تلخ همچون چای سرد

تلخ منم،چایی یخ که هیچکس ندارد هوسش را

تلخ همچون چای سرد

تلخ منم،چایی یخ که هیچکس ندارد هوسش را

رابرت برتون نوشت:"من از اندوه مینویسم که مشغول باشم و از اندوه حذر کنم"


از وقتی بلاگفا به بیماری حذف آرشیو دچار شد،بعد از شش سال او را ترک کردم و به اینجا پناه آوردم...
لینک کوتاه شده ی وبم برای بلاگفا:http://goo.gl/6rPCvr
کانال:@atiyeemirzaamiri
اینستاگرامم:atiyemirzaamiri
آدرس قبلیم:atiyee.blogfa.com

باید از هم جدا بشیم،ترودی.تا وقتی عشقمون جدی ست و تا هنوز باقیست.ترودی،آدم نباید بگذاره این جور چیزها ادامه پیدا کنه.خیلی بده.باید با دل شکسته و چشم اشک آلود از هم جدا بشیم.خیلی حیفه که صبر کنیم تا روزی که با خیال راحت و بی اعتنا باهم خداحافظی کنیم.جدا کثافت از این بدتر نمیشه...

خداحافظ گاری کوپر/رومن گاری/ترجمه سروش حبیبی





۱۰ مهر ۹۴ ، ۱۱:۰۳
عطیه میرزاامیری

دلتنگی شبیه در  قوطی فلزی  رب است که وقتی دستت را  می برد,عمقی می برد.می برد.عمیق می برد

موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۸ مهر ۹۴ ، ۰۵:۴۲
عطیه میرزاامیری

برای منی که نهایتِ تنها بیرون ماندنم در شب ها و روی تخت ُ توی اتاقم نخوابیدن،مسافرت های دانشگاهی و دبیرستانی بود و کسانیکه کنارم میخوابیدند دوستان نزدیک یا آشنایانم بودند،برای منی که چاهار پنجم عمرم را در اتاقم خوابیده ام،در اتاقم درس خوانده ام،در اتاقم تنهایی گریه کرده ام،در اتاقم فرمانروایی کرده ام،برای منی که هروقت عشقم میکشید بعد از نماز صبح میخوابیدم،هروقت خسته بودم نه شب،برای منی که شب ها وقتی همه میخوابیدند  سرک میکشیدم توی اتاق هایشان تا صدای نفس کشیدن تک تک شان را بشنوم و بعد با خیال راحت به خواب میرفتم،برای منی که اگر درد ماهیانه ی نصفه شبی سراغم می آمد،از درد ناله میکردم و خدارا شکر میکردم کسی کنارم نیست،برای منی که با سه نفرِ دیگری که اتاق هایشان،پایین اتاقم بودند یک خانواده بودیم،خانواده ای که در هر صورت حتی در دعواهایمان هوای همدیگر را داشتیم،گاهی با خنده میخوابیدیم،گاهی با گریه و هرچاهارتایمان،چاهار نفر جدایی ناپذیری بودیم،برای من،برای منی که حالا محل اقامتم،محل خوابیدنم،باید تغییر کند،برای من خوابگاه چه جور جایی میتواند باشد؟!...

