تلخ همچون چای سرد

تلخ منم،چایی یخ که هیچکس ندارد هوسش را

تلخ همچون چای سرد

تلخ منم،چایی یخ که هیچکس ندارد هوسش را

رابرت برتون نوشت:"من از اندوه مینویسم که مشغول باشم و از اندوه حذر کنم"


از وقتی بلاگفا به بیماری حذف آرشیو دچار شد،بعد از شش سال او را ترک کردم و به اینجا پناه آوردم...
لینک کوتاه شده ی وبم برای بلاگفا:http://goo.gl/6rPCvr
کانال:@atiyeemirzaamiri
اینستاگرامم:atiyemirzaamiri
آدرس قبلیم:atiyee.blogfa.com

۱۴ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «هذیان» ثبت شده است

معشوقی داشته باشم به اسم "زهیر"...

پ.ن:دلیل خاصی نداره.از آهنگ بعضی اسما خوشم میاد!

۱۸ دی ۹۵ ، ۱۸:۳۶
عطیه میرزاامیری

+ من وقتی حالم خوب نیست چشمم رو می بندم و کسی که دوست دارم رو خیال میکنم کنارمه و برام حرف میزنه.بعد خوابم می بره.


_ دیشبم خیال کردی؟


+ دیشبم خیالت کردم...

۲۴ آذر ۹۵ ، ۱۱:۳۹
عطیه میرزاامیری

از نوشته های یهویی ِ بدون فکر:


نیستی و نبودنت شخم می اندازد در دلم.وقتی نیستی بند کیفم وسط خیابان کنده میشود و وسایلم پخش میشود،بند کفشم موقع پیاده شدن از تاکسی زیر پای دیگرم میرود و زمین میخورم.بند دلم هر ثانیه و هر لحظه پاره میشود،نیست میشود و من میانه ی تمام راه های رفته و نرفته می ایستم و بی اختیار دنبالت میگردم...نیستی و نبودنت را پرنده های محله هم فهمیده اند.بی خواب و خوراک شده اند.لب پنجره نمی آیند،آب و دانه ها را نوک نمیزنند و در پی خودکشی ،با گربه ها رفاقت میکنند...نیستی و نبودنت سنگ بزرگی شده که نشانه اش نزدن است.به هیچ خیابانی نمی رسم،ماشین ها وحشیانه بوق میزنند تا از وسط خیابان کنار روم ،درجه ی یخچال خراب میشود و غذاها فاسد و میانه ی تمام راه ها سر زانوها و نوک انگشتانم زخم میشوند...حالا که همه حواسشان در پی ِ مرگ کیارستمی و لخت شدن صدف طاهریان، است برگرد...حالا که هیچ امیدی حتی در برد و باخت آبی و قرمز نیست ،برگرد و مرا،گنجشک های حیاط را ،بند دلم را،راننده های عصبی را،امیدوار کن...بیا که هوا رو به سردی میرود و دست کش هایم گم شده...برگ ها رو به زردی میروند و راه رفتن رویشان صدای خِش خِش قشنگی میدهد...آفتاب روزها زودتر ترکمان میکند و شب در چشم برهم زدنی می آید و من از تنهایی در شب میترسم...بیا که مولانا هم چندین بار با سوز حرف دل مرا زده:"صبر و قرارم برده ای،ای میزبان زودتر بیا".."بیا بیا که مرا بی تو زندگانی نیست،ببین ببین که مرا بی تو چشم جیحونیست"...بیا که نامجو هم فریاد میزند: بیا بیا که نگارت شوم.بیا که نگارت شوم به طرفه سایم و تن را/بیا بیا به زیارت شوم بیا به زیارت شوم چو خسته‌ پایم و آه

۱۰ نظر ۲۷ شهریور ۹۵ ، ۰۰:۱۸
عطیه میرزاامیری

به لبخندهای مهربانت.که همیشگی باشد:

