تلخ همچون چای سرد

تلخ منم،چایی یخ که هیچکس ندارد هوسش را

تلخ همچون چای سرد

تلخ منم،چایی یخ که هیچکس ندارد هوسش را

رابرت برتون نوشت:"من از اندوه مینویسم که مشغول باشم و از اندوه حذر کنم"


از وقتی بلاگفا به بیماری حذف آرشیو دچار شد،بعد از شش سال او را ترک کردم و به اینجا پناه آوردم...
لینک کوتاه شده ی وبم برای بلاگفا:http://goo.gl/6rPCvr

آدرس قبلیم:atiyee.blogfa.com

گفتم که مرگ دم دستی ترین چیز تو زندگیِ ادمِ.مقیاسش رو هم گفتم.گفتم که در فاصله ی بینِ با تسبیح به خواب رفتن تویِ شب و با صدای گریه بیدار شدن توی صبح،اتفاق میفته.همینقدر کم.و همینقدر یهویی...واقعیتش اینه که دیگه از خوابیدن میترسم...ازینکه خواب ببینم.چیزی که در مورد من تو خواب اتفاق میفته،تعبیرش نه وارونه ست و نه توی کتابا و قرآنا.تعبیرش خودِ خودشه.دیدن خون تو خوابام تعبیرش باطل شدن اون خواب نیست.ینی من صبح که پا میشم تو واقعیت یه ردی از ی خون ی جا میبینم...تعبیر گریه تو خواب برای من ینی گریه تو بیداری.نه اینکه شادی و خنده...باید تو همون خواب موضع گریه م مشخص بشه.باید تو همون خواب بفهمم از خوشحالی بوده گریه هه یا از غم.تا وقتی بیدار میشم بدونم قراره اتفاق خوب برام بیفته یا اتفاق بد...من دیشب خواب دیدم دارم گریه میکنم و از گریه م و شدت بی تابی به خودم میپیچیدم.دستام رو بهم میمالم و پریشونم...صبح که از خواب بیدار شدم انگار شب قبلش اونقدر ورزش کرده بودم که از شدت بدن درد و انرژی تلف شده تو خواب نمیتونستم پاشم...همه چی به ظاهر اوکی بود.با ز نشستیم صبونه خوردیم...وقتی گوشی ش زنگ خورد و رفت بیرون میدونستم دارم قدم به قدم به خوابم نزدیک میشم.برای اولین بار رفتم پیش ِ کسی نشستم که داشت با گوشیش حرف میزد.دو دیقه بعد با قیافه ی وحشت زده ش بهم نگاه کرد و گفت:بهم دروغ میگند؟گفتم اره...تعبیر شد...اتفاق افتاد...یکی از جمع شون کسر شد...میون اون همه گریه های آروم وقتی داشت میگفت دیگه صداشو نمیشنوم.وقتی داشت میگفت آخه چیزیش نبود که.وقتی داشت میگفت بابام و داداشام تنها شدند.من بیشتر از اون گریه میکردم،من مثل توی خوابم دستام رو از شدت پریشونی بهم میمالیدم،من زار زار گریه میکردم و میگفتم:انصاف نیست مامانا زودتر از بچه هاشون بمیرند...همینطور که از شدت گریه صورتم میسوخت میگفتم برا چی مامانا میمیرند؟...ترسی که ز داشت،ترس منم بود.ترسی بود که هیچوقت نتونستم به زبون بیارم.ترسی که از روز اولی که اومدم اینجا باهامه.وقتی داشت تو اشکای درشتِ آرومش میگفت همیشه میترسیدم تا وقتی نیستم و خوابگاهم ی اتفاقی تو خونه بیفته،من بدنم لرزید.ترس مشترک من با اون.........خب اگه مینوشتم همون اول که مامان هم اتاقی م فوت شد،شما نهایت سر تکون میدادید و اعلام تاسف میکردید و شاید تو دلتون میگفتید که زیادی شلوغش کردم.اما واقعیت دردناک تره.اینکه وقتی یکی خبر مرگ مادرش رو،یکدفعه ای میشنوه،تو توی اون موقعیت و اون لحظه نزدیکترین آدم بهش،باشی...الان سه تا گردوی بزرگ توی گلومه...دارم خفه میشم...