۰۳ مهر ۹۴ ، ۰۹:۳۳
عطیه میرزاامیری

خب راستش،حتی روزهای تولدت هم روز خاصی نیست و هیچ اتفاق خاصی قرار نیست در آن بیفتد.در مشروح خبرهای ویژه،کسی اسمی از تو نمی برد که یادآور شود امروز به دنیا آمده ای...وسط خیابان کسی از روبرو نمی آید که خیلی اتفاقی میان جمعیت تو را به آغوش بکشد و خرسندی خود را از به دنیا آمدنت،اعلام کند.هیچ مهمانی ِ دسته جمعی یی دعوت نیستی و سورپرایز نمیشوی...زنگ و در زدن پستچی و دادن بسته های کادو پیچ شده مربوط به گذشته و دوستی ئی فراموش شده،بود و حتی مامور کنترل برق و آب هم آن روز زنگ خانه را فشار نمیدهد...در تاریک شب هیچ نور افشان یی در آسمان نیمبینی و اسمت در آسمان نقش نمیبندد...بارانی نمی بارد و حتی تو به یک پیاده روی ِ دونفری دعوت نمیشوی...در چیپ ترین حالت ممکن حتی عضو فیس بوک هم نیستی که فرت فرت دوستان پیام های تبریک بفرستند و به روی خودشان نیاورند که همه شان را تقویم فیس بوک باخبر کرده...تو حتی دیگر دانش آموز نیستی و به مدرسه نمی روی تا حداقل ابر و بادی به تخته سیاه آویزان کنند و تولدت را به شروع ِ سال تحصیلی بچسبانند...در روز تولدت حتی بانک ها،شهر کتاب ها و فلان جاهای عمومی هم بر اساس روال همیشگی شان پیامی نمی فرستند_شاید مامور فرستادن پیام ها ازدواج کرده و فکرش مشغول است و هزار گرفتاری دارد و وااااااااااا چه توقعاتی از یک آدم تازه متاهل شده_...روز تولد تو تنها روز تولد توست و این غم انگیز است که روز تولد تو با هیچ فلشی به بودن ِ هیچ آدمی ربط پیدا نمیکند.که تنها پیام هایی فرستاده میشوند که مضاف بر لطف شان میخواهند اعلام کنند که مرا دیده اند و برایشان مهم هستنم و دست از سر کچل شان بردارم و ناراحت نشوم چرا که روز تولدم را فراموش نکرده اند...روز تولدت تنها مبارک باشی میشنوی و این شور اندوه قلبت را در می آورد(!!!)که مبارک هستی،نمیشنوی......بر خلاف سال ها قبل که برای تولدم  روزشماری میکردم و از شما چه پنهان برایم مهم بود برای چه تعداد آدمی مهم هستم،امسال حتی به وجود آمدنم در اولین روز پاییز چندان چیز جدید و جذابی نبود.چراکه در بیست و سه سالگی دریافتم مبارک باشی ها و همراهی آدم ها در گفتن این جمله آنقدرها مهم نیست.مهم نیست چه تعداد آدمی در گفتن این جمله کورس میگذارند...باید بروم دنبال مبارک بودنم که حتی اگر روزی نبودم،آنقدر بودنم مهم و مبارک بوده باشد که در مشروح خبرهای ویژه بگویند امروز تولدم بوده و روحم شاد و یادم گرامی باد...

۱۶ نظر ۰۱ مهر ۹۴ ، ۱۳:۰۵
عطیه میرزاامیری

کسانی که عقاید احمقانه شان را ابراز میکنند اغلب بسیار حساسند.هرقدر عقاید کسی احمقانه تر باشد کمتر باید با او مخالفت کرد.باگ میگفت حماقت بزرگترین نیروی روحانی تمام تاریخ بشر است.باید در برابر آن سر تعظیم فرود آورد،چون همه جور معجزه ای از آن ساخته است...

خداحافظ گاری کوپر/رومن گاری/ترجمه سروش حبیبی

۲۹ شهریور ۹۴ ، ۱۶:۲۹
عطیه میرزاامیری

"آزادی از قید تعلق"چیز فوق العاده ای بود.وقتی از قید تعلق آزادی یعنی تنهایی.نه طرفدار کسی هستی نه ضد کسی.همین.باگ می گفت که بزرگترین مساله ی جوانان اینست که چطور این اکسیر را پیدا کنند.البته خیلی مشکل است.ولی وقتی به آن رسیدی از هر چیزی که فکر کنی بهتر است.یادتان نرود،آزادی از قید تعلق،وقتی به آن رسیدید خبرش را به من بدهید....

خداحافظ گاری کوپر/رومن گاری/ترجمه سروش حبیبی

۲۹ شهریور ۹۴ ، ۱۶:۲۷
عطیه میرزاامیری

او به خدا اعتقاد نداشت،چه حرف ها!ولی احساس میکرد که به جای خدا کسی یا چیزی هست.کسی یا چیزی که با خدا کاملا فرق دارد و هنوز به داد کسی نرسیده است.وجود او را چنان بدیهی می دانست که تعجب میکرد که چطور مردم هنوز به خدا اعتقاد دارند.حال آنکه چیزی چنین تابان و حقیقی وجود دارد،چیزی که مطلقا نمی شد در وجودش تردیدی کرد.آدمهایی که به خدا اعتقاد دارند در اعماق دلشان همه بی خدا هستند...


