تلخ همچون چای سرد

تلخ منم،چایی یخ که هیچکس ندارد هوسش را

تلخ همچون چای سرد

تلخ منم،چایی یخ که هیچکس ندارد هوسش را

رابرت برتون نوشت:"من از اندوه مینویسم که مشغول باشم و از اندوه حذر کنم"


از وقتی بلاگفا به بیماری حذف آرشیو دچار شد،بعد از شش سال او را ترک کردم و به اینجا پناه آوردم...
لینک کوتاه شده ی وبم برای بلاگفا:http://goo.gl/6rPCvr

آدرس قبلیم:atiyee.blogfa.com

+

۱۵ مرداد ۹۶ ، ۲۳:۱۰
عطیه میرزاامیری

روزی که مصطفی به خواستگاریش آمد، مامان به او گفت «شما میدانید این دختر که می خواهید با او ازدواج کنید چطور دختری است؟ این، صبح ها که از خواب بلند می شود هنوز رفته که صورتش را بشوید و مسواک بزند کسانی تختش را مرتب کرده اند، لیوان شیرش را جلو در اتاقش آورده اند و قهوه آماده کرده اند. شما نمی توانید با مثل این دختر زندگی کنید،نمی توانید برایش مستخدم
بیاورید این طور که در خانه اش هست.» مصطفی خیلی آرام این ها را گوش داد و گفت «من نمیتوانم برایش مستخدم بیاورم، اما قول می دهم تا زنده ام، وقتی بیدار شد تختش را مرتب کنم و لیوان شیر و قهوه را روی سینی بیاورم دم تخت.» و تا شهید شد این طور بود. حتی وقت هایی که در خانه نبودیم در اهواز در جبهه، اصرار می کرد خودش تخت را مرتب کند، می رفت شیر می آورد. خودش قهوه نمیخورد، ولی می دانست ما لبنانی ها عادت داریم، درست می کرد. می گفتم «خب برای چی مصطفی؟» می گفت «من قول داده ام به مادر تان تا زنده هستم این کار را برای شما انجام بدهم.»


از مجموعه کتاب: نیمه ی پنهان ماه/چمران به روایت همسر/حبیبه جعفریان

۰۷ مرداد ۹۶ ، ۲۱:۳۳
عطیه میرزاامیری

یادم هست اولین عید بعد از ازدواج مان - که لبنانی ها رسم دارند و دور هم جمع می شوند - مصطفی مؤسسه ماند، نیامد خانه ی پدرم. ان شب از او پرسیدم «دوست دارم بدانم چرا نرفتید؟» مصطفی گفت «الان عید است. خیلی از بچه ها رفته اند پیش خانواده هایشان. این ها که رفته اند، وقتی برگردند، برای این دویست، سیصد نفری که در مدرسه مانده اند، تعریف می کنند که چنین و چنان. من باید بمانم با این بچه ها ناهار بخورم، سرگرم شان کنم که این ها هم چیزی برای تعریف کردن داشته باشند.» گفتم «خب چرا مامان برایمان غذا فرستاد نخوردید؟ نان و پنیر و چای خوردید.» گفت «این غذای مدرسه نیست.» گفتم «شما دیر آمدید. بچه ها نمی دیدند شما چی خورده اید.» اشکش جاری شد، گفت «خدا که میبیند.»

از مجموعه کتاب: نیمه ی پنهان ماه/چمران به روایت همسر/حبیبه جعفریان

۰۷ مرداد ۹۶ ، ۲۱:۳۱
عطیه میرزاامیری

دوماه از ازدواج شان میگذشت که دوستش مسئله را پیش کشید: " غاده! در ازدواج تو یک چیز بلاخره برای من روشن نشد. تو از خواستگارهایت خیلی ایراد میگرفتی. این بلند است، این کوتاه است... مثل اینکه میخواستی یک نفر باشد که سر و شکلش نقص نداشته باشد. حالا من تعجبم چطور دکتر را که سرش را مو ندارد قبول کردی؟"
غاده یادش بود که چطور با تعجب دوستش را نگاه کرد، حتی دلخور شد و بحث کرد که "مصطفی کچل نیست، تو اشتباه میکنی."
آن روز همین که رسید خانه در را باز کزد و چشمش افتاد به مصطفی. شروع کرد به خندیدن. مصطفی پرسید چرا میخندی؟ غاده که چشم هایش از خنده به اشک نشسته بود گفت: "مصطفی تو کچلی؟! من نمیدانستم!"

