تلخ همچون چای سرد

تلخ منم،چایی یخ که هیچکس ندارد هوسش را

تلخ همچون چای سرد

تلخ منم،چایی یخ که هیچکس ندارد هوسش را

رابرت برتون نوشت:"من از اندوه مینویسم که مشغول باشم و از اندوه حذر کنم"


از وقتی بلاگفا به بیماری حذف آرشیو دچار شد،بعد از شش سال او را ترک کردم و به اینجا پناه آوردم...
لینک کوتاه شده ی وبم برای بلاگفا:http://goo.gl/6rPCvr

آدرس قبلیم:atiyee.blogfa.com


اول: باور کنید یا نکنید از میون هزارنوع دلیل برای افسردگی یکی از دلایل افسردگی مربوط به فصله. دقیقا همون‌جور که علت افسردگی می‌تونه هوم سیک، شکست عشقی، مرگ عزیز، کمال گرایی و هزار تا کوفت دیگه باشه، تغییر فصل هم می‌تونه یه نفر رو افسرده کنه. نیمه‌ی دوم سال برای یه سری، و نیمه‌ی اول سال برای یه سری دیگه از جمله من... همون جور که توی درمان بیماری‌های روانی مثل همین افسردگی یا اضطراب از نور درمانی استفاده می‌شه(هرچند خیلی سطحی هست این درمان) یکی مثل من هم از طولانی شدن روزا اضطراب می‌گیره. حالا به هر دلیلی که مثلاً یکیش اینه که نور و روز به من یادآوری می‌کنه مثل اسب کار کنم، مفید باشم و زیاد ولگردی نکنم! وقت هدر ندم و غیره. بعد کمال گرا میشم و انتظارم از خودم می‌ره بالا. برای همین ترجیح می‌دم همه‌ی روز رو بخوابم و... . پس وقتی یکی بهتون می‌گه افسردگی فصلی دارم این‌قدر وحشت‌زده نگاهش نکنید.
دوم: از بیان بیماری‌های روحی‌تون خجالت می‌کشید؟ نکشید! چون ما داریم توی یه چرخه‌ی معیوب با آدمای معیوب‌تر زندگی می‌کنیم. همه‌ی ما بیماری روانی و روحی داریم. اینو با اطمینان و آمار بهتون می‌گم. یکی بیماریش خودش رو رنج می‌ده، یکی آسیب بیماریش به بقیه می‌رسه و خودش خوشحال و شاده و فکر می‌کنه عیب از بقیه‌ست و سری سوم کسایی هستند که هم خودشون متوجه آسیب‌شون هستند و هم بقیه. پس دلیلی نداره از بیان و ازون مهم‌تر پیگیری برای درمان آسیب روحی‌تون خجالت بکشید. مثلاً همه‌ی خانوما توی دوران پی ام اس‌شون( قبل قاعدگی) افسردگی دارن. یا از هر ۴ نفر یه مرد مشکل جنسی داره! و... خجالت نکشید. همه از خودمون‌ند!
سوم: دقیقا وقتی نشستی و داری با غول افسردگی و اضطرابت کنار میای، سروکله‌ی یه آدم نفهم که از قضا دوست هست و غریبه نیست، پیدا می‌شه که رفتارشو عین بختک بندازه رو روح و روانت. به دلیل پیدا نبودنت توی دوران سختی که داری و وقتی در تلاش برای زنده نگه داشتن روحیه‌ت هستی، میاد با امثال جمله‌ها‌ی «آها، کم پیدایی! سرت به کجا گرمه؟!»؛ «معلومه خوشحالی که نیستی خیلی وقته» و... گواهی نفهم بودنش رو امضا می‌کنه و می‌ره. این نکته‌ی سوم رو نوشتم تا بهتون بگم نکته‌ی اول و دوم رو بیخیال بشید ولی هیچ‌وقت فراموش نکنید که؛ همه‌ی آدما توی همه‌ی برهه‌های زندگی‌شون در حال جنگیدن توی یه نبرد سختی هستند! یاد بگیرید بدون متلک حرف بزنید. حداقل اگه توهم دارید همه بدند و خودتون خوب هستید، اون خوبی رو ثابت کنید. بدون منت.

۰۷ مرداد ۹۷ ، ۱۱:۲۳
عطیه میرزاامیری

راستش باید قبول کنیم که همه‌ی ما، یه «جمهوری اسلامی ایران» درونمون داریم.

به این صورت که فکر می‌کنیم همه بدند، ما خوبیم.

اگه قهر و خشمی بوده بابت بدی طرف مقابل‌مون هست و اگه خوشی و آشتی‌یی هست بابت خوبی ماست.

ما صلح طلبیم و طرف مقابل‌مون جنگ‌جو.