خداحافظ گاری کوپر/رومن گاری/ترجمه سروش حبیبی


۲۹ شهریور ۹۴ ، ۱۶:۲۳
عطیه میرزاامیری


دیوار زبان وقتی کشیده می شود که دو نفر به یک زبان حرف میزنند.آن وقت دیگر مطلقا نمی توانند حرف هم را بفهمند...


خداحافظ گاری کوپر/رومن گاری/ترجمه سروش حبیبی

۲۹ شهریور ۹۴ ، ۱۶:۱۷
عطیه میرزاامیری

یک گروهی بچه های وبلاگ نویس توی تلگرام درست کرده اند که دیروز به من یادآور شدند زمانی توی بلاگفا،دعاهای دسته جمعی ئی میگذاشتم،تحت عنوان"میخواهیم نور جمع کنیم".از من خواستند دوباره ازین پست ها بگذارم.راستش خیلی وقت ها بوده که خودم خواستم بیایم اینجا و بگویم بچه ها بیایید دوباره باز به بهانه ای راس یک ساعت معین به یاد هم باشیم و انرژی های خوب برای هم بفرستیم،اما نشده...دقیقن همان شب یک نفر دیگر از من خواست دوباره دعای دسته جمعی بگذارم...شاید صلاح این بوده که چند نفر یادآور گذاشتن همچین حرکتی باشند و چه زمانی بهتر از ماه رمضان...بار اول که همچین پستی گذاشتم و خواستم برای پدر دوستم دعا کنید؛چند روز نگذشته بود که فهمیدم حالش خوب شده و همین باعث شد امیدوارتر از قبل به این روند ادامه دهم.هر دفعه کسی بود که بعد از گذاشتن این پست ها بیاید بگوید حالش بهتر شده یا مشکلش آسانتر رفع شده.همه ی این ها بهانه ای بود که هربار محکم تر از قبل دست تان را بگیرم و بیشتر از قبل به قلب هایتان ایمان بیاورم و مهم تر از آن،با باوری مطمئن تر دست هایم را بلند کنم و از او بخواهم و بدانم که میشنود...در این ماه بهانه برای در زدن خانه اش بیشتر داریم.هیچ وقتی از سال به این اندازه به او نزدیک نیستیم.حداقلش این است که به بهانه ی سحری خوردن نمازهای صبح مان قضا نمیشود...حالا این همه حرف زدم که بگویم در این مدت نور به خودی خود درون ماست،بیایید بسطش دهیم به همه ی امورات زندگی مان.بیایید با هم تقسیمش کنیم...در این وقت سال، بیشتر از هروقت دیگری منتظر اذان هستیم.پس قرار ساعتی ما باشد برای وقت هایی که صدای اذان را میشنویم.صدای اذان صبح و مغرب.و ظهر...وقت سحر و افطار بیشترتر...موقع شنیدن اذان گوشمان زنگ بزند برای دعا کردن به یگدیگر......دعا کنیم برای تمامی مریض ها.برای آنهایی که حسرت گرفتن روزه دارند و دلشان میخواهد حداقل یک بار با زبان روزه افطار کنند و نمیتوانند.از بیماران شیمی درمانی گرفته تا اعصاب ُ روان...دعا کنیم برای تمام آنهایی که در پی کارند.برای آنهایی که دلشان یک افطاری یا سحری دلچسب میخواهد اما وسعت مالی چندانی ندارند.برای کنکوری ها که تلاش شان بی نتیجه نماند.برای پدر مادرهایی که چشم انتظار بچه هایشان هستند.برای پیرهایی که دل تنگ روزهای رفته شان اند.برای ماندگاری سلامت خانواده و دوستانمان.برای سربازهایی که دور از خانه اند.برای کودکانی که زیر آوار جنگ ند.برای زن های باردار.برای اینکه کسی شب ها با گریه نخوابد.کسی آرزوهایش زنده به گور نشود.دعا کنیم برای اینکه نسبت به زندگی و باورها و عقایدمان درک انسانی داشته باشیم.به آنهایی که در حق مان بدی کردند دعا کنیم تا کمتر دل بسوزانند.برای خودمان صبر بخواهیم.دعا کنیم برای آنهایی که سال ها کنارمان بودند و حالا زیر خروارها خاک منتظر فاتحه ای از جانب ما هستند.برای ازدواج جوان ها.برای باران دعا کنیم.برای رودهای خشکیده.برای دل های خشک شده از مهر.برای اضافه شدن به عقل و ایمان مان.برای آنهایی که مهاجرت کردند و حالا دل تنگ سرزمین شان هستند.برای ماندگاری شادی ها دعا کنیم.برای ثانیه ای بودن غم ها و محکم شدن عشق ها و غیره و غیره...به یاد همدیگر باشیم.سر هر اذانی که میشنویم....به یاد بچه های جمع شده در تلخ همچو چای سرد...

پ.ن:هرچه میخواهد دل تنگتون توی کامنتدونی بگید.کامنت ها اتوماتیک تایید میشه...

پ.ن2:اگه میتونید  و دلتون خواست،ظبق روند گذشته،لینک این پست رو بذارید تا دایره مون گسترده تر بشه.

۳۶ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۳۰ خرداد ۹۴ ، ۰۲:۲۷
عطیه میرزاامیری

سینمای ایران،سینمای فیلم هایی ست که بعد از هربار دیدن باید فریاد کشید: زارت.و بعد از آن یک آروغ زد.باور کنید.سینمایی که آدم ها در جنگ ،عاشقِ پرستارِ بیمارستانی صحرایی میشوند،کمدی هایش آنقدر بی نمک است که وسط فیلم ؛سینما را ترک میکنیم،تراژدی هایش ترکیبی ست که از خیانت و بدبختی و سیه روزی.اکشن هایش توهمی بیش نیستند و خداروشکر انیمیشن و فیلم کودک و نوجوان هم نسل شان منقرض شده...بعد از فیلم"چ"ی ِ حاتمی کیا،روی هیچ صندلی ِ سینمایی ننشسته بودم.میدانم بعد از آن فیلم هایی آمد که میتوانست راضی ام کند،اما ترجیح میدادم بشینم فیلم های"جیمز باند"و یا برای چندمین بار سکانس هایی از "کازابلانکا"را ببینم تا اینکه بخواهم ریسک کنم،بکوبم بروم سینما،توی صف بلیط بایستم،چیپس بخرم،روی صندلی های ِ رنگ و رو رفته و فنر در آمده ی ِ آدامس چسبیده بشینم و بخواهم فیلمی ببینم که باید وسط هایش چرت زد...الغرض؛خواستم بگویم تقریبن بعد از سه سال ؛اسم و بازیگرانی از فیلمی مرا گرفت."در دنیای تو ساعت چند است"...بازیگران فیلم ناخودآگاه تو را جذب دیدن میکنند اما فیلم چیزهای بیشتری برای جاذبه دارد...درست است که موضوع کلیشه ای ِ عشق چندین ساله را دارد،اما بیان این عشق آنقدر آرام است که ممکن است اواخر فیلم تو را به گریه بیاندازد.نه گریه ای از سر ِ اندوه.بلکه گریه ای که همراه با لبخندی از سر شوق و حسرت است...در ابتدای فیلم من میخکوب دو چیز شدم:فضای داستان و موسیقی ِ آرام و خاصی که با آن همراه است...و انصافن به هیچ عنوان نمیشود از فیلمبرداری ِ معرکه ی فیلم هم گذشت.فیلمبرداری ئی که عکاسی را هم به دنبال داشت.تمام سوژه های عکاسی، فیلمبرداری شده بود.ظرافت دستان لیلا حاتمی روی دستگیره ی ماشین ِ آبی،سنگفرش های خانه،شیشه های باران خورده،قاب های عکس ِ آویزان به دیوار و غیره و غیره...از بازیگری حاتمی و مصفا چیزی نمیگویم.چون این زوج خیلی وقت است اعتماد ما را به خودشان جلب کرده اند و شاید به خاطر همین بود که من به دیدن این فیلم نه نگفتم...سکانس های پایانی اش آنقدر لبخند همراه با بغض برای من به همراه داشت که در تمام این مدت ِ بعداز اتمام فیلم،دائمن آنها را مرور میکنم..."در دینای تو ساعت چند است"آنقدری خوب بود که بعد از پایان فیلم برای تهمینه پیام دهم:"خدا بود این فیلم"و یا اینه سریعن کانکت شوم و توی اینستاگرام معرفی اش کنم و بعد هم بیایم اینجا و بگویم:سینمای ایران موقعی مرا لال میکند که حاتمی و مصفا را همراه خود داشته باشد...

۱۲ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۲۶ خرداد ۹۴ ، ۱۰:۰۴
عطیه میرزاامیری