تلخ همچون چای سرد

تلخ منم،چایی یخ که هیچکس ندارد هوسش را

تلخ همچون چای سرد

تلخ منم،چایی یخ که هیچکس ندارد هوسش را

رابرت برتون نوشت:"من از اندوه مینویسم که مشغول باشم و از اندوه حذر کنم"


از وقتی بلاگفا به بیماری حذف آرشیو دچار شد،بعد از شش سال او را ترک کردم و به اینجا پناه آوردم...
لینک کوتاه شده ی وبم برای بلاگفا:http://goo.gl/6rPCvr

آدرس قبلیم:atiyee.blogfa.com

۲۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «هذیان» ثبت شده است

توی تاریکی سالن، وقتی سخنران حرف‌هایش با ریتمی کسل کننده رو به کلیشه می‌رفت، چشمانم را بستم و سرم را تکیه دادم به نرمی صندلی. هیکلش را از سمت چپ انداخت روی دسته‌ی راست صندلی تا به من نزدیک‌تر شود. سرش را آورد جلوی صورتم و آهسته گفت: ینی اینقدر خسته شدی؟؟

یکی از چشمانم را باز کردم و آرام گفتم: برای اصرارای تو اومدم. خوشم نمیاد ازین نشست‌ها!

به سمت راست مایل‌تر شد. سرش را آورد بیخ گوشم و گفت: یه پیرهن و یه کت، یه روسری و یه چادر! سرتو بذاری رو شونه‌م گناه نمی‌شه که!!! حداقل راحت بخواب.

راحت خوابیدم. سیصد سال بعد بیدارم کردند.



۱ نظر ۲۰ آبان ۹۷ ، ۰۰:۴۳
عطیه میرزاامیری

گوشی تو‌ دستم٬ خوابم برده بود. وسط شب پاشدم دیدم پیام زده:
«راست میگی دوست داشتن چیزی عمیق تر از ظاهرو صورته. کافیه یکی حرف بزنه. بعد میتونی تصمیم بگیری دوستش داشته باشی یا نه
 و تو امروز برام حرف زدی عطیه... بیشتر از هر وقت دیگه‌ای
من تصمیم گرفتم که...»
.
.
.
گوشیم تو‌ دستمه و دیگه خوابم نمی‌بره!

۲۶ خرداد ۹۷ ، ۱۱:۰۳
عطیه میرزاامیری

یه شیشه توی ‌دستم شکست. دستمو برید و‌ یه سری خرده‌هاش رفت توی دستم. نشست کنارم، دستمو گرفت و یکی یکی خرده‌های ریز رو از دستم در اورد. دلم می‌خواست هیچ‌وقت خرده شیشه‌های ریز فرو رفته توی دستم تموم ‌نشند تا دستم تا قیام قیامت توی ‌دستش باشه.


ای لعنت به دیدن خواب کسی که یواشکی دوستش داری!


پ.ن: من کسیو دوست ندارم. این صرفا یه هذیانه:) درست مثل برچسبش.

۶ نظر ۲۵ دی ۹۶ ، ۱۲:۵۴
عطیه میرزاامیری

گاهی به این فکر میکنم که یهو بی مقدمه بهم پیام بده " دوستت دارم". بعد من چی جواب بدم!؟ تو خیالم هزارتا جواب مینویسم. ولی آخرش همه شو پاک میکنم و مینویسم" منم دوستت دارم".
مثل اینه که دوتا آدم، توی یه جاده ی دراز پشت بهم راه برند. بعد یهو و همزمان جفتشون برگردند سمت هم و بدوند و همدیگر رو بغل کنند. هیچی هم نگند. هیچی...
...
مگه نمیگند آدم به هرچی فکر کنه براش اتفاق میفته؟!
باید محکمتر فکر کنم...
بگو دوستت دارم. بگم دوستت دارم...

موافقین ۱۷ مخالفین ۱ ۱۷ خرداد ۹۶ ، ۱۳:۰۶
عطیه میرزاامیری


کلاغ ها هنوز غارغار میکنند!

کفش های قرمزم هنوز هم پایم را میزنند!

گربه های پارک ساعی هنوز چاقند و زود با آدم خودمانی می شوند!

نان شیرمال های سرانقلاب هنوز هم مرا از گرسنگی نجات میدهند!

من همچنان شیرکاکائو را به چایی و چایی را به قهوه ترجیح میدهم!