ما باشعوریم و حرمت نون و نمک خورده شده رو نگه می‌داریم اما طرف مقابل‌مون بی‌حرمتی می‌کنه و جسور و عوضیه.

ما صبوریم. ما مهربونیم. ما در آخرین لحظه سکوت کردیم برای حفظ بقای دوستی. اما طرف مقابل احمق و بیشعور و بی‌حرمت و گستاخه!

چقدرررررر خوبیم ما! خدا زیادمون کنه!!!

سوال من اینه چرا آدما بابت ترس از شکست خوردن از دور می‌ایستند به تماشا و برای حل نکردن مشکلات دست به گفتگو نمی‌زنند؟ چرا دوست دارند بیشتر توی همین گفتگوها گوینده باشند و وقتی نوبت به شنیدن‌شون رسید همه چیز رو علیه خودشون می‌بینند؟

این اسمش ترس از شکسته؟ ترس از مقصر بودنه؟ فرافکنی هست؟ اسمش چیه دقیقا؟

باور کنید همیشه ما به اون خوبی و کول‌ئی که فکر می‌کنیم نیستیم!

کافیه از جلد خودمون بیایم بیرون و به عنوان نفر سومی به قضایا نگاه کنیم!

۲۸ تیر ۹۷ ، ۱۵:۴۹
عطیه میرزاامیری

برای تابستان منتقل شده‌ایم به ساختمان نبش خیابان. ساختمانی که به اندازه‌ی نصف ایستگاه بی‌آرتی با ساختمانی که سه سال در آنجا زندگی کردم، فاصله‌ دارد. ساختمانی با دیوارهای بلند کثیف و ترک خورده، پنجره‌های رو به اتوبان که همان یک دریچه به دنیای بیرونی‌اش را هم حفاظ کشیده‌اند، ساختمانی با سوئیت‌هایی درهم و شلوغ، موکت‌هایی که آغشته به موهای بلند است و گواهی می‌دهد سال‌هاست در اینجا دختران رفت و آمد کرده‌اند. ساختمانی که نه پله‌ها و پاگردهای هر طبقه‌اش شبیه ساختمان قبلی‌ست و نه حتی اینترنت لاکپشتی‌اش. شبیه مرغ ما را انداخته‌اند دراین ساختمان و اتاق‌هایی به ما داده‌اند که جمعیت هر اتاق یک نفر بیشتر از تعداد تخت‌های آنجاست. در اتاقی چهار تخته با چهار دختر دیگر زندگی می‌کنم که تنها دو نفرشان را می‌شناسم و این شناختن به معنی آن است که قبلا دیدم‌شان. موقع دیدن فوتبال در نمازخانه یا در راهرو موقع حرف زدن با تلفن یا در سرویس دانشگاه. همین. هم اتاقی سال‌های قبلم را در این جمعیت گم کرده‌ام و چند روز پیش در اتاقی دیگر یافتمش. حس غریبی‌ست. زندگی با کسانی‌که تنها شناختی که از آنها داری اسم و مقطع و رشته‌ی تحصیلی‌شان است. نه آنقدر قرار است این اقامت طولانی باشد که دانستن بیشتر ازشان ارزش داشته باشد و نه آنقدر این بودن کنار یکدیگر کم است که بی‌صحبتی با آنها را ترجیح دهی. گهگاهی کسی وارد اتاق می‌شود و از میوه یا غذایی که می‌خواهد بخورد، تعارف می‌کند. گاهی غر می‌زنیم به پایان نامه و فشار تحصیلی در این دانشگاه. گاهی از هم می‌خواهیم کولر را خاموش یا روشن کنیم و... . این تمام ارتباط جدی و شوخی ما باهم است. هروقت وارد ساختمان می‌شوم حس می‌کنم وارد هاستلی درجه سه شده‌ام. با افرادی‌که تنها بار اول است می‌بینم‌شان مواجه می‌شوم. خدمه‌ای که تا به حال ندیدم‌شان و نگهبانانی که پیش از این یکی دوبار با آنها روبرو شده‌ام.

.........

آخرین روزهای این سبک از زندگی‌ست و راستش دلهره دارم که بعد از اتمام قرار است راهم چه باشد؟ آخر این راه مرا به چه راه دیگری وصل می‌کند؟ ترسیده‌ام چون در این مدت نه چندان کم و نه چندان زیاد فهمیده‌ام آدم یک‌جا نشین و منفعلی نیستم، توان زندگی توام وابستگی و زندگی چسبنده به خانواده را چندان ندارم. در اصل به بزرگترین شناخت از خودم رسیده‌ام که من آدم رهایی هستم. آدم چشیدن و رفتن به دل تجربه‌های جدید در راه‌های دور و طولانی.

