تلخ همچون چای سرد

تلخ منم،چایی یخ که هیچکس ندارد هوسش را

تلخ همچون چای سرد

تلخ منم،چایی یخ که هیچکس ندارد هوسش را

رابرت برتون نوشت:"من از اندوه مینویسم که مشغول باشم و از اندوه حذر کنم"

{از سال 89 تا 94 توی بلاگفا می‌نوشتم. بعدش بلاگفا هیولا شد و نوشته‌هام رو قورت داد. منم کوچ کردم به اینجا }

بایگانی

۲۷ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «هذیان» ثبت شده است

اخیرا رویاها نه قبل از خواب و نه در حین پیاده‌روی و نه در موقع ظرف شستن، سراغم می‌آیند. درست آنجایی که در بدوبدوهای کاری هستم، آنجایی که مغزم پر از اما و اگر است، همان وقتی که تند تند روی کیبورد می‌زنم و منتظرم چیز جدید کشف و خلق کنم، یک جایی، آرام و بدون هول دادن، رویایی آرام درون ذهنم در شیپور صور می‌دمد و جای خودش را بدون جنگ و خونریزی باز می‌کند.
از بحثی طولانی و البته بی‌ارزش خسته شده‌ام. به یک هایپر بزرگ برای خرید مایحتاج پناه برده‌ایم. یاد گرفته‌ایم چرخیدن لابه‌لای قفسه‌های گوشت و مرغ و سبزی و ادویه و چایی و غیره یک جور، مراقبه است. لابه‌لای قفسه‌ها می‌چرخیم و گاهی در مورد برندهای خمیر دندان، عطرهای بیک، ژیلت‌های فرانسوی و قهوه‌های آماده حرف می‌زنیم. یادم بیفتد که روی خرید فلان مارک دستمال باهم اتفاق نظر داریم. یادش بیفتد که باید به غرفه غذاها سر بزنیم تا اگر پیتزای تخفیف‌خورده دیدیم، بخریم و بعد زیر پل امیرآباد بخوریم. یادم بیفتد قبل‌تر همین هایپر را زمانی که دانشجو بودم، می‌آمدم و کاری به کیفیت نداشتم. هرآنچه را احتیاج داشتم، ارزان‌ترینش را شناسایی و می‌خریدم. یادمان بیفتد هنوز جایی هست که ما را دوباره به هم وصل کند. هایپر و کشف اقلام ضروری زندگی‌مان.
 

۱۰ آبان ۹۹ ، ۱۵:۲۱
.

