تلخ همچون چای سرد

تلخ منم،چایی یخ که هیچکس ندارد هوسش را

تلخ همچون چای سرد

تلخ منم،چایی یخ که هیچکس ندارد هوسش را

رابرت برتون نوشت:"من از اندوه مینویسم که مشغول باشم و از اندوه حذر کنم"


از وقتی بلاگفا به بیماری حذف آرشیو دچار شد،بعد از شش سال او را ترک کردم و به اینجا پناه آوردم...
لینک کوتاه شده ی وبم برای بلاگفا:http://goo.gl/6rPCvr

آدرس قبلیم:atiyee.blogfa.com

۲۰ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «وصیت» ثبت شده است

در رابطه با این پست نیکولا باید عرض کنم:


آدم اگر هیچ دوست صمیمی یی نداشته باشد، خیلی بهتر از این است که سال‌ها بعد متوجه شود کسی‌که قبل‌ترها دوست نزدیک می‌خوانددش، نه تنها دوست صمیمی‌اش نبوده،بلکه اصلا دوستش نبوده!!!

موافقین ۱۸ مخالفین ۰ ۲۱ فروردين ۹۶ ، ۱۳:۵۷
عطیه میرزاامیری

چند دقیقه پیش زنگ خانه مان را زدند.دوست مامان بود.آمده بود دم در خانه تا تولد سه روز پیش مامان را تبریک بگوید.یک دسته گل بزرگ رز اورده بود.داد دست مامان.او را بوسید و سریع خداحافظی کرد و رفت.بعدش مامان دسته گل و هدیه ی نه چندان بزرگ و لاکچری اش را دستش گرفته بود و اشک شوق می‌ریخت.می‌بینید؟!همین‌قدر ساده و بدون ادا اطوار و قشنگ می‌شود آدم‌های اطراف‌مان را خوشحال کنیم.لازم نیست برای اثبات دوستی‌مان کارهای شگفت‌انگیز و یا هزینه‌بر انجام دهیم.لازم نیست همیشه با هماهنگی و برنامه‌ریزی یک نفر را شاد کنیم.حتی با دادن یک دسته‌گل دم در خانه،حتی با نوشتن یک نامه،حتی با بوسیدن بدون مناسبت و خیلی چیزهای ساده‌ی دیگر هم می‌شود کسانی که دوست داریم را خوشحال کنیم...کاش همینقدر که در شکاندن قلب‌های یکدیگر حرفه ای بودیم،در ذوق‌زده کردن اطرافیان‌مان هم خلاقیت داشتیم...

موافقین ۲۰ مخالفین ۰ ۱۸ فروردين ۹۶ ، ۱۳:۳۲
عطیه میرزاامیری

.

حرفم را خلاصه بگویم.من امسال خدا را خیلی جاها دیدم.وسط پله های متروی صادقیه.ساعت سه ی شب در سوئیت خوابگاه وقتی همه خواب بودند.موقع ارائه ی پروپزالم.وقتی آنقدر تنهایی کشیدم که درونم درد گرفته بود.ولی خب جای خوب ماجرا آنجایی بود که یاد گرفتم تا حدی نشانه ها را ببینم و ته دلم جوانه بزند و خوشبین شوم.به این خوشبین شوم که اگر بخواهم میتوانم بفهمم کسی هست که حتی ساعت سه ی شبی که همه خوابند،نگاهش به من است.آنقدری مواظبم هست که بعد از تمام گریه ها یک نفس عمیق بکشم و برای دوربین مخفی های بالای سرم دست تکان دهم.خواستم بگویم قرار نیست اتفاقات دلخواهمان همه شان یکجا بیفتند.بیایید لابه لای سیاهی ها و نکبتی های اطرافمان امسال بیشتر از قبل نشانه ها را ببینیم و خب اینکه ما هیچ چاره ای نداریم جز اینکه آن بالاسری را دوست داشته باشیم و به او اعتماد کنیم...دعای من برای همه تان این است که امسال چشم دلتان برای دیدن نشانه های امید بخش زندگی تان پرنورتر شود...حق...


اینجا را هم بخوانید


۹ نظر ۲۹ اسفند ۹۵ ، ۲۲:۳۶
عطیه میرزاامیری

وقت هایی که حالم خوش نیست باید گوشی ام را خاموش کنم،پریز را بزنم و بخوابم...و مهمتر اینکه؛ بدانم حرف زدن با آدم ها،مثل کندن ناخنی ست که به گوشت چسبیده!همینقدر دردناک.همینقدر احمقانه...