پیرهن قرمز یک دستش را با دامن سورمه ای اش ست کرد.خودش را در آینه دید زد و اولین لبخند را به خودش زد.راضی به سمت چوب لباسی ِ کنار در رفت.کلاهش را برداشت و از خانه خارج شد.دوچرخه اش را از کنار ِ درخت آزاد کرد و راه افتاد.باد زیر موهایش زد و او دومین لبخندش را به سالیوان زد.باد موهای طلایی اش را میرقصاند.الکس را نبش پست دید.برایش دست بلند کرد و لبخند زد.موهایش یک دست پرواز میکردند.دلش همراه لبش میخندید.لبخند چهارمش را برای باغبان خانه ی جولیا فرستاد...آن روز برای همه سوغات داشت...نذر کرده بود اگر از نامزدش شرمن،که سه روز بعد از نامزدی شان به جنگ رفته بود،خبری برسد،با دوچرخه اش دور شهر راه بیفتد و به همه ی مردم لبخند هدیه کند.... شرمن قبل از کشته شدن به رفیقش وصیت کرده بود هرماه برای ناتالی یک نامه همراه با یکی از دکمه های پیرهنش،پست کند...ناتالی تنها تا شش ماه بعد خندید...


+این نوشته ی یهویی با شنیدن یک موسیقی بی کلام،ناخودآگاه در ذهن من،تداعی شد...

۱۲ نظر ۰۴ شهریور ۹۵ ، ۲۲:۵۶
عطیه میرزاامیری

مردی را تصور کنید که هشت سال متوالی،ساعت هفت صبح از خواب بیدار شده و راهی اداره شان میشود.و ساعت پنج بعد از ظهر هم از اداره به طرف خانه اش می رود.گاهی با ماشین شخصی اش که یک پراید سفید مدل هشتاد و سه است، و گاهی هم با اتوبوس...روزی موقع برگشت،راس ساعت پنج و پانزده دقیقه ی بعد از ظهر،پس از هشت سال متوجه میشود که سر خیابان اداره،مغازه ی لوازم آرایشی ست.ناخودآگاه به دنبال جای پارکی برای ماشینش میگردد.ماشین را پارک میکند.داخل مغازه میشود.با خجالت به سمت فروشنده ی خانم می رود .سرش را زیر می اندازد.دستانش را بهم می مالد و با صدایی لرزان و آهسته میگوید:میتوانم رژ لب هایتان را ببینم؟...فروشنده ی خانم ِ ابرو تتوی ِ مو زرد ِ مغازه با سکوتی که چاشنی ِ کنجکاوی ست کاتولوگ رژ لب ها را برای مرد می آورد.مرد با وسواس یکی را انتخاب میکند.به صندوق میرود و پول را پرداخت کرده و با تشکر مغازه را ترک میکند...به خانه میرود و رژ لب را به معشوقش میدهد...مِن بعد بوسه های هرروزه یِ راسِ ساعت شش بعد از ظهری،این رنگی ست...

۲۱ نظر ۰۶ مرداد ۹۵ ، ۱۰:۴۲
عطیه میرزاامیری

امروز فیلمی از او دیدم که دارد میخندد.خیلی بلند اما محجوب میخندد.وقتی میخندید،چشمانش خط میشدند و حتی از دور هم چال لپش مشخص بود.شما میفهمید یواشکی عاشق کسی شدن که چال لپ دارد،چقدر درد دارد؟

موافقین ۱۵ مخالفین ۱ ۲۸ خرداد ۹۵ ، ۱۶:۰۹
عطیه میرزاامیری

از نوشته های قدیمی:

من روی تختم نشسته و زانوهایم را بغل کرده بودم و تو شاید روی تختت خوابیده و اشک هایت را پاک میکردی...داشتی میگفتی باید عاشق شد.عاشق مردهای ناشناس.عاشق مردهایی که کسی ازشان چیزی نداند.نویسنده نباشند.تصویرگر نباشند.فوتبالیست و آرتیست نباشند.باید ناشناس باشند تا راحت بتوانی ازشان حرف بزنی و اشک بریزی.ناشناس باشند تا آدم ها قبولت کنند و بفهمند که آدم گنده ها هم،خیانت را از برند،میتوانند بد باشند،میتوانند روزها تو را به دادگاه بکشانند و شب ها اشکی ت کنند...من میگفتم آدم باید راحت اسم کسی که دوستش دارد را ببرد.نباید ورد زبانش آقاهه باشد.نباید گوشش را روی تمام اسم های مشابه ش کر کند...ما داشتیم میگفتیم:اووووووووف.عشق.چه حرکت دیوانه واری.چه خطری که نمیگذارد از خطرها بترسی.چه آتشفشانِ قرمزِ سربه زیرِ مرموزی.تو گفتی:من یک چیز را توی زندگی میدانم و آن این است که آدم ها فقط یکبار عاشق نمیشوند...و من گفته بودم:باید دوباره عاشق شویم؟!و تو گفته بودی این بار محتاط تر...بعد به این نتیجه رسیده بودیم:تنها عاشق شدن میتواند ما را بکُشد.میتواند برای همیشه زندگی مان را وداع بگوید...میتواند به ما زندگی بدهد.میتواند حالمان را خوب کند...ما میت های زنده ای بودیم که با سفر و کیک شکلاتی و لواشک و نوشتن و عکاسی خودمان را زنده کرده بودیم و قرار بود یک روز،یک روز خیلی نزدیک دوباره بمیریم.دوباره خودکشی کنیم.دوباره با خودمان دوئل کنیم تا بتوانیم دلمان را به چیزی گره بزنیم و زنده گی کنیم...

