تلخ همچون چای سرد

تلخ منم،چایی یخ که هیچکس ندارد هوسش را

تلخ همچون چای سرد

تلخ منم،چایی یخ که هیچکس ندارد هوسش را

رابرت برتون نوشت:"من از اندوه مینویسم که مشغول باشم و از اندوه حذر کنم"


از وقتی بلاگفا به بیماری حذف آرشیو دچار شد،بعد از شش سال او را ترک کردم و به اینجا پناه آوردم...
لینک کوتاه شده ی وبم برای بلاگفا:http://goo.gl/6rPCvr

آدرس قبلیم:atiyee.blogfa.com

زنان علیه خودشان(زنان علیه زنان)

شنبه, ۲۱ فروردين ۱۳۹۵، ۱۱:۰۰ ب.ظ

"خشونت فقط این نیست که پدر ِ تو سرت را بگذارد لب حوض و ببردش، یا این که در دانشگاه راهت ندهند سر ِ کلاس مهندسی مکانیک، خشونت یعنی شوهرت، دوست پسرت، پارتنرت عشقت را چوب ِ تهدیدی می‌کند و بالای سرت نگهش می‌دارد که خودت را ببازی، که چادرت را کنار بگذاری، به خاطر ِ زیباتر به نظر رسیدنت در جاهایی که او می‌رود و روبرویِ آدم‌هایی که با آن‌ها معاشرت می‌کند موهایت را بیرون بریزی و این دقیقا اصل ِ اصل ِ خشونت است چون بی‌حجابی اجباری هم به اندازه حجاب اجبازی زشت است."
  روژان سری



سال ها پیش برای یکی از دخترهای فامیل،خواستگاری دندان پزشک آمد.همه چیز اوکی بود.همه چیز داشت خوب پیش میرفت که در جلسات نهایی خواستگاری،پسر رو به دختر میکند و میگوید:چادرت!چادرت را کنار بگذار.من با چادرت مشکل دارم...خب حالا کاری به این ندارم که پسر چقدر حساب شده و موذیانه این درخواست را روزهای پایانی خواستگاری مطرح کرده تا دختر را در یک عمل انجام شده قرار دهد و خوووب او را وابسته کند تا جای ِ هیچ "نه"ای نگذارد که خب باید با افتخار بگویم،دختر محکم میگوید"نه"و قضیه در همان لحظه کات میشود...اما این موضوع مربوط به تقریبا ده،دوازده سال پیش است...در همین یکسال اخیر سه نفر را میشناسم که بعد از مراحل نهایی خواستگار بازی و اینجور مراسمات،و حتی بعد از جشن عقد آقا پسر عنوان میکند:"من پوششت را دوست ندارم.مِن بعد با چادر و یا حجاب نباش"و خب دختر هم نه چک میزند و نه چانه و سر به تعظیم فرو برده و میگوید:چشم...حرف من بر سر اعتقادات شخصی نیست.بر سر آزادی پوشش و اینجور بحث ها هم نیست..حرفم بر سر این است که همانقدر که به زور چادر سر کردن بر سر زنان منفور است،از آن پست تر به زور چادر برداشتن است...اینکه قبل از ازدواج تکلیف خودمان را با عقایدمان مشخص نمیکنیم و بعد از ازدواج درست راهی را میرویم که شریک زندگی مان دارد میرود،و خب این راه که دقیقن برعکس اصول خانوادگی و میل خودمان است،ناشی از چیست؟اینکه مردی ابتدا ظاهر امر ما را بپذیرد و کم کم که همه چیز روالش را طی کرد،از علاقه ی زن سواستفاده کند و عقایدش را به زور به خورد زن دهد...خواستم بگویم بیایید عقایدمان را سفت بگیریم توی دستمان.نه آنقدر پیرو حزب باد باشیم که بلافاصله بعد از تشکیل زندگی ِ مشترک،بنا به ضرورت برویم در مقرری که جای ما نیست و بعدها به مشکل بربخوریم و-خب این زمینه را ایجاد کنیم در دیگر زمینه های زندگی هم به همان شریک زندگی مان که رهبرمان شده چشم بگوییم- و نه آنقدر وسواس باشیم که بخواهیم همه ی عقایدمان را به زور توی ذهن کسی فرو بریم...تمام حرف من این است:احترام خودمان و عقایدمان را نگه داریم...مگر نه اینکه احترام امامزاده را والی آن باید نگه دارد تا بقیه هم حرمت بگذارند؟!!!

۹۵/۰۱/۲۱
عطیه میرزاامیری