تلخ همچون چای سرد

تلخ منم،چایی یخ که هیچکس ندارد هوسش را

تلخ همچون چای سرد

تلخ منم،چایی یخ که هیچکس ندارد هوسش را

رابرت برتون نوشت:"من از اندوه مینویسم که مشغول باشم و از اندوه حذر کنم"


از وقتی بلاگفا به بیماری حذف آرشیو دچار شد،بعد از شش سال او را ترک کردم و به اینجا پناه آوردم...
لینک کوتاه شده ی وبم برای بلاگفا:http://goo.gl/6rPCvr
کانال:@atiyeemirzaamiri
اینستاگرامم:atiyemirzaamiri
آدرس قبلیم:atiyee.blogfa.com

۹ مطلب در آذر ۱۳۹۵ ثبت شده است

امشب که یک دقیقه بیشتر بودنمان را میان خرمالو خوردن و انار دون کردن،جشن گرفتیم سی ثانیه هم سکوت کنیم برای کسانی که،من امروز در بیمارستان رازی دیدمشان!که نه منتظر جواب آزمایشی بودند و نه از شیمی درمانی برمیگشتند.که تمام روح و روان شان تاول زده بود.ضعیف تر از ما بودند و زورشان به هیچکس نمی رسید.که حتی گاهی آنقدر اوضاع شان وخیم بود که نمی توانستند خدا را صدا بزنند.امشب میان خنده ها و مغز کردن پسته ها،بیایید تصمیم بگیریم روزی یک دقیقه به مهربانی هایمان اضافه کنیم.به دوست داشتن مان نسبت به همدیگر.بیایید جاهای خالی آدم ها را درست پر کنیم.درست محبت کنیم.که ظلم شمشیر گرفتن در دست نیست.ظلم همانی ست که امروز زن سی ساله بعد از شوک عصبی اش گریه افتاد و گفت:من فقط آرزو داشتم با مامانم یه لیوان چایی بخورم و خانواده م بهم توجه کنند!امشب لا به لای تمام یلدا مبارکی ها عزم مان را جزم کنیم که به یکدیگر آرامش هدیه کنیم!سخت نیست ولی شدنی ست...امشب در هر شرایطی هستید بدانید خوشبختید.خوشبخت خوشبخت.من این را تضمین میکنم...یلداتون مبارک...

۲ نظر ۳۰ آذر ۹۵ ، ۱۴:۵۲
عطیه میرزاامیری

خوابگاه چهار طبقه دارد.من دقیقا طبقه ی چهارمم.از دوستانم؛الهام و ندا و آرزو و فروزان و سونیا طبقه ی سوم ند و فریبا و زهرا و فائزه طبقه ی دوم.نشسته ام توی اتاق.اتاقی که خارج از آن توی سوئیت هیچکسی نیست.همه جا ساکت است و خوابگاه تقریبا خالی ست.یک آن صدای وحشتناک گریه می آید.صدایی شبیه هق هق که مجال نفس کشیدن نمیدهد.بالای پله های می ایستم و زیر پایم را نگاه میکنم.کسی درون طبقات نیست.یکی یکی پله ها را پایین می روم.درون هر طبقه می ایستم و گوشم را تیز میکنم.طبقه ی سه خبری نیست.پایین تر می روم.طبقه ی دو بیشتر می ایستم.از درون یکی از سوئیت ها صدای همان گریه کردن ِ بی جان می آید...در را باز میکنم.دخترک کف سوئیت با کفش های پاشنه بلندش نشسته و چنان از روی عجز گریه میکند که صورتش قرمز شده.آنقدر گریه اش از روی ناتوانی ست که کسی جرات نمیکند از او بپرسد چه اتفاقی افتاده.با نگاه پرسشگری به اطرافیانش نگاه میکنم.شانه بالا می اندازند که:به ما هم چیزی نمیگه...از در اتاق خارج میشوم!...در این یک سال یاد گرفته ام آدم ها را جدی نگیرم.به درون سوئیت خلوت و ساکت خودمان پناه می آورم...

۲۴ آذر ۹۵ ، ۱۳:۳۷
عطیه میرزاامیری

+ من وقتی حالم خوب نیست چشمم رو می بندم و کسی که دوست دارم رو خیال میکنم کنارمه و برام حرف میزنه.بعد خوابم می بره.


_ دیشبم خیال کردی؟


+ دیشبم خیالت کردم...