۰۹ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۵:۰۵
عطیه میرزاامیری

.

مرگ دم دستی ترین چیز تو زندگیِ...که در فاصله ی بین ِ با تسبیح به خواب رفتن تویِ شب و با صدای گریه بیدار شدن توی صبح،اتفاق میفته...اتفاق افتاد...

۰۹ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۲:۳۵
عطیه میرزاامیری

تمومِ من این روزا خلاصه شده توی:

ترس

عجز

تنهایی

خشم

۰۹ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۱:۰۸
عطیه میرزاامیری

خیلی وقت بود مثل قبلنا که قدم کوتاهتر بود،موهام بلندتر،غرغرام کمتر،شور و هیجانم بیشتر،موقع حمام کردن کف نرفته بود تو چشمم.بعد در حالیکه دارم محکم چشمام رو روی هم فشار میدم،دنبال شیر آب بگردم و دهنم رو محکم تر از چشمام،روی هم بذارم انگاری که کفای روی سرم که از قافله ی ورود به چشمام  عقب موندند در حال رقابتند که برند توی دهنم.و بعد از اینکه شیر آب باز شد تازه با همون پوزیشن نه چندان جالب در حالیکه خودم تعادل ندارم،شروع کنم به تعادل آب سرد و گرم.وقتی هم که کفا شسته شد چشمام رو که باز کردم به دهنم اجازه ی باز شدن بدم و چنان نفسی بدم بیرون که آب هایی که دارند سُر میخورند روی صورتم به صورت فواره ای بپاشند سمت جلو...بعد هم ی نفس عمیق... و بعد بیفتم روی تخت و خوابم ببره...ی خواب عمیق بعد از نبرد تن به تن با کف...

۲ نظر ۰۷ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۵:۰۰
عطیه میرزاامیری

اخرین دلیلی که برای ننوشتن به دهنم رسید،این است که در ساحت مقدس بلاگفا نمینویسم!!!حالا دارم خودم را دلداری میدهم که"دختر جان نوشتن هم گاهی مثل پیتزا خوردن و یا لیس زدن به بستنی شکلاتی ست،خوشمزه است و تنها مشکل گشای حال بدت.همیشه و همه جا هم هوسش را داری و به خوردنش نه نمیگویی.اما گاهی همه چیز از دنده ی چپ است.گاهی وسط عرق ریزان تابستان در حالیکه دلت برای تکه یخی میرود،اگر بهت بستنی تعارف کنند،دلت میخواهد اما مرض رد کردن میگیری و...الان نوشتن در دلم غوغا میکند اما دستم برایش نمیرود...اره...دستم براش نمیره"

۱۰ نظر ۰۶ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۶:۵۸
عطیه میرزاامیری

همه چیز مهیاست؛قلم.دفتر.کیبورد.دست ها.حرکت انگشتان.حتی حس و حال و حوصله و وقت...ذهنم پر از حرفه.ولی نوشتن یکجایی در درون من خوابش برده...بیدار نمیشه...