۲۶ اسفند ۹۵ ، ۰۰:۱۸
عطیه میرزاامیری

از نوشته های یهوییِ سوئیت 10 ، اتاق 1:

یک:قبل از خوابگاهی شدن به این فکر میکردم که آدم ها ،آخرین روزها را در خوابگاه چطور دوام می آورند؟چطور میتوانند از شدت غم تاب بیاورند که "آخرین روز است در خوابگاه هستند"، "آخرین روز است دوستشان را میبینند و او می رود به شهر یا شهرستانی که معلوم نیست چه وقتی گذرت به آنجا بیفتد تا بتوانی باز دیداری تازه کنی"، "آخرین باری ست که یک خاطره را می توانی رقم بزنی"، "آخرین باری ست که میتوانی تا دیروقت با چندین و چند دختر دیگر کف زمینی به اسم خوابگاه، بنشینی و حرف بزنی"، "آخرین...."و ....تمام شدن اتفاقات خوشایندی که میدانی احتمال خیلی خیلی کمی به تکرارشان هست،چقدر غمناک بنظر می آید...

دو:آخرین صحنه ها جلوی چشمم می آید.آخرین صبحی که رویا را دم در اتوبوس دیدم.آخرین باری که نگین را دم نمازخانه دیدم.آخرین باری که نفیسه آمد وسایلش را جمع کرد و رفت.و امروز آخرین باری که هم اتاقی ام را دیدم...با زهرا یکسال تمام هم اتاقی بودم که گاهی حتی بیشتر از یک هم اتاقی باهم رفاقت کردیم.شب هایی که از سرکار می آمد برایش چایی می آوردم و روزهایی که من امتحان داشتم برایم ناهار درست میکرد.وقت هایی که همه مان سرمان توی گوشی هایمان بود داد میزد که:بیاین باهم حرف بزنیم.سرتونو بگیرید بالا از توی این گوشی هاتون!...آن شب  زهرماری که مادرش توی بیمارستان بود و ما با تسبیح های در دست مان خوابمان برد و صبح با صدای زمین خوردنش از مرگ مادرش،بیدار شدیم. آن ظهر نحسی که دنبال بلیط هواپیما گشتیم تا روانه اش کنیم برای رفتن به شهرشان برای مراسم مادرش.وقت عروس شدنش.وقتی ماه رمضان توی گرما راه افتادیم توی شوش و مولوی برای خرید جاهازش.وقت هایی که با هم سحری میخوردیم و هرموقع سر افطار در اتاق را باز میکردم سفره ی رنگارنگی چیده بود...تمام شد.حرف از یکسالگی این دوستی نمیزنم.که گاهی عمق خاطره های یک دوستی آنقدر زیاد است که انگار سی سال است این رفاقت قدمت دارد....زهرا امروز برای همیشه از تهران رفت.تا دم در بدرقه اش کردم و آنقدر ایستادم که محو شد.قبل از رفتنش گفت:ازین دلم گرفته که واقعا نمیدونم کِی قراره برگردم و کِی دوباره میبینمتون.خوابگاه بدی زیاد داره ولی وقتی دور میشی فقط خوبیاش میاد جلوی چشمت و همین دلتنگت میکنه.بهش گفتم:دل آدم برای چیزی که میدونه دیگه هیچوقت تکرار نمیشه، تنگ میشه و حتی میگیره.مثل هم اتاقی بودن با تو...مثل کشیدن بار ِ صفت ِخوابگاهی بودن...

سه:به موقتی بودن آدم ها در زندگی ام ایمان آورده ام.به اینکه امروز هستند و شاید فردا نباشند و حتما فرداها نیستند.به اینکه چقدر بیشتر از اینکه برای دیگران زندگی میکنیم،باید برای خودمان زندگی کنیم.حالا که راحت دست در گردن هم می اندازیم و میگوییم خداحافظ و بعد هم دماغمان را بالا میکشیم تا اشک هایمان نریزد،باید کمتر وابسته شویم و بیشتر دل بسته....باید خودم را بتکانم و بیشتر و بیشتر خاطره بسازم.که سال ها بعد دلم برای زندگی الانی که دیگر تکرار نمی شود،چقدر تنگ می شود.چقدر میگیرد...