شب ها با دیوار کنارم حرف میزنم و وقتی اس ام اس شب بخیر نمیگیرم تصمیم میگیریم از همان موقع تا آخر دنیا گوشی ام را خاموش کنم اما فراموش میکنم و گوشی ام تا شارژ تمام نکند روشن است!

راه رفتن هنوز تنها درمان من است.

دوش گرفتن بعدش هم همینطور. هنوز وقتی راه میروم و دوش میگیرم انگار غم ها از درونم سر میخورند، دود میشوند.

 هنوز هم زیادی خوشبینم!انگار همه تو هستند که از روبرویم می آیند!

آهان!راستی!من هنوز تو را دوست دارم...

۴ نظر موافقین ۱۰ مخالفین ۰ ۲۶ ارديبهشت ۹۶ ، ۰۰:۱۸
عطیه میرزاامیری

برای اولین بار برایش یک پیام اختصاصی،با سلام و صلوات و حبس شدن نفس در سینه ام،فرستادم...جوابش این بود:《مثل بچه ای که براش تولد بگیرن یا مثل یه مرخصی چند روزه این پیامت پر از انرژی مثبت و حس خوب بود.》

چطور اینقدر زیاد دوستش نداشته باشم و دائم خودم را به آن راه بزنم؟!!!

۰۹ اسفند ۹۵ ، ۱۹:۵۳
عطیه میرزاامیری

حاج میرزا،بزرگ محل بود.همون کسی که منو برای پسر ناخدا خواستگاری کرد.همون کسی که رو حرفش نه نمیومد.همه رو اسمش قسم میخوردن.برا همین وقتی منو برای ابراهیم خواستگاری کرد بابام قبول کرد.راستش ابراهیم مثل پسرای شهر قشنگ نبود.شبیه اکثر پسرای جنوبی سبزه رو بود اما برعکس پسرای شهر قلبش صاف بود.اینو همون روزای اول فهمیدم.روزای اولی که زنش شدم جنگ شد.ابراهیم بهم گفت میخواد بره جنگ.میرزا رو دوباره واسطه قرار داد بیاد با من حرف بزنه.گفته بودم روی حرف میرزا نمیشد نه آورد؟!ولی من نه اوردم.من گریه کردم.من تازه عروس.ابراهیم راضیم کرد.رفت جنگ.کی میگه جنگ تموم شده؟!جنگ تموم نشده.وگرنه ابراهیم الان برگشته بود.جالا خودش هم نه!خبرش!پلاکش!اسمش!حلقه ی ازدواجش!رسیده بود بهم.کی گفت جنگ تموم شده؟!

پ.ن:ادامه دارد....

۸ نظر ۲۹ بهمن ۹۵ ، ۲۱:۴۶
عطیه میرزاامیری

از کنار روسری فروشی رد شوی.روسری پشت ویترین چشمت را بگیرد و مرا داخل آن فرض کنی.بالفور روسری را برایم بخری.فردا به یک بهانه ای مرا ببینی.آخر سر دل دل کنی و روسری کادو پیچ شده را بگذاری در دستم.کادو را با ذوق باز کنم.روسری را ببینم و چشمانم برق بزند.خواهش کنی روسری را همانجا سر کنم.توجه نکنم.بیشتر التماس کنی.قبول نکنم.چشمانت را ریز کنی و بیشتر پافشاری کنی.با احتیاط روسری را عوض کنم و روی سرم بندازم.سریع موهای کنار گوشم را ببرم داخل روسری جدید.لبخند از لبت نیفتد.لبخند از لبم نیفتد...روسری بوی تو را بدهد.شانه هایت بوی موهایم را...

۷ نظر ۲۰ بهمن ۹۵ ، ۱۰:۱۰
عطیه میرزاامیری

معشوقی داشته باشم به اسم "زهیر"...

پ.ن:دلیل خاصی نداره.از آهنگ بعضی اسما خوشم میاد!

۱۸ دی ۹۵ ، ۱۸:۳۶
عطیه میرزاامیری

+ من وقتی حالم خوب نیست چشمم رو می بندم و کسی که دوست دارم رو خیال میکنم کنارمه و برام حرف میزنه.بعد خوابم می بره.


_ دیشبم خیال کردی؟


+ دیشبم خیالت کردم...

۲۴ آذر ۹۵ ، ۱۱:۳۹
عطیه میرزاامیری