تلخ همچون چای سرد

تلخ منم،چایی یخ که هیچکس ندارد هوسش را

تلخ همچون چای سرد

تلخ منم،چایی یخ که هیچکس ندارد هوسش را

رابرت برتون نوشت:"من از اندوه مینویسم که مشغول باشم و از اندوه حذر کنم"


از وقتی بلاگفا به بیماری حذف آرشیو دچار شد،بعد از شش سال او را ترک کردم و به اینجا پناه آوردم...
لینک کوتاه شده ی وبم برای بلاگفا:http://goo.gl/6rPCvr

آدرس قبلیم:atiyee.blogfa.com

۲۱ مطلب در مهر ۱۳۹۴ ثبت شده است

یک روزی هم می آیید اینجا و میبینید بعد از شش سال با دنیای مجازی خداحافظی کرده ام ولی خب زیرزیرکی در جایی دیگر با یک هویت مستعار-مثلن تحت عنوان هایی:دخنر مهر،دانشجویی فلک زده،دور از خانه،و این مدل اسم های تین ایجری-مینویسم.چرا؟!چون گاهی خسته میشوم.با هویت وافعی نوشتن ینی یک روز وارد خانه میشوی و میبینی صفحه ی وبت جلوی بابایت باز است...ینی یک روز وسط دانشکده دختری جلویت را میگیرد و اسم وبت را به خودت پس میدهد و این ینی هع من تو را میشناسم...ینی دوستان واقعی ات وقتی تو را میخوانند کوچکترین نقطه نظرم میشود نقطه ضعف شان و شروع میکنند به کوباندن شان توی سرم...ینی خیلی جاها خیلی افراد آشنا سوتی میدهند که نوشته هایم را دنبال میکنند...و امروز،آخرین سوژه این بود که هم کلاسی ام وبلاگم را پیدا کرده و وقتی در کلاس اطلاع رسانی حرف سر وبلاگ نویسی میشود جیغ میزند که استاد فلانی(اشاره میکند به من)وبلاگ نویس است و یک پوزیشن شای دارد وبش!!!!!!!!حالا شما شدت یخ کردن دست و پایم را تصور کنید که همزمان با لرزش های خفیف بدنی ام، استاد از من میخواهد وبم را برای بچه های باز کنم...باز کردم؟!خب معلوم است.مجبور شدم.مجبور...بعد هی خدا رو قسم میدادم نرود روی پست های بی ادبی ام مانور دهد.نهایتش این بود که خودم عنان از کف داده و ب جای استاد درباره ی منوهای وب حرف زدم...حالا باید تا آخر دوره ی ارشد حواسم را جمع کنم وقتی وبم را باز میکنم از اصطلاحات زشت که مثلن فلان چیز را خوردم،به فلان جایم نیست،گه کاری هایی که میکنم،از بیماری های واضح جنسی ِ موجود در جامعه و هم چنین از روزانه نویسی صرف نظر کنم و تنها و تنها بگوبم:چه رشته ی خوبی دارم من.چه دوستای خوبی.چه دانشگاهی.چه استادایی.به به.هوا چه خوبه.همه چه خوش اندام ند...سپس کمی گل و بلبل دانلود کنم که ضمیمه ی پست هایم باشد...آی لاو یو استاد گیتا...هپی یور نایت...یور آر سو کیوت...آی لاو یو سو ماچ...

۱۷ نظر ۲۷ مهر ۹۴ ، ۲۲:۱۹
عطیه میرزاامیری

چطور میتوانم صبح به این خوبی را دوست نداشته باشم در صورتیکه به محض شستن دست و صورتم هم اتاقی ام برایم تخم مرغ و خرما درست کردهٰ توی کیفم کیک میگذارد و میگوید که روسری مشکی به من می آید...وقتی وارد دانشگاه میشوم شیرکاکائوی داغ نذری میدهند و من دوتا دوتا میخورم و الان هم کلاسی ام کنارم نشسته و دارد کارهای سرچ مقاله ام را انجام میدهد...هوا در اینجا (ولنجک)دو برابر سردتر از هوای خوابگاه است و باد ملایمی که عطر باران دیروز را میزند توی صورتمان دلبری میکند...صبح تان بوی باران و طعم شیر کاکائوی داغ...

۲۶ مهر ۹۴ ، ۰۹:۱۵
عطیه میرزاامیری
از نوشته های بدون فکر:
هدفم چه بود؟!اینکه اسم ِ دانشگاه های تهران را میشندیم و آب از دهانم سرازیر میشد...اینکه هی میگفتم زندگی در تهران نه اما درس خواندن در آنجا را دوست دارم...اینکه سال تحویل به امامزاده صالح چشمک زدم و گفتم مهر میبینمت دیگه؟!...اینکه ظفر را پیاده میرفتم و میگفتم اینجا،اینجا باید پیاده روی در پاییزش عالی باشد...اینکه هرروزِ نمایشگاه های کتاب را  میخواستم...اینکه توی ِ دفتر آرزوهایم نوشته بودم:زندگی در خوابگاه باید عجیب باشد و من دوست دارم عجیب ها را تجربه کنم...اینکه موقع انتخاب رشته یکدفعه و بی مقدمه و ناباورانه بابا راضی شد اولین انتخابم تهران باشد و من ذوق میکردم،..اینکه...حالا که دارم رکورد ِ مدت زمانِ دوری از مهربانی های حضوری بابا،محروم شدن ِ از آغوش مامان و خل بازی های عرفان،را میزنم میگویم دوری سخت است.دوری حتی اگر پنج ، شش ساعت هم باشد سخت است.آنقدر سخت که میروی زیر دوش حمام و از حزن آهنگی که دختر ِ حمام بغلی زیر لب میخواند،ناگهان بدون هماهنگیِ قبلی به گریه میفتی...


