تلخ همچون چای سرد

تلخ منم،چایی یخ که هیچکس ندارد هوسش را

تلخ همچون چای سرد

تلخ منم،چایی یخ که هیچکس ندارد هوسش را

رابرت برتون نوشت:"من از اندوه مینویسم که مشغول باشم و از اندوه حذر کنم"


از وقتی بلاگفا به بیماری حذف آرشیو دچار شد،بعد از شش سال او را ترک کردم و به اینجا پناه آوردم...
لینک کوتاه شده ی وبم برای بلاگفا:http://goo.gl/6rPCvr

آدرس قبلیم:atiyee.blogfa.com

از نوشته های قدیمی که بلاگفا قورتشان داد:

مثلن در حال خوردن غذای مورد علاقه ات هستی.میجوی.ملچ ملوچ میکنی.میجوی.در بین خوردن نفس عمیق میکشی و همینطور لذت پشت سر لذت.یکدفعه،یک آن یک ریگ کوچک میرود زیر دندانت.تا چند ثانیه دست از جویدن بر میداری و اگر موقعیتش باشد میدوی در دست شور و هرآنچه توی دهانت بوده را خالی میکنی.تف میکنی.دندانت اما تا چند ساعت درد میکند.درد،جای لذت خوردن غذای مورد علاقه ات را میگیرد...یا بیاییم نزدیک تر...صبح لقمه ی نان و پنیر و گردو میگیری.در بین هجوم گرسنگی،لقمه را گاز میزنی.یک گاز.دو گاز.گاز سوم را که میزنی پوسته گردویی که در لقمه ات جا خوش کرده فرو میرود تو دندانت...حالا اینها،همه ی این ها مثال همان خوشی ها و شادی های ماست...داری روی خوشبختی و شادی راه میروی که یکدفعه پایت به سنگی گیر میکند و میخوری زمین.ممکن است دهنت خون بیاید.ممکن است پایت رگ ب رگ شود.حتی ممکن است سرت بشکند.بعد خوشی را تف میکنی همان کنار و درد پایت را در آغوش میگیری...رابطه با آدم ها هم همینطور است...فکر میکنی که اوه.چقدر خوب.چقدر عالی.چقدر خوشبختی.میجوی.میجوی.میجوی.یک آن ،که خوشی اش،خوشمزگی اش رفته زیر دهانت،همان پوسته گردوهه فرو میرود توی دهانت و آخ...درد پوسته گردویی یک ساعت است،دو روز است،نهایت یک هفته است،اما دردهای سقوط از بدی آدم ها،دردهای سنگ های درشت ِ خوشی ها،دردهای مسخره ی تهمت ها،دردهای بیماری ِ روانی ِ آدم ها،دردهای خالی شدن و سررفتن ِ عقده ی دیگران تا کجا،تا کی ادامه دارد؟...

۷ نظر ۲۵ آذر ۹۴ ، ۱۹:۲۹
عطیه میرزاامیری

از نوشته های چند سال پیش...

