تلخ همچون چای سرد

تلخ منم،چایی یخ که هیچکس ندارد هوسش را

تلخ همچون چای سرد

تلخ منم،چایی یخ که هیچکس ندارد هوسش را

رابرت برتون نوشت:"من از اندوه مینویسم که مشغول باشم و از اندوه حذر کنم"


از وقتی بلاگفا به بیماری حذف آرشیو دچار شد،بعد از شش سال او را ترک کردم و به اینجا پناه آوردم...
لینک کوتاه شده ی وبم برای بلاگفا:http://goo.gl/6rPCvr

آدرس قبلیم:atiyee.blogfa.com

یک سال است خرد خرد، پول‌هایم که به‌صورت حق التحریر، عیدی، مسابقه و... گرفته‌ام را جمع کردم‌ام تا همچین روزی را ببینم. این‌که وقتش برسد و اتفاقی بیفتد که خودم با همین پول بلیط هواپیما بخرم، هتل رزو کنم و کوله بیندازم و بروم شهری‌ که سال‌هاست دلم خواسته ببینم را ببینم! حالا به گمانم وقتش رسیده. بلیط خریده‌ام، هتل رزو کرده‌ام و با دوستی کوله‌هایمان را جمع کرده‌ایم تا برویم لابه‌لای آدم‌هایی که از جنس ما نیستد قدم بزنیم و هوای جایی جز این مرز و بوم را نفس بکشیم و ببینم: آسمان آیا هرکجا همین رنگ است؟

۱۳ نظر ۲۳ مهر ۹۶ ، ۱۲:۲۶
عطیه میرزاامیری

موقعی که دانشگاه تهران قبول شدم، میان خیل عظیم تبریکات و شادباش‌ها یکی از اعضای فامیل رو کرد به من و گفت: «حالا مگه شهر خودمون دانشگاه نداشت که تو رفتی تهران!؟» لبخند روی لبم ماند و شادی‌ درونم دلم ماسید! بعد متوجه شدم که قصد آن فرد از حرفی که زده بود، حسادت یا حتی اذیت کردن من نبوده. تنها می‌خواست بگوید دانشجوی شهر دیگر شدن، دردسر دارد و بهتر بود برای آسایش و راحتی خودم هم که شده شهر دیگری را برای تحصیل انتخاب نمی‌کردم. مطمئنا برای همه‌ی ما این تجربه پیش آمده که با سوالات متعدد یا نگرانی‌های نابه‌جایی از طرف یک‌سری افراد، روبه‌رو شده باشیم که در بعضی موارد فرد مقابل‌مان واقعا منظور بد و آزاردهنده‌ای ندارد و شاید به رفتار پرسش‌گرش عادت کرده باشد.
ادامه


۱۸ مهر ۹۶ ، ۱۱:۲۷
عطیه میرزاامیری

+ چرا آدمای خوب، آدمای بدی رو واسه‌ی رابطه‌شون انتخاب می‌کنند؟
_ ما عشقی رو که فکر می‌کنیم لایقش هستیم، می‎‌پذیریم.

+ می‌تونیم بهشون بفهمونیم که بدونند لایق عشق بهتری هستند؟
_ می‌تونیم سعی کنیم تو این مورد.


۱۵ مهر ۹۶ ، ۲۳:۰۳
عطیه میرزاامیری

از امروز که باران بارید، تا آخرین روز از زمستان شاهد بوی شلغم سوخته در سطح سوئیت‌های خوابگاه خواهیم بود.
دینگ دینگ دینگ...