وقتی خوابم نمی‌برد، رویا می‌بافم. در بچگی این را مادرم یادم داد. اینکه چشمم را روی هم فشار دهم و آن چیزی که دلم می‌خواهد را تصور کنم. کنار در سالن خوابیده بودم. باد از توری عبور می‌کرد و لابه‌لای موهایم، در آستین لباسم و روی گردن و گلویم می‌خورد. چشمم را روی هم فشار داده بود و دلم می‌خواست با وجود اینکه خوابم می‌آید، رویا هم ببافم. باد همان باد بود. بادی که می‌خواست نوید پاییز را بدهد. من را سوار ماشینش کرده بود و می‌خواست به فلان جایی برود که من نمی‌دانستم کجاست. میانه‌ی راه گفته بود که باید به خانه برود و فلان چیزی که من نمی‌دانستم چیست را از خانه بردارد. به خانه رسیده بود و گفته بود زود برمی‌گردد. هنوز از او خجالت می‌کشم. وقتی با او هستم سعی می‌کنم مودب باشم. در مواقعی که خجالتی هستم خودم را سفت می‌گیرم. آنقدر سفت که دلم درد می‌گیرد. دستانم را مشت می‌کنم و مواظبم زیاد حرکت نکنم. توی دلم دائم روسری‌ام را به مقدساتش قسم می‌دهم که صاف بایستد و دائم نگرانم که عرق نکنم. صورتم و بدنم. حالا که او رفته تا فلان چیز را از خانه‌اش بردارد و من پایین ساختمان، در ماشین تنها هستم، کمی خودم را شل می‌گیرم. روی صندلی‌ام جابه‌جا می‌شوم. سرم را بالاتر می‌گیرم تا بتوانم خودم را در آینه ماشین ببینم. بد نیستم. خوب به نظر می‌رسم. اما نه خوب‌تر از آن وقت‌هایی که از خواب بیدار شده‌ام و شب قبلش حمام بوده‌ام. نظیر آن شفافیت پوست و آن برق چشم‌ها را فقط در صبح‌هایی می‌بینم که شب قبلش با موهای خیس خوابیده باشم... تلفنم زنگ می‌خورد و خودش است. هنوز شماره‌اش را سیو نکرده‌ام. شاید تردید دارم که باید به چه اسمی ذخیره شود. فقط فامیلش کافی‌ست؟ اسم خالی‌اش خوب است؟ یا باید با صفتی او را ذخیره کنم؟ جواب می‌دهم. می‌گوید بیایم داخل خانه چون در اتاق به رویش بسته شده و نمی‌تواند از داخل بازش کند. یا یک بهانه‌ای این چنین. بهانه‌ای که شک نکنم به بهانه بودنش. سوییچ ماشین را برمی‌دارم، درها را قفل می‌کنم و به سمت خانه می‌روم. در باز است. صدایی نمی‌آید. صدایش می‌زنم و او از ته چاهی صدایش می‌آید که می‌گوید آن جاست. دیوار بلند را رد می‌کنم. دیوار بلند را که رد می‌کنم به آشپرخانه می‌رسم. خانه خالی‌ست. نه فرش دارد و نه مبلی. نوساز است. بدون سکنه است. بوی رنگ می‌آید و بوی آفتابِ مانده. از عمد معطل می‌کنم و سلانه سلانه راه می‌روم. دوست دارم در غیابش خوب خانه را ببینم. دوست دارم بدون خجالت کنکاش کنم. می‌کنم و وقتش رسیده که به اتاقی بروم که او آنجا گیر کرده. دوست دارم سربه‌سرش بگذارم و بگویم باز نمی‌کنم. همین را با خنده می‌گویم. سربه‌سر هم می‌گذاریم. حس می‌کنم هرم نفس‌هایی که از داخل اتاق به بیرون می‌آیند، برای آدم‌های بیشتری هستند. حس می‌کنم از او، تعداد بیشتری داخل اتاق است. در را باز می‌کنم و صدای دست و سوت و جیغ می‌شنوم. برایم تولد گرفته‌اند. او و دوستانم. او و دوستانش. او و دوستان مشترکمان. میان هیجان روی زمین می‌نشینم. دست و پایم را گم کرده‌ام. از خوشحالی‌ست یا از شرم اینکه چه حرف‌های خصوصی‌ای پشت در به او گفتم و بقیه شنیده‌اند؟ نمی‌دانم. کف زمین نشسته‌ام و یک دستم روی قلبم است و دست دیگرم روی دهانم. دوست دارم گریه کنم اما نمی‌کنم. اولین حرکتی که به ذهنم می‌رسد این است که باید او را در آغوش بگیرم. در آغوشش می‌گیرم و سرم را محکم روی شانه‌اش فشار می‌دهم. آنقدر محکم که یادم می‌رود این‌ها همه رویا بوده است. 

۱۱ مرداد ۹۹ ، ۱۶:۵۵
.