۹ نظر ۱۱ بهمن ۹۵ ، ۱۶:۵۶
عطیه میرزاامیری

به گمانم بهشت آنطوری که قبل ترها عمه خانم ها و معلمین دینی مان توی گوش و فکرمان میکردند نیست.خدا آنقدر بخیل و ناامید کننده نیست.خدا تنها در آسمان و زمین نیست.کوچک شده ی خداها را میتوان اطرافمان ببینیم.کافی ست کمی فقط کمی گیرنده های حسی مان را فعال کنیم...امروز به محض ورود به اتاقم(در خوابگاه)هم اتاقی ِ جدیدم اصرار پشت ِ اصرار که بیا باهم ناهار بخوریم.وقتی متقاعد شد ناهار خورده ام،بخیال شد.تنها نشست به غذا خوردن؟نه.بلند شد رفت توی سوئیت روبرویی.جایی که خانم نظافتچی خوابگاه در حال شستن و جارو کشیدن بود.به زور دستش را گرفته و آورده سر سفره ی خودش که "من میدونم شما گرسنه و خسته اید.من غذا برای دو نفر درست کردم.قسمت شماست.بیایند باهم بخوریم."...خانم نظافتچی را دیدم که چشمانش از شادی برق میزد.به این فکر کردم که "میم"میتوانست باقی مانده ی غذایش را شب بخورد.میتوانست مثل ِ همه ی بچه ها و همه ی مواقعی که من در آن بودم،اضافه ی غذایش را نگه دارد برای فردایی که ناهار ندارد.میتوانست با هرکس دیگری شریک شود.میتوانست مثل ِ همه ی ما خانم نظافتچی را ندید بگیرد.میتوانست وقتی غذایش را تنها خورد و در آخر اگر میلش نکشید آنها را در ظرفی بریزد و به آن خانم دهد...برخورد "میم" را آنقدر در اطرافم دیر به دیر دیده ام،که ناگهان شوکه شدم...مهربانی هایمان را بدون ِ غربالگری تقسیم کنیم.عرضه ی مهربانی و خیرخواهی و شادی و حتی غذاهایمان را دست چین نکنیم برای ِ آدم های شناخته شده و یا دیده شده ی ِ زندگی مان...اطراف و اطرفیان مان را صمیمی تر ببینیم.جدی تر و حتی ساده تر محبت کنیم...مهربانی برایمان برکت می آورد.برکت روزی،برکت عشق،برکت سلامتی،برکت خنده،برکت زمان و حتی برکت ِ دوست داشته شدنمان...

۱۲ مهر ۹۵ ، ۲۲:۵۱
عطیه میرزاامیری

فکر میکنم یکی از هزاران اثر ِ منفی ِ کتاب نخواندن،تفریح سالم نکردن،فیلم ِ خوب ندیدن،ورزش نکردن،مقاله ی علمی و پزشکی نخواندن و غیره این باشد که زمانی که به یکدیگر میرسیم هیچ حرفِ مفیدی برای زدن نداریم.همین میشود که شروع میکنیم به گفتن ِ حرف های خاله زنک و غیبت کردن و یا ایراد گرفتن از همدیگر...وای چقدر چاق شدی.حالا چرا ازدواج نمیکنی؟چرا اینقدر پوستت بد شد یهو؟اصلا این مدل رنگ مو بهت نمیاد.فلانی رو دیدی چقدر لاغر کرده بود؟فلان دوستمو که دیدی از دوست پسرش جدا شد.من نمیدونم اینا از کجا این پولا رو در میارن که هرسال اینقدر مسافرت میرند.چقدر بچه ت لاغر شده،ببرش دکتر خدایی نکرده چیز بدی نباشه!شما واقعا از این یه شغل این همه درآمد دارید؟!چرا سفر زیارتی نمیرید و همش سیاحتی میرید؟!وای خسته نمیشی همش چادر سرته!؟چقدر موهات ریخته!....خب این سوالات و اظهار نظرها تا حدودی حل شده و طبیعی ست.به طور مثال اگه دوست نزدیکم در مورد رنگ مو یا چاق شدن ِ من ِ نوعی اظهار نظر کند این یک چیز کاملا طبیعی ست و در اکثر موارد من ناراحت نمیشوم.اما مشکلات از جایی شروع میشود که تو با اظهار نظر کنندگان این قبیل حرف ها،نه دوستی،نه آشنایی،نه سَر و سِری داری،نه حساب شوخی داری و نه هیچ چیز دیگری که به تو ثابت کند:عی بابا.حالا بذار ی اظهار نظری هم بکنه...نمونه ی کوچک و بارز این رفتارها را تمام مان موقع ترافیک و یا پشت چراغ قرمزها میبینیم.سرهایی که به کنکاش ماشین کناری میگذرد...هفت سال است،دقیقا از زمان ِ دانشجو شدنم با این مشکل؛ که از عذاب های الهی برای مردم سرزمین ماست،دست و پنجه نرم میکنم.وااااااا تو چرا ابروهات رو برنمیداری؟تو واقعا همش چادر سرته؟گرمت نمیشه با چادر؟مامانت نمیذاره ابرو برداری یا بابات؟ و غیره...متاسفانه یا خوشبختانه پوست کلفت تر از این هستم که تنم بلرزد و یا بغض گلویم را بگیرد ولی تا یک جایی آدم حالش بد میشود که در فرهنگی زندگی میکند که مردمانِ بی ربط به زندگی مان در هرکاری سرک میکشند...بهتر نیست به جای اظهار نظرهایِ بی ربط،کمی اطلاعات ِ مفیدمان را با یکدیگر در میان بگذاریم؟قبل از هر حرفی یک"خب که چی؟"یک"آیا به من مربوطه؟"بگذاریم.؟بهتر نیست کمی سرِمان به زندگی خودمان باشد؟بیاین به داد فرهنگ ِ از دست رفته مون،برسیم.

