به دیدن خواب کسی که یواشکی دوستش داری!


پ.ن: من کسیو دوست ندارم. این صرفا یه هذیانه:) درست مثل برچسبش.

۶ نظر ۲۵ دی ۹۶ ، ۱۲:۵۴
عطیه میرزاامیری

جدیدا با معضل اجتماعی‌ئی روبرو شدیم که روی سیسمونی بچه حتما باید یه اکانت اینستاگرام باشه. جدی میگما. بعد میگند بچه زبون هم باز کنه اولین چیزی که میپرسه اینه که چندتا فالور داره... باور نمیکنید؟ بزنید روی لینک زیر و مطلب رو بخونید.....

لینک زیر:)))

۲۲ دی ۹۶ ، ۱۳:۴۲
عطیه میرزاامیری