توی خیابان‌ها گیر افتاده بودم. هوا تاریک بود و همه جا خلوت. باید خودم را به اتوبوسی می‌رساندم. اتوبوس آتش گرفته بود. روبروی دانشگاه تهران بودم. نترسیده بودم اما ترسیده بودم. جا مانده بودم اما برادرم همراهم بود. کسی از اتوبوس آتش گرفته صدایم زد. گفت سوار شوم. سوار شدم، با برادرم. و اتوبوس راه افتاد. راننده گفت خوب دانشگاه را نگاه کن. دیگر قرار نیست اینجا بیایی. ما تو را به جایی می‌بریم که دیگر به اینجا برنگردی. آنجا راحت‌تری. خندان‌تر. خوشحال‌تر. آرام‌تر. با آدم‌های مهربان‌تر. خندیدم و در دلم گریه کردم. بعد گریه کردم و در دلم خندیدم. ما به ساختمان شلوغی رفتیم که خالی از آدم بود. برادرم می‌دوید و می‌گفت پشت سرش بدوم. پدرم را دیدم و مادرم را. می‌دویدند و ساکن می‌شدند. من مات فضا بودم. باید از زیر دری می‌شدم و در ، در حال بسته شدن بود. از بالا به سمت پایین بسته می‌شد. پدر و مادرم پشت در بودند. من کف زمین. خودم را می‌کشاندم روی زمین که در بسته شد. صداها را نمی‌شنیدم. در داشت روی قفسه سینه‌ام می‌آمد. خودم را نجات دادم. حالا باید از دخمه‌ای افقی که رو به بالا بود، بالا می‌رفتم. آنجا گیر افتادم. تنها. در تاریکی‌ای که رو به رنگ صورتی بود. در سکوت. بدون اینکه کسی کنارم باشد. گوشه‌ای نشستم تا دوباره اتوبوسی به دنبالم بیاید. اتوبوسی سوخته. که گفته بود قرار است من را به جای راحت‌تر، خندان‌تر، خوشحال‌تر، آرام‌تر، با آدم‌های مهربان‌تر ببرد. خندیدم و در دلم گریه کردم. بعد گریه کردم و در دلم خندیدم....

۰۸ مرداد ۹۹ ، ۱۷:۱۴
.

اتوبوس داشت می‌رفت. از ته آن فریاد کشیدم که آقا مادرم هنوز نیامده، کمی صبر کن. راننده بی‌توجه به فریاد من رفت. مادرم را از شیشه عقبی اتوبوس ندیدم. درها بسته شد. چشمم را دوخته بودم به دورترها. خبری از مادرم نبود. و همانطور که نگاه می‌کردم فریاد می‌کشیدم و می‌گفتم مادرم نیامده، حالا باید مسافتی طولانی را دنبال اتوبوس بدود. نه از تصور اینکه مادرم جا مانده بود و نه بابت اینکه در آن اتوبوس تنها بودم، از انتظار مادرم برای آمدن اتوبوس بعدی و یا از دویدنش برای رسیدن به این اتوبوس خشمگین شدم. خشمگین که نه. دلم گرفت. با چشمانی که به شیشه عقبی دوخته بودم، به جلوی اتوبوس رفتم و سر راننده فریاد کشیدم. راننده بیخیال بود. به صدای فریادهایم اعتراض نکرد. حتی تذکر نداد که بروم سرجایم بنشینم. گاز می‌داد و می‌رفت. اتوبوس رفته بود و مادرم مانده بود. گریه کرده بودم. گریه‌ی غربت. هیچکسی کنارم نبود. من بودم و خانه‌ای که حیاطش بزرگ بود و پله‌هایش پر از گیاهان عجیب. من بودم و اتوبوسی که مرا رسانده بود به زیباترین جای جهان. اما زیباترین جای جهان بدون مادرم، جهنم‌ترین جای جهان است. چرا همیشه در خواب‌هایم غم غربت سلول به سلول تنم می‌رود و زمانی که بیدار می‌شوم انگار از غربتی به غربتی دیگر پناه برده‌ام؟ مگر نگفته بودند که تعبیر گریه‌ی در خواب، شادی و خنده در بیداری است؟

۲۰ تیر ۹۹ ، ۱۵:۱۸
.

حالم را که می‌پرسد، خوب می‌شوم. اگر در حال سوختن در آتشی باشم، آتشم گلستان می‌شود. اگر در دل نهنگی باشم، نهنگ تفم می‌کند روی ساحل. اگر در حال بریدن سرم باشند، وحی می‌شود چاقو را زمین بگذارند و در آغوشم بکشند. حالم را که می‌پرسد پلاسکوی درونم تبدیل به پالادیوم می‌شود. خرابه‌های بمم تبدیل به چهلستون می‌شود. صدای نکره‌ام گوگوش می‌شود. ذوق می‌شوم. شوق می‌شوم. بچه‌ی شاد سرکوچه می‌شوم. بنز می‌شوم. پنه‌لوپه کروز می‌شوم. عزیز می‌شوم.
 

۰۶ بهمن ۹۸ ، ۱۴:۴۲
.

