تلخ همچون چای سرد

تلخ منم،چایی یخ که هیچکس ندارد هوسش را

تلخ همچون چای سرد

تلخ منم،چایی یخ که هیچکس ندارد هوسش را

رابرت برتون نوشت:"من از اندوه مینویسم که مشغول باشم و از اندوه حذر کنم"


از وقتی بلاگفا به بیماری حذف آرشیو دچار شد،بعد از شش سال او را ترک کردم و به اینجا پناه آوردم...
لینک کوتاه شده ی وبم برای بلاگفا:http://goo.gl/6rPCvr

آدرس قبلیم:atiyee.blogfa.com

به متانت محبی. بابت عکس‌نوشته‌هایش که آدم را به هوس نوشتن می‌اندازد...


از بچگی هروقت مسخره می‌شدم  و یا در مراکز شلوغ شهر یک عده آدم خیره نگاه‌مان می‌کردند،نیکول دستم را بدون هیچ حرفی محکم می‌گرفت. و این حرکت او یعنی "قوی باش" .راستش من هیچ‌وقت قوی نبودم. شش ساله که بودیم یکی از پسرهای کلاس ،همان روز اولی که ما را دید،گفت:"موش ِ انباری مون شبیه توئه یا تو شبیه اونی؟!".آن موقع برای اولین بار بصورت جدی از قیافه‌ی خودم بدم آمد و زدم زیر گریه. هرموقع گریه می‌کردم نیکول دستم را محکم می‌گرفت و می‌گفت:"گریه کن ولی نه به‌خاطر حرف اون کره خرا." وقتی کره‌خر را با ادای مخصوص به خودش می‌گفت من میان گریه‌ام می‌خندیدم و دیگر نمی‌پرسیدم اگر برای آن حرف گریه نکنم،پس برای چه چیزی باید گریه کنم.؟؟؟

بعدترها به نگاه‌های عجیب آدم‌ها عادت کردیم،به ترحم‌های بی‌جای‌شان،به این‌که وقتی ما را می‌دیدند گمان می‌کردند درد بی‌درمان ِ واگیرداری، داریم. خب، درد ِ بی‌درمان داشتیم اما واگیر که نداشت. در واقع حتی دردی هم نداشتیم. اما درمانی هم نداشتیم. ما فقط بیشتر از بقیه سفید بودیم. حتی موهای سر و بدن‌مان، مژه های‌مان، ابروهای‌مان. نور خوشید که توی چشم‌مان میخورد بیشتر از بقیه ی آدم ها اذیت می‌شدیم.پوست‌مان حساس تر از بقیه بود و بینایی‌مان کمی کم بود... نیکول اما قوی‌تر از من بود.او زودتر از من به نداشتن‌ها عادت می‌کرد. به نداشتن بابا وقتی‌که بچه بودیم و گفتند از بالای پل خودش را به پایین پرت کرده. به نبودن‌های یهویی مامان وقتی یکی درمیان به ما سرمی‌زد. به دریافت نکردن محبت. به نداشتن زیبایی‌های منحصر به‌فرد. حتی به نبودن کلمه‌ی Normal در آزمایش‌اش. به کم شدن موهای سرش. نیکول آن‌قدری قوی بود که حتی موقع مرگ‌اش وقتی روی تخت بی‌جان افتاده بود، به روال همیشگی و سنت‌ دیرینه‌ی‌مان دستم را در دست‌اش محکم گرفته بود. نیکول صبح یک روز ابری رفت. صبحی که آفتاب نداشت اما چشمان‌ام مثل وقت‌هایی که در آفتاب بودم، می‌سوخت . قلبم هم...حالا فهمیده‌ام اگر برای آن حرف‌ها گریه نکنم، باید برای چه‌چیزی گریه کنم... نداشتن دست‌های نیکول...