مفهوم دوست را زمانی که با تو و بقیه ی بچه های کوچه لِی لِی بازی میکردیم،فهمیدم.فینال مسابقات بادبادک بازی را یادت هست؟من و تو عشق اسمارتیز خوردن بودیم...تو از من یکسال و خرده ای بزرگتر بودی.زمانیکه من اول دبستان بودم تو هم توکلاس کناری م دوم رو میخوندی.سرویس مون هم یکی بود.آقای صادقی رو یادته؟ازون جاییکه من و تو هم اسم بودیم و همیشه سر این موضوع دعوامون میشد،بچه های کوچه یه راهی گذاشتن جلو پامون.تو شدی بزرگه،من شدم کوچیکه.رفیق فابریکت فائزه بود که میشد همسایه روبروی ما و همسایه بغلی تو.جدایی بچه گونه مون زمانی شروع شد که بابات امتحان وکالت قبول شد.نمیتونسم کلاس گذاشتنا،خرجای الکی ت،خرپولیت و... تحمل کنم.یادته تو سرویس اقای صادقی ناغافل برگشتی بهم ی چی گفتی و دلمو شکوندی؟باهم قهر کردیم.ازونجایی که من آدم قهر کردن نیسم عصرش دسته بدمیتونامو برداشتم و اومدم در خونتون...عطیه بیا باهم بدمینتون بازی کنیم...بازی کردیم.با همون لبای کوچیکت که هنوزم کوچیکه بوسیدیم...اولین کسی که تو کل کوچه گوشی خرید تو بودی.ازون روز هروقت میدیمت داشتی با گوشیت حرف میزدی.اون روز که اومدم خونتون و حوصلمون سررفته بود و از تو نیازمندی ها شماره ی اون پسره رو که پاترولش رو گذاشته بود برا فروش،رو برداشتیم و بهش زنگ زدیم رو یادته؟اسم مستعارت عسل بود...دانشگاه قبول شدی.همون رشته ای که میخواسی.دانشجو شدی. با هیچکس دیگه ای نبودی.اولین باری که ابروهاتو برداشتی اومدی در خونمون.گفتی تغییر کردم؟گفتم خوشگل شدی....جوون شدیم.بابای وکیلت مرد.صبح بود.مامان و بابات بیمارستان بودن.تو و عاطی خونه بودید.حمید اومد دم در خونمون.گف از خونتون صدا جیغ میاد.اومدم خونتون.درو کوبوندم.جیغ زدم.صدات کردم.در باز شد.عاطی تو تختش شوکه بود.تو هم تو تختت با موهای همیشه بلندت که دورت جمع شد بود جیغ میزدی.بغلت کردم.گریه کردیم.داد میزدی میگفتی دیگه بابا ندارم.همه میدونستن تو بابایی ترین ادم دنیایی.گریه کردیم.پاشدی لباس بپوشی.اون روز ماشینت 206 بود.میخاسی با 206 ت بری بیمارستان.می افتادی زمین هی.اومدم گرفتمت.داد زدی.گفتی بابامو میخام.گریه کردیم.میگفتی خدا من که توبه کردم پس چرا بابامو گرفتی؟گریه کردیم...عادت کردی به مرگ بابات.اما گاهی صدای گریه تو میشنیدم...فوق لیسانس قبول شدی.خواستگار میمد خونتون.میگفتی نمیخام.خاطرخواه پیدا کردی میگفتی نمیخام.میگفتیم باید بخای.میگفتی نمیخام...بلاخره خواستی هم اسم..امشب،امشبی که شب ارزوهاست دستت قراره بره تو دست مردت و من هنوز نیمدم ببینمت.نیمدم ببوسمت.نیمدم بغلت کنم باهم گریه کنیم.فقط یه پیام دادم:مبارکت باشه دوست بچگی هم اسمم....

+بچه ش هفته ی پیش به دنیا اومد...

۱ نظر ۲۴ آذر ۹۴ ، ۱۴:۴۰
عطیه میرزاامیری

ما آدم ها شبیه دومینو ایم.اگر پشت سری مان،ما را هل دهد،برای تقلیل یا تعلیق دردی که میکشیم بعدی را می اندازیم.بعدی بعدی و بعدی ها...همه مان می افتیم...به دست هم نوع خودمان...به دلیل اینکه خودمان از پشت سر زخم خورده ایم و لابد باید برای کاهش خونریزی روان مان،کسی دیگر را زخم بزنیم...

۲۴ آذر ۹۴ ، ۱۳:۵۴
عطیه میرزاامیری

با سلام

صرفن این وقت شب اومدم بگم تو روح کسی که پاور پوینت رو اختراع و سپس آن را مد کرد...

با تشکر.انگشت سابیده از شدت تایپ هستم.در وسط سوئیت سرد خوابگاه...