۲۴ آذر ۹۵ ، ۱۱:۳۹
عطیه میرزاامیری

میان گره های ریزی ک امشب برایم اتفاق افتاد ،میان تمام دل ضعفه هایم ک دارم از گرسنگی غش میکنم و شام نخورده ام،میان پرینت گرفتن های مکرر و از پله دویدن ها،ناگهان نشستم روی تخت و به این فکر کردم آخرین خاطره ی عاشقانه ام چه بود؟کِی بود؟با چه کسی بود...حالا تمامی گرفتاری ها را زده ام کنار و نشسته ام به آرامی گریه میکنم...

۲۲ آذر ۹۵ ، ۲۳:۴۷
عطیه میرزاامیری

خودکشی کردن بین دانشجویان یک امر کاملا طبیعی شده.اگر سال های قبل میشنیدیم که فلانی که بهترین دانشجوی بهترین دانشگاه بود خودکشی کرد تا هفته ها درگیر خبرش بودیم.الان خبری اینچنین میشنویم با یک جمله ی "عه"سر و تهش را خط میزنیم...با تمامی این اوصاف میخواهم بگویم گریه کردن در خوابگاه دخترانه هم یک چیزی توی همین "عه" گفتن است.طبیعی و جاافتاده.سه روز است توی خوابگاه تنها هستم.با این قضیه مشکلی ندارم.الان ناگهان چیزی درونم فریاد زد: گریه کن تا حالت جا بیاد.نشسته بودم روی تخت و آرام گریه میکردم که هم اتاقی ام وارد شد.تا آمدم اشک هایم را پاک کنم لو رفتم.تنها یک کلام گفت"آخ" و کیفش را گذاشت روی زمین و رفت تا راحت تر باشم.به گمانم موقعی که برگردد ازینکه بی موقع وارد اتاق شده بوده عذر خواهی هم کند...

۱۳ نظر ۱۹ آذر ۹۵ ، ۲۱:۳۷
عطیه میرزاامیری
۱۵ آذر ۹۵ ، ۲۰:۵۹
عطیه میرزاامیری

یک:چند روز گذشته خبری خواندم مبنی بر اینکه زنی جوان همراه با دو دخترش،توسط شوهر معتادش بیست و یک روز متوالی مورد ضرب و شتم شدیدی قرار گرفته اند که شدت این شکنجه ها آنقدر زیاد بوده که کار به بیمارستان و بستری چند روزه میکشد.در خبر نوشته شده بود مرد در طول دوازده سال زندگی مشترک با همسرش اعظم، سابقه ی کتک زنی داشته اما به دلیل ترس،هیچ اقدامی جهت شکایت وی نشده است.علاوه بر تمامی شکنجه های جسمی که مرد بر همسر سی ساله و دخترش اعمال میکرده، توهم خیانت نیز داشته.چنانچه گاهی وارد خانه می شده و با تهمت خیانت همسرش به او، بیش از پیش او را می آزرده.در گزارش آمده،: »اعظم وقتی دارد از تهمت شوهرش به خود، حرف می‌زند، انگار درد بیشتری می‌کشد، انگار نمی‌تواند با این موضوع کنار بیاید و می‌گوید فقط خدا شاهد است که چه اتفاقاتی افتاده».....

دو:تمامی این ها را نوشتم تا بگویم،هنوز که هنوز است در جوامع بزرگ،با تمام تبلیغات رسانه ای،با تمام پیشرفت های صنعتی، با تمام گسترش علم آموزی و بقیه ی پیشرفت های دیگر نسبت به چندین سال گذشته، ما شاهد ضرب و شتم زنان در امن ترین مکان زندگی شان یعنی در خانه ی شخصی خودشان و به دست محرم ترین فرد زندگی شان یعنی شوهرشان،هستیم.زنانی که به دلیل نداشتن هیچ سرپناه و پشتیبان حقوقی یی، با تمام دردها و مصیبت های وارد شده بر جسم و روح شان، تنها سکوت می کنند.