توی تاریکی سالن، وقتی سخنران حرف‌هایش با ریتمی کسل کننده رو به کلیشه می‌رفت، چشمانم را بستم و سرم را تکیه دادم به نرمی صندلی. هیکلش را از سمت چپ انداخت روی دسته‌ی راست صندلی تا به من نزدیک‌تر شود. سرش را آورد جلوی صورتم و آهسته گفت: ینی اینقدر خسته شدی؟؟

یکی از چشمانم را باز کردم و آرام گفتم: برای اصرارای تو اومدم. خوشم نمیاد ازین نشست‌ها!

به سمت راست مایل‌تر شد. سرش را آورد بیخ گوشم و گفت: یه پیرهن و یه کت، یه روسری و یه چادر! سرتو بذاری رو شونه‌م گناه نمی‌شه که!!! حداقل راحت بخواب.

راحت خوابیدم. سیصد سال بعد بیدارم کردند.



۱ نظر ۲۰ آبان ۹۷ ، ۰۰:۴۳
.

گوشی تو‌ دستم٬ خوابم برده بود. وسط شب پاشدم دیدم پیام زده:
«راست میگی دوست داشتن چیزی عمیق تر از ظاهرو صورته. کافیه یکی حرف بزنه. بعد میتونی تصمیم بگیری دوستش داشته باشی یا نه
 و تو امروز برام حرف زدی عطیه... بیشتر از هر وقت دیگه‌ای
من تصمیم گرفتم که...»
.
.
.
گوشیم تو‌ دستمه و دیگه خوابم نمی‌بره!

۲۶ خرداد ۹۷ ، ۱۱:۰۳
.

یه شیشه توی ‌دستم شکست. دستمو برید و‌ یه سری خرده‌هاش رفت توی دستم. نشست کنارم، دستمو گرفت و یکی یکی خرده‌های ریز رو از دستم در اورد. دلم می‌خواست هیچ‌وقت خرده شیشه‌های ریز فرو رفته توی دستم تموم ‌نشند تا دستم تا قیام قیامت توی ‌دستش باشه.


ای لعنت به دیدن خواب کسی که یواشکی دوستش داری!


پ.ن: من کسیو دوست ندارم. این صرفا یه هذیانه:) درست مثل برچسبش.

۶ نظر ۲۵ دی ۹۶ ، ۱۲:۵۴
.

گاهی به این فکر میکنم که یهو بی مقدمه بهم پیام بده " دوستت دارم". بعد من چی جواب بدم!؟ تو خیالم هزارتا جواب مینویسم. ولی آخرش همه شو پاک میکنم و مینویسم" منم دوستت دارم".
مثل اینه که دوتا آدم، توی یه جاده ی دراز پشت بهم راه برند. بعد یهو و همزمان جفتشون برگردند سمت هم و بدوند و همدیگر رو بغل کنند. هیچی هم نگند. هیچی...
...
مگه نمیگند آدم به هرچی فکر کنه براش اتفاق میفته؟!
باید محکمتر فکر کنم...
بگو دوستت دارم. بگم دوستت دارم...

موافقین ۱۷ مخالفین ۱ ۱۷ خرداد ۹۶ ، ۱۳:۰۶
.


کلاغ ها هنوز غارغار میکنند!

کفش های قرمزم هنوز هم پایم را میزنند!

گربه های پارک ساعی هنوز چاقند و زود با آدم خودمانی می شوند!

نان شیرمال های سرانقلاب هنوز هم مرا از گرسنگی نجات میدهند!

من همچنان شیرکاکائو را به چایی و چایی را به قهوه ترجیح میدهم!

شب ها با دیوار کنارم حرف میزنم و وقتی اس ام اس شب بخیر نمیگیرم تصمیم میگیریم از همان موقع تا آخر دنیا گوشی ام را خاموش کنم اما فراموش میکنم و گوشی ام تا شارژ تمام نکند روشن است!

راه رفتن هنوز تنها درمان من است.

دوش گرفتن بعدش هم همینطور. هنوز وقتی راه میروم و دوش میگیرم انگار غم ها از درونم سر میخورند، دود میشوند.

 هنوز هم زیادی خوشبینم!انگار همه تو هستند که از روبرویم می آیند!

آهان!راستی!من هنوز تو را دوست دارم...

۴ نظر موافقین ۱۰ مخالفین ۰ ۲۶ ارديبهشت ۹۶ ، ۰۰:۱۸
.