۲۴ آذر ۹۴ ، ۰۱:۵۴
عطیه میرزاامیری

هر باری که میخوام برم دستشویی و از اتاق میزنم بیرون،ی لحظه دم اتاق شماره ی 3 وایمیسم.اتاق 6 نفری شون...تِق میزنم به در و در رو باز میکنم.همینطوری که دمِ در وایسادم میگم:هیچی خواستم بهتون سلام کنم.سلام....بعد هر کی تو اتاقه سرش رو از توی کتاب یا لپ تابش اورده بالا و بهم نگاه میکنه و میخنده و میگه سلام به روی ماهت...اوایل شوکه میشدند و فقط میخندیدند.یه چند بارم هی گفتند حالت خوبه؟!منم هی تکرار میکنم میخواستم فقط سلام کنم...برم دیگه...و میرم...ی بار.دو بار.سه بار این حرکت تکرار میشه...امروز که از صبح نبودم و شب اومدم خوابگاه:ی دفعه یادم اومد که امروز درشون رو نزدم...درشون رو زدم.همینطور ک دم در وایساده بودم گفتم:هیچی خواستم سلام کنم...داشتند شام میخوردند.سه نفر بودند تو اتاق...سرشون رو اوردند بالا و گفتند سلام به روی ماهت.امروز منتظرت بودیم.نبودی...همین...همین کافی بود ک بفهمم اتاق شش نفره ی شماره ی 3 امروز منتظرم بودند.حتی با یک سلام...

۲۲ آذر ۹۴ ، ۰۰:۱۵
عطیه میرزاامیری

از نوشته های ِ بدون ِ فکرِ یهویی ِ حاصل از دل گرفتگی:

من هروقت ِ خدا تو را میبینم دهانم بسته،اشکم خشک و چشمم بر چشمت قفل،میشود.از کِی؟از بچگی...از بچگی ک به عشق ِ آب خوری ِ آن صحنی می آمدم که وقتی دستمان را میگرفتیم زیر ِ شیرهایش،آب خود به خود می آمد.صحن قدس بود...همین که دستم را میگرفتم زیرش و آب ریخته میشد روی دستانم،توی لیوانم،روی سنگ ها من ذوق زده میشدم.میخندیدم و تا جایی این کار را تکرار میکردم که یک نفر از آن طرف داد میزد:شیطونی نکن دختر خانم!و من متوقف میشدم...روزها کارم این بود.به صحن ها که میرسیدم یا روی سنگ های ِ نرمش سُر میخوردم یا با آن شیرهای جادویی که دست را تشخیص میدادند بازی میکردم و یا مهرهایی که روی فرش ها ریخته بود را جمع میکردم و به جا مُهری میبردم...یک سالی که بزرگتر از آن سال هایی شده بودم که روی سنگ ها سُر میخوردم و با شیر آب بازی میکردم،داخل حرم شدم.فقط یک چیز گفتم:می شود من امسال تجدید نشوم!؟و بعد زده بودم زیر گریه.تابستان ِ کلاس ِچهارم دبستانم بود و من فوبیای این را داشتم که درس علوم و ریاضی را می افتم...آن چند روزی که آنجا بودیم دعایم این بود:میشود من قبول شوم؟!میشود من تجدید نشوم؟!...رسیده بودیم خانه و زنگ زده بودم مدرسه.گفته بودم بیایم کارنامه ام را بگیرم؟!گفتند بیا بگیر...پرسیدم:من فلانی ام.کدام درس ها را افتاده ام؟!که ناظم از پشت تلفن بلند خندیده بود و گفته بود:میرزاامیری دیوانه شدی؟!شاگرد زرنگ مدرسه که نباید این سوالو بپرسه.بیا فردا کارنامه رو بگیر...فردا کارنامه را گرفته بودم خندیده بودم.هی خندیده بودم.به آفتاب نگاه کرده بودم و گفته بودم ممنون آقای آفتاب.لطف شما بوده...سال های بعد تمام شیرهای آب آن خاصیت جادویی را گرفتند.سنگ ها نرم تر شده بودند.من آرزوهایم قد کشیدند و دیگر تجدیدی و قبولی در راس دعاهایم نبود...اما آقای خورشید؛میشود برایم دعا کنی؟!میشود تجدید نشوم؟!میشود توی این سرازیری ِ زندگی زمین نخورم؟!میشود دستم را بگیری؟!میشود به من لبخند بزنی؟!میشود کمک کنی رفوزه نشوم؟!...



۱۰ نظر ۲۰ آذر ۹۴ ، ۱۹:۰۵
عطیه میرزاامیری

4

پی ام داده:

ی کتاب بنویس اسمشو بذار:

"ابرو قجری اصفهانی خنده به لب در تهران"

+مه/19 آذر

۲۰ آذر ۹۴ ، ۱۰:۳۴
عطیه میرزاامیری

همیشه یه تیکه از قلب معشوق توی دل ِ عاشق ته نشین میشه.برای همیشه.حتی اگه همدیگه رو ترک کنند...و اون طرف سکه؛اگه دنیات اندازه ی یه نفر کوچیک بشه که اون یه نفر اندازه ی خدا برات بزرگ بشه،اگه یه روزی ترکت کنه و بره اون وقت دین و دنیات رو باهم می بازی...