۹ نظر ۲۲ تیر ۹۷ ، ۱۴:۳۱
عطیه میرزاامیری

دلم برای بی سانسور نوشتن از خودم، تنگ شده/.

غمگینم. مثل پرنده‌ای که راه خونه‌ش رو گم کرده.

۱۴ تیر ۹۷ ، ۱۷:۲۶
عطیه میرزاامیری

آدم‌ها باید دو مأمنه باشند. مثل ماشین‌های دوگانه سوز. که اگر فلان سوختش تمام می‌شود، از آن یکی سوخت استفاده می‌کنند و وسط اتوبان یا میان جاده‌ای بی‌سوخت و ماشین نمی‌ماند.

آدم باید دو مأمنه باشد.

وقتی پناه بودن مأمن اول، زوال پیدا می‌کند جای دیگری داشته باشی تا دست به گردنش بیاندازی. تا اگر از جایی مانده شدی، جای دیگری را داشته باشی که رانده نشوی. که سر به بیابان نگذاری. که بدانی جایی هست که انتظارت را بکشد. که اگر پناهی نداری، لااقل پناه‌گاهی داشته باشی.

مأمن اول یا دومم را کم‌کم از دست می‌دهم و ترسیده‌ام جایی میانه‌ی زمستان، در برف و بوران و سرما وقتی بنزین تمام کرده‌ام، بایستم کنار کدام جاده و طلب سوخت کنم؟.

.

عطیه میرزاامیری

یازده تیر... شب... ورودی هفت... آخر...

۵ نظر ۱۱ تیر ۹۷ ، ۲۲:۵۶
عطیه میرزاامیری

یه فیلمی بود که بهروز بقایی توش بازی میکرد، بعد زنش یه آینه ی عجیب داشت. توی این آینه‌هه آینده‌ی نزدیک یه سری آدما رو می‌دید و هرکاری می‌کرد تا اونا رو نجات بده! انگار الان به همچین آینه‌ای نیاز دارم ولی بیشتر از اون به نجات دهنده‌هه نیاز دارم... همین امشب...

۰۲ تیر ۹۷ ، ۲۳:۳۸
عطیه میرزاامیری

فرمول دل نشکستن ساده‌ست؛
1) تو هر عمل و حرفی از مَنیت خودمون فاصله بگیریم و جای طرف مقابل باشیم.
2) قرار نیست اگه در زمینه‌ی شغلی یا علمی آدم موفقی هستیم فرض رو بر این بذاریم کاملیم و هرررررر حرفی از دهن‌مون در میاد رو بگیم.
3) وقتی چیزی می‌گیم و واکنش بدی از ظرف مقابل‌مون نمی‌بینیم این به معنی این نیست همه‌ی حرفامون تائید شده. نچ. یعنی مجال بحث یا حتی ارزش بحث کردن نبوده.
در کل زیاد خودبینی نداشته باشیم.
این 3تا تبصره رو توی خوابگاه یاد گرفتم و خب زیاد با آدمای خودبین روبرو شدم که باعث شد بگردم و این صفت رو توی خودم پیدا کنم و با تمام قوا سعی کردم (و دارم سعی میکنم) بِکَنمش از خودم و بندازمش دور!

۲۸ خرداد ۹۷ ، ۲۲:۳۹
عطیه میرزاامیری

گوشی تو‌ دستم٬ خوابم برده بود. وسط شب پاشدم دیدم پیام زده:
«راست میگی دوست داشتن چیزی عمیق تر از ظاهرو صورته. کافیه یکی حرف بزنه. بعد میتونی تصمیم بگیری دوستش داشته باشی یا نه
 و تو امروز برام حرف زدی عطیه... بیشتر از هر وقت دیگه‌ای
من تصمیم گرفتم که...»
.
.
.
گوشیم تو‌ دستمه و دیگه خوابم نمی‌بره!

۲۶ خرداد ۹۷ ، ۱۱:۰۳
عطیه میرزاامیری

سلام حاج آقا! صبونه‌ت رو خوردی؟ بهت گفته بودم که صبح زود می‌رم آزمایش بدم. آره باید ناشتا می‌رفتم. نه دیگه گفتم بیدارت نکنم. خودم با اتوبوس رفتم. آره الانم تو راهم دارم برمی‌گردم. جواب ندادی؛ صبونه‌ت رو خوردی؟ یه امروز من نبودما! باید شکم گشنه می‌رفتی!؟ راستی حاجی امشب می‌خوام بگم بچه‌ها برا شام بیایند. نه بابا! حالم خوبه. چیزیم نیست. دکترم می‌گفت قرصا رو بخورم سرگیجه‌هام خوب می‌شه! این چند روز که قرصام رو می‌خوردم هم بهتر بودم. نه زحمتی نیست. بچه‌ها هم خیلی وقته ندیدیم. دلم برا نوه‌ها تنگ شده. نه چیزی نیاز نیست. خودم الان یه ایستگاه عقب‌تر پیاده می‌شم، می‌رم تره‌بار می‌خرم. شما فقط یکم زودتر از دیشب بیا. مواظب خودت باش. خدافظ.