اما اگر مبنا را بر خبری که در ابتدای متن نوشتم،بگذاریم باید بگویم بی انصافانه ترین حکم در خصوص شکنجه ی زنان به دست شوهرشان همین حکم جاری در اینجور پرونده هاست.در ماجرای پرونده ی بالا،حکم صادر شده این است که مرد راهی زندان شده اما با یک وثیقه ی بیست میلیونی می تواند آزاد شود.علاوه بر این خلا قانونی در خصوص زنان، به نظر می رسد خود زن ها هم گاهی در روند این مسائل مقصرند.که این تقصیرنیز خودش از شرایط و احکام جامعه سر چشمه می گیرد.زنی که به دلیل نداشتن هیچ سرپناهی و تنها از سر دلسوزی برای بچه هایش تن به شکنجه می دهد و سکوت می کند.زنانی که از ترس آبروریزی خود حاضرند شرایط تنش زای خانه را تحمل کنند.زنانی که تهمت خیانت می شنوند اما نمی توانند خانه را ترک کنند.تمامی این ترس ها و سکوت ها و این تن به خشونت های فیزیکی و روانی دادن ها موجب افزایش و گسترش خشونت علیه زن ها می شود.اما آیا جز این،راهی دیگر برای زنان هست؟

سه: از ۲۵ نوامبر تا ۱۰ دسامبر (۵ تا ۲۰ آذر)، با هدف ارتقای سطح آگاهی مردم سراسر دنیا، به عنوان روزهای مبارزه با خشونت علیه زنان انتخاب شده‌اند. در این بازه زمانی،موج رنگ های نارنجی را در سطح صفحات مجازی دیدیم.نمادی به منزله ی مبارزه با خشونت علیه زنان...مردان و زنان،دختران و پسران با تمام تفاوت ها و نه برتری هایی که بر یکدیگر دارند،با تمام خصوصیات ِ متفاوت فرهنگی،اقتصادی،اقلیمی،زبانی و خانوادگی،می توانند از همین مناسبت ها به ظاهر کوچک اما در باطن بزرگ،بی خیال چندین سال اشتباه تاریخی و ظلم و ستم به زنان و مادران گذشته مان،با گسترش علم و مطالعه در خودشان و بسط آن در خانواده هایشان،روزهای بهتری را برای فرزندان ِ فردای جهان بسازند.ندانستن و نتوانستن است که زنان جهان ما را به سمت شوربختی برده است و می برد.پس؛ نه به خشونت را از خانواده های مان شروع کنیم.به بچه های مان از ابتدا، کنترل خشم و مهارت های زندگی را بیاموزیم و حتی خودمان هم قبل از شروع زندگی مشترک تا جایی که میتوانیم خودآگاهی داشته باشیم و تقص هایمان را بدانیم و در جهت بهبود آن نقایص گام برداریم.در خانواده به همسرمان احترام بگذاریم و جلوی بچه ها از همسرمان شکوه و شکایت نکنیم.احترام را به کودکان مان آموزش دهیم.احترام و قدردانی از کارهایی که بیشتر از اینکه وظیفه باشد، گاهی از لطف است.

۶ نظر ۱۵ آذر ۹۵ ، ۱۰:۲۷
عطیه میرزاامیری

پارسال بود یا اوایل امسال.یادم نیست.فقط آنقدری غمگین بودم که دلم حرف نمیخواست و تنها دوست داشتم کسی از جایی که نمیدانستم برایم نامه بنویسد.همین ها را توی وبلاگم نوشتم.نوشتم که دلم نامه میخواهد.حتی اگیر گیرنده اش را نشناسم!...چند روز بعد نگهبان خوابگاه؛آقای رستمی همیشه خندان صدایم کرد و گفت:میرزاامیری مگه تو اصفهانی نیستی؟!گفتم چرا.مگه چی شده؟!گفت از نیشابور نامه داری...نامه از نیشابور.سیمین آدرس خوابگاه را از اینترنت پیدا کرده بود و تنها روی یک صفحه ی کلاسور برایم نوشته بود....نامه ی سیمین و مهری که از نیشابور برایم رسیده بود آنقدر غیر منتظره بود که؛الانی هم که غمگینم نشسته ام به خواندنش...به خواندن نامه ای از طرف دختری که فقط یک شب او را سر چهارراه ولیعصر دیده ام و یک صبح توی خوابگاه صبحانه را با من خورده اما حتی شماره ای از آن ندارم.مهر و محبت های آدم های دور،آدم هایی که هیچ توقعی بین مان رد و بدل نشده اما از راه دور برای هم آرزوهای رنگی میکنیم....نشسته ام به خواندن نامه اش و فکر میکنم گاهی چقدر نامه ها؛هرچند یک خطی یا یک صفحه ای میتوانند ته دلم را گرم کنند....


۹ نظر ۱۰ آذر ۹۵ ، ۱۳:۳۱
عطیه میرزاامیری
۰۳ آذر ۹۵ ، ۲۳:۴۰
عطیه میرزاامیری