۰۹ مهر ۹۵ ، ۱۴:۵۵
عطیه میرزاامیری

پانزده سالگی ام شبیه آدامس شیک بود که تنها قابلیتی که دارد این اسم که فقط اسم آدامس را ب دوش میکشد...دوستان زیادی داشتم.برای آدم های زیادی دوستی کردم.دایره ی ارتباطاتم زیاد بود.با بچه های هم دوره ای ام در تمام رشته ها دوست بودم.تولد خیلی هایشان را یادم بود و تبریک میگفتم.جشن تولد اکثرشان دعوت میشدم...دوست صمیمی یی داشتم که فکر میکردم درِآسمان باز شده و خدا وحی کرده هی عطیه دستت رو باز کن و بعد این دوست را انداخته در بغلم!...خیال میکردیم شبیه خواهریم...برای بیست سال ِ آینده ی مان برنامه میریختیم...یا باهم بودیم یا اگر هم نبودیم گزارش لحظه هایی که در نبود هم بودیم را به یکدیگر میدادیم...کیف و کفش سِت میخریدیم....بعدترها مغزمان جوانه زد و بزرگ شد...همه چیز متوقف شد...حالا در آستانه ی بیست و پنج سالگی ام،درست در الانی که این ها را مینویسم و جایی نشسته ام که تا دوسال پیش فکر نمیکردم زمانه این چنین بچرخد که روی تخت خوابگاه بشینم و بنویسم،رشد زیستیِ مغزم و یا انبوه تجربه هایم برایم تا حدودی معنی ِ دوستی و دوست بودن را روشن کرده اند...دیشب که دم در تماشاخانه ایرانشهر بخاطر من ایستاده بود، چراغِ سبزِ سمتِ چپ ِمغزم روشن شد...دوستی هرچه باشد،اگر دعوا و جنگ و قهرهای موقتی داشته باشد،اگر نامتعادلی در سلایق و عقاید داشته باشد،اگر ناهماهنگی در روش زندگی داشته باشد،اگر چپ باشی و راست باشد،هرچه باشد نباید در آن دزدی باشد...دزدی ِ اعتماد،احساسات،تکیه کلام ها،احترام و آرزوها...چاهار روز مانده به تولد بیست و پنج سالگی ام به عمق دوستی هایم فکر میکنم نه تعدادشان...همین چند نفر اندک ولی عمیق،برایم کافی ست...همین هایی که محرک خوشی هایند.محرک لبخندها.محرک ِ برآورده شدن آرزوها...

۲۸ شهریور ۹۵ ، ۱۱:۳۴
عطیه میرزاامیری

وقتی شنیدم کیا رستمی فوت شد،باز یاد آرزوی دیرینه و بچگیم افتاد.همون آرزویی که وقتی خسرو شکیبایی و قیصر امین پور فوت شدند،تو ذهنم جرقه زد.همون آرزویی که وقتی حمیده خیرآبادی فوت شد،آرزوش کردم..."مرگ باشکوه"...مرگی که اخبار اعلام کنه.بی بی سی بیاد خبر فوری بده و بگه.مرگی که وقتی وارد صفحه های مجازی میشی همه ازش حرف بزنند...نمیگم میخوام به اون درجه از شهرت برسم که وقتی مردم همه منو بشناسند!دارم از مرگی حرف میزنم که همه رو متاسف کنه.مرگی که همه سرشون رو به سمتش ببرند و بگند:آخ...شهدای هسته ای هم معروف و مشهور نبودند ولی وقتی کشته شدند و رفتند از پیش مون همه سرمون رو انداختیم پایین و آه کشیدیم....مرگ باید باشکوه باشه و این آرزوی درجه اول منه....ارزوی درجه اول و دیرینه ی من...