از مجموعه کتاب: نیمه ی پنهان ماه/چمران به روایت همسر/حبیبه جعفریان

۰۷ مرداد ۹۶ ، ۲۱:۲۸
عطیه میرزاامیری

بخش جدیدی که در مجله ی جیم به من واگذار شده، نوشتن و معرفی کتاب هایی ست که خوانده ام. زمینه و موضوعاتش مهم نیست. هر بار از یک موضوع مینویسم. هرآنچه را خوانده ام و به نظرم برای شما هم خواندنی ست را معرفی میکنم. در این شماره از سفر و کتاب هایی که با خواندنشان هوس سفر کردن به سرمان میزند، گفته ام. معطل چه هستید؟ یک کلیک کنید و در این شماره چند کشور را مرور کنید:)
آهان! لینک را برای دوستان عشق سفر و کرم کتابتان هم بفرستید:)
مخلصات:)

۰۱ مرداد ۹۶ ، ۲۳:۴۵
عطیه میرزاامیری

من اینجا ، دست زیر چونه‌م گذاشتم و منتظر نظرهاتون هستم...

۳۰ تیر ۹۶ ، ۱۶:۵۴
عطیه میرزاامیری

نگید  تا حالا با آدمای حسود رو در رو نشدید یا با یکی‌شون مجبور به نشست و برخاست نیستید، که باورم نمی‌شه. واقعیت اینه که هرچی علم پیشرفت کنه و ما باسوادتر بشیم و از اون حالت انسان اولیه بودن‌مون فاصله بگیریم، خصلت‌های بدتری درون‌مون شکل می‌گیره. مثلا حسادت. آدم حسود کم ندیدیم. حالا ما که نمی‌تونیم تغییرشون بدیم و بهترشون کنیم، ولی می‌تونیم یاد بگیریم چطور باهاشون برخورد کنیم. چجوری؟ این‌جوری

۲۸ تیر ۹۶ ، ۱۴:۱۷
عطیه میرزاامیری

بچه می شوم. از آن بچه هایی که وقتی چیزی میخواهند مودب و دست به سینه میشوند... اول، آن بالای برگه مینویسم "سلام". بعد شروع میکنم برایش حرف زدن. تمام فعل ها را جمع میبیندم و به جای "تو"؛ "شما" خطابش میکنم. بعد آرام آرام حرف را میکشانم به جای اصلی. به آنجایی که بگویم چه میخواهم. برایش مینویسم. همه چیز را... آخرش میگویم: "من بچه بده ای هستم که همیشه اسمش روی تخته نوشته شده تا همه ی کلاس بفهمند چقدر او بد است و وقتی هم که معلم می آید قبل از شروع درس، اسمش را ببیند و خدمتش برسد و ادبش کند... اما تو آن معلم مهربانی هستی که آرام اسمم را از روی تخته پاک میکنی و الکی از دست خطم جلوی بچه ها تعریف میکنی تا آبروی رفته ام برگردد"... امضا میکنم و اضافه میکنم: خدایا تو نامه ها را میخوانی؟! اگر میخوانی برایم نشانه ای بگذار... بعد هم برگه ی خیس شده را تا میکنم و منتظر جواب نامه ام می مانم....

۲۲ تیر ۹۶ ، ۱۷:۵۲
عطیه میرزاامیری

یه دوستی داشتم که بهم یه بار گفت: خدا خیلی مهربونه. اونقدر دوستت داره که وقتی یهو درد میکشی گناهات رو پاک میکنه. که این درد کشیدنه الکی نباشه!...
دندونم درد می‌کنه، پاهام درد می‌کنند، گردنم تیر می‌کشه، زیر شکمم درد می‌کنه و دلم....
چقدر من گناه دارم!!!

۲۰ تیر ۹۶ ، ۰۰:۵۲
عطیه میرزاامیری

شما هم گاهی حس بدبخت بودن میکنید؟
فکر میکنید همه دنیا در حال خوش خوشان هستند و شما فقط زانوهای غم دارید که باید بغلشون کنید؟
چه وقتایی این ذکر " وای چقدر من بدبختم" را میگید؟
اگه فکر میکنید توی ماه چند بار میکوبید به پیشونی تون و میگید "شت! بدبختیه ها!" مطلب زیر رو بخونید و بعد بیاین ذکر " بدبخت من کیه؟" رو باهم سر بگیریم!!!

+

۱۹ تیر ۹۶ ، ۱۹:۴۲
عطیه میرزاامیری