۱۴ نظر ۲۰ خرداد ۹۵ ، ۱۵:۳۰
عطیه میرزاامیری

این داستان غیر واقعی ست...

الهام،جانش به جان پرندگان ِ خانه ی خانم جان بسته بود.شب های جمعه لباس های راحتی اش را برمیداشت و میرفت خانه ی خانم جان تا صبح با صدای پرنده ها بیدار شود.صبح های تابستانی که زیر پشه بند ِ توی حیاط بیدار میشد و شب های زمستانی که زیر کرسیِ قدیمیِ اتاق چسبیده به حیاط،میخوابید...حیاط خانم جان پر بود از میخک و اقاقیا با یا کریم هایی که چند سالی میشد در این خانه رفت و آمد میکردند...یک بیدمجنون بزرگ آن وسط بود که عصرهای تابستان همه ی نوه ها میرفتند زیر آن و با هم،هفت سنگ بازی میکردند...خانم جان خیلی وقت بود که تنها زندگی میکرد و تمام دلخوشی خانه اش یا کریم ها و گل ها و درخت هایش بودند.صدای خنده ی نوه ها که توی خانه میپیچید خانم جان اسپند دود میکرد و برایشان میخوانند:اسپند دونه دونه،اسپند سی و سه دونه.بترکه چشم حسود.و بعد قربان صدقه ی خنده هایشان میرفت.اوایل پاییز بود که خانم جان گفت دلش هوای آقا جان را کرده.بچه ها مدرسه میرفتند و کمتر به او سرمیزدند.جز الهام که هرپنجشنبه شب میرفت آنجا و در اتاق چسبیده به حیاط،زیر کرسی میخوابید.شب های پاییزِ آن سال،الهام با صدای گریه های خانم جان میخوابید و صبح با صدای شبیه ِ ناله ی یاکریم ها بیدار می شد...جمعه شب ِآخر پاییز خانم جان زودتر خوابید.صدای گریه اش هم نیامد.صبح هم یا کریم ها او را بیدار نکردند...دلتنگی صدا نداشت.سرتاسر سکوت بود.خانم جان پیش آقا جان بود و یا کریم ها پیش خانم جان... سوز پیچید توی حیاط.توی خانه.در دلِ الهام...یا کریم ها کنار خانم جان خفته بودند...هوا سرد بود...زمستان شد...
عطیه میرزاامیری
پ.ن:ممنونم از الهام سلامتیِ عزیز که وسط این همه شلوغی و رخوت منو هل داد به سمت نوشتن...

۰۹ خرداد ۹۵ ، ۱۳:۵۰
عطیه میرزاامیری

از نوشته های بی فکر ِ بی فکرِ بی فکر:

حالا که تنها،وسط اتاق نشسته ام و سردم است و ضعف دارم و از همه مهمتر کسی را ندارم،باید باشی.حالا که خیلی چیزها را یاد گرفته ام.از آشپزی و ژله درست کردن تا گریه نکردن.حالا که خیلی چیزها را به عمد فراموش کردم.از دوستی ها تا دوست داشته شدن ها...باید باشی حالا که دیگر حتی قلم هم از من فرار میکند و من کلمه ای نمی نویسم.باید باشی حالا که روزها کفش ها،پاهایم را میزند و شب ها تنهایی دلم را...باید باشی وسط خنده هایم.کنار روزهایم.میان عکس هایم.پشت سرم.جلوی چشمم...حالا که غم خودش را در لباس شادی استتار کرده باید باشی...عصر جمعه است و باید باشی.حالا که من یکسال است با بهار آشتی کرده ام و روزها را دوست دارم و گرمای ظهرهای اردیبهشت برایم دوست داشتنی ست.حالا که دیگر دوستی ندارم باید باشی تا دوست داشتن را یادم نرود.تا اگر به عمد خواستم فراموشش کنم،جلویم گرفته شود...باید باشی حالا که هوای داخل سرد است و هوای بیرون گرم.باید باشی تا سر چهارراه تصادف نکنم و فحش نشنوم....شکلات های توی کیف،شارژ موبایل،قرص های دل تنگی،گوجه سبزهای یخچال،لاک های روی ناخن،تمام شدند و بودنت الزامی ست...ریشه های موها سفید شدند،زیر چشم های چروک افتاد،خون های روی دستمال خشک شدند و هر رساله ای بودنت را حکم واجب میدهد...حالا که دستم به هیچ جا نمیرسد.مقاله ها را رد میکنند.باران می آید و رعد میزند آسمان.باید باشی میان پیچ خوردگی های پایم.میان وقت هایی که خسته میشوم و مینشینم و تنها چیزی که در آغوش کشیده میشود پاهایم است...باید باشی و این را ابی هم فریاد زده:امروز که محتاج تو ام جای تو خالی ست..


البته عطیه جانملکی زیباتر نوشته...(+)

۶ نظر ۳۱ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۷:۳۸
عطیه میرزاامیری

تا به اینجای زندگی ام خیلی چیزها را تجربه کرده ام...همین زندگی خوابگاهی و سر و کله زدن با انواع دخترها.از جنوب تا شمال.از شرق تا غرب.با هرنوع لهجه و فرهنگ و عقیده و دینی...یا چند سال قبل تر؛رفتن به پادگان نظامی و شب توی سرما لا به لای پتوهایی که بوی عرق و خستگی ِ سربازان ِ دلتنگ را میداد،خودم را پیچاندم و خوابیدم،سه روز توی گرما توی همان پادگان به حمام نرفتم و بوی گه تمام بدن ِ چسبناکم را گرفته بود.سخت نبود.گذشت...شش سال پیش غواصی را تجربه کردم.وسط جنوبی ترین آب های ایران.ماهی های رنگی و شگفتی ک ب دست هایم بوسه میزدند...مدت ماندنم وسط آب با یک دختر و یک مرد غریبه زیاد نبود.خوب بود.شگفت بود.اما گذشت...بیشتر از ده سال پیش صدای خلبانی را شنیدم که توی بلندگویش درون هواپیما به ما اطلاع داد:"همکنون از مرز ایران رد شدیم"و این حس شگفتی و غرور را درونم تجربه کردم.مدت زمان ِ گفتنش سی ثانیه بیشتر نبود.گذشت...پریدن از گاردهای بی آرتی...دل تنگی برای کسی که دیگر نمیبنمش..دست تکان دادن برای کسی که دارد از گیت پروازهای خارجی رد میشود و دیگر برنمیگردد...صدای گریه ی مردی که دوستم داشت...صدای گریه خودم که کسی را دوست داشتم و او مرده بود...سوت زدن وسط خیابان...یک شبه کتاب سیصد و خرده صفحه ای خواندن...دو روز تمام نخوابیدن...دو روز تمام به غیر آب چیزی نخوردن...بریدن از آدم هایی که روزی رگ حیاتِ من بودند...خداحافظی به کسی که روزی بهترین دوستم بود و دیگر دلم نمیخواست حتی صدایش را بشنوم...گریه کردن با صدای بلند وسط بزرگترین پارک شهر...سه ماه تمام بیمار بودن...تست ریه دادن...مشکوک به سرطان ریه...استفراغ کردن روی کیف بغل دستی ام...عاشق شدن های بی سر و ته...شماره گرفتن از پسرها...نامه ی عاشقانه گرفتن...آزمایش های پی در پی خون... و و و و....گذشتند...تمام شان...تا به اینجای زندگی ام خیلی چیزها را تجربه کرده ام...نگرفتن دست هایت...نبوسیدنت...نگاه نکردنم...در آغوش نگرفتنت...نداشتنت...نبودنت...نبودنت...نبودنت...این ها تا کِی تا کجا میگذرند و تمام میشوند؟تمام میشوند؟؟؟؟

۶ نظر ۰۹ اسفند ۹۴ ، ۲۳:۵۵
عطیه میرزاامیری