۰۳ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۶:۰۹
عطیه میرزاامیری

تمام فیلم خلاصه میشود در این:از دردِ نبودن

۲۹ فروردين ۹۵ ، ۱۳:۲۶
عطیه میرزاامیری
۲۷ فروردين ۹۵ ، ۲۲:۳۵
عطیه میرزاامیری

"خشونت فقط این نیست که پدر ِ تو سرت را بگذارد لب حوض و ببردش، یا این که در دانشگاه راهت ندهند سر ِ کلاس مهندسی مکانیک، خشونت یعنی شوهرت، دوست پسرت، پارتنرت عشقت را چوب ِ تهدیدی می‌کند و بالای سرت نگهش می‌دارد که خودت را ببازی، که چادرت را کنار بگذاری، به خاطر ِ زیباتر به نظر رسیدنت در جاهایی که او می‌رود و روبرویِ آدم‌هایی که با آن‌ها معاشرت می‌کند موهایت را بیرون بریزی و این دقیقا اصل ِ اصل ِ خشونت است چون بی‌حجابی اجباری هم به اندازه حجاب اجبازی زشت است."
  روژان سری



سال ها پیش برای یکی از دخترهای فامیل،خواستگاری دندان پزشک آمد.همه چیز اوکی بود.همه چیز داشت خوب پیش میرفت که در جلسات نهایی خواستگاری،پسر رو به دختر میکند و میگوید:چادرت!چادرت را کنار بگذار.من با چادرت مشکل دارم...خب حالا کاری به این ندارم که پسر چقدر حساب شده و موذیانه این درخواست را روزهای پایانی خواستگاری مطرح کرده تا دختر را در یک عمل انجام شده قرار دهد و خوووب او را وابسته کند تا جای ِ هیچ "نه"ای نگذارد که خب باید با افتخار بگویم،دختر محکم میگوید"نه"و قضیه در همان لحظه کات میشود...اما این موضوع مربوط به تقریبا ده،دوازده سال پیش است...در همین یکسال اخیر سه نفر را میشناسم که بعد از مراحل نهایی خواستگار بازی و اینجور مراسمات،و حتی بعد از جشن عقد آقا پسر عنوان میکند:"من پوششت را دوست ندارم.مِن بعد با چادر و یا حجاب نباش"و خب دختر هم نه چک میزند و نه چانه و سر به تعظیم فرو برده و میگوید:چشم...حرف من بر سر اعتقادات شخصی نیست.بر سر آزادی پوشش و اینجور بحث ها هم نیست..حرفم بر سر این است که همانقدر که به زور چادر سر کردن بر سر زنان منفور است،از آن پست تر به زور چادر برداشتن است...اینکه قبل از ازدواج تکلیف خودمان را با عقایدمان مشخص نمیکنیم و بعد از ازدواج درست راهی را میرویم که شریک زندگی مان دارد میرود،و خب این راه که دقیقن برعکس اصول خانوادگی و میل خودمان است،ناشی از چیست؟اینکه مردی ابتدا ظاهر امر ما را بپذیرد و کم کم که همه چیز روالش را طی کرد،از علاقه ی زن سواستفاده کند و عقایدش را به زور به خورد زن دهد...خواستم بگویم بیایید عقایدمان را سفت بگیریم توی دستمان.نه آنقدر پیرو حزب باد باشیم که بلافاصله بعد از تشکیل زندگی ِ مشترک،بنا به ضرورت برویم در مقرری که جای ما نیست و بعدها به مشکل بربخوریم و-خب این زمینه را ایجاد کنیم در دیگر زمینه های زندگی هم به همان شریک زندگی مان که رهبرمان شده چشم بگوییم- و نه آنقدر وسواس باشیم که بخواهیم همه ی عقایدمان را به زور توی ذهن کسی فرو بریم...تمام حرف من این است:احترام خودمان و عقایدمان را نگه داریم...مگر نه اینکه احترام امامزاده را والی آن باید نگه دارد تا بقیه هم حرمت بگذارند؟!!!

۲۱ فروردين ۹۵ ، ۲۳:۰۰
عطیه میرزاامیری

عشق هم گل سرخ بود و هم چکش.هم کور بود و هم بینا و باعث می شد دنیا به کارش ادامه دهد...


مادربزرگت رو از این جا ببر!/دیویدد سداریس/ترجمه پیمان خاکسار



۲۱ فروردين ۹۵ ، ۱۲:۳۴
عطیه میرزاامیری