۱۲ مهر ۹۶ ، ۱۸:۴۰
عطیه میرزاامیری

قبل ازینکه برم کربلا، هجومی از توصیفات مختلف ازین شهر بهم وارد شد. هرکسی یه چیزی میگفت. هرکسی از حسش میگفت و عجیب اینکه حس نود و نه درصد ادما شبیه بهم بود. همه یکصدا میگفتند کربلا! کربلا غم داره... اما نداشت. واقعا برای من نداشت. من نترس ترین و آروم ترین آدم دنیا بودم توی کربلا. عجیب ترین حس ها رو توی کربلا و نجف داشتم. یادمه وقتی برای اولین بار داشتیم میرفتیم حرم، توی یه کوچه ی باریک بودیم. یهو دیدم حنا زد زیر گریه. سرمو آوررم بالا دیدم گنبده. گنبد حضرت عباس. گریم نگرفت. ماتم برد. بعدم خندیدم. به پهنای صورتم خندیدم. دستمو اوردم بالا و گفتم: بح بح. سلاملکم. دقیقا انگار رفیقم رو دیدم. کربلا برای من مظهر آرامش بود. کاملا متناقض با تمام حسایی که بقیه بهم گفته بودند. یه شب تو حرم که بودم،دقیقا روبروی ضریح یه رازی رو که مدت هاست تو دلمه رو زیر زبونم گفتم. بعد زدم زیر گریه. ولی گریه ی سفید. غم سفید. انگار یکی دستشو گذاشته بود رو قلبم میگفت حالا گریه چرا؟! درست میشه رفیق. رفیق... رفیق... قشنگ رفیق بود. امشبی که یهو فهمیدم فلانی فوت شد، دلم گرفت و زدم زیر گریه. بعد از یکماه دلم برای کربلا تنگ شد. برای اینکه یکی بیاد بزنه سر شونه م و بگه: حالا گریه چرا رفیق؟!

۸ نظر موافقین ۹ مخالفین ۰ ۰۷ مهر ۹۶ ، ۲۰:۱۵
عطیه میرزاامیری

خواندن یعنی پوشاندن چهره و نوشتن یعنی نمایاندن آن.


راه های برگشتن به خانه/ آله خاندرو سامبرا/ ترجمه ی ونداد جلیلی

۳۰ شهریور ۹۶ ، ۱۶:۰۳
عطیه میرزاامیری

به مادرم و پدرم فکر کردم و به خودم گفتم پدر و مادر من چه قیافه ای دارند؟ اما پدر مادر خود ما هیچوقت قیافه ندارند. ما هیچوقت آنها را درست نمیبینیم...


راه های برگشتن به خانه/ آله خاندرو سامبرا/ ترجمه ی ونداد جلیلی

۳۰ شهریور ۹۶ ، ۱۵:۵۹
عطیه میرزاامیری

ماجرا از آن‌جایی شروع  شد که یکی از دوستانم، در گروه تلگرامی‌مان عکس چند وسیله را فرستاد و زیر عکس نوشت: «حدس بزنید مورد استفاده این وسایل چیه؟» اولش همگی انداختیم روی شوخی، خنده و جواب‌های نامربوط می‌دادیم تا این‌که دوستم خیلی جدی برایمان گفت که این دو وسیله را در جهزیه‌ی یکی از آشناهایشان دیده است. پشمک ساز و پاپ‌کورن‌ساز!... ادامه...

۰۹ شهریور ۹۶ ، ۱۳:۰۰
عطیه میرزاامیری

آدم هایی که در خواب می‌آیند و حرف میزنند و هستند کجا می روند؟ بقیهٔ زندگیشان کجاست؟ آیا آنها زنده‌اند و ما رویای آنها هستیم؟ یا ما زنده‌ایم و در رویای آنها گاهی حضور داریم؟ چقدر بی مرز و راحت اند، دیوار ندارند، زمان ندارند، تابلو ندارند، مرز ندارند، و ما از هرجای زمان شان می گذریم به جایی دیگر. آیا جهان آنها تکامل یافتهٔ جهان ماست؟ ایا ما هم وقتی به آنها پیوستیم هرجا که بخواهیم با یک اراده میرویم؟ در هر زمانی ؟ به هر خانه و شهری؟ کنار هر آدمی؟ چقدر دلم برای پری تنگ شده! چرا خیلی از آرزوها راهش به گور است؟

 تماما مخصوص/ عباس معروفی

۰۷ شهریور ۹۶ ، ۱۹:۳۶
عطیه میرزاامیری

از هزارتا آدم یک رفیق سوا کن، از آن یکی هم بترس.

 تماما مخصوص/ عباس معروفی

۰۷ شهریور ۹۶ ، ۱۹:۲۸
عطیه میرزاامیری