تلخ همچون چای سرد

تلخ منم،چایی یخ که هیچکس ندارد هوسش را

تلخ همچون چای سرد

تلخ منم،چایی یخ که هیچکس ندارد هوسش را

رابرت برتون نوشت:"من از اندوه مینویسم که مشغول باشم و از اندوه حذر کنم"


از وقتی بلاگفا به بیماری حذف آرشیو دچار شد،بعد از شش سال او را ترک کردم و به اینجا پناه آوردم...
لینک کوتاه شده ی وبم برای بلاگفا:http://goo.gl/6rPCvr

آدرس قبلیم:atiyee.blogfa.com

به‌زودی بیست ساله میشود. سن امیدوار کننده‌ای که آدمی هنوز باور دارد همه چیز امکان پذیر است. سن احتمالات و توهمات بسیار. و نیز سن ضربه دیدن‌ها و شکستن‌ها.

دوست داشتم کسی جایی منتظرم باشد/آنا گاوالدا/ترجمه الهام دارچینیان

۱۴ آبان ۹۶ ، ۱۵:۰۳
عطیه میرزاامیری

جایی که در آن هستیم اهمیتی ندارد، مهم این است در چه حالت روحی قرار داریم.

دوست داشتم کسی جایی منتظرم باشد/آنا گاوالدا/ترجمه الهام دارچینیان

۱۴ آبان ۹۶ ، ۱۵:۰۱
عطیه میرزاامیری

در چنین آشفته بازاری صادقانه باید گفت پیدا کردن یک شوهر خوب، به ماموریتی ناممکن می ماند.

دوست داشتم کسی جایی منتظرم باشد/آنا گاوالدا/ترجمه الهام دارچینیان

۱۴ آبان ۹۶ ، ۱۵:۰۰
عطیه میرزاامیری

گفت از دست‌هایت عکس گرفتم چون تنها چیز در وجود توست که تجزیه نشده، صادق است.

دوست داشتم کسی جایی منتظرم باشد/آنا گاوالدا/ترجمه الهام دارچینیان

۱۴ آبان ۹۶ ، ۱۴:۵۸
عطیه میرزاامیری

وقتی تو را نگاه میکنم، حالم بد میشود. گویی مقابل ده هزار آدم هستم. لطفا تمامش کن و مرا در آغوش بگیر.


دوست داشتم کسی جایی منتظرم باشد/آنا گاوالدا/ترجمه الهام دارچینیان

۱۴ آبان ۹۶ ، ۱۴:۵۶
عطیه میرزاامیری

دلم مانند یک زنبیل بزرگ خالی ست. زنبیل بی اندازه جادار است، میتوان بازاری درونش جا داد، با این همه درونش خالی خالی است...


دوست داشتم کسی جایی منتظرم باشد/آنا گاوالدا/ترجمه الهام دارچینیان

۱۴ آبان ۹۶ ، ۱۴:۵۵
عطیه میرزاامیری

مانند بچه ها گریه میکنم. دلم میخواهد هرجایی باشم جز اینجا، از خودم میپرسم چطور به خانه برگردم. ستاره ها را نگاه میکنم. یک ستاره هم در آسمان نیست. به ناگاه شدیدتر گریه میکنم.

دوست داشتم کسی جایی منتظرم باشد/آنا گاوالدا/ترجمه الهام دارچینیان

۱۴ آبان ۹۶ ، ۱۴:۵۳
عطیه میرزاامیری

زن‌ها احمق‌ند، زن‌هایی که بچه می‌خواهند.آن‌ها احمق‌اند.

همین که می‌فهمند حامله‌اند، بی‌درنگ دریچه‌ها را به تمامی می‌گشایند، دریچه‌‎های عشق، عشق، عشق.

و دیگر آن‌ها را نمی‌بندند.

دوست داشتم کسی جایی منتظرم باشد/آنا گاوالدا/ترجمه الهام دارچینیان

۱۴ آبان ۹۶ ، ۱۴:۵۰
عطیه میرزاامیری

.

هامون!

همیشه برایم سوال بوده ترک شدن دردناک تر است یا ترک کردن؟

ترک که میشوی دلت ترک برمیدارد و ترک که میکنی به مغز استخوانت رسیده که میگذاری و میگذری.

در تقلای آدمی بودن چقدر همه مان ترک میشویم و به ازایش ترک میکنیم.

هامون! گفته بودم اولین باری که یکی از دندان هایم افتاد، در دستم گرفتمش و برای فقدانش گریه کردم؟!

من بعدش دندان هایم دانه دانه افتادند و دانه دانه جایشان سبز شد. اما من هنوز به قصه ی خلاءها و پرشدن ها عادت نکردم.

هامون! کاش به جای شنا و سوارکاری و تیراندازی، تاکید شده بود دل بستن و دل کندن را یادمان دهند.

دلم گرفته هامون؛ از عضوی که عصب ندارد اما عصب کش است!

۵ نظر ۰۸ آبان ۹۶ ، ۲۰:۴۹
عطیه میرزاامیری

بعد از یک هفته برگشتم.
پاسپورتم گم نشد.
کسی در خیابان با چاقو شکمم را نشکافت و پول هایم را نبرد.
دامن عفت به باد ندادم.
چون یک دختر تنها در غربت بودم کسی به من تجاوز نکرد.
چند بار در خیابان از بس غرق در خودم بودم نزدیک بود تصادف کنم و بمیرم.
گداهای شهر با من عربی حرف میزدند و زمانیکه ردشان میکردم میفهمیدند ایرانی هستم!
دختر مراکشی هاستل مرا یاد شخصیت منفعل کتاب "دلبرکان غمگین من" می انداخت.
یکبار ساعت یک شب، وسط خیابان توی دلم زدم زیر گریه.
یکبار در میدان اصلی شهر دلم خواست کسی را ببوسم.
سه بار چترمان از شدت باران پاره شد.
هر روز، هر ساعت و هر دقیقه به کوچکی دنیا، به گم شدنمان در دنیا فکر میکردم.
پاهایم از شدت راه تاول زده اند و یک شب از حدت دردش کپسول خوردم.
و و و و...
اوایل بیست و پنج سالگی ام، نقطه عطفی از زندگی ام بود که سال ها و سال ها و سال ها با لبخند برای وقوعش و با اشک برای اتمام آن لحظه های بکرش از آن یاد میکنم.
راز من در بیست و نه مهر شروع شد.
به من دخیل ببندید که من یکی از رویاهای درونی ام محقق شد!!!

۲ نظر ۰۷ آبان ۹۶ ، ۱۳:۲۲
عطیه میرزاامیری