تلخ همچون چای سرد

تلخ منم،چایی یخ که هیچکس ندارد هوسش را

تلخ همچون چای سرد

تلخ منم،چایی یخ که هیچکس ندارد هوسش را

رابرت برتون نوشت:"من از اندوه مینویسم که مشغول باشم و از اندوه حذر کنم"


از وقتی بلاگفا به بیماری حذف آرشیو دچار شد،بعد از شش سال او را ترک کردم و به اینجا پناه آوردم...
لینک کوتاه شده ی وبم برای بلاگفا:http://goo.gl/6rPCvr

آدرس قبلیم:atiyee.blogfa.com

به این فکر میکنم که اگر بچه های اتاق بفهمند؛ دفتر دومی که در طبقه ی کتابخانه ی من است؛دفتر خاطراتم است و من با خیال راحت وقت هایی که به اصفهان بر میگردم آنرا آنجا رها میکنم؛آیا باز هم به آن دست نمیزدند؟!!!

۱۶ آذر ۹۴ ، ۱۱:۴۴
عطیه میرزاامیری

وقتی بچه های خوابگاه،یا دانشگاه به محض دیدن هم وطن،یا هم زبان شان،ک کردی ست،شروع میکنند با همان گویش و لهجه و زبان باهم حرف بزنند،من در حالیکه هیچ چیز از حرف هایشان را نمیفهمم می ایستم و با لبخندی طویل نگاه شان میکنم.الان که دو نفرشان دم در سوئیت ایستاده اند و با هم حرف میزنند من مثل دیوونه ها نشستم با لبخندی خل طور(!!!)نگاهشان میکنم.و جلوی خودم را میگیرم ک نروم دهانشان را تا آخرین حد ممکن باز کنم و ببینم چه چیزی در دهانشان هست ک این چنین قشنگ واژه ها را ادا میکنند...

۱۵ آذر ۹۴ ، ۲۲:۱۵
عطیه میرزاامیری

هوا خیلی سرده.از یکی از سوئیت ها بوی شلغم میاد...بوی شلغم برای من از اون بوهای دوست داشتنی ِ...مثل بوی ِ پوست ِ لیمو ترش...

۱۵ آذر ۹۴ ، ۱۹:۴۳
عطیه میرزاامیری

بیایید قبول کنیم که "تنهایی غذا خوردن"از غم انگیزترین کارهای جهان است.تنهایی سفره را انداختن و تنها از هر چیز یکی گذاشتن در سفره.یک قاشق.یک چنگال.یک تکه نان.یک ظرف.و... و بعد یکه و تنها نشستن در پایینی ترین قسمت سفره و غذا خوردن...این مقوله آنقدر سنگین است که شوهر خاله ی سی و چند ساله ی من چند رو پیش وقتی وسط جاده ی کاشان_اصفهان گرسنه میشود و یک رستوران پیدا میکند تا غذا بخورد،قبل از ورود به رستوران به پمپ بنزین می رود و یکی از همین هایی که موقع زدن بنزین سیریش َت میشوند تا جورابی،سیگاری،آدامسی،ازشان بخری،را پیدا میکند و از دور صدا میزند:هی مشتی گرسنه ته.بریم رستوران مهمون ِ من؟!...


۱۳ نظر ۱۴ آذر ۹۴ ، ۱۳:۴۳
عطیه میرزاامیری

-دستم بوی دستت رو گرفته...

+یعنی چی؟

-از بس دستت توی دستم بود رد دستت جا مونده.هی دستمو بو میکنم...

+این یعنی خوبه؟

-یعنی دوستت دارم...

+یعنی منم...


سه شنبه/10 آذر/جزیره

۱۲ آذر ۹۴ ، ۱۳:۳۳
عطیه میرزاامیری

کافیه یه جوری به یه زن فهمونده بشه دوستش داری.با لبخند زدن بی مقدمه بهش،با یهو خیره شدن،با پیام دادن به وقت ِ سحر که پاشو نمازت قضا نشه،با چتر گرفتن زیر سرش که بیا این زیر خیس نشی،با صدا کردن اسمش با یه لحن خاص،با فرستادن یه آهنگ حتی...گور خودتو کندی...اون باور کرده تو دوستش داری و تو حتی توی خیالت هم نمیره که بتونی اون زن را دوست داشته باشی...تو دلش یه حفره ی عمیق به وجود میاد...تشنه میشه.صدات میکنه.صدات میکنه.صدات میکنه...باور ِ کج ِ اون زن،حامله ی یه عشق میشه.به عشقش آب میده.بزرگ میشه.با فکرت میخوابه.با فکرت بیدار میشه.با فکرت غذا میپزه.با فکرت جلوی آینه وایمیسه...عطش میکنه.صدات میکنه.صدات میکنه.صدات میکنه...ی روزی هم میاد که میفهمی پاتو کج گذاشتی...اون وقت تصمیم میگیری عشق ِ اون زن رو سِقط کنی.باور ریشه دارش رو بشکنی. باورش میشکنه.استخوان هاش میشکنه.تمام استخوان هاش میشکنه...غضروف هاش تبدیل به استخوان میشه و میشکنه.پوست بدنش تبدیل به استخوان میشه و میشکنه...ذره ذره میشکنه...نیست میشه...دیلیت میشه...زن ها قبل از اینکه شکم شان بالا بیاد و بچه ای را حامله شوند،قابلیت این را دارند که نه تنها 9 ماه،که نود سال حامله ی عشقی شوند که جگرشان بزرگ شود و باد کند...

۱۱ آذر ۹۴ ، ۱۰:۲۲
عطیه میرزاامیری

در تمام بخش هایِ درمانی ِ هریک از بیماری هایِ رفتاری،اولین فرایند ِ درمانی حرف زدن است.حرف زدن بدون سانسور از مشکل...اینکه در اولین قدم،بیمار به درمانگر رجوع میکند و برایش از نوع ِ مشکل ِ خود میگوید.مثلا میگوید تا چه اندازه تنهاست،میگوید نیاز به عشق دارد.میگوید از والدینش متنفر است و میخواهد جدا زندگی کند.میگوید تحمل زنده ماندن را ندارد.میگوید دلش برای کسی که دیگر نیست تنگ شده است.و... تنها و تنها در جلسه ی اول مراجع کننده حرف میزند...استادی داشتیم که میگفت برخی از آدم ها تنها به جلسه ی اول کفایت میکنند و زمانی که در همان جلسه ی اول تمام حرف هایشان را میزنند ،بهبود پیدا میکنند و دیگر نیازی به ادامه روند درمانی نیست...آدم هایی هستند که پیش روان شناس و یا مشاور میروند که صرفن حرف بزنند.هیچ مشکلی جز بی هم زبانی در این میان نیست.تمام ما در طول زندگی مان وقت هایی را میخواهیم که کسی جلویمان بشیند و برایش بگوییم.نه نیازی به تائید داریم و نه نیازی به رد...حرف زدن باعث میشود مشکل ها خود به خود حل شوند.باعث میشود لایه ی چروک شده ی ِدرون آدم،آرام آرام از بین برود.حرف زدن خودش باعث رفرش شدن است.باعث برطرف شدن سو تفاهم ها و کدورت هاست.باعث محکم شدن علایق.باعث اطمینان بخشی به طرف مقابل که من به تو اعتماد دارم...حرف بزنیم.نه تنها از اندوه ها و تنفراتمان که از عشق مان نسبت به یکدیگر بگوییم.بگوییم تا چه اندازه لبخند زدنت را دوست دارم.بگوییم غصه ی پوست ناصافت را نخور،درعوض دستان ِ قشنگی داری.بگوییم اضافه وزنت بهانه ای باشد برای پیاده روی ِ های ِ دونفری ِ طولانی مان...حرف هایی که توی دلتان سنگینی میکند تنها با گفتنشان سبک و حتی محو میشوند.بگوییم ندیدنت،بد اخلاقم میکند.از اینکه دستش را به سردی گرفته اید از او معذرت بخواهید.دلیل زدن ِ حرفی که دلتان را شکسته است را بپرسید.از دلخوری هایتان،اندوه هایتان،دل تنگی هایتان بگویید...پشت چشم نازک کردن،متلک انداختن،پاک کردن شماره از دفتر تلفن،سرد و سنگین شدن،بی توجهی کردن با کسی که از او ناراحتید،هیچ مشکلی را حل نمیکند.و حتی گاهی بوسیدن،در آغوش کشیدن،هدیه دادن هم نمیتواند به اندازه ی شنیدن دوستت دارم،قلب یک آدم را شفا دهد.....داشتم میگفتم؛ در تمام بخش هایِ درمانی ِ هریک از بیماری ها و ناخوشی هایِ رفتاری،اولین فرایند ِ درمانی حرف زدن است...اما چرا ما از این مرحله به عنوان ِ اخرین مرحله و بعد از تمام تعارضات و سو تفاهمات،زمانیکه حتی هیچ راه برگشتی وجود ندارد؛استفاده میکنیم؟!

۱۲ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۰۹ آذر ۹۴ ، ۱۱:۰۶
عطیه میرزاامیری

2

آدم هایی که

یکدفعه چشمت می افتد روی بک گراند گوشی شان و عکس دو نفری تان را میبینی...


+خال خالی.

۰۸ آذر ۹۴ ، ۱۵:۵۷
عطیه میرزاامیری

یکی از خوش شانسی های شگفت ِ اخیر زندگی ام این است که هم اتاقی ها و هم سوئیتی هایم مرتضی پاشایی و تتلو گوش نمیکنند.نهایت شوکه شدن موزیکالی ام در سوئیت این است که یکدفعه بصورت خود جوش از سر درس پا میشوند و آهنگ کردی میگذارند و می رقصند و یا عربده میکشند و با ادل میخوانند...من؟!هم خوان شان میشوم...

۰۶ آذر ۹۴ ، ۱۲:۲۳
عطیه میرزاامیری
شکلات هایت را بگذار لا به لای جزوه هایت...بلکه بهانه ای برای باز کردن جزوه هایت داشته باشی...
قربانت.مادر جزوه باز نکرده از اول ترمَ ت
۰۵ آذر ۹۴ ، ۱۸:۵۹
عطیه میرزاامیری