.

سلام امیر جان! خوبی مادر؟ مزاحم کارت که نشدم؟ زنگ زدم بگم امشب شام بیاین پیش ما! تولد باباته. خودش نمی‌دونه. خواستم بعد از عمری از این مدل کارا بکنم یکم حس کنم جوونم! (بلند می‌خندد). چی بهش می‌گید شما جوونا؟ سورفیریز؟ آره همون. پس بیاینا. دیر نکنیدا! نه چیزی احتیاج ندارم مادر. دیگه لازم نیست به مینو زنگ بزنم؟ یادت نره بهش بگیا. حالا اگه حواسم سرجاش بود رفتم خونه خودمم بهش زنگ می‌زنم. منتظرتونم. خدا به همراهت.

.

سلام نگار جونم! خواب بودی مامان؟ قربون حرف زدنت برم. حالت چطوره؟ مامانت کجاست؟ آره گوشی رو بده بهش... سلام الهام جون! خواستم امشب رو تاکید کنم! یادت نره‌ها. منتظریم. نه کیک رو خودم می‌پزم. بعد از ده سال می‌خوام کیک بپزم. فقط کاش مثل قدیما خوب بشه! نه فقط زودتر بیا این بادکنکا رو باد کن. من نفسی ندارم که بخوام این یه کار رو بکنم. قربونت برم. آره ساعت 4 خوبه. بیا منتظرتم.


Photo: Konstancja Nowina Konopka

۵ نظر موافقین ۲ مخالفین ۱ ۲۰ خرداد ۹۷ ، ۱۷:۳۴
عطیه میرزاامیری

سلام مجید! یادم نیست کی این جمله رو گفته بود که بدترین خداحافظیا اونایی هستند که نه گفته می‌شند و نه توضیح داده می‌شند! حالا چه فرقی داره این جمله از کیه. از شاملو، مارکز یا حتی دکتر شریعتی! مهم اینه مدت‌هاست داره این جمله توی سرم چرخ می‌خوره و الان که توی اتوبوسم، دختر پسری که کنارم ایستادند من رو یاد سه سال پیش خودم و خودت انداختند و باعث شد بیام باهات حرف بزنم. این مدت گوشیم رو خاموش کرده بودم تا راحت‌تر بتونم فکر کنم. فکرامو کردم و راستش به نتیجه‌ی درستی نرسیدم. یعنی نه اینکه نرسیده باشم، رسیدم اما نتیجه‌هه اونی نبود که دلم می‌خواست بشه. تو راست می‌گفتی. آدم گاهی تشنه‌ی عشقه. برای همین به اولین آدمی که برمی‌خوره فکر می‌کنه همونی هست که می‌خواد. دستشو محکم می‌زنه به پیشونیش و می‌گه اکهعی پسر! خودشه. خود خودش. و بعد برای به دست آوردنه تلاش می‌کنه و ازون‌جایی که به دست آوردنیای اشتباهی زود نتیجه می‌دند، خوشحال وارد مسیری می‌شه که تهش باتلاقه! یادم افتاد بچه که بودم یه روز ظهر خیلی تشنه‌م بود. در یخچال رو باز کردم و دیدم یه کمپوت آلبالو توی یخچاله. کمپوته رو سر کشیدم و قلپ اول رو که خوردم همون‌جا محتویات دهنم رو برگردوندم. خوب که به کمپوت نگاه کردم دیدم زیتونه نه آلبالو! آدم تشنه کور می‌شه مجید. نمی‌فهمه کجای کاره. می‌افته توی مسیری که هیچ نقشه‌ای ازش نداره. تو رو نمی‌دونم. اما من قبل از این‌که تشنه‌ی عشق بوده باشم، تشنه‌ی شناختم. شناخت خودم. که بدونم کی‌ام؟ کجام؟ می‌خوام چی بشم؟ و... اینا رو نمی‌دونم که حالا بعد ازسه سال حس می‌کنم هیچ‌وقت نفهمیدم تو کی هستی! چون نمی‌دونم خودم کی هستم!.. چه خوب شد که این دختر و پسر رو دیدم تا عزمم رو برای زدن آخرین حرف‌ها بهت، جزم کنم... مثل اینکه رسیدم. باید پیاده بشم. خدافظ:)


Photo: Konstancja Nowina Konopka

۵ نظر موافقین ۴ مخالفین ۱ ۱۹ خرداد ۹۷ ، ۱۶:۰۲
عطیه میرزاامیری