۱۵ تیر ۹۵ ، ۰۰:۲۱
عطیه میرزاامیری

اولین باری که رد خون را در لباس زیرمان دیدیم،بدون شک تمامی مان وحشت کردیم.بعد آمدند در گوش مان گفتند این یک راز است و هیچ مردی نباید از آن بو ببرد.دردهای یواشکی ِزیادی کشیدیم.دردهایی از ناحیه ی کمر تا زیر شکم.حالت تهوع از شدت درد.در فصل سرما عرق کردیم.فوبیای رد خون بر پشت فرم های مدرسه داشتیم...آن هایی که مذهبی بودند ماه رمضان ها در خانه باید ادای روزه دارها را در می آوردند.سه بار سکته میکردیم تا برویم داروخانه و از اقای پشت پیشخوان نوار بهداشتی بخواهیم...به شخصه امتحان های زیادی را سر همین درد ماهیانه،خراب کردم.اردوهای زیادی را کنسل کردم.کلاس های مهمی را غایب کردم...وسط جنگل های شمال از درد به خود پیچیدم و صدایم در نیامد.پایم را گذاشته بودم مشهد و به دلیل همین قاعدگیِ لعنتی توی هتل مانده بودم.دریای کیش را دیده بودم و تنها ساق پایم را داخلش برده بودم.دبیرستانی که بودم اگر وسط زنگ یکدفعه دردم میگرفت باید با آژانس به خانه برمیگشتم.شب هایی که از درد و عرق از خواب جا میپریدم و آنقدر آن شب طولانی بود که حتی از گریه هم خوابم نمیبرد...تمام این ها به کنار.اگر یک روز بعد از یک ماه این درد دیرتر به سراغمان بیاید وحشت به جانمان می افتد.سونوگرافی باید برویم.پله ها را نباید بالا و پایین برویم.باید پسته و موز بخوریم.ولی در این بین تنها چیزی که دردش بیشتر از درد جسم است،درد روان ماست.دردی که باید تمام این دردها را مخفی کرد.که مبادا برادر و پدرت بفهمند تو درد میکشی.که مبادا استاد دانشگاه بفهمد تو از درد به خود میپیچی.که یکدفعه اگر توی خیابان از شدت ضعف به زمین بخوری نباید بگویی پریود هستم...سال آخر مقطع کارشناسی که بودم به سیم آخر زدم.یک روز وسط امتحان که درد امانم را بریده بود و به زور جواب ها را مینوشتم،پایین برگه ام ضمیمه کردم:استاد شما از درد پریود چیزی نمیدانید و حق دارید به برگه ی پر از جفنگ من نمره ندهی!...دردهایم را در خانه بروز دادم.جیغ میکشیدم و از عمد می آمدم وسط سالن و از درد به خود میپیچیدم.سحرهای ماه رمضان بیدار نشدم و اعلام کردم من یک هفته مرخصی دارم و در ازایش درد میکشم و خون میبینم.یک هفته در ماه نفرت مان را نسبت به تمام مردهای اطرافم،اعلام میکردم...اما هیچ چیز این وسط تغییر نکرد.نه مردها درک شان افزایش یافت و نه از دردهای من کم شد...چیزی که میخواهم بگویم این است که 28 می روز بهداشت قاعدگی،چیزی فراتر از بهداشت جسمی ست.بهداشت روحی و ساپورت روانی زن ها در طی این شش روز،یک هفته،ده روز و...مهم ترین مسئله ای ست که یک زن به آن احتیاج دارد.حالا که جامعه ی ما یک تاریخ شمسی به این روز اختصاص نمیدهد و ما دست به گریبان تاریخ و مناسبت میلادی این روز میشویم لطفا کمی هوای زن ها را داشته باشید.لااقل در ماه شش روزش را...

عطیه میرزاامیری

۱۱ نظر ۱۰ خرداد ۹۵ ، ۱۹:۰۸
عطیه میرزاامیری