۱۹ آذر ۹۴ ، ۱۶:۵۷
عطیه میرزاامیری

از نوشته هایِ یهوییِ بدونِ فکر:

گفته بودم خیلی چیزهایی که دوست داری را نباید خودت بخری.باید منتظر شوی هدیه بگیری اش.اصلا خیلی چیزها را آدم برای هدیه گرفتن دوست دارد.اگر خودت پول جمع کنی و بخری به محض اینکه گرفتی توی دستت یخ ت آب میشود.آتش ِ داشتنش خاموش میشود.مثل آن سِت فیروزه ای که توی نیشابور دیدیم!یا جعبه های جواهر قدیمی.دستکش های ِ چرم ِ رنگی.ماگ هایی با نقش های ریز ِ گل گلی.دفترچه های فانتزی.بشقاب های دیوار کوب حتی...ساعت مچی...ادکلن ورساچی...انگشترهایی با نگین یا سنگ های ریز...حتی تر شال گردن های بافتنی.تو دلت میخواهد یکی شال گردن را برایت ببافد تا اینکه بروی توی مغازه و آن را برای خودت بخری...بعد نگاهش کردم ُ گفتم:سال هاست دلم میخواهد ماشین تایپ ِ قرمزی هدیه بگیرم...سال هاست...تا پرواز کنم.مثل پانزده سال پیش که در ِ خانه باز شد و بابا برایم اُرگ خریده بود...

۱۹ آذر ۹۴ ، ۱۱:۲۶
عطیه میرزاامیری

اولین بار توی دانشگاه دیدمش.زمانی که له رسیده بودم توی نمازخانه.کفش های سورمه ای ام را پرت کرده بودم توی جعبه ی پایینی ِ جا کفشی.و خودم لَخ لَخ رفته بودم ته نمازخانه دراز کشیدم.نشسته بود کنار پریز و همانطور که گوشی اش به شارژر وصل بود،با انگشت سبابه اش میکشید رویش...دختران ساده ی بی آرایشی،که چادر لبنانی سرشان میکنند را دوست دارم.دخترانی که صورت بی آرایش شان قشنگ و ملیح است...دراز کشیده بودم و یواشکی نگاهش میکردم...همینطور که سرش توی گوشی اش بود گاهی لبخند عمیقی میزد.گاهی لبخند تلخ.گاهی لبخندی همراه با پِقی کوچک که تمام دندان هایش مشخص میشد.چشمانش دائم میدرخشید...نشستم...وقتی نشستم کنارش بودم.میتوانستم سرم را کمی کج کنم و مفعول خنده هایش را ببینم...سرم را کج کردم.اولین عکس را که دیدم متوجه دلیل خنده هایش شدم...عکس های دو نفری...سرش را برگرداند و بهم لبخند زدیم...همین...بعدها توی سرویس خوابگاه دیده بودمش...فهمیدم خوابگاهی ست...یک بار هم رفته بودم توی سوئیت بچه های بین الملل.آن هایی که ایرانی نیستند.آنجا بود...فهمیدم ایرانی نیست...توی مسیر خوابگاه به دانشگاه،دانشگاه به خوابگاه همیشه میدیدمش...وقتی دم در خوابگاه منتظر سرویس بودیم.وقتی دم دانشگاه شهید بهشتی منتظر میماندیم.این وسط به محض اینکه چشم مان به هم میخورد،تنها لبخند میزدیم...همین...چند روز پیش نمیدانم کِی و کی بود که گفت:لبنانی ست.فقط برای تعطیلات عید یا تابستان میرود لبنان...داشت روسری اش را درست میکرد.بعد از سه ماه حلقه اش را دیدم...یاد عکس گوشی اش افتادم...نگاه مان بهم افتاد...خندیدیم...

۱ نظر ۱۸ آذر ۹۴ ، ۲۲:۴۶
عطیه میرزاامیری