*این آهنگ را با صدای محسن نامجو گوش کنید...
۱۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۵ مهر ۹۴ ، ۱۴:۰۵
عطیه میرزاامیری

غم

نام کوچک همه ی چیزهاست

وقتی غم را صدا میکنی

همه باز میگردند...


#پوریا عالمی

موافقین ۷ مخالفین ۱ ۲۲ مهر ۹۴ ، ۲۱:۵۹
عطیه میرزاامیری

زندگی دانشجویی ِ تنهایی در خوابگاه و در شهر بزرگی مثل تهران تا اینجا به من یاد داد،باید در درونت یک روحیه ی مردانه داشته باشی.قوی،نترس،شجاع،از پس خود بر آ،گریه در خفا،به تخمم گفتن به مشکلات،دنبال کار برو،سخت و...یک جورایی یک مردانگی ِدرونی غالب بر زنانگی ات...

موافقین ۸ مخالفین ۱ ۲۱ مهر ۹۴ ، ۲۱:۵۰
عطیه میرزاامیری

حال خوشی نداشتم.وارد اتاق شدم.گوشی ام را چک کردم.از پی ام کسی خنده ام گرفته بود...کسی از آنطرف اتاق گفت قشنگ میخندم...بلندتر خندیدم...حالمان خوش شد...

۲۱ مهر ۹۴ ، ۲۱:۳۴
عطیه میرزاامیری

ببینید دوستان و مخصوصن دختر خانم ها!شما را به یک لیوان شکلات داغ در یک روز سرد زمستانی قسم میدهم،وقتی ازدواج میکنید آنقدر یک دفعه ای غیب و نابود نشوید،اینقدر شبیه آدمی که از گرسنگی در شرف مردن است و یکدفعه سفره میبیند و حمله میکند،شوهر شوهر(زن زن)نکنید،آنقدر هی آویزان نباشید.اینقدر در باب عشق و عاشقی تان روی منبر نروید و...که تا قبل ازدواج هر موقع حالتان بد بود و دپسرده بودید و میگفتید التماس دعا و آخخخخخخ حالم بد است و غیره،آدم ربطش دهد به اینکه در آن بازه زمانی این حالاتتان از بی شوهری بوده...با تشکر...


+به همین اتاق چاهار نفری ِ دانشجویی ام قسم،منظورم روی شخص خاصی نیست.از بعد این پست هی با پیام و تلگراف و تلگرام سرم جیغ نکشید...با تشکر مجدد

۲۰ مهر ۹۴ ، ۲۰:۴۱
عطیه میرزاامیری

خدایت بیامرزد صادق خان ِ هدایت!بله در زندگی زخم هایی ست که دهن ِ آدم را سرویس میکند و او را بابت به دنیا آمدنش به گه خوردن می اندازد...

۲۰ مهر ۹۴ ، ۲۰:۱۸
عطیه میرزاامیری

باید برایتان بنویسم.از شگفتی های وبلاگ نویسی بنویسم ک یک شب با چشمان پف کرده توی خوابگاه دعوت به چایی میشوی و یک هفته بعد میفهمی میزبان،خواننده ی وبت بوده!

۱۹ مهر ۹۴ ، ۱۴:۵۹
عطیه میرزاامیری

به دلیل ازدحام زیادی که بچه های دبیرستانی در قسمت ِ زنانه ی ِ اتوبوس ایجاد کرده بودند،آرام آرام روانه ی قسمت مردانه شدم و بالای سر دو پسربچه ی دبستانی ِ کوله به دوش،ایستادم.پسرک لاغرتر سر ایستگاه پیاده شد و دوست تپلش داد کشید:"اگر بار گران بودی که بودی.خدا روشکر که رفتی"و بعد جفتشان دستان کوچکشان را گرفتند جلوی دهانشان و خندیدند...جا برای من باز شد و من کنار پسرک تپل نشستم.من،پسرک،و مرد میانسالی که عینک به چشم و انگشتر عقیق به دست بود به ترتیب کنار هم نشسته بودیم.مرد عینک به چشم به پسرک تپل خندید و گفت شعر را اشتباه خوانده و پسرک با لهجه ی شیرینش گفت:" میدونم.شوخی کردم.من و دوستم مثل پسر خاله ایم.باهم زیاد شوخی میکنیم."مرد عینکی که شبیه معلم ها بود گفت:"ارزش دوست خیلی بیشتر پسر خاله هست.تو پسر خاله ت رو خودت انتخاب میکنی؟"تپلک گفت:"نچ".مرد ادامه داد"تو برای داشتن پسر خاله هیچ دخالتی نمیکنی.خدا بهت میده.اما دوست رو خودت انتخاب میکنی.خودت تصمیم میگیری کی دوستت باشه کی نباشه.همین ارزشش خیلی بیشتره.پس دوستی را انتخاب کن که تو را به جاهای خوب برسونه."...از اتوبوس پیاده شدم و تا خانه به این فکر میکردم،که من پسرخاله ای ندارم اما چند تا دوست دارم؟!!!


موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۹ مهر ۹۴ ، ۱۴:۴۰
عطیه میرزاامیری