عکس نوشت

photo: Yulia Taits
پ.ن: می‌دونم نوشته‌ی خوبی نشد ولی برای استارت کار که بد نیست. نه؟ :)


۸ نظر ۰۵ تیر ۹۶ ، ۰۱:۰۲
عطیه میرزاامیری

عمویم برای کاری رفته است سفر. سفر به یک جای دور. سئول. برایش پیام می‌فرستیم و حال و احوال می‌کنیم. برای‌مان عکس می‌فرستد و خوشُ بِش می‌کند... آخر ِ آخر تمام مکالمه‌ها به این حرف ختم می‌شود: " خوش به حال‌مان که ایران را داریم. با تمام کمبودهایش"...
من فاز عمویم و حتی دلیل حرفش را نمی‌فهمم. اما دوست دارم روزی این حرفش را درک کنم...

موافقین ۶ مخالفین ۰ ۰۵ تیر ۹۶ ، ۰۰:۰۳
عطیه میرزاامیری

از نوشته های یهویی داخل مترو:


آدم ها در گرمای تابستان برای خنک شدن، پایشان به اینجا کشیده میشود. آدم ها برای آب خوردن از آب سردکن ها، داخل میشوند. آدم ها ناگهان میان خنده ها و شوخی ها یادشان می آید گرفتارند.خسته اند. دل شکسته اند. آدم ها سرشان پر از سوداست و دلشان پر از بلوا. آدم ها بریده می شوند. آدم ها در جمع تنهایند. آدم ها یادشان می افتد چقدر با چیزی که میخواستند بشوند، فاصله دارند. آدم ها گلویشان ورم میکند. آدم ها ساکت میشوند. آدم ها دست از همه چیز میکشند و ناامید میشوند. آدم ها یک چیزی شان میشود که نمیدانند چیست. آدم ها غریب ند. آدم ها بازیچه می شوند. آدم ها به بازی میگیرند. آدم ها محبت میخواهند. آدم ها دستشان میرود روی چشم هایشان. چادرشان کشیده میشود جلوتر از صورتشان. آدم ها پناه می آورند. آدم ها شانه هایشان میلرزد. آدم ها یک آن در دلشان باز میشود. آدم ها مژه هایشان خیس میشود. آدم ها دلشان شکسته میشود. آدم ها نجوا میکنند...آدم ها گریه میکنند....خوشبحال آدم ها که گریه میکنند. خوشبحال آدم ها که پناهشان میدهی. پناهشان میدهی؟

۳۱ خرداد ۹۶ ، ۱۵:۲۰
عطیه میرزاامیری

از هم فیلم  بگیرید. فیلم‌های یواشکی بدون تر گل ورگل کردن قیافه‌ها. در همه حالتی. با چهره‌های هپلی و شلخته. موقع پرو کردن لباس‌. وقتی آرایش می‌کند و دهانش صدمتر باز است تا یک ریمل بزند. وقتی پشت سرهم حرف می‌زند؛ غیبت می‌کند و مجال حرف زدن به دیگری را نمی‌دهد. موقعی که با تلفن حرف می‌زند. و...
فیلم‌ها واقعی‌ترین مدارکی هستند که از آدم‌ها به جا می‌ماند.حتی واقعی‌تر از عکس‌ها.سال‌ها بعد که وارسی‌شان می‌کنید می‌فهمید تا چه‌اندازه خوشبخت بوده‌اید و نمی‌دانستید...

موافقین ۱۸ مخالفین ۰ ۲۶ خرداد ۹۶ ، ۱۷:۳۷
عطیه میرزاامیری

این مطلب من رو توی مجله‌ی جیم بخونید و بگید شما جزء کدوم دسته‌اید. من خودم توی مورد هشتم اعتراف کردم! منتظر اعترافای شما هم هستم.

اینجا

۲۵ خرداد ۹۶ ، ۱۵:۴۰
عطیه میرزاامیری

بعد از ماه‌ها و سال‌ها انتظار برای پیدا کردن‌اش، بعد از استپ زدن‌های نیمه‌شب کنار بساط فیلم فروشان سر خیابان‌ها، بعد از سرچ کردن‌های زیاد بلاخره موفق به یافتن‌اش شدم...بعد از ممنوعیت اکران فیلم " من عصبانی نیستم" ولوله‌ای به جانم افتاد که این فیلم را ببینم. حالا فیلم را پیدا کرده‌بودم و منتطر بودم ببینم برای چه موردی ممنوع الاکران شده بود...

بعد از دیدنش بیشتر از قبل به شرایط کشور ناامید شدم و تمام یک ساعت و خرده‌ایِ فیلم انگار یکی ناخن‌ش رو روی دیوار می‌کشید...
پ.ن: بچه ها این فیلم رو داداشم از کسی گرفت. نمیدونم اون از کجا گرفته.

۲۵ خرداد ۹۶ ، ۱۴:۲۱
عطیه میرزاامیری
دلم میخواست همه‌ی آدمای شهر رو می‌شناختم. چادر می‌نداختم رو سرم پامی‌شدم می‌رفتم تو خیابون. به همه‌شون سلام می‌دادم. مثل فیلم پدر سالار. وقتی آقاجونه تو کوچه راه می‌رفت کل مردم محل بهش سلام می‌کردن. چادر سر کنم و کِش چادر رو بیارم تا پیشونی‌م تا رنگ روسری‌م مشخص نباشه. تو کل محل راه برم و به همه سلام کنم. بعد برم جلوشون. حالشون رو بپرسم. باهاشون چند تا جمله حرف بزنم و آخر سر بگم " دعام کنید"... یه جوری این "دعام کنید" رو بگم که چشمام التماس حرفم رو برسونه. یه جوری بگم که بفهمند باید " دعام کنند". که بدونند ملتمس‌ام. شاید این‌طوری همه‌ی آدمای شهر دعاهاشون روی هم ریخته می‌شد و خدا بغلم می‌کرد. خدا بغلم می‌کرد؟

پ.ن: برام دعا کنید...
۲۳ خرداد ۹۶ ، ۱۴:۳۶
عطیه میرزاامیری

تا چند دیقه دیگه گردنم یه دست در میاره، محکم میزنه تو سرم و میگه اون ماتحتت رو از زمین جدا کن، لب تاب رو ببیند و برو بکپ!
(گردنم درد داره و اعصاب نداره)
پ.ن: رفرنس نویسی مقاله ی دکتر گیتا...

موافقین ۷ مخالفین ۳ ۲۲ خرداد ۹۶ ، ۰۲:۲۳
عطیه میرزاامیری

یه ماهی گلی بهم دادند، گفتند اینو بگیر برا خودت. اهلی شده. عمرش هم مثل بقیه ماهی‌ها کوتاه نیست. مال خودته.
گرفتمش تو دستم. ولی لیز خورد و افتاد. از بی آبی مُرد...
حس الانم این مدلی‌ه.
از دستم لیز خورد.
رفت...

موافقین ۱۳ مخالفین ۰ ۱۸ خرداد ۹۶ ، ۱۴:۳۶
عطیه میرزاامیری

گاهی به این فکر میکنم که یهو بی مقدمه بهم پیام بده " دوستت دارم". بعد من چی جواب بدم!؟ تو خیالم هزارتا جواب مینویسم. ولی آخرش همه شو پاک میکنم و مینویسم" منم دوستت دارم".
مثل اینه که دوتا آدم، توی یه جاده ی دراز پشت بهم راه برند. بعد یهو و همزمان جفتشون برگردند سمت هم و بدوند و همدیگر رو بغل کنند. هیچی هم نگند. هیچی...
...
مگه نمیگند آدم به هرچی فکر کنه براش اتفاق میفته؟!
باید محکمتر فکر کنم...
بگو دوستت دارم. بگم دوستت دارم...

موافقین ۱۷ مخالفین ۱ ۱۷ خرداد ۹۶ ، ۱۳:۰۶
